موعظه moeze
مرجع سخنرانی ها و آثاراستاد علی اکبر داراب کلائی

شب قدر را قدر بدانیم

شب قدر

شب قدر، پر ارزش ترین وقت سال است ، سرنوشت آدمى در همین هنگام مشخص مى شود. قرآن در شب قدر نازل شده است ، لذا به بركت نزول قرآن و فرشتگان و روح(1)

شبى كه هر كس آن را درك كند و احیا بدارد، گناهانش آمرزیده خواهد شد و زندگى تازه اى خواهد یافت .

شبى است پر بركت كه سرنوشت همه موجودات در آن مقدر مى گردد.

شب قدر، شب جدایى اولیاء الله و اولیاى شیطان است .

شب قدر، شب دعا و ندبه و شب نزول رحمت عام و كرم خداوندى است ؛ شب آشتى بنده با خداوند و توبه و انابه و زدودن تیرگى هاى گناه از دل و شب خودسازى و نزدیك شدن به پروردگار است ، زیرا كه اوست : ((قابل التوبات)) و ((مجیب الدعوات)) و ((ستار العیوب)) و ((غافر الخطیئات)).

عزت و احترام این شب تا بدان حد است كه قرآن درباره آن مى گوید: لیلة القدر خیر من الف شهر(2) شبى است كه انجام اعمال عبادى در آن با عبادت هزار ماه برابر است .(3) این شب ، شیاطین در بند اسارتند و زمینه براى انجام دادن كارهاى خداپسند و مفید به حال فرد و جامعه مهیاتر است؛ مؤمنان در آن شب از وسوسه ها و كید شیاطین در امان خواهند بود.

این شب ، شب معین كردن روزى افراد است، شب یادآورى نعمت هاى مادى و معنوى الهى است (نعمت ایمان و اسلام ، نعمت رهبرى و ولایت فقیه ، نعمت سلامتى و عافیت ، نعمت فكر و اندیشه و...)

((شب وصال نبى ختمى و لیله وصول عاشق حقیقى به محبوب خود.))(4)

شب عروج انسان است ، از خاك به افلاك ؛ این شب باعظمت در رمضان واقع است كه ماه خدا و با فضیلت ترین ماه هاست و روزهایش بهترین روزها و ساعاتش بهترین ساعات است .(5)

پیامبر اكرم (صلى الله علیه و آله و سلم )فرمود: «شیطان در این شب بیرون نیاید تا آن كه صبح طلوع كند و قدرت آسیب رساندن به كسى را ندارد و سحر هیچ ساحرى در این شب اثر نكند.»

 

شب بیدار ماندن و بیدار كردن ، آگاه شدن از مكتب و دسیسه هاى دشمن ، تذكر دادن و یادآورى .

 آرى لیلة القدر شبى است كه بیداردلان شب زنده دار طاعتى افزون تر و نیایشى عاشقانه تر دارند.

شبى كه انسان هاى مومن ، آن را با اعمالى چون : یاد خدا، مناجات و دعا، تلاوت قرآن ، نماز شب ، گریستن بر خطاها، مطالعه و تحقیق و... زنده نگه مى دارند.

شبى كه امام زین العابدین و فخر الساجدین (علیه السلام ) در دعاى شریف ابوحمزه ثمالى تقاضاى درك آن و توفیق عبادت در آن را از خداى خویش خواستار شده است و خواست مومنان نیز در ادعیه روزانه ماه رمضان همین است .(6)

شبى كه پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) رختخواب را جمع مى كرد، خود را براى عبادت بیشتر مهیا مى نمود(7) و در مسجد به اعتكاف مى پرداخت .

حضرت فاطمه علیها السلام نیز نمى گذاشت فرزندانش در این شب با شرافت بخوابند؛ هر وقت خواب بر یكى از آنها غلبه مى كرد، مقدارى آب به صورت او مى پاشید.(8)

شبى كه پیامبر اكرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) درباره اش ‍ مى فرمود:

«شیطان در این شب بیرون نیاید تا آن كه صبح طلوع كند و قدرت آسیب رساندن به كسى را ندارد و سحر هیچ ساحرى در این شب اثر نكند.»(9)

شبى كه برات آزادى از آتش جهنم و خوش بختى و سعادت دو جهان ، نصیب مومنان و زنده دلان مى گردد.

شبى كه لیله البراتش گویند و در مورد كثرت فیضش ، لسان الغیب (خواجه حافظ) چنین سروده است :

شبى كه عالم بزرگ شیعه ، مرحوم آیة الله حاج محمد ابراهیم كلباسى - صاحب كتاب اشارات الاصول - براى به دست آوردن فیض و فضیلت آن ، یك سال ، شب تا صبح به عبادت پرداخت .(10)

شب قدر

شبى كه خداوند آن را از میان شب ها برگزیده است ، همان طور كه از بین موجودات ، انسان و از جمع پیامبران ، محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) و از بین بردن مكاتب ، اسلام و از بین خانه هاى روى زمین ، كعبه و از بین سنگها، حجر الاسود و از بین كتب آسمانى ، قرآن و از میان راه ها، صراط مستقیم ، و از میان سوره هاى قرآنى ، یس و از میان روزهاى هفته ، جمعه و از میان ماه ها، رمضان را انتخاب كرده(11)و از جمع بنى هاشم ، نیز هفت نفر را برگزیده است .

شبى كه مومنان عاشق براى وصول به معرفت آن از ابتداى ماه رمضان تا شب بیست و سوم سوره ((الدخان )) و یا صد مرتبه سوره ((قدر)) را مى خوانند و چون شب بیست و سوم فرا رسد، دل را محكم مى دارند و گوش هاى خود را براى شنیدن رازها مى گشایند؛از این رو شب قدر از جمله ((لیالى عشر)) كه خداوند در قرآن به آن سوگند خورده ، شناخته شده است .

شبى كه ملائك مهمان اهل زمینند:

شب با عظمتى كه درك كُنه و حقیقت آن براى انسان هاى عادى ، غیر ممكن است : (و ما ادراك ما لیلة القدر.)

این شب ، مهلتى براى همه كسانى است كه در عمر تاریك و ننگین خود به بیراهه رفته اند تا لحظه اى به خود آیند و اندیشه كنند كه : ((چیستند))، ((كیستند)) و ((از كجا آمده اند و به كجا مى روند)) و تا فرصت باقى است به جبران گذشته ها بپردازند و با توبه و استغفار خود را از سقوط حتمى ، برهانند و زندگى آینده خویش را با الگوى ((قرآن و عترت )) شكل دهند.

شبى كه انسان فرصتى دوباره مى یابد تا با ((مطالعه و تحقیق ))، ((بحث و گفت و گو)) و ((غور در قرآن و سنت )) شیرینى معرفت خداوندى را درك كند و با تقویت درجات ایمان و یقین ، در جهت سیر الى الله و عروج به عالم بالا حركت كند.

این شب ، مهلتى براى همه كسانى است كه در عمر تاریك و ننگین خود به بیراهه رفته اند تا لحظه اى به خود آیند و اندیشه كنند كه : ((چیستند))، ((كیستند)) و ((از كجا آمده اند و به كجا مى روند)) و تا فرصت باقى است به جبران گذشته ها بپردازند و با توبه و استغفار خود را از سقوط حتمى ، برهانند و زندگى آینده خویش را با الگوى ((قرآن و عترت)) شكل دهند

شبى كه موسم ناله و نجوا، خضوع و خشوع و تحلیل و تسبیح است .

شب انسان كامل است و شب كمال انسان .

این شب ، شام تعظیم است ، بندگان شایسته خدا در این لحظه هاى نورانى به عظمت و بزرگى مى رسند.

كثرت نام لیلة القدر دلیل بر عظمت آن است و این همه صفات والا كافى است كه مسلمانان ((شب قدر)) را بزرگ شمارند و هر یك به اندازه ایمان و اندیشه خود از آن بهره جویند، ولى متاسفانه افراد بسیار از ارزش آن غفلت مى ورزند و از این فرصت طلایى و استثنایى استفاده نمى كنند و از بركات آسمانى و خیرات فراوان و فیوضات سرشارش بى بهره مى مانند؛ آنان در دام ابلیس اسیر گشته و در حجاب هاى ظلمانى گرفتار آمده اند، از این رو قدر و منزلت این شبها را فراموش كرده ، زیباترین نعمت هاى خداوندى را از دست مى دهند؛ ولى مومنان وارسته از قیود مادى و حجب ظلمانى كه در عطش قرب الى الله مى سوزند، مامورند تا این شب عزیز را فراموش نكنند و در بزرگداشت آن ، بكوشند و آن را قدر بدانند، زیرا این لحظه هاى طلایى همیشه نصب آدمى نمى شود.

خوشا به حال كسى كه در این شب به انجام اعمال مخصوص توفیق یابد و این فرصت هاى گران بها و لحظه هاى گرانقدر را مغتنم شمارد و از سفره گسترده ضیافت الهى بهره مند شود!

آفرین بر كسى كه اهمیت ((شب قدر)) را در یابد و در این شب ارتباط خود را با قرآن و على (علیه السلام )، این دو سرمایه نفیس و یادگاران جاودانه نبوى ، محكم كند و براى همیشه از آن دو جدا نگردد

پی نوشت ها:

1.روح ، حقیقتى مافوق ملائكه است ، به دلیل در مقابل هم قرار گرفتن آن دو در سوره قدر: (تنزل الملائكه و الروح ). قال ابوبصیر: قلت للامام جعفر الصادق (علیه السلام ): جعلت فداك ، الروح لیس هو جبرائیل ؟ قال (علیه السلام ): الروح اعظم من جبرائیل ، ان جبرائیل من الملائكه و ان الروح هو خلق اعظم من الملائكه ، الیس یقول الله تبارك و تعالى : (تنزل الملائكه و الروح )؟ (تفسیر نور الثقلین ، ج 5، ص 638 و تفسیر برهان ، ج 4، ص 481). بعضى گفته اند: صنفى از ملائكه را روح گویند، كه آنها را دیگر ملائكه نبینند، مرگ در شب قدر، برخى هم آن را به معناى رحمت گرفته اند؛ بعضى دیگر نیز آن را به وحى تفسیر كرده اند. ((براى اطلاع بیشتر رك : تفسیر محمد مومن مشهدى بر جزء سى ام ؛ حسین بن احمد حسینى شاه عبدالعظیمى ، تفسیر اثنى عشرى ، ج 14، ص 201؛ سید عبدالحسین طیب ، اطیب البیان ، ج 14، ص 180؛ تفسیر نمونه ، ج 27، ص ‍ 177؛ محمد صادقى ، الفرقان ، ج 3، ص 382)).

2.در این كه عدد هزار براى تعداد است یا تكثیر، بین مفسران ، اختلاف نظر وجود دارد؛ بعضى همانند عدد هفت و هفتاد كه در قرآن براى كثرت استعمال شده است براى تكثیر مى دانند و برخى آن را براى تعداد دانسته و مى گویند: اصولا عدد همیشه براى تعداد است ، مگر این كه قرینه روشنى بر تكثیر باشد.

3.ملا محسن فیض كاشانى ، تفسیر صافى ، ج 5، ص 352 و بحار الانوار، ج 95، ص 49.

4.امام خمینى ، پرواز در ملكوت ، ص 226.

5.برگرفته از خطبه پیامبر اكرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) در روز جمعه آخر ماه شعبان .

 6.ر.ك : دعاى روز 27 رمضان .

7.سید محمد حسین طباطبایى ، سنن النبى ، ص 296.

8.بحار الانوار، ج 94، ص 10.

9.العروسى الحویزى ، تفسیر نور الثقلین ، ج 5، ص 615.

 10.رك : محدث قمى ، فوائد الرضویه ، ص 10؛ محمد تنكابنى ، قصص ‍ العلماء، ص 118؛ رضا مختارى ، سیماى فرزانگان ، ج 3، ص 167.

11.قال ابوعبدالله (علیه السلام ): قال رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم ): ان الله عزوجل اختار من الایام ، الجمعه و من الشهور، شهر رمضان و من اللیالى ، لیله القدر و اختارنى على جمیع الانبیاء و اختار منى علیا و فضله علیا و فضله على جمیع الاوصیاء. ((ر.ك : وسائل الشیعه ، ج 5، ص 67؛ بحار الانوار، ج 9، ص 160؛ ینابیع الموده ، ص ‍ 486.))




تاریخ: چهار شنبه 25 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه
کُوَر خمس (مناطق پنج گانه)

 

1- دمشق در آخرالزّمان

درباره فتنه ها و علائم ظهور و آنچه در «دمشق» اتفاق می افتد، روایات بسیاری از شورش ها، جنگ ها و زلزله ها در «شام» و دمشق خبر می دهد؛ اما از آنجا که سفیانی از دمشق خروج می کند، نقش آنجا پررنگ تر می شود. در برخی از روایات سفیانی از «وادی یابس» (مرز بین «سوریه» و «اردن») ظهور می کند و در برخی دیگر از دمشق می آید.
در «غیبت» نعمانی به نقل از امام باقر (علیه السلام) آمده است:
«منتظر بانگ سفیانی باشید که به طور ناگهانی از دمشق شنیده می شود، در این بانگ فرج عظیمی برای شماست؛ زیرا که این بانگ نویدبخش پیروزی بزرگ شماست.» (1)
درباره حوادث زمینه ساز خروج سفیانی از پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) روایت شده است:
«هنگامی که کافری در شام به هلاکت رسد، اصهب کافر قیام می کند و تسخیر مرکز، بر او سخت می شود و طولی نمی کشد که او نیز کشته می شود...» (2)
کامل سلیمان نویسنده کتاب «یوم الخلاص» می گوید:
مراد از مرکز در این حدیث دمشق است که اصهب در آنجا توسط سفیانی به هلاکت می رسد. همچنین در حدیث دیگری آمده است: «هنگامی که آسیاب بنی عبّاس بچرخد و پرچم داران پرچم خود را بر زیتون های شام بیاویزند، خداوند اصهب را هلاک می کند و همه سپاهیانش را به دست آنها [سپاه سفیانی] نابود می سازد و آنگاه پسر هند جگرخواره بر فراز منبر دمشق می نشیند.» (3)
منظور از پسر هند جگرخواره، سفیانی است که از نسل ابوسفیان است.
درباره اولین سرزمینی که سفیانی اشغال می کند، در روایات به نقل از امیرمؤمنان، علی (علیه السلام) چنین آمده است:
«[سفیانی] روز جمعه خروج می کند و بر فراز منبر دمشق، قرار می گیرد و آن نخستین منبری است که او صعود می کند، خطبه می خواند و مردم را به جهاد فرمان می دهد و از آنها بیعت می گیرد که هرگز با او مخالفت نکنند، چه مطابق میلشان باشد چه نباشد.» (4)
امام صادق (علیه السلام) می فرمایند:
چون سفیانی به دمشق نزدیک شود، حاکم دمشق پا به فرار می گذارد و قبایل عرب بر گرد او می آیند؛ ربیعی، جرهمی، اصهب و دیگر شورشگران علیه او می شورند، ولی سفیانی بر آنها غلبه می کند و بر شام سیطره می یابد. (5)
رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) می فرمایند:
«هنگامی که سفیانی بر پنج منطقه (کُوَر خمس): دمشق، حُمْص، حلب، اردن، قنّسرین تسلط یابد، نه ماه برای او بشمارید.» (6)
در احادیث آمده است که سپاه سفیانی، پس از ظهور امام زمان (علیه السلام)، به فرمان خداوند در بیابانی به نام «بیداء» فرو می روند و تنها دو نفر از ‌آنها باقی می ماند که فرشته ای به آنها سیلی می زند و چهره هر دو به پشت سر برمی گردد، یکی را به نام نذیر نزد دشمنان حضرت مهدی (علیه السلام) می فرستد که به آ‌نها انذار بدهد و دیگری با نام بشیر نزد سپاه امام می رود و نابودی سپاه سفیانی را به امام بشارت می دهد. امام علی (علیه السلام) درباره پایان کار سفیانی این گونه می فرمایند:
«... ساعتی نمی گذرد که تمام سپاهیانش (سفیانی) نابود می شود، پس مهدی (علیه السلام)، او (سفیانی) را گرفته و در زیر درخت پر باری که شاخه هایش به دریاچه طبریه متمایل شده سر می برد و شهر دمشق را به تصرّف خویش درمی آورد.» (7)
همچنین امام علی (علیه السلام) می فرمایند:
«برای مصر منبری می سازم، دمشق را سنگ به سنگ ویران می کنم. یهود را از همه سرزمین های عربی بیرون می نمایم و جامعه عرب را با این عصایم می رانم، همه اینها را مردی از تبار من انجام می دهد.» (8)
همچنین در حدیثی آمده است که:«حضرت عیسی (علیه السلام) از شرق «دمشق» از آسمان فرود می آید.» (9)
بنابراین همان گونه که مشاهده شد، دمشق یکی از «کُوَر خمس» (مناطق پنج گانه) است که سفیانی آن را تصرف می کند و همچنین در وقایع آخرالزّمان نقش به سزایی دارد.

2- حلب، شهر شورش

«حلب» شهری است از بلاد کهن «شامات» که امروزه در شمال «سوریه» واقع شده است. حلب به معنای شیر خوراکی است. گفته شده حضرت ابراهیم (علیه السلام) در آنجا شیر گوسفندان خود را می دوشید و به فقیران می داد. پیش از میلاد مسیح (علیه السلام)، هیتی ها، آشوری ها، مصری ها، یونانی ها، هخامنشیان و سلوکیان در آنجا حکمرانی می کردند. این شهر توسط ابوعبیده جرّاح، سردار سپاه خالد بن ولید فتح شد.
یکی از شهرهایی که نام آنها در روایات آخرالزمان دیده می شود، شهر حلب است. در بیشتر روایات، این شهر به عنوان یکی از «کُوَر خمس» (مناطق پنج گانه) ذکر شده است که در آخرالزمان تحت سیطره سفیانی درمی آید.
در بیان قحطی ها و کشتارهای آخرالزمان در «حلب»، به نقل از امیرالمؤمنین (علیه السلام) چنین آمده است:
«شهر «زوراء» (بغداد) در اثر شورش ها و فتنه ها ویران می شود، شهر واسط در اثر طغیان آب خراب می گردد. مردم «آذربایجان» به وسیله طاعون هلاک می شوند، مردم موصل از گرسنگی و گرانی می میرند، شهر حلب در زیر صاعقه از بین می رود و... .» (10)
همچنین از آن حضرت (علیه السلام) نقل شده است که: «... بدا به حال حلب از محاصره آنان» این روایت درباره سیطره یافتن سپاهیان سفیانی بر مناطق پنج گانه است.
پیامبراکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) درباره سپاه سفیانی و چگونگی حرکت او می فرماید:
«سفیانی با 3600 اسب سوار حرکت کرده، وارد دمشق می شود و ماه رمضان فرا نمی رسد، جز اینکه 30 هزار نفر از قبیله کلب با او بیعت می کنند. آنگاه سپاه مجهزی را به عراق می فرستد و 100 هزار نفر را در بغداد طعمه شمشیر می سازد. سپس دامنه جنگ به کوفه کشیده می شود و شهر کوفه توسط آنان تاراج می شود.»
کامل سلیمان در اثر ارزشمند خود «یوم الخلاص» می نویسد، حرکت های ایذایی و یورش های ناجوانمردانه او به «دمشق»، «حلب»، «حمص» و «رقّه» پس از درگیری های قیس، ابقع، اصهب و یمانی آغاز می شود.
بنابراین شورش سفیانی از دمشق و با تصرف آن، آغاز می شود؛ بدین گونه که اصهب و ابقع را که مدّعیان حاکمیّت بر مردم جهان هستند، شکست می دهد و بر منبر دمشق بالا می رود و از بنی کلب بیعت می گیرد تا او را در جنگ و تصرف کشورها یاری کنند و سپس برای تاراج کشورها حرکت می کند.
رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) می فرمایند:
«هنگامی که سفیانی بر پنج منطقه دمشق، حمص، حلب، اردن و قنّسرین تسلط یافت، نُه ماه برای او بشمارید.»
در دیگر احادیث نیز آمده است که مدت حکومت سفیانی به اندازه زمان حمل، یعنی نُه ماه است. (11) پس از این مدت حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ظهور می کنند و با سپاه سفیانی درگیر می شوند. سپاه سفیانی در مکانی بین «مکه» و «مدینه»، به نام «بیداء» در زمین فرو می روند و خود او توسط حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در کنار «دریاچه طبریه» به هلاکت می رسد. (12)

3- حُمِص

«حُمِص» (به دو حرکت کسره و ضمه خوانده می شود)، نام استانی در کشور جمهوری عربی «سوریه» است. این استان در کرانه «رود عاصی» (نهر العاصی) واقع می باشد. مساحت این استان بیش از 41،000 کیلومتر مربع است.
ساکنان این استان مختلط و اکثر آنها کُرد زبانند. این استان همواره میدان تنش های مخالفان کرد با حکومت سوریه بوده است. در این استان اقلیّت های آشوری، عرب، ‌سریانی، ارمنی و چچن نیز زندگی می کنند. بیشتر ساکنان این شهر از اهل سنت هستند.
حمص یکی از مشهورترین شهرهای سوریه و در غرب این کشور قرار گرفته است. فاصله آن تا «دمشق» 150 کیلومتر و ارتفاع آن از سطح دریا 494 متر، در میان یک دشت بسیار وسیع و حاصلخیز قرار گرفته است.
یکی از شهرهای بسیار قدیمی، منطقه «شام» است و گویند شخصی به نام حمص بن مهر بن جان آن را بنا کرده است. گروهی نیز ساخت آن را به عمالقه نسبت می دهد. بعد از اسکندر، شهر حمص در زمان حکّام مقدونی آبادانی فراوان یافت. پس از تقسیم «روم»، حمص تحت سلطه امپراتوری روم شرقی درآمد. در زمان خلافت عمربن خطّاب، فتوحات در شام ادامه یافت. پس از فتح دمشق، این شهر در معرض حمله مسلمانان قرار گرفت. مردم آن، که شاهد گریز هرقل امپراتور «روم» از شهرشان بودند و از پیروزی های مکرّر مسلمانان و بردباری آنها آگاهی داشتند، پس از نبرد مختصری در خارج شهر به درون شهر پناه آوردند و از مسلمانان امان خواستند. در صلحی که منعقد شد، افزون بر تأمین جانی و مالی قرار شد که دیوار شهر و نیز کلیساها سالم بماند. پس از آن، عبادة بن صامت حاکم شهر گردید. پس از مدتی جنگ یرموک برای مسلمانان پیش آمد و چون احتمال دادند که نتوانند از آن جان سالم به در ببرند، خواستند خراجی را که برای یک سال از مردم این شهر گرفته بودند، به آنها باز گرداندند، به این دلیل که این پول را برای تأمین امنیّت آنها از آنان گرفته اند و اکنون که قرار نیست بمانند، باید پول را پس بدهند.
اما مردم «حمص» گفتند: ولایت و عدالت شما برای ما، دوست داشتنی تر از ظلمی است که در آن به سر می بریم. ما در کنار عامل شما، از شهر دفاع خواهیم کرد. بعدها این شهر تحت سلطه معاویه درآمد و مردم آن از هواداران اصلی او گردیدند.
در قرون اولیه حکومت اسلام این شهر به شکوه دوران گذشته خویش بازگشت و بسیاری از مشاهیر مسلمان از آن برخاستند؛ اما طیّ جنگ های صلیبی، حمص صدمه بسیار دید و به یک ویرانه مبدّل گردید. مدتی نیز در تصرف صلیبیون بود تا آنکه دوباره باز پس گرفته شد.
مرقد برخی از مشاهیر سال های اولیه هجری در این شهر قرار دارد که بعضی می گویند: قبر خالد بن ولید نیز در میان آنهاست.
آثار باستانی گوناگونی در این استان وجود دارد که مهم ترین و مشهورترین آنها عبارتند از:
شهر باستانی «تَدمُر» (مملکت تدمر) یا «پالمیرا» در 160 کیلومتری حمص و در 215 کیلومتری شمال شرق «دمشق» واقع شده است. این شهر زیبا در سال 274 م. توسط امپراتور «رومانی» أورلیانوس در جنگی که بین او و ملکه زنوُبیا، «ملکه تدمر» رخ داد، ویران شد.

4- قنّسرین

یکی دیگر از شهرهای کُوَر خمس «قِنّسرین» این شهر در منطقه «شام» قرار دارد. شهرستانی است در شام می گویند در کوهستان اطراف آن قبر صالح پیغمبر (علیه السلام) قرار دارد و در آن جاهای پای شتر (ناقه صالح) نیز موجود است و البته گفته شده که قبر صالح (علیه السلام) در یمن است. قِنّسرین به دست ابوعبیده جرّاح به سال 17 ه.ق. گشوده شد.
درباره فتح «حمص»‌ به دست مسلمانان در روایتی به نقل از ابی منذر چنین آمده است:
ابوعبیده جرّاح پس از فتح دمشق، آن را به یزید بن ابی سفیان سپرد، خالد بن ولید و ملحان بن زیاد الطائی را به حمص فرستاد. خود نیز روانه بعلبک شد. قبل از آمدن ابوعبیده، اهل حمص با لشکر عرب در بیرون شهر درگیر شدند. وقتی ابوعبیده رسید، مردم به شهر پناه بردند و طلب صلح کردند. ابوعبیده با آنان صلح کرد و مبلغ صد و هفتاد هزار دینار خراج از آنان دریافت نمود. پس از فتح، حمص به عبادة بن الصّامت سپرده شد. خالد بن ولید در این شهر رحلت کرد، قبر وی و همسرش در این شهر است. همچنین قبر عبدالرّحمن خالد، بعضی از اولاد جعفر بن ابی طالب و قنبر، غلام امیرالمؤمنین، علی (علیه السلام) هم در آنجاست. (13)
در صلح بین ابوعبیده و مردم «حمص»، مسلمانان متعهّد شدند در برابر خراج از جان و اموال مردم، باروی شهر، کلیساها و آسیاب های شهر محافظت کنند. همچنین قسمتی از «کلیسای یوحنّا» را برای مسجد جدا کردند.
ابوحَفْص دمشقی از سعید بن عبدالعزیز روایت کرد که گفت:
شنیدم چون هِرقَل سپاهی بر ضدّ مسلمانان گرد آورد و مسلمانان از آمدن ایشان که به واقعه یَرموک انجامید، آگاه شدند، آنچه از اهل حمص به عنوان خراج گرفته بودند، باز پس دادند و گفتند: ما به سبب مشغله نمی توانیم یاری تان دهیم و از شما دفاع کنیم، پس کارهایتان را به خودتان وامی گذاریم. اهل حمص گفتند: همانا که ولایت و عدالت شما نزد ما محبوب تر از گذشته پُر ستم و جور ماست و ما همراه عاملی که شما گمارده اید از شهر در برابر سپاه هرقل دفاع خواهیم کرد. یهودیان نیز برخاسته، گفتند: سوگند به «تورات» که عامل هرقل به شهر حمص در نخواهد آمد، مگر آنکه مغلوب شویم و توان خویش را از دست بدهیم. پس دروازه ها را ببستند و از آن پاسداری کردند. شهرهای دیگر نیز که با مردم نصرانی و یهودی آن صلح شده بود، به همین سان رفتار کردند و گفتند: اگر رومیان و پیروان ایشان بر مسلمانان پیروز شوند، ما به حال پیشین خود باز خواهیم گشت؛ وگرنه مادام که مسلمانان را توانی باقی است، ما بر کار خود خواهیم بود. چون خداوند کافران را منهزم ساخت و مسلمانان پیروز شدند، آنان شهرها را گشودند و مطربان و بازیگران را به پیشواز فرستادند و خراج ادا کردند. (14)
در برخی روایات آمده که سمط پس از صلح، مسلمانان را در بخش های رها شده شهر (که مردم منزل هایشان را رها کرده بودند) و قسمت های متروک شهر ساکن کرد. (15)
در منابع آمده که مردم حمص در جنگ صفین، از معاویه در برابر حضرت علی (علیه السلام) حمایت کردند. آنها در جنگ صفین با شور جنگیدند، سپس مذهب تشیّع را پذیرفتند. در زمان جنگ های صلیبی این شهر متحمّل ضررهای بسیاری شد و به ویرانه مبدّل گردید. (16)
این استان در وسط «سوریه» واقع و مرکز آن شهر «حمص» است. رودخانه معروف «عاصی» که از «لبنان» سرچشمه و به «ترکیه» می رود از این استان عبور می نماید. این استان با 41 هزار کیلومتر وسعت، بزرگ ترین استان سوریه از نظر مساحت می باشد و سومین استان سوریه از نظر جمعیت به حساب می آید. این استان از غرب با لبنان و از شرق با «عراق» و «اردن» همسایه است. مقبره و «مسجد خالد بن ولید» در این شهر قرار دارد. هر چند اکثریت مردم این استان را اهل سنّت تشکیل می دهند؛‌ اما تعداد قابل توجهی از پیروان مذاهب دیگر از جمله شیعیان، ارمنی ها و مسیحیان ارتدوکس نیز در این استان و در کنار یکدیگر با صلح و دوستی زندگی می نمایند. (17)
با توجه به این ویژگی های جغرافیایی، سفیانی به قدرتی عظیم دست یافته، بر مناطق خوش آب و هوا و دارای منابع آب و غذا مسلط می شود؛ اما با این وجود، باز هم به دنبال نفوذ در مناطق دیگر خواهد بود.
با توجه به روایات، وقتی سفیانی به مناطق پنج گانه تسلط می یابد، به جز تعداد کمی از خداپرستان واقعی، بقیه مردم پیرو سفیانی می شوند. پس در روایات هم پیش بینی شده که مردم این منطقه دوباره به خاندان محمد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) خیانت خواهند کرد.

5- فلسطین

لازم به ذکر است که بخش عمده روایات آخرالزمانی «فلسطین» به آخرین مرحله جنبش سفیانی (شکست وی و فتح قدس) می پردازند. ما نیز مطالب را با تأکید بر همین بخش آورده ایم. به طور کلی، جنبش سفیانی در سه مرحله انجام می شود: نخست مرحله تثبیت سلطه وی در شش ماهه اول و استیلای وی بر «شام». مرحله دوم: هجوم و پیکار او در «عراق» و «حجاز». مرحله سوم: بازگشت وی از توسعه طلبی در عراق و حجاز و روبه رو شدن با سپاه حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) جهت حفظ متصرفات باقی مانده اش از سرزمین شام و «قدس» که ما به شرح مرحله سوم، یعنی فتح قدس می پردازیم.
طبق روایات، حضرت مهدی (علیه السلام) در شروع نمودن نبرد، درنگ می کند و مدتی در حومه «دمشق» می ماند تا بزرگان و مؤمنان اهل «شام»؛ آنان که هنوز به وی نپیوسته اند، ملحق شوند. سپس حضرت از سفیانی می خواهد که برای گفت و گو شخصاً با آن بزرگوار ملاقات کند. وقتی یکدیگر را ملاقات می کنند، سفیانی تحت تأثیر شخصیت حضرت مهدی (علیه السلام) قرار می گیرد، با آن حضرت بیعت می کند و تصمیم می گیرد دست از جنگ بردارد و منطقه را تسلیم امام (علیه السلام) نماید؛ اما نزدیکان و پشتیبانان سفیانی که از قبیله بنی کلب هستند، وی را پس از سرزنش و نکوهش، از تصمیم خود منصرف می سازند. (18) به همین دلیل برمی گردد و تقاضای فسخ پیمان می کند. امام نیز بیعت وی را فسخ می کند. آنگاه سفیانی لشکریان خود را برای جنگ با امام بسیج می کند. محورهای جنگ بزرگ از«عکّا» تا «صور»، از آنجا تا «انطاکیه» در ساحل دریا و از «دمشق» تا «طبریّه» و تا داخل «قدس» گسترش می یابد. (19) و سپاهیان سفیانی به بدترین شکل شکست می خورند و سفیانی نیز دستگیر می شود و چنان که روایات می گویند، وی را در کنار دریاچه طبریّه یا در ناحیه ورودی قدس در زیر درختی که شاخه های آن رو به «دریاچه طبریّه» است، کشته می شود. (20) بنابر نقل روایات، امام مهدی (علیه السلام) نسخه های اصلی «تورات» را از درون غاری در انطاکیه و کوهی در «فلسطین» و از دریاچه طبریّه بیرون آورده، با استناد به آن یهودیان را محکوم نموده، نشانه ها، علامت ها و معجزات را برای آنان آشکار می سازد. برخی از یهودیان که بعد از نبرد آزادی «قدس» جان سالم به در برده اند، تسلیم آن بزرگوار شده و کسانی که تسلیم نمی شوند، از کشورهای عربی اخراج می گردند. پس از آن، حضرت عیسی (علیه السلام) فرود می آید. در شماری از روایات آمده است که محلّ فرود آمدن عیسی (علیه السلام) قدس خواهد بود. (21) علامه مجلسی در «بحارالانوار» از امام باقر (علیه السلام) روایت کرده که فرمودند:
«پیش از قیامت، عیسی به دنیا فرود می آید و هیچ کس از ملت یهود و مسیحی نمی ماند؛ مگر آنکه قبل از مرگ به او ایمان می آورد و آن حضرت،‌ پشت سر حضرت مهدی (علیه السلام) نماز می گزارد.» (22)

پی نوشت ها :

1. غیبت نعمانی، ص 149 به نقل از: روزگار رهایی، ج 2، ص 1106.
2. روزگار رهایی، ج 2، ص 992.
3. الحاوی للفتاوی، ج 2، ص 141؛ روزگار رهایی، ج 2، ص 995.
4. الزام النّاصب، ص 198؛ روزگار رهایی، ج 2، ص 1088.
5. روزگار رهایی، ج 2، ‌ص 1116.
6. غیبت نعمانی، ص 163؛ روزگار رهایی، ج 2، ص 1129.
7. الملاحم و الفتن، ص 123؛ روزگار رهایی، ج 1، ص 471.
8. بحارالانوار، ج 53، ص 60؛ روزگار رهایی، ج 1، ص 472.
9. روزگار رهایی، ج 1، ص 552.
10. غیبت نعمانی، ص 134 به نقل از روزگار رهایی، ج2، 971.
11. روزگار رهایی، ج 2، ص 1129، به نقل از غیبت نعمانی، ص 163.
12. دائرة المعارف تشیع.
13. جغرافیای حافظ ابرو، ج 1، ص 345.
14. ترجمه فتوح البلدان، ج 2، ‌ص 200.
15. همان، ص 190.
16. همان، ج 2، ص 188.
17. سایت سفارت ایران در اردن (www.mfa.gov.ir).
18. ترجمه فتوح البلدان، ص 154.
19. همان، ص 155.
20. همان، ص 156.
21. همان، ص 342.
22. همان، ص 341.

منبع مقاله :
شفیعی سروستانی، اسماعیل؛ (1391)، دانشستان سرزمین های درگیر در واقعه ی شریف ظهور، ج 1، تهران: موعود عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، دوم




تاریخ: چهار شنبه 25 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه
روان‌شناسي رنگ‌ها‌در قرآن‌وحديث


 
چكيده:
جهان هستي به همه شگفتي هايش پيش روي ماست. خالق زيبا آفرين و حكيم اجزاء عالم را در اشكال و اندازه هاي مختلف آفريد و با رنگهاي گوناگون و جذاب بياراست تا بشر ـ برترين مخلوقش ـ با جهان و پديده هاي آن ارتباطي عميق و سرشار از احساس برقرار كند در درك و فهم اسرار آن توفيق يابد و آسانتر به اهدافش دست يابد.
آيات وحي و كلمات پيشوايان دين بر نقش رنگها و گوناگونيشان در خلقت جهان به گونه مستقيم و غيرمستقيم توجه داده اند. كشف اين ارتباطات و دلالت رنگها بر مفاهيم در زندگي معنوي و مادي بشر نقش به سزايي خواهد داشت.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
كليد واژه ها: طبيعت، رنگ، روان شناسي
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
درآمد
در ژرفاي اسرار قرآني، مي توان از رموز رنگها و هر آنچه سبز و زرد، سياه و سرخ و كبود در دل دارند و با ما گفتگو مي گويند، نام برد.
«... ولا رطب و لابس الا في كتاب مبين» ؛(انعام:آيه59) هيچ تر وخشكي در جهان نيست، مگر آن كه دركتاب مبين [گنجانده] شده است.
فصول سال حاوي رنگهاي مختلف است و رنگهاي مختلف گياهان نشانه هايي است براي خردمندان:
«الم تر ان الله انزل من السماء ماء فسلكه فينابيع في الارض ثم يخرج به زرعاً مختلفاً الوانه ثم يهيج فتريه مصفراً ثم يجعله حطاماً ان في ذلك لذكري لاولي الالباب»؛ (زمر:آيه 21) نمي بيني كه خداوند آب باران را از آسمان فرو فرستاد، و نهرها را در روي زمين جاري كرد، و بعد انواع گياهان، به رنگهاي مختلف را به اين وسيله روياند، و بعد از اين كه سبز و خرم شد، آن را مي بيني كه زرد شده است. آنگاه خداوند آن را چوب و علف خشك مي گرداند؛ همانا در آن صاحبان عقل متذكر شوند.
رنگارنگي ،در خوراكي ها، خوردنشان را لذت بخش تر مي كند:
«...فاخرجنا به ثمرات مختلفاً الوانها...»(فاطر:آيه27) ... سپس به واسطه باران ميوه هاي رنگارنگ را خارج كرديم...
با وجود اين كه آب باران يكي است، اگر مقتضاي بيرون آمدن ميوه ها همين باران بود، بايد همه ميوه ها به يك رنگ باشند. پس همين اختلاف رنگها دليلي بر تدبير الهي در اين رنگ آميزي است (تفسيرا لميزان:ج17ص62).
علاوه بر اين از ويژگي هاي برخي گياهان اين است كه در رنگ آميزي اشياء كاربرد دارند و اين نشان از اهميت رنگها نزد خالق هستي است دگرگوني زبانها و رنگهاي مردم نيز آيتي براي دانشمندان دانسته شده است:
«ومن آياته خلق السموات و الارض و اختلاف السنتكم و الوانكم ان في ذلك لآيات للعالمين»؛(روم:آيه22)و يكي از نشانه هاي قدرت الهي، خلقت آسمانها و زمين و اختلاف زبانها و گويشها و اختلاف در رنگ پوست مردم است. همانا در اين موارد نشانه هايي براي دانشمندان آشكاراست.
اين ناهمگوني شكلهاي مردم، يا اختلاف در رنگ و زبانشان طبق فرمايش امام صادق ( عليه السلام) در كتاب توحيد مفصل به دليل معاملاتي است كه در ميان ايشان جريان دارد و آنها بايد يكديگر را با آن ويژگي ها بشناسند. همچنين به اعتقاد امام علي (عليه السلام) رنگارنگي پرهاي طاووس، سبب بروز احساسي همچون«تكبر» در وي مي شود. ايشان در خطبه 164 در نهج البلاغه مي فرمايند:
... كانه قلع داري عنجه نوتيه، يختال بالوانه... .
گويا آن دُم، مانند بادبان كشتي است كه كشتيبان، آن را از جانبي به جانبي مي گرداند، و او به رنگهايش تكبر نموده ،به خود مي نازد.
اينگونه است كه علم روانشناسي امروزه ثابت كرده است كه هر كدام از رنگها نشانه يا درمان هستند و مي توانند در ايجاد جاذبه و دافعه، توازن و تعادل بين ذرات عالم موثر باشند. حتي گاهي همين رنگها راز دل خلايق را رو مي كنند، به گونه اي كه علاقه هر شخص به رنگي خاص حكايت از شخصيت دروني و ذوق او دارد. پس ما را بر آن مي دارند كه تا از ديدن اين همه نظم در خلق موجودات، فتبارك بر زبان جاري كنيم.
گفته شده است كه رنگهاي روشن، شادي آفرين و رنگهاي تيره غم انگيز هستند. رنگ قرمز، تقويت كننده و محرك است. پزشكان قرون وسطي، نور قرمز را در معالجه آبله و سرخك و مخملك و بسياري از بيماريهاي پوستي به كارمي بستند. اشتهاآور نيز است و مناسب استفاده در وسايل آشپزخانه. روستائيان نيز به اينگونه رنگها بيشتر تمايل دارند.
رنگ سبز، آرامش دهنده و استراحت دهنده است ،و شهرنشينان معمولاً رنگهاي سردي، مثل آبي و سبز را مي پسندند. رنگ زرد ،بسياري از حشرات را دور مي كند و حال آنكه اكثر گلها به جهت وجود رنگهاي مشتق از قرمز، جاذب زنبورند. قابل توجه است كه اگر اين گلها در دامنه تپه اي قرمز رنگ وجود داشته باشند ،زنبورها به يقين در يافتن مسير خود به سمت گلها دچار مشكل و اشتباه مي شوند!!
در بيمارستاهاي رواني بيماران تندخو را تحت تاثير مداوم رنگ آبي و بيماران منزوي و بي تحرك را با رنگ زرد مداوا مي كنند، كه اين رنگ يك نوع حالت محرك ذهني و هوشي نيز دارد ،و شديداً موجب تقويت چشم است. خداوند اين رنگ را براي تسكين و آرامش ناراحتي ها و ختسگي ها آفريده است .از اين روست كه پزشكان آن را براي اتاق بيماران تب دار تجويز مي كنند (برگزيده از فصلنامه پژوهشي دانشور:ش21؛ رنگ و تربيت:ص64).

طبق تحقيقات جامعه شناسي در نهايت، رنگها نه تنها افراد را تحت تاثير خود قرار مي دهند، بلكه منجر به پيشرفت و يا ركود يك جامعه مي شوند(رنگ وتربيت:ص19). با انتخاب ناصحيح رنگ در مكان خود و به كارگيري نادرست آن در محيطهاي انساني صدمات روحي شديدي بر انسان وارد خواهد آمد (همان:ص26). «اصلاح املاء كودك با خط قرمز توسط معلم»، «چراغ قرمز هشدار دهنده براي رانندگان»، «سفيد بودن پاكت شير»،«رنگ آبي يا سبز روشن ديوارهاي كلاس درس يا كتابخانه براي مطالعه بهتر» و«استفاده از پوشش سفيد در عالم پزشكي و سبز براي بيماران» همه و همه ،مؤيد اين مطلب است كه يك ارتباط تنگاتنگ بين نظام خلقت انسان و طبيعت وجود دارد. ولي در دنيايي وراي اين طبيعت،«حقيقت» چيز ديگري است. حقيقتي كه مولانا آن را اينگونه بيان مي كند:
ندارد رنگ آن عالم وليك از تابه ديده
چو نور ازجام رنگ آميز اين سرخ وكبود آمد
رنگ آبي:

آنجا كه خداوند متعال فرمود:
«فالق الاصباح و جعل الليل سكنا» (انعام:آيه96)؛ خداست شكافنده پرده صبحگاهان، و او شب را براي آسايش خلق قرار داد.
رنگ شناسان معتقدند: رنگ آبي تيره (رنگ شب)،‌ساختار آرامش و سكوت كامل دارد و تاثير آرام بخشي در سيستم اعصاب بر جاي مي گذارد و فشار خون، نبض و تنفس را مي كاهد و در عين حال بدن تجديد قوا مي يابد (روانشناسي رنگها)، از اين رو بعيد نيست كه يكي از دلايل تأكيد اسلام براي تهجد و شب زنده داري نيز همين باشد. چرا كه انسان در لباس شب از آرامشي بهره مند مي شود كه حتي اثرآن به معاش روز هم كشيده مي شود. در اصل اين رنگ يك رنگ مقدسي است كه در بين مردم محترم شمرده مي شود. گنبدها و مناره هاي آبي به مانند پلي بين زمين وآسمان محسوب مي شوند (رنگ و تربيت:ص62).
 
رنگ زرد:

در سوره مباركه بقره آيه 69 اشاره به درخواست قوم موسي شده است كه:
«قالوا ادع لنا ربك يبين لنا ما لونها. قال: انه يقول انها بقره صفراء فاقع لونها تسر الناظرين»؛ گفتند از پروردگارت بخواه كه رنگ گاو[كه بايد ذبح شود] را مشخص كند. خداوند فرمود: گاوي كه به رنگ زرد خالص است به طوري كه بينندگان را شادماني و سرور مي بخشد.
در عين حال در روانشناسي رنگها رنگ زرد نشاط آور و چشمگير عنوان شده است و اثر آن به صورت روشني و شادماني و درخشاني ظاهر مي شود(همان). رنگها در بسترهاي مختلف معاني متفاوتي دارند، همچنان كه در جاي ديگري از قرآن كريم شراره هاي آتش به شتران زرد مو تشبيه شده اند، تا اين زردي شدت و حِدّت شراره هاي آتش را به تصويركشد ،و بر روان آدمي اثر گذارد.
«انها ترمي بشرر كالقصر كانه جملت صفر»؛(مرسلات:آيه32و 33) آن زبانه آتش مانند كاخي شراره مي افكند گويي آن شراره (در بزرگي و رنگ) مانند شتران زرد موي است.
چنان كه در دعايي از حضرت زهرا(سلام الله عليها) جهت درخواست نزول مائده آسماني از خداوند براي خانواده اش آمده است كه:
ان النبي دخل علي فاطمه(سلام الله عليها) فنظر الي صفار وجهها و تغير حدقتا، فقال لها: يا بنيه، ما الذي اراه من صفار وجهك و تغير حدقيتك؟ فقالت: يا ابه ان لنا ثلاثاً ما طعمنا طعاماً... .
پيامبر داخل شدند و ديدند كه دخترشان روي زرد و چشمان بيمارگونه دارد. به او فرمودند: دخترم! چرا اينگونه اي؟ خانم حضرت فاطمه زهرا(سلام الله عليها) فرمودند: پدر سه روز است كه من و خانواده ام چيزي نخورده ايم ...(بحارالانوار:ج43ص73؛ تفسير رازي: ج1ص463؛ تفسير فرات:ص199).
در سنت پيامبر اسلام( صلي الله عليه و آله) و ائمه اطهار(عليه السلام) به كفش سياه و نعل زرد رنگ سفارش شده است، چنان كه در روايتي از امام جعفر صادق(عليه السلام) وارد شده است كه:
من السنه:الخف الاسود و النعل الصفراء (سنن النبي:ص132).
و از پيامبر اسلام( صلي الله عليه و آله) نقل شده است كه:
بر تو باد به نعل زرد كه چشم را جلا دهد و ذكر را سخت كند (محكم و قوي مي كند) و غم را بر طرف نمايد (حليه المتقين:ص12و 13).
و از امام باقر نيز نقل شده است كه:
كنا نلبس المعصفر في البيت.
ما درخانه لباس زرد رنگ مي پوشيم (سنن النبي:ص134).
 
رنگ سبز:

در مورد رنگ سبز نيز آيات زيادي وجود دارد، آنجا كه فرموده است:
«الذي جعل لكم من الشجر الاخصر ناراً فاذا انتم منه توقدون (يس:آيه80)؛ آن خدايي كه براي بهره برداري شما از درخت سبز (و تر وتازه)(2) آتش قرار داده است، تا وقتي كه مي خواهيد برافروزيد.
بنابراين كشاورزي در اختيار صنعت قرار مي گيرد و در نتيجه سبز به سرخ تبديل مي شود(مجله نگاه حوزه) و همچنين در مورد لباس و تكيه گاه بهشتيان، درسوره مباركه الرحمن آيه 76 فرموده است:
«متكئين علي رفرف خضرٍ و عبقري حسان؛ در حالي كه بهشتيان بر بالش ابريشمي سبز و بساط زيبا تكيه زده اند.
همينطور در آيه 31 سوره كهف مي فرمايد:
«... يلبسون ثياباً خضراً من سندس و استبرق...؛ و لباسهاي سبز از حرير و ديبا مي پوشند.
پس بي دليل نيست كه در دائره المعارف تشيع آمده است:
سبز، شعار حيات و زندگي است و اهل بهشت ،پيوسته زنده اند (دايره المعارف تشيع:ج9ص57).
بعلاوه، اين رنگ نمايانگر عزم راسخ، پايداري و مقاومت در برابر تغييرات نيز مي باشد(روانشناسي رنگها). مصداق اين صبر و پايداري را در درختان سبز مي بينيم. در سوره مباركه الرحمان آيه 64 به رنگ سبز درختان بهشتي اينگونه اشاره شده است:
«مدهامَّتان؛ آن دو بهشت سبز پر رنگ و پر درخت، كه ابتهاج(3)درختانش، به نهايت رسيده است(تفسيرالميزان:ج9ص222).
و در دعاي حضرت امير(عليه السلام) اين معنا از رنگ سبز درختان وارد شده است كه:
فانبتنا به حدائق ذات بهجه...؛ پس به وسيله باران، باغهايي شادي آور و نشاط آور ايجاد كرديم...(موسوعه ادعيه: دعاي روز دوم ماه از حضرت علي(عليه السلام).
و درجايي ديگر ايشان نگاه به سبزه و چمن را دعا و تعويذي براي درمان بيماريها دانسته اند و فرموده اند:
والنظر الي الخضره، نشره(نهج البلاغه:حكمت400).
امروزه دانشمندان رنگ سبز را براي درمان بيماريهاي عصبي و اختلالات رواني بكار مي برند و آن را خنك كننده ،تعديل كننده نور خورشيد ،مُسَكن و هيپنوتيك توصيف كرده اند. رنگ سبز در سيستم عصبي ،براي بي خوابيها و خستگيها موثر است. فشار خون را كم مي كند و مويرگها را منبسط مي سازد(دايره المعارف تشيع:ج9ص58).
عده ي بسياري از سادات در عصر حاضر به نشانه ي انتساب به خاندان پيامبر، عمامه سبز يا لباس سبز مي پوشند؛ شال سبز به گردن مي اندازند(همان)؛زيرا روايات در اين زمينه موجود است كه:
وكان يعجبه الثياب الخضر.
پيامبر گرامي اسلام( صلي الله عليه و آله)، از لباس سبز خوششان مي آمد(سنن النبي:ص20؛ محجه البيضاءص140).
سياه و سفيد:

«... و من الجبال جدد بيض و حمر مختلف الوانها و غرابيب سود»؛(فاطر:آيه 27) ... و از كوهها نيز راههايي را خلق كرد؛ سفيد و سرخ و به رنگهاي مختلف و به رنگ كاملاً سياه.
طبق اين آيه، كوهها به رنگ سفيد خالص نيستند؛ چنانچه در علم روانشناسي رنگها آمده است كه:
رنگ سفيد كامل، حتي در مدت كم، قدرت ديد را (به علت خستگي اعصاب وعضلات چشم) تغيير داده و دچار حوادث حاد و مزمن مي كند، كه در صورت مداومت ممكن است تا مرحله ايجاد كوري پيش رود، مانند تماس طولاني با برف، يا منبع نور شديد طبيعي يا مصنوعي (آيين بهزيستي اسلام:ص75).
و در ادامه اين آيه مي فرمايد:
«ومن الناس و الدواب و الانعام مختلف الوانه كذلك انما يخشي الله من عباده العلماء ان الله عزيز غفور»؛(فاطر:آيه 28) و همچنين آدميان و جانوران و چارپايان را به رنگهاي مختلف آفريديم، و از جمله بندگان خدا، تنها دانايان از او بيم دارند و خدا نيرومند و آمرزگار است.
بدين معنا كه بعضي از حيوانات و انسانها نيز مثل كوهها و ميوه ها داراي رنگهاي مختلف هستند، بعضي سفيد، بعضي سرخ و بعضي سياهند و مختصر در اين سه رنگ هم نيستند(تفسير الميزان:ج17ص65).
«... لتعارفوا...»؛(حجرات:آيه13) صرفاً به خاطر اين كه با اين اختلاف رنگ و...، مردم يكديگر را بهتر بشناسند.
درآياتي از قرآن كريم تضاد بين رنگها به عنوان نشانه قرارگرفته است:
«...وكلوا واشربوا حتي يتبين لكم الابيض من الخيط الاسود من الفجر...»؛(بقره:آيه187).
اين آيه حكايت از اين دارد كه خط سفيد و سياه مرزي و مشخص است كه مي تواند نشانه آشكاري از فجر براي بندگان باشد. حتي در آياتي، سياهي و سپيدي چهره انسانها در قيامت هم علامت است:
«يوم تبيض وجوه و تسود وجوه فاما الذين اسودت وجوههم اكفرتم بعد ايمانكم فذوقوا العذاب بما كنتم تكفرون و اما الذين ابيضت وجوههم ففي رحمه الله هم فيها خالدون(آل عمران:آيات 106 و107)؛ روزي بيايد كه گروهي روسفيد و گروهي روسياهند. اما سيه رويان را نكوهش مي كنند ،كه چرا بعد از ايمان آوردن بازكافر شديد. پس اكنون بچشيد عذاب خدا را. اما روسفيدان در بهشت كه محل رحمت خداست در آيند و در آن هميشه متنعم مي باشند.
علامه طباطبايي(رحمه الله عليه) در تفسير الميزان در ذيل اين آيه مي فرمايد:
چون مقام، مقام كفر و ناسپاسي در برابر نعمتهاي الهي است و كفران نعمت هم خيانتي است كه موجب انفعال و خجالت صاحبش مي شود. لذا خداي متعال در ذكر عذاب آخرتي اينگونه افراد آن را كه با خجالت و انفعال مناسب مي باشد، يادآوري نموده است، يعني از سياه شدن چهره گناهكاران نام برده است ـ كه در دنيا هم سياه شدن چهره را كنايه از همين خجالت مي دانند ـ .
همچنين در طرف مقابل كه ثواب شاكرين را ذكر مي فرمايد موضوع سفيد شدن چهره را تذكر مي دهد كه آن هم مناسب با مقام شاكران است ،همانطور كه در دنيا نيز سفيدي چهره را كنايه از خشنودي و راضي بودن مي دانند (تفسيرالميزان:ج3ص610).
به همين دليل در دعايي كه از اميرالمؤمنين ( عليه السلام)هنگام وضو گرفتن وارد شده است ،مي خوانيم:
اللهم بيض وجهي يوم تسود فيه الوجوه و لا تسود وجهي يوم تبيض فيه الوجوه.
كه نشانه از همان بهجت و سرور و خوف و خجلت است.سفيد، روشن ترين رنگها و نمادي از شادي و نشانه اي از صلح و صفا و تسليم، و كنايه از پاكي و بي آلايشي و فضيلت و بزرگواري است، و سياه، تيره ترين رنگها در مقابل سفيد، و نشانه هيبت و وقار، و شعار حزن وعزا مي باشد(دائره المعارف تشيع:ج9ص193 و451). همچنان كه در دعاي 49 صحيفه سجاديه آمده است:
اللهم فاني اتقرب اليك بالمحمديه الرفيعه و العلويه البيضاء و اتوجه اليك بهما ان تعيذني من شر كذا و كذا... .
همانا به واسطه مقام رفيع پيامبرت و مقام سفيد و نوراني علي(عليه السلام) به سوي تو نزديكي مي جويم و به واسطه آن دو بزرگوار به تو توجه مي كنم؛ اينكه مرا پناه دهي از شربديهاو... .
تعبير به ولايت يا درجه والاي حضرت اميرالمؤمنين، علي(عليه السلام) كنايه از فضيلت و بزرگواري اوست. روزهاي 15و 14و 13 در هر ماه را ايام الابيض نامند؛ چون ماه در اين شبها از اول تا آخر شب، طالع است (دايره المعارف تشيع:ج9ص194؛ سفينه البحار:ج1ص116).
در مورد رنگ سفيد در سوره مباركه صافات، آيات 45و 46 آمده است:
«يطاف عليهم بكاس من معين بيضا لذه للشاربين؛ به معناي جام شرابي ذلال و صاف كه براي نوشندگان لذت بخش است، و آن را بر بهشتيان دور مي چرخانند.
يا در مورد معجزات حضرت موسي، در سوره مباركه شعراء آيه 33 ذكر شده است:
«و نزع يده فاذا هي بيضاء للناظرين»؛ همه ديدند كه دستش سفيد و تابان از گريبان بيرون آمد.
اين ويژگي براي رنگ سفيد به اين دليل مطرح مي گردد كه اشياء سفيد در محيط به خصوص در تاريكي، حكم منبع نوري را دارند كه اطراف خود را روشن مي كنند(آيين بهزيستي اسلام:ج2ص88).
در جايي ديگر بر خلاف معاني سابق آمده است كه يعقوب از كثرت اندوه و حزن از ديگران روي بگردانيد و گفت:
«وتولي عنهم و قال يا اسفي علي يوسف و ابيضت عيناه من الحزن فهو كظيم»؛(يوسف:آيه84) وا اسفا، بر فراق يوسف عزيزم! و از گريه و غم، چشمانش سفيد گشت.
همانطوركه پيش از اين ذكر گرديد، اين رنگ، سمبل خلوص، عفت، پارسايي، عصمت، بي گناهي و حقيقت و مهمتر از همه صلح و پايان جنگ مي باشد (رنگ و تربيت:ص87).
"استحباب پوشيدن لباس سفيد در نماز " و همچنين "پوشيدن لباس سفيد احرام در مراسم حج "،شايد به همين دليل باشد و از طرف ديگر امروزه ثابت شده است كه رنگ سفيد كفن، از شدت نفرت و كراهت وحساسيت روحي زندگان نسبت به اجساد مرده و بي جان، مي كاهد، و اثرات مطلوبي در روح ميت دارد (آيين بهزيستي اسلام2: ص155 و156؛ سفينه البحار:ج1ص116)، به طوري كه در روايتي از حضرت رسول( صلي الله عليه و آله) به انتخاب كفن سفيد براي مردگانمان و لباس سفيد براي خودمان سفارش شده ايم، و خود ايشان نيز بيشتر لباس سفيد مي پوشيدند؛ «وكان اكثر ثيابه بياض و يقول البسوها احياكم و كفنوا موتاكم»؛(به شماره 198رجوع شود).
و اما از جمله آياتي كه به رنگ سياه پرداخته است، سوره نحل آيه58 است، كه خداوند مي فرمايد:
«واذا بشر احدهم بالانثي ظلّ وجهه مسوداً و هو كظيم؛ هنگامي كه به يكي ازآنها خبر دختر زادن همسرش را مي دهند از خشم چهره اش سياه مي شود.
و در مورد افرادي كه مرتباً مرتكب گناه مي شوند در سوره يونس آيه 27 مي خوانيم:
«...كانما اغشيت وجوههم قطعاً من الليل مظلماً...»؛ گويي صورت آنها را پاره هاي تاريك شب پوشانيده است... .
و همچنين از آنجايي كه وضع گياهان خشك و مرده بازگو كننده فناي دنياست، با رنگ سبز سير متمايل به سياهي مطرح مي شود.
«فجعله غثاءً احوي»؛(اعلي:آيه 5) سپس خداوند آن را خشك و سياه قرار داد (تفسير نمونه:ج26ص387).
در اين رابطه امام علي (عليه السلام) مي فرمايد:
ما من عبد الا و في قلبه نكته بيضاء فاذا ذنباً خرج في النكته سوداء، فان تاب ذهب ذلك السواد و ان تمادي في الذنوب زاد ذلك السواد حتي يغطي البياض فان غطي البياض لم يرجع صاحبه الي خير ابداً.
هر بنده اي، در دلش نقطه سفيدي است كه چون گناهي كند، خال سياهي در‌آن پيدا شود. سپس اگر توبه كند، آن سياهي برود و اگر به گناه ادامه دهد، به آن سياهي اضافه شود، و تا جايي كه روي سفيدي را بپوشاند، و وقتي سفيدي پوشيده شد، ديگر هرگز صاحب آن دل ،به سمت خير نمي رود(اصول كافي:ج3ص375).
البته رنگ سياه ،داراي اثرات مثبتي نيز مي باشد، كه حتي ضروري و لازم به نظر مي رسد. از آنجا كه اين رنگ تحريكات روحي را تخفيف مي دهد و رنگي صامت و غير محرك است، لذا نه تنها وسيله توجه ديگران نمي شود ،بلكه كمك به انصراف و عدم توجه نيز مي كند(آيين بهزيستي اسلام:ج2ص146). استفاده از حجاب در بانوان در واقع از اين اصل تبعيت مي كند كه باعث عدم توجه جنس مخالف مي گردد(رنگ و تربيت:ص79).
همچنين انتخاب فطري سياه پوشي در مقام عزا، در حقيقت سمبل فقدان شوق و ذوق بوده و شخص با اختيار كسوت سياه ،در حقيقت عملاً مي خواهد به ديگران اعلام كند كه آمادگي برقراري روابط گرم اجتماعي و يا دوستي تحت اين شرايط را ندارد(آيين بهزيستي اسلام:ج2ص141؛ سفينه البحار:ج1ص670).
اقدام همگاني جهت سياه پوشي، در سوگ ائمه اطهار واولياي الهي از طرف مسلمانان، مي تواند در زنده نگه داشتن خاطره فجايع دشمنان اسلام و ظلم و ستم جباران و ستمگران، و رسوا ساختن آنها از يك طرف ،و احياء ياد بود فداكاري ها و از خودگذشتگي هاي بزرگان از طرف ديگر، منشا اثر واقع شود. البته اين سياه پوشي به قصد و نيت تعظيم شعائر الهي است كه اثر و ارزش حقيقي پيدا مي كند.
پس رنگ سياه به خاطر فقدان بازتاب نور هميشه و در همه جا آثار شوم و نامطلوب در زمينه روحي انسان برجا نمي گذارد؛ بلكه در مواردي (مثلاًً در عالم هنر)، همانقدر ارزش و اثر پيدا مي كند، كه سكوت در لا به لاي اصوات و الحان موسيقي (آيين بهزيستي اسلام: ج2ص149)!!
در مورد مذمت رنگ سياه روايات معتبري وارد شده است، از آن جمله فرمايش امام صادق ( عليه السلام)است:
كان رسول الله( صلي الله عليه و آله) يكره السوداء الا في ثلاثه: العمامه و الخفّ والكساء.
رسول خدا در پوشيدن چيزي به رنگ سياه اكراه داشت، مگر سه چيز: عمامه، كفش، عبا (سسن النبي:ص130 ـ 131).
و در مورد مدح رنگ سياه ،وارد شده است كه:
قال رسول الله( صلي الله عليه و آله): احب خضابكم الي الله الحالك(4)
خداوند رنگ سياه را براي خضاب بيشتر دوست مي دارد (بحارالانوار:ج76ص98؛ثواب العمال:ص20).
و يا در ورايتي به نقل از امام صادق ( عليه السلام)آمده است:
ان رجلا دخل علي رسول الله ... و قد خضب بالسواد فضحك اليه فقال هذا احسن من ذاك و ذاك.
مردي در حالي كه ريشهايش را به رنگ زرد، و براي بار دوم به رنگ قرمز حنا ،و براي بار سوم به رنگ سياه خضاب كرده بود، نزد رسول خدا آمد، و ايشان كار او را پسنديدند، و بار سوم به او خنديدند و گفتند: اين رنگ براي خضاب از دو رنگ قبل بهتر است(بحارالانوار:ج76ص99) (5)
رنگ قرمز:

در ميان كلماتي كه در سوره مباركه فاطر آيه 27 آمده است، كلمه حمر به معناي رنگ قرمز ديده مي شود:
«و من الجبال جدد بيض و حمر مختلف الوانها و غرابيب سواد»؛ و از كوهها نيز راههايي به رنگ سفيد و سرخ و رنگهاي مختلف و همچنين كاملاً سياه خلق كرد.
زيرا در تركيبات شيميايي عناصرتشكيل دهنده كوهها و سنگها رنگهاي مختلف مانند سياه، سفيد، خاكستري، آبي، بنفش و حتي قرمز وجود دارد.
آزمايشاتي كه بر روي افراد متفاوت انجام داده اند و آنها را وادار به تفكر به رنگ قرمز سير كرده اند، نشان داده است اين رنگ، سيستم عصبي را تحريك مي كند؛ يعني فشار خون را بالا مي برد و تنفس و ضربان قلب را سريع تر ميكند. لذا رنگ قرمز از لحاظ تاثيري كه بر سيستم اعصاب دارد يك عامل محرك به شمار مي آيد و معناي فيزيولوژيك آن، داشتن آرزوهاي بسيار، شور و شوق زندگي و تهور و قدرت اراده است(روانشناسي رنگها:ص21).
كاربردي كه از رنگ قرمز در روايات شده است، كما بيش با اين معنا سازگار است، مانند: "الموت الحمر " به معناي "مرگ سرخ " كه همان كشتار و خونريزي و مرگ سخت و خونين است ( نهج البلاغه : خطبه 101) يا "يوما احمر " به معناي " روز سرخ "، كه همان روز قتل و غارت و انواع سختي ها است(نهج البلاغه: خطبه71)، و " يا احمر الباس "، كه كنايه از سخت شدن كارزار جنگ است(نهج البلاغه:نامه9). در فرهنگ ملت و عرف ما نيز رنگ سرخ نشانه شهادت و خون دادن در راه حق است. البته قرمز در روايات به معاني ديگر هم به كار فته است .مانند: "حمرالنعم "به معناي گشتران سرخ مو " كه منظور، بهترين چارپا و زيور دنياست و يا "كبريت احمر "به معناي كبريت روشن و سرخ، كه منظور اكسير كميابي است كه كيمياگران در پي آن هستند.
در هر صورت آنچه از سنت رسول خدا در اين زمينه به ما رسيده كراهت ايشان در استفاده از رنگ قرمز براي لباس بوده است، مگر در اعياد و در روز جمعه و براي جشن و شادماني كه علت آن را مي توان در تاثير اين رنگ بر روان آدمي جستجو كرد.(سنن النبي:ص133 ـ 135 ـ 137) و استفاده ايشان در زمينه هايي خاص از اين رنگ به همان معنا بر مي گردد. مانند اينكه در كافي از امام صادق ( عليه السلام) نقل شده است:
كان في منزل رسول الله(صلي الله عليه و آله) زوج حمام احمر.
در خانه رسول خدا يك جفت كبوتر قرمز رنگ بود، و ايشان از آنها نگهداري مي كردند(سنن النبي:ص138 ـ 143).
زيرا در روايت ديگري از امام صادق ( عليه السلام) در كتاب مكارم الاخلاق آمده است كه:
ليس من بيت نبي الا و فيه حمام، لان سفهاء الجن يعبثون في البيت، فاذا كان فيه حمام عبثوا بالحمام و تركوا الناس.
درخانه همه انبيا، كبوتر نگهداري مي شده است ؛زيرا سفيهان جن، همواره با كودكان خانه بازي مي كنند و آنان را به خود سرگرم مي كنند، و اگر كبوتر درآن خانه باشد، جنيان با كبوتران مشغول مي شوند و ديگران را رها مي كنند (سنن النبي:ص138 ـ 142).
حال اين سؤال پيش مي آيد كه چرا كبوتران قرمز؟ شايد بشود اينگونه گفت كه اگر كبوتران قرمز رنگ باشند، به دليل جاذبيت و محرك بودن اين رنگ موثر واقع شوند و جلب توجه بيشتري كنند.
رنگ كبود:

رنگ ازرق يا كبود، يكي ديگر از رنگهايي است كه در قرآن كريم از آن ياد شده است. اين رنگ منفورترين رنگها در نزد عرب محسوب مي شود. مخصوصاً اگر رنگ چشم كبود باشد ؛زيرا اعراب به دشمن خود مي گويند: "ازرق العين " يعني "چشم كبود ". در تفسير الميزان علامه طباطبايي(رحمه الله عليه) در ذيل آيه 102 سوره طه آمده است كه:
«يوم ينفخ في الصور و نحشر المجرمين يومئذ زرقا "؛ روزي كه در صور دميده مي شود و گناهكاران را در آن روز با چشم كبود محشور مي كنيم.
مراد به ازرق، محشور شدن مجرمين و گناهكاران به صورت كور در قيامت است ؛زيرا وقتي چشم بيناييش را از دست مي دهد كبود مي شود(تفسيرالميزان:ج14).
پس كبودي چشم علامتي براي گناهكاران است .التبه ممكن است از شدت تشنگي نيز چشم و يا بدن كبود شود، هم چنان كه در كتاب العرب اين نكته ذكر شده است.
در بيانات ارزنده اي امام صادق ( عليه السلام) به مفضل، به معناي مثبتي از اين رنگ اشاره شده است، و ايشان اينگونه فرموده اند:
فكر في لون السماء و ما فيه الصواب التدبير،فان هذا اللون اشد الالوان موافقه للبصر و تقويه حتي ان من صفات الاطباء لمن اصابه شياً اضر ببصره ادمان النرّ الي الخضره و ما قرب منها الي السواد و قد وصف الحذاق منهم لمن كل بصره الاطلاع في اجانه خضراء مملوه ماءاً فانظر كيف جعل الله جل و تعالي اديم السماء بهذا اللون الاخضر الي ليمسك الابصار المنقلبه عليه فلا ينكا فيها بطول مباشرتها له...
در رنگ آسمان خوب فكر كن؛ كه موافق ترين رنگهاست براي تقويت ديده و نور چشم، تا آنجا كه اطبا مي گويند: اگر كسي ضعف بينايي داشته باشد بايد مرتب و پيوسته در تغار كبود رنگي نگاه كند كه پر از آب است. پس فكر كن كه چرا خداوند رنگ آسمان را به رنگ سبز مايل به سياه(كبود) قرار داده است، كه مكرر نگاه كردن به آن بر چشمها ضرر نرساند (بحارالانوار:ج3ص111؛آيين بهزيستي اسلام:ج2ص83).
حاصل كلام:

از تأمل در آيات و روايات به وضوح به دست مي آيد كه:
رنگها حسن و قبح ذاتي ندارند و هر رنگ داراي جنبه هاي رواني مثبت و گاه منفي در بسترهاي متفاوت مي باشد. قرآن انطباق وحي با واقعيت است و فطرت انساني، با كلام خداوند متعال ،همواره يكسو و هم جهت است. بهترين رنگها از جانب خداوند متعال در قرآن كريم (سوره مباركه ي بقره: آيه138) اينگونه معرفي شده است:
«صبغه الله و من احسن من الله صبغه و نحن له عابدون»؛ بهترين رنگها رنگ خدايي است و ما براي او بنده ايم.
امام صادق ( عليه السلام) در اين زمينه مي فرمايد:
الصبغه هي الاسلام؛ آن رنگ آميزي اسلام است(اصول كافي:ج3ص23).
و بندگي ما تنها رنگ خدايي معنا دارد و بس.
ـ سخن آخر

اگر چه بحث در زمينه آفرينش شگفت رنگها، صاحبان فكر را به سوي صانع متعال مي كشاند، و دنيا طلبان را نيزمدهوش خود مي سازد و ارتباط آنان را با عالم بالا قطع مي كند، ليكن به ياد داشته باشيم كه از تعلق رنگها خارج شدن و به رنگي هاي معنوي دل سپردن خود بهترين نوع رنگ گرفتن است. كه البته اين نيز، مقوله اي ديگر است و از خداوند توفيق درك اين مقام را مي طلبم.
 
پي نوشت ها :

1ـ دانش آموخته حوزه علميه خواهران قم
2ـ در بين مفسرين معروف است كه مراد دو درخت مَرخ و عُفار است ،كه وقتي به هم ساييده شوند مشتعل مي گردند. در حاليكه اين دو شاخه تر و تازه هستند (ترجمه تفسيرالميزان:ج17ص177).
3ـ شادي آور بودن
4ـ الشديد السواد
5ـ وشايد به اين دليل باشد كه استفاده از رنگ سياه براي خضاب انسان را جوانتر و زيباتر مي كند.

كتاب نامه
1. آئين بهزيستي اسلام، دكتر احمد صبور اردوبادي، چاپ سوم، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1368.
2.كافي، مرحوم كليني، ترجمه حاج سيد جواد مصطفوي، تهران: دفتر نشر فرهنگ اهل بيت.
3. بحارالانوار، علامه مجلسي، 110جلد، موسسه الوفاء بيروت ـ لبنان، 1404ه‍ ق.
4. تفسير الميزان استاد علامه طباطبايي، ترجمه موسوي همداني، ناشر: بنياد علمي فكري طباطبايي،ج17 از دوره 20 جلدي، 1363ش.
5. تفسير رازي، ابوالفتوح رازي به كوشش و تصحيح محمد جعفر ياحقي و محمد مهدي ناصح، بنياد پژوهشهاي اسلامي آستان قدس رضوي، 1376ش.
6. تفسيرفرات، ابوالقاسم فرات بن ابراهيم بن فرات كوفي، تصحيح محمد كاظم، انتشارات: سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد اسلامي، تهران:1410ه‍ .
7. تفسير نمونه، آيت الله مكارم شيرازي، چاپ 25، دارالكتب الاسلاميه،1381.
8. حليه المتقين، محمد باقر مجلسي، ناشر: موعود اسلام.
9. دائره المعارف تشيع، حاج سيد جوادي و خرمشاهي و خاني، چاپ اول، نشر محبي، 1381.
10. رنگ و تربيت، مهدي علي اكبر زاده، چاپ دوم، انتشارات ميشا، چاپ سعيد نو.
11. روانشناسي رنگها، لوشر، ترجمه ويدا ابي زاده، چاپ چهاردهم، ناشر: درسا، محل نشر:خوشه، 1378.
12. سفينه البحار، شيخ عباس قمي، تقديم و اشراف: علي اكبر الهي خراساني، ناشر: بنياد پژوهشهاي اسلامي آستان قدس رضوي، چاپ اول، 1416ه‍ .
13. سنن النبي، علامه محمد حسين طباطبايي، ترجمه حامد رحمت كاشاني، نشر پيام عدالت.
14. نهج البلاغه، سيد رضي.




تاریخ: چهار شنبه 25 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه
کارنامة سیاه سفیانی در عراق  :
بر اساس تسلسل زمانی، نخستین علامتی که از علایم حتمی ظهور مبارک امام زمان(ع) رخ می‌دهد، خروج سفیانی است. شیخ صدوق، با سند صحیح از امام صادق(ع) روایت کرده که فرمود: «پیش از قیام قائم(ع) پنج نشانة حتمی است: یمانی، سفیانی، بانگ آسمانی، قتل نفس زکیّه و خسف سرزمین بیدا».1 حمیری با سند صحیح از امام رضا(ع) روایت کرده که فرمود: «امر قائم(ع) از سوی خدا حتمی است، خروج سفیانی نیز از سوی خدا حتمی است و هرگز بدون سفیانی قائم(ع) قیام نخواهد کرد».2
در گفت‌وگوهای شماره‌های پیشین موعود، پیرامون خروج سفیانی از وادی یابس، سیطره‌اش بر سه کشور سوریّه، اردن و فلسطین و نبرد قرقیسیا سخن گفتیم، در این شماره پیرامون جنایات خون‌بارش در سرزمین عراق سخن می‌گوییم و گفت‌وگو پیرامون «خسف بیداء» را به فرصتی دیگر موکول می‌کنیم. در آغاز برخی از ویژگی‌های وی را مرور می‌کنیم.

کارنامة سیاه سفیانی در عراق
خروج شیصبانی در پیش‌قدم خروج سفیانی

از محضر امام صادق(ع) در مورد خروج سفیانی پرسیدند، فرمود: «سفیانی هرگز خروج نمی‌کند، جز اینکه پیش از او «شیصبانی»1 در سرزمین کوفه خروج کند، سپاهیانش همانند آب که از زمین می‌جوشد، چون مور و ملخ در اطراف او گرد آیند و جمعیّت شما را هلاک کنند. پس از خروج شیصبانی منتظر خروج سفیانی، سپس ظهور قائم(ع) باشید».2

عراق، تنها هدف سفیانی

نعمانی با سند صحیح از امام باقر(ع) روایت کرده که سفیانی پس از کشتن ابقع و اصهب، هدفی جز عزیمت به سرزمین عراق ندارد. سپاه سفیانی در قرقیسیا نبرد سختی کرده، یکصدهزار تن از ستمگران را بر خاک مذلّت انداخته، سپاهی هفتاد هزار نفری به سوی کوفه گسیل می‌دارد. آنها اهل کوفه را می‌کشند، به دار می‌زنند و اسیر می‌گیرند.
در آن هنگام، پرچم‌هایی از سوی خراسان شتابان حرکت می‌کنند که شماری از یاران حضرت(ع) در میان آنهاست. سپس یکی از شیعیان کوفه با جمعی از افراد ناتوان خروج می‌کند، که در میان کوه و حیره به دست سرلشکر سفیانی کشته می‌شود؛3 امام باقر(ع) در حدیثی، کارکرد سفیانی را شرح می‌دهد و در فرازی از آن می‌فرماید: «تنها انگیزة سفیانی و خشم و حرص او شعیان ما می‌باشد».4 امیرمؤمنان(ع) در این رابطه می‌فرماید: «سپاه سفیانی به جست‌وجوی اهل خراسان می‌پردازد، هر کجا شیعه‌ای از شیعیان آل‌محمّد(ع) را پیدا کند به قتل می‌رساند».5
از طریق عمّار یاسر روایت شده که سپاه سفیانی چون تاریکی شب پیش می‌رود، با هر چه مواجه شود در هم می‌شکند، تا وارد کوفه شده، شیعیان آل محمّد(ع) را به قتل برساند. آنها همه جا به جست‌وجوی اهل خراسان می‌پردازند.6

شاخص‌ترین اقدامات سفیانی در عراق

1. سیطرة سفیانی بر شهر کوفه

پیامبر اکرم(ص) به هنگام شمارش «أشراط السّاعة» یعنی حوادث ده‌گانه‌ای که باید پیش از رستاخیز رخ دهد، از خروج سفیانی و سیطره‌اش بر کوفه سخن گفته است.7 امیرمؤمنان(ع) در این رابطه می‌فرماید: «پسر هند جگرخواره، از تبار ابوسفیان، عثمانْ نام، پسر عنبسه، مردی چهارشانه، بدچهره، سر ستبر، آبله‌رو و کورنما از وادی یابس خروج کرده، در سرزمین کوفه فرود آید، بر منبر آن قرار می‌گیرد».8 امام باقر(ع) در این زمینه فرمود: «آنچه انتظار می‌کشید اتّفاق نمی‌افتد، جز هنگامی که سفیانی بر فراز منبرِ آن قرار بگیرد. در آن هنگام قائم آل محمّد(ع) از سوی حجاز به طرف شما حرکت می‌کند».9
1ـ1. تقارن خروج سفیانی با یمانی و خراسانی: فضل بن شاذان با سند صحیح از امام صادق(ع) روایت کرده که فرمود: «خروج سه تن: خراسانی، سفیانی و یمانی، در یک سال، یک ماه، و در یک روز خواهد بود».10 نظیر همین تعبیر از امام باقر(ع) نیز روایت شده است.11در فرازی از این حدیث آمده است: «سفیانی و خراسانی، یکی از مشرق و دیگری از مغرب، به سوی آنها (بنی‌العبّاس) خروج می‌کند و مانند دو اسب مسابقه، هم‌زمان وارد کوفه شوند و نابودی بنی فلان ـ بنی‌العبّاس ـ به دست آنها خواهد بود».12
1ـ2. دوازده نیروی مسلّح در کوفه: امام باقر(ع) می‌فرماید: «ابقع خروج کرده، با قومی که ابزار و ادوات جنگی دارند می‌جنگد، سفیانی خروج کرده با هر دو می‌جنگد. سفیانی اخوَص ملعون13 بر همة آنها پیروز می‌شود. آنگاه منصوریان (یمانی پیروز) با سپاهیانش، با شوکت و قدرت، از صنعا خروج کرده، با پرچم‌های زرد و جامه‌های رنگین با سفیانی درگیر شده، آنها را به شیوة عهد کهن از پای در می‌آورد.
در آن ایّام دوازده پرچم شناخته شده در کوفه نصب می‌شود. مردی از تبار امام حسن یا امام حسین(ع) که به سوی پدرش فرا می‌خواند، در کوفه کشته می‌شود و مردی از موالیان خروج می‌کند که وصفش معلوم است و در کشتار اسراف می‌کند و به دست سفیانی کشته می‌شود.14
1ـ3. نسل کشی سفیانی در کوفه: امیرمؤمنان(ع) در مورد نسل کشی سپاه سفیانی می‌فرماید: «لشکر اعزامی سفیانی به شرق، هفتاد هزار نفر را در کوفه می‌کشد، شکم سیصد زن را می‌شکافد و به هنگام ورود به کوفه گروه انبوهی را به قتل می‌رساند».15 و در حدیث دیگری فرمود: «سپاه اعزامی او به شرق، وارد کوفه شده، چه خون‌هایی که ریخته شود، چه شکم‌هایی که دریده گردد، چه اموالی که به یغما رود و چه خون‌ها که هدر شود».16 و در فرازی از خطبه‌اش فرمود: «سپاه سفیانی وارد کوفه می‌شود، کسی را در آنجا فروگذار نمی‌کند، جز اینکه می‌کشد، اشیاء قیمتی را می‌بیند و متعرّض نمی‌شود، ولی کودکان را دستگیر کرده گردن می‌زند».17 از طریق عمّار یاسر روایت شده که سفیانی وارد کوفه شده، دوستان و شیعیان آل محمّد(ص) را به قتل می‌رساند و شخصیّت معروفی را در آنجا می‌کشد.18
1ـ4. در به در به دنبال شیعیان: امام صادق(ع) می‌فرماید: «گویی سفیانی (یا امیر لشکر سفیانی) را می‌بینم که در رُحْبَة کوفه19 رحل انداخته، منادی‌اش فریاد می‌زند: «به هر کس سر شیعه‌ای را بیاورد، هزار درهم جایزه می‌دهم». پس همسایه به همسایه یورش برده، گردنش را می‌زند و می‌گوید: این نیز از آنها می‌باشد. پس هزار درهم جایزه می‌گیرد».20
آنگاه از وضع زمامداران سخن می‌گوید و از جاسوسان ماسک‌دار خبر می‌دهد که خود را از پیروان آیین شما نشان می‌دهند، شما را شناسایی می‌کنند و از یکایک شما گزارش تهیّه می‌کنند. چنین افرادی جز، حرام‌زادگان نخواهند بود.21
1ـ5. ویرانی کوفه به دست سفیانی
در ذیل آیة شریفة: «و إن من قریةٍ إلّا نحن مهلکوها»22 از مقاتل نقل شده که عامل ویرانی هر شهری را بر شمرده، در مورد کوفه می‌گوید: «امّا ویرانی کوفه به دست سفیانی از تبار عنبسه از آل ابی سفیان می‌باشد».23 حذیفه نیز از رسول اکرم(ص) روایت کرده که فرمود: «سپاه سفیانی به سوی کوفه سرازیر می‌شوند و اطراف کوفه را ویران می‌کنند».24

2. سفیانی بر کرانة رود دُجَیل

پیامبر اکرم(ص) در مورد کارکرد سفیانی می‌فرماید: «چون سفیانی از فرات عبور کند و به محلّی به نام «عاقرقَوْفا»25 برسد، خداوند ایمان را از دلش می‌زداید، در کرانة رود دُجیل هفتاد هزار مرد جنگی و بیش از آن از افراد غیر نظامی را به قتل می‌رساند. بر خزانه دست پیدا می‌کند، نظامیان را می‌کشد و شکم بانوان را می‌شکافد، به این بهانه که شاید حامله باشند و فرزند پسر به دنیا آورند».26 در ادامه می‌فرماید: «بانوان قریشی از رهگذرها و قایق‌ران‌ها استمداد می‌جویند و از آنها می‌خواهند که آنان را سوار کرده، به منطقة امنی ببرند، ولی آنها به جهت دشمنی با اهل‌بیت آنان را سوار نمی‌کنند».27
در حدیث دیگری می‌فرماید: «برای پسرعموهایم (بنی‌العبّاس) شهری در سمت مشرق، در میان دجله، و دجیل خواهد بود... نابودی آن به دست سفیانی می‌باشد. گویی با چشم خود می‌بینم که سقف‌های آن روی پایه‌هایش فرو ریخته است».28

3. جنایات سفیانی در شهر بصره

سفیانی سه بار وارد بصره می‌شود، اشراف (سادات) را می‌کشد، عزیزان را بر خاک مذلّت می‌نشاند، بانوان را به اسارت می‌برد؛ وای بر آبروهای بر باد رفته، شمشیرهای از نیام بر آمده، کشته‌های روی هم انباشته و دامن‌های در مورد تعرّض قرار گرفته.29

4. کارکرد سفیانی در عَینُ التّمر

در منابع حدیثی آمده است که، سفیانی در «عَینُ التّمر»30 هفتاد هزار نفر را به قتل می‌رساند.31

5. دیوار حایل

سفیانی با لشکری جرّار به سوی عراق حرکت می‌کند، یکصد هزار نفر به دنبال او حرکت می‌کنند، در بین جلولا و خانقین سدّ ایجاد می‌کند و معترضان را همانند گوسفند سر می‌برد.32

6. کشار فجیع در موصل

در خطبة البیان منسوب به امیرمؤمنان(ع) آمده است: «سفیانی پس از حوادث خون‌بار حِمص، حلب، رقّه، رأس‌العین و نُصَیبین، وارد موصل می‌شود، مردم بغداد در آنجا گرد آیند و اهالی شهر حضرت یونس به لخمه می‌روند، نبرد سختی در موصل رخ می‌دهد که تعداد شصت هزار نفر در آن میان کشته می‌شود».33

7. جنایات بی‌شمار سفیانی در بغداد

از پیامبر اکرم(ص) روایت شده که سپاه سفیانی بیش از پانصدهزار نفر را در بغداد به قتل می‌رساند.34 امیرمؤمنان(ع) در فرازی از یک خطبة طولانی از کشته شدن هفتاد هزار نفر در بغداد خبر داده است.35 امام صادق(ع) از انتقال پایتخت عبّاسیان به زوراء (بغداد) خبر داده، در فرازی از آن می‌فرماید: «در آن هنگام سفیانی خروج کرده بدترین شکنجه‌ها را روا می‌دارد».36

8. درگیری‌های پراکنده

امام باقر(ع) می‌فرماید: «هنگامی که سفیانی بر ابقع، منصور، کندی، ترک و روم چیره شود، به سوی عراق عزیمت می‌کند... بر شهری سیطره پیدا می‌‌کند، کشتار فجیعی در آن به راه می‌اندازد، افرادی را ـ صبراً ـ می‌کشد و شش تن از افراد برجستة بنی‌العبّاس را به قتل می‌رساند».37 و در حدیث دیگری از درگیری سپاه سفیانی در اصطخر، قومس، دولات ری، مرز زریخ... ری، بابل، مداین و نصیبین و حوادث مرگ‌بار در آنها سخن گفته است.38

9. دیگر جنایت‌ها

آنچه گفته شد نمی از یَم و اندکی از جنایات بی‌شماری است که سفیانی در عراق مرتکب می‌شود. در حدیثی، امیر بیان مولای متّقیان(ع) شماری از جنایات او را بر شمرده که در زیر می‌آوریم:
1. دستگیره‌های اسلام را یکی پس از دیگری نابود می‌کند،
2. اهل دانش و فضیلت را می‌کشد،
3. قرآن‌ها را طعمة حریق می‌سازد،
4. مساجد را ویران می‌کند،
5. محرّمات را مباح می‌سازد،
6. دستور ساز و آواز در کوچه و بازار می‌دهد،
7. فرمان باده نوشی در گذرگاه‌ها صادر می‌کند،
8. کارهای ناشایست را مباح اعلام می‌کند،
9. از انجام فرایض جلوگیری می‌کند،
10. در گسترش فسق و ستم تلاش می‌کند،
11. هر لحظه بر طغیان و سرکشی خود می‌افزاید،
12. از روی دشمنی با اهل‌بیت، هر کس را که نامش: محمّد، احمد، علی، جعفر، حمزه، حسن، حسین، فاطمه، زینب، رقیّه، امّ کلثوم، خدیجه و عاتکه باشد، به قتل می‌رساند،
13. کودکان را جمع می‌کند، در دیگ با زیتون می‌جوشاند،
14. دو کودک را که حسن و حسین نام دارند، دستگیر کرده، به دار می‌زند.39

افول قدرت سفیانی و بشارت ظهور:

جنایات بی‌شمار سفیانی موجب می‌شود که گروه‌های غیور با یکدیگر پیمان بسته، علیه سفیانی خروج کنند، که به چند نمونه از آنها اشاره می‌کنیم:
1. سپاه سفیانی بر عفّت سی هزار دوشیزه در کوفه تعدّی می‌کنند، سپس سرهای آنها را برهنه کرده، به عنوان برده در معرض فروش قرار می‌دهند... خبر به اهل بصره می‌رسد، از دریا و خشکی حمله می‌کنند و زن‌ها را از دست آنها رهایی می‌دهند.40
2. نیروهایی از کوفه و بصره هم پیمان شده‌اند، با سفیانی به نبرد می‌پردازند.41
3. سفیانی چهل روز با آنها درگیر می‌شود، چون نیروی کمکی نمی‌رسد، ناگزیر با رومیان قرارداد صلح امضا می‌کند، که هیچ یک از طرفین، چیزی به طرف دیگر پرداخت نکند.42
4. سیّد هاشمی با پرچم‌های سیاه به پرچم‌داری «شعیب بن صالح» از خراسان حرکت می‌کند، در دروازة اصطخر با سپاه سفیانی درگیر می‌شود، نبرد سختی روی می‌دهد، پرچم‌های سیاه پیروز می‌شوند و سپاه سفیانی فرار می‌کنند.43
5. به هنگام خروج سفیانی از کوفه، دو سپاه متّحد شده، با سپاه او می‌جنگند، آنها را از پای در می‌آورند، غنایم و اسیران جنگی را از دست آنها می‌رهانند.44
6. جوان هاشمی، با خالی در کف دست چپ، با پرچم‌های سیاه و جلوداری مردی از بنی تمیم به نام شعیب بن صالح، با سپاه سفیانی نبرد می‌کند و آن را شکست می‌دهد.45
7. پرچم‌های سیاه سپاه سفیانی شکست داده، آنها را تا بیت‌المقدّس عقب می‌رانند و زمینه را برای حکومت حضرت مهدی(ع) فراهم می‌سازند.46
بشارت ظهور: پیشوای پرواپیشگان، امیرمؤمنان(ع) در فرازی از خطبة مفصّلی می‌فرماید: «هنگامی که لشکر سفیانی به سوی کوفه عزیمت نمود، منتظر ظهور بهترین آل‌محمّد(ع) باشید».47 از طریق عمّار یاسر روایت شده که چون سفیانی وارد کوفه شود و یاوران آل محمّد(ع) را به قتل برساند، حضرت مهدی(ع) ظاهر شود و پرچم او را شعیب بن صالح حمل کند.48 امام زین‌العابدین(ع) می‌فرماید: «قائم(ع) از مدینه حرکت نموده... وارد قادسیّه می‌شود، در حالی که مردم با سفیانی بیعت کرده، در کوفه گرد آمده باشند».49
دستگیری سفیانی: رئیس مذهب، حضرت امام صادق(ع) می‌فرماید: «قائم(ع) وارد نجف اشرف می‌شود، سفیانی با یارانش از کوفه حرکت می‌کند، حضرت با آنها محاجّه می‌کند... . آنگاه پرچم پیامبر اکرم(ص) را به اهتزاز در می‌آورد، فرشتگان بدر به یاری‌اش فرود می‌آیند... . پس سپاه سفیانی را شکست داده، تا داخل کوفه به عقب‌نشینی وادار می‌کند.
منادی حضرت ندا سر می‌دهد: زخمی‌ها را نکشید و فراری‌ها را دنبال نکنید. پس با آنها همانند سیرة امیرمؤمنان(ع) در مورد اهل بصره رفتار می‌کند».50
در خطبةالبیان منسوب به امیرمؤمنان(ع) آمده است: «سفیانی با دویست هزار مرد جنگی از سواره و پیاده حرکت می‌کند تا در حیره فرود آید... در آنجا نبرد سختی بین او و حضرت مهدی(ع) رخ می‌دهد. سپاه سفیانی شکست می‌خورد، سفیانی با تعداد اندکی از یارانش فرار می‌کند. یکی از یاران حضرت به نام «صیّاح» با گروهی از اصحاب، او را دنبال کرده، دستگیر نموده، به نزد حضرت می‌آورد».51
بیعت سفیانی: امام باقر(ع) در مورد فرجام کار سفیانی می‌فرماید: «به سفیانی خبر می‌رسد که حضرت قائم(ع) به سوی او عزیمت نموده، با سپاهیانش به سوی آن حضرت حرکت می‌کند و تقاضای دیدار می‌نماید. حضرت مهدی(ع) حجّت را بر وی تمام می‌کند، او تسلیم شده، بیعت می‌کند. چون به سوی سپاهیانش بر می‌گردد، آنها او را سرزنش می‌کنند، پس بیعتش را می‌شکند و آمادة نبرد می‌شود و حضرت مهدی(ع) آنها را شکست می‌دهد. اگر یکی از آنها پشت درخت، یا پشت سنگی مخفی شده باشد، آن درخت و آن سنگ می‌گوید: «ای مؤمن، فرد کافری در پشت من مخفی شده است».52
در مورد سپاه اعزامی سفیانی به مدینه و خسف آنها در سرزمین بیدا، ان‌شاءالله در فرصت دیگری سخن خواهیم گفت.

پی نوشت ها :

1. شَیصبان معانی مختلفی دارد، از جمله نام شیطان و رئیس گروهی از پریان می‌باشد. (ابن منظور، لسان العرب، ج 7، ص 111).
2. نعمانی، الغیبـة، ص302.
3. همان، ص280.
4. همان، ص301.
5. سلمی، عقدالدّرر، ص87.
6. مروزی، الفتن، ج1، ص303، ح882.
7. طبری، دلائل الامامـة، ص466، ح450.
8. کمال‌الدّین، ج2، ص651.
9. مسعودی، اثبات الوصیّـة، ص226.
10. خاتون آبادی، کشف الحقّ، ص173، خ29.
11. نعمانی، الغیبـ[، ص255.
12. همان.
13. اخوص، از القاب سفیانی به معنای: چشم ریز، چشمش به گودی نشسته و کسی که یک چشمش کوچک‌تر از چشم دیگر او باشد. [ابن منظور، لسان‌العرب: ج 4، ص244].
14. مروزی، الفتن، ج1، ص291، ج849.
15. عقدالدّرر، ص92.
16. مروزی، الفتن، ج1، ص301، ج878.
17. سیّدابن طاووس، الملاحم و الفتن، ص423، ب157.
18. شیخ طوسی، الغیبـة، ص464، ح479.
19. «رحبه» نام روستایی در یک منزلی کوفه می‌باشد. [یاقوت، معجم البلدان، ج 3، ص 33].
20. شیخ طوسی، الغیبـة، ص450، ح453.
21. همان.
22. سورة إسراء (17)، آیة 58.
23. مقدسی، البدء و التّاریخ، ج4، ص103.
24. ثعلبی، الکشف، و البیان، ج8، ص95.
25. عاقر به معنای شن‌زار است و احتمالاً منظور از «عاقرقوفا» «عقرقوف» از کوه‌های سیلحین در نواحی بغداد باشد؛ معجم البلدان، ج 4، ص 68.
26. مروزی، الفتن، ج1، ص304، ح885.
27. همان.
28. خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج1، ص38.
29. حائری، الزام النّاصب، ج2، ص203.
30. نام شهری در نزدیکی انبار، در غرب کوفه، [یاقوت، معجم‌البلدان، ج 3، ص759].
31. سلمی، عقدالدرر، ص77.
32. الزام الناصب، ج2، ص209.
33. همان، ص213.
34. خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج1، ص40.
35. عقدالدرر، ص912.
36. سید ابن طاووس، الملاحم و الفتن، ص134، ب54.
37. مروزی، الفتن، ج1، ص3047، ح884.
38. همان، ص316، ح913.
39. عقدالدّرر، ص93.
40. مقدسی، فرائد فوائد الفکر، ص310.
41. مروزی، الفتن، ج1، ص316، خ916.
42. همان، ص222، ح 620.
43. همان، ص316، ح912.
44. طبری، تفسیر جامع البیان، ج22، ص72.
45. مروزی، الفتن، ج1، ص314، ح907.
46. همان، ص310، ح 894.
47. سید ابن طاووس، الملاحم و الفتن، ص125، ب39.
48. مروزی، الفتن، ج1، ص314، ح908.
49. نیلی، سرور أهل الایمان، ص100، ح78.
50. همان، ص101، ح79.
51. حائری، الزام الناصب، ج2، ص221.
52. سرور أهل الایمان، ص101، ح80.
 




تاریخ: سه شنبه 24 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه
عربستان، کانون تحوّلات عصر ظهور


شبه جزیره ی «حجاز» و کشور «عربستان» افتخار ظهور اسلام را قرن ها پیش یافت و از همین رو، در سال های متمادی پس از آن، همواره مورد توجه مسلمانان بوده است. سالانه در ایام حج، مسلمانان جهان، با هر رنگ و زبانی، چند روزی را کنار هم گرد آمده، به انجام مناسک حج می پردازند. با توجه به روایاتی که در دست داریم، در آستانه ی ظهور و پس از آن، این کشور به علت اتفاقاتی که در آن رخ می دهد، توجه بیشتری را به خویش معطوف ساخته و نقش قابل توجهی خواهد داشت. در این نوشتار به بررسی این موضوع می پردازیم.

1ـ پیش از ظهور

بخشی از تحولات و اتفاقاتی که در عربستان رخ می دهد، ناشی از حوادث اجتماعی و طبیعی داخلی است و بخشی متأثر از حملات و هجوم بیگانگان، به ویژه سفیانی است که مجموعاً شرایط ملتهب و کاملاً بی ثباتی را در عربستان به وجود می آورند و این دیار را مهیای ظهور امام عصر (علیه السلام) می کنند.

1ـ1. تحولات داخلی عربستان:

 روایات و منابع شیعه و سنی در مورد طلیعه ی ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) در حجاز، بر پیدایش خلأ سیاسی و کشمکش بین قبایل بر سر فرمانروایی هم داستانند. این حادثه در پی مرگ پادشاه یا خلیفه ای رخ می دهد که با مردم او گشایش و توسعه در امور به وجود می آید. نام وی در برخی روایات، عبدالله ذکر شده است. بعضی از روایات، مرگ او را در روز عرفه تعیین می کنند که حوادثی در پی آن، در «حجاز» رخ می دهد که به خروج سفیانی، ندای آسمانی، درخواست نیرو از «سوریه» از جانب حجاز و سرانجام ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) می انجامد. (1) از امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام) نقل شده است که فرمودند:
«سه پرچم به مخالفت با یکدیگر برافراشته می شود؛ پرچمی در مغرب، پرچمی در عربستان و پرچمی در شام. فتنه و جنگ بین آنها یک سال طول می کشد.» (2)
امام صادق (علیه السلام) در این زمینه فرمودند:

«هر کس مرگ عبدالله را برای من تضمین کند، من ظهور قائم (علیه السلام) را برای او ضمانت می کنم.»

سپس فرمودند:

«وقتی عبدالله درگذشت، مردم بعد از او با کسی برای حکومت توافق نمی کنند و این اختلاف و درگیری به خواست خدا تا ظهور صاحب الامر (علیه السلام) ادامه می یابد و فرمانروایی های چند ساله، پایان یافته و حکومت چند ماهه و چندین روزه فرامی رسد.»

سؤال کردم: آیا این ماجرا به طول می انجامد؟ فرمودند: «هرگز». (3) نیز فرمودند: «زمانی که مردم در سرزمین عرفات در حال وقوف می باشند، سواری بر شتری سبک سیر به آنجا وارد می شود و مرگ خلیفه را خبر می دهد؛ با مرگ او فرج آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و گشایش کار تمام مردم فرامی رسد». (4)

روایاتی که درگیری بر سر تاج و تخت در «حجاز» را بعد از کشته شدن این فرمانروا توصیف می کند، فراوان است. اینک نمونه هایی از آن را یادآور می شویم. حضرت رضا (علیه السلام) فرمودند: «از جمله نشانه های فرج، حادثه ای است که بین حرم مکه و مدینه رخ می دهد»، پرسیدند: آن حادثه چیست؟ فرمودند: «تعصب قبیله ای بین دو حرم به وجود می آید و فلانی از خاندان فلان، پانزده رئیس قبیله را به قتل می رساند». (5) احادیث شریف ما از آشوبی که در میان حاجیان طی مراسم حج رخ خواهد داد، خبر می دهند که دنباله ی اختلافات اهالی «حجازب بر سر پادشاهی آن دیار است.
امام صادق (علیه السلام) فرمودند:

«مردم با هم حج می کنند و وقوف در عرفاتشان را هم با همدیگر و بدون امام انجام می دهند. هنگامی که در منا هستند، فتنه ی سختی برمی خیزد و همه ی قبایل برهم می شورند. جمره ی عقبه از خون رنگین می شود. مردم وحشت زده گشته، به کعبه پناهنده می شوند». (6)

از این حدیث می توان فهمید که مردم در آن زمان چندان روابط صمیمانه ای با هم ندارند که بلافاصله پس از انجام مناسک حج یا حتی پیش از اتمام آن طیّ انجام رمی جمرات در منا که بخشی از مناسک حج است، دسته دسته شده و شورش ها شکل می گیرد. حاجیان غارت می شوند، اموالشان به تاراج می رود و خودشان هم کشته می شوند و پرده های نوامیس مردم دریده می شود.

سَهْل بْنِ حُوشَبْ از رسول مکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کرده است که:

«در ماه رمضان صدایی خواهد بود و در ماه شوال درگیری و در ذیقعده قبایل با هم به جنگ می پردازند و نشانه ی آن تاراج (در) حج است. جنگی در منا به پا می شود و کشتار زیادی طیّ آن رخ می دهد و چنان خونی به جریان می افتد که به جزیره ی (جمره) می رسد». (7)

عَبدالله بْنِ سِنان هم از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده است:

«مردم چنان دچار مرگ و کشتار می شوند که به حرم پناه می برند، پس (از آن) منادی راست گویی ندا در می دهد که برای چه جنگ و کشتار به پا کرده اید؟ سرور شما فلانی است». (8)

2ـ1. حمله ی اجانب و بیگانگان به «عربستان»:

لاوه بر آشوب های داخلی، اتفاقی که تحولات عربستان را جدی تر می کند حمله ی بیگانگان است که در دو قالب سپاه خیر و شرّ به این کشور روانه می شوند. بخشی از سپاه سفیانی، پس از جنایاتی که از «شام» تا «عراق» مرتکب می شوند، (9) به شبه جزیره ی عربستان و به خصوص شهر «مدینه» رو می کنند. در نسخه ی خطی «فتن» ابن حَمّاد، از ابی قُبَیْلْ نقل شده است که گفت:

سفیانی، سپاه خود را به مدینه، می فرستد و به آنها دستور می دهد، هر کس از بنی هاشم در آنجاست، حتی زنان باردار را بکشند! و این کشتار در برابر عملکرد شخصی هاشمی است که با یاران خود از مشرق خروج کرده است. سفیانی می گوید: تمام این بلاها و کشته شدن یاران من فقط از ناحیه ی بنی هاشم است. پس فرمان به کشتار آنان می دهد، به طوری که دیگر کسی از آنها در مدینه شناخته نمی شود، آنان و حتی زنانشان سر به بیابان ها و کوه ها می گذارند و به سوی مکه می گریزند. چند روزی دست به کشتار آنها می زند، سپس دست نگه می دارد و هر کس از آنان یافت شود، وحشت زده است تا اینکه نهضت مهدی (علیه السلام) در مکه آشکار شود و هر کس که به آنجا آمده، گرد آن حضرت جمع می شود. (10)

هتاکی سفیانی به «مسجد النبی (صلی الله علیه و آله و سلم)» نیز کشیده می شود. (11) امام صادق (علیه السلام) در جای دیگر فرمودند:

«سفیانی لشکری را به مدینه گسیل می دارد که آنجا را خراب و قبر مطهر [حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم)] را منهدم می کنند و استران و چهارپایان آنها در مسجد النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) مدفوع خود را می ریزند». (12)

سپاه سفیانی به دنبال خبر ظهور امام عصر (عج) روانه ی «مدینه» شده به دنبال ایشان می گردند که در ادامه بیشتر به موضوع خواهیم پرداخت.

2ـ ظهور امام عصر (عج)

مهم ترین حادثه ای که در این ایام اتفاق می افتد، ظهور امام عصر (علیه السلام) است.

1ـ2. صیحه ی آسمانی و ظهور اصغر

در اینجا به اجمال یادآور می شویم که، ظهور امام (علیه السلام) با صیحه ی آسمانی جناب جبرئیل، فرشته ی آسمانی در بامدادان بیست و سوم ماه مبارک رمضان آغاز شده و عده ای محدود از یاران و اطرافیان حضرت از این موضوع با خبر می شوند و نام و یاد ایشان بر زبان ها جاری شده، مردم از این موضوع با هم به گفت و گو می پردازند. درباره ی مکان و مسکن امام عصر (علیه السلام) در این روزها، در روایات سخنی به میان نیامده است؛ اما با توجه به آنکه پس از اطلاع سفیانی از اینکه ایشان در «مدینه» هستند و حمله ور شدن او به مدینه، می توان گفت: این روزها امام (علیه السلام) در مدینه اند و به برقراری رابطه و مذاکره با اطرافیان و آشنایان می پردازند و پرده ی حجاب را از رخسار خویش و چشم دیگران برداشته اند.
به تصریح برخی از محققان، در شرایط کنونی، پرونده ی کاملی از امام عصر (علیه السلام) نزد سیستم های اطلاعاتی جهان وجود دارد. (13) با توجه به روایاتی که بیان کننده ی شباهت آن حضرت (علیه السلام) به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند (14) و اوصافی که به زیبایی و دقت درباره ی این دو معصوم (علیه السلام) در روایات بیان شده است، (15) می توان تصویری دقیق از امام عصر (علیه السلام) را ترسیم نمود و به دنبال ایشان به جست و جو پرداخت.

2ـ2. وهابیّت و تشیّع

نکته ی بسیار مهمی که پس از ظهور اصغر امام عصر (علیه السلام) از روایات می توان برداشت نمود، موضوع تقابل جهانی و گفتمانی تشیع و وهابیت است. محتوای صیحه ی آسمانی و جهانی جناب جبرئیل در بامداد ظهور، به دفاع از امام عصر (علیه السلام) و تشیع و همچنین ندای الیس در شامگاه همان روز در دفاع از سفیانی و جریان مشابه وهابیت، می تواند این احتمال را به طور جدی به ذهن متبادر کند که در آن هنگام جریان های مختلف فکری شرق و غرب جایگاه چندانی نزد مردم جهان نخواهند داشت و اذهان عمومی مردم به اسلام و دو گرایش غالب شیعی و وهابی، معطوف خواهد بود.
ابوحمزه می گوید:

از امام باقر (علیه السلام) پرسیدم: آیا شورش سفیانی از علائم حتمی ظهور است؟ حضرت فرمودند: «آری، ندا هم حتمی است...» از حضرت پرسیدم: این ندا چگونه خواهد بود؟ فرمودند: «یک منادی اول روز ندا می دهد که حق با آل علی (علیه السلام) و شیعیان اوست و در انتهای روز شیطان ندا می دهد که حق با عثمان و شیعیان اوست و در این زمان یاوه گویان (باطل گرایان) دچار تردید می شوند». (16)

3ـ2. شهادت نفس زکیه ی اول و خروج امام (علیه السلام) از «مدینه»

از روایات چنین بر می آید که حکومت رو به زوال «حجاز» در تعقیب بنی هاشم و پیروانشان در حجاز و به ویژه در «مدینه»، دست به تلاش و کوشش می زند و جوانی را که به نفس زکیه شهرت دارد، تنها به جرم اینکه نامش محمد بن حسن است و حضرت مهدی (علیه السلام) نزد مردم به این نام مشهور است، یا بدین جهت که وی از مؤمنان شایسته ای است که با حضرت مهدی (علیه السلام) ارتباط دارد، می کُشد: «سپاه سفیانی، مردی را که نامش محمد و خواهرش فاطمه، است، تنها به دلیل اینکه نام او محمد و نام پدرش حسن است، به قتل می رساند»!
در چنین موقعیت بحرانی، امام مهدی (عج) مانند حضرت موسی (علیه السلام) بیمناک و نگران از «مدینه» خارج می شود و طبق روایات رسیده، یکی از یارانش آن حضرت را همراهی می کند که نام او در روایتی منصور و در روایتی دیگر مُنْتَصَر آمده است. روایتی نیز می گوید: «حضرت مهدی (علیه السلام) با میراث رسول الله، در حالی که شمشیر او را در دست [دارد] و زره وی را بر تن [کرده] و پرچم [او را] در دست دیگر و عمامه ی پیامبر را بر سر و ردای او را در بردارد، از مدینه خارج می گردد».

4ـ2. ظهور اکبر و قیام

الف) ورود امام (علیه السلام) به «مکه»:

 امام (علیه السلام) پس از خروج از «مدینه» به مکه وارد می شوند. مفضل بن عمر در روایت طولانی، از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده است که فرمودند: «سوگند به خدا، ای مفضل، گویا اکنون او ـ حضرت مهدی (علیه السلام) ـ را می بینیم که وارد مکه می شود، در حالی که عمامه ای زرد فام بر سر نهاده، کفش مخصوص پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را پوشیده، چوب دستی او را در دست گرفته و چندین بزغاله ی لاغر را پیشاپیش خود می برد تا آنها را به خانه ی خدا می رساند؛ اما هیچ کس او را در آنجا نمی شناسد». (17) سند این روایت ضعیف است، مگر اینکه اموری چون بسیج شدن تجهیزات و عوامل دشمنان برای جست و جوی آن حضرت و در حالت اختفا و پنهانی به سر بردن ایشان که شباهت بر غیبت صغرا و پنهانی ایشان دارد، بتواند ضعف سند این روایت و مانند آن را جبران کند. (18) در جایی دیگر آمده: «وقتی بازار تجارت کساد، راه ها ناامن و فتنه ها زیاد شود، هفت تن از علمای مناطق مختلف که با هر یک از آنان بیش از سیصد و اندی نفر، دست بیعت داده اند، بدون قرار قبلی و رهسپار مکه می شوند و در آنجا یکدیگر را ملاقات کرده، از هم می پرسند: انگیزه ی آمدن شما به مکه چیست؟ می گویند: به جست و جوی این مرد آمدیم که امید است این فتنه ها به دست با کفایت او آرام گیرد و خداوند قُسْطَنطنیه را به دست او آزاد نماید، ما او را با نام خود و نام پدر و مادرش و ویژگی هایش می شناسیم. این هفت دانشمند بر سر این گفته با یکدیگر توافق می کنند و به جست و جوی آن حضرت در مکه می پردازند. (او را دیده) از او می پرسند: آیا شما فلانی پسر فلان هستی؟ می گوید: «نه، بلکه من مردی از انصار هستم.» تا آنکه از آنها جدا می شود. اوصاف او را برای افراد آگاه برمی شمرند و می گویند: او همان دوست و محبوب شماست که در جست و جویش هستید و اکنون رهسپار مدینه گشته است، در پی او به مدینه می روند، ولی او به مکه بازمی گردد، به دنبال او به مکه می آیند و او را در مکه می یابند و می پرسند: شما فلانی فرزند فلان هستی و مادر تو فلانی دختر فلان است و درباره ی شما این نشانه ها آمده است و شما را یک بار از دست دادیم، اکنون دستتان را بدهید تا با شما بیعت کنیم. می گوید: «من صاحب الأمر شما نیستم، من فلانی فرزند فلان انصاری هستم با ما بیایید تا شما را به دوست و محبوبتان راهنمایی کنم»، آنگاه از ایشان جدا می شود و آنها او را در مدینه می جویند؛ ولی او بر عکس خواسته ی آنها به مکه رفته است. از این رو به مکه می آیند و حضرت را در کنار رکن می یابند و می گویند: گناه ما و خون های ما به گردن توست اگر دستت را ندهی که با تو بیعت کنیم؛ زیرا ارتش سفیانی در تعقیب ماست و مردی حرام زاده بر آنها فرمانروایی دارد، آنگاه حضرت بین رکن و مقام می نشیند و دست خود را برای بیعت به آنان می دهد و با وی بیعت می کنند و خداوند محبت و عشق او را در دل مردم می افکند و با گروهی که شیران روز و زاهدان شبند به حرکت خود ادامه می دهد». (19)

ب) شهادت نفس زکیه ی دوم:

طبق روایات و وضع اجتماعی و روند آن، هنگام ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) نیروهای فعال و مؤثری بدین ترتیب در «مکه» وجود دارد:
1. حکومت حجاز؛ با وجود ضعفی که دارد نیروهای خود را جهت رویارویی با ظهور احتمالی آن حضرت بسیج می کند، ظهوری که مسلمانان چشم انتظار آن از مکه هستند و فعالیت های خود را بدین جهت در موسم حج افزایش می دهند.
2. شبکه های امنیتی ابر قدرت ها؛ که در راستای تأیید و پشتیبانی از حکومت «حجاز» و نیروهای سفیانی فعالیت می کنند یا به صورت مستقل، اوضاع «حجاز»، به ویژه «مکه» را رصد می نمایید.
3. نیروهای امنیتی سفیانی؛ که در تعقیب فراریان مدینه از چنگال حکومت وی هستند و پیوسته اوضاع را جهت ورود لشکر سفیانی در موقعیت مناسب، زیر نظر داشته تا هر گونه قیام و نهضت امام مهدی (علیه السلام) را از ناحیه ی «مکه»، سرکوب نمایند.
در برابر این تحرکات مخالف، ناگزیر یمنی ها در مکه و حجاز نقش دارند، به ویژه از آن رو که حکومت زمینه ساز آنها، چند ماه قبل از ظهور تأسیس می شود، همچنان که یاران ایرانی امام (علیه السلام) نیز در مکه حاضر می شوند؛ بلکه حضرت دارای یارانی از خود مردم حجاز و مکه و حتی در میان نیروهای رژیم حجاز هم هستند.
در چمیم فضای موافق و مخالف، امام مهدی (علیه السلام) برنامه ی نهضت خویش را از حرم شریف اعلان نموده، بر مکه استیلا پیدا می کند؛ البته طبیعی است که روایات، جزئیات این برنامه را به طور مشروح بیان نمی کند، مگر آن مقدار که در پیروزی انقلاب مقدس، سودمند و مؤثر است یا لااقل ضرر و زیانی به باز نیاورد.
بارزترین حادثه ای که روایات آن را بیان می کند، این است که حضرت مهدی (علیه السلام) در بیست و سوم یا بیست و چهارم ذی حجه؛ یعنی پانزده شب پیش از ظهور خویش جوانی از یاران و خویشان را برای ایراد بیانیه ی خود به سوی اهل مکه اعزام می دارد؛ اما طولی نمی کشد بعد از نماز در حالی که پیام حضرت مهدی (علیه السلام) یا فرازهایی از آن را برای مردم خوانده، دشمنان به او حمله ور شده و به طرز وحشیانه ای وی را در داخل «مسجدالحرام» بین «رکن» و «مقام» به قتل می رسانند و این شهادت برای شهادت مناسب نیست در آسمان و زمین اثر می گذارد.
این واقعه، حرکتی آزمایشی است که فایده های بسیاری را در بردارد، از جمله چهره ی درنده خوی حکام حجاز و نیروهای کافر حامی وی را برای مسلمانان آشکار می سازد و زمینه را برای نهضت حضرت مهدی (علیه السلام) که بیش از دو هفته بعد از آن حادثه، طول نخواهد کشید، فراهم می سازد و در اثر این جنایت وحشیانه و شتاب زده، پشیمانی و ضعف بر تمام تشکیلات حکومتی آن سامان، سایه می افکند.
خبرهای مربوط به شهادت این جوان نیک سرشت در «مکه»، در منابع سنی و بالأخص شیعه به کرات آمده است که نام او را غلام (نوجوان) و نفس زکیه نامیده و برخی روایات نام وی را محمد بن حسن ذکر کرده اند. (20) در روایتی مرفوع (21) و طولانی که آن را ابوبصیر از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده، آمده است که فرمودند:

«قائم به یاران خود فرمودند: ای دوستان من! اهل مکه مرا نمی خواهند؛ ولی من برای اتمام حجت، نماینده ی خود را به سوی آنان می فرستم تا آن گونه که شایسته ی من است، حجت را بر آنها تمام کند... از این رو یکی از یاران خود را فراخوانده، بدو می گوید به مکه برود و پیغام امام را به مردم آن سامان برساند و بگوید: «ای مردم مکه! من پیام آور فلانی به سوی شما هستم که چنین می گوید: ما خاندان رحمت و کانون رسالت و خلافت الهی و از سلاله ی محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و از تبار انبیا می باشیم. از آن زمان که پیامبر ما به ملکوت اعلا پیوست تا امروز در حق ما ظلم شد و بر ما ستم ها رفت و حقوق مسلم ما پایمال گردید اینک ما از شما یاری می خواهیم و شما ما را یاری نمایید. وقتی آن جوان این سخنان را ابلاغ می کند، بر او هجوم می آورند و او را بین «رکن و مقام» به شهادت می رسانند، او همان «نفس زکیه» است. چون این خبر به اطلاع امام می رسد به یاران خود می فرمایند: نگفتم به شما که اهل «مکه» ما را نمی خواهند؟ یاران، حضرت را رها نمی کنند تا آنکه قیام می نماید و از «کوه ذی طوی» با سیصد و سیزده نفر به تعداد رزمندگان «جنگ بدر»، فرود می آید تا آنکه وارد «مسجدالحرام» شده، در «مقام ابراهیم» چهار رکعت نماز می گزارد و آنگاه به «حجرالأسود» تکیه می دهد و پس از حمد و ستایش خدا و ذکر نام و یاد پیامبر و درود بر او، لب به سخن می گشاید، به گونه ای که کسی از مردم چنین سخن نگفته باشد». (22)

ج) سرآغاز قیام:

با شهادت نفس زکیه و پیامی که او ابلاغ کرده بود، موضوع ظهور نزد مردم منطقه و جهان نسبت به قبل اهمیت و جایگاه بالاتری پیدا می کند. در پی آن، فراخوان گردهمایی سیصد و سیزده یار اصلی و ممتاز امام عصر (علیه السلام) داده می شود.
یونس بن ظَبیان نقل می کند که امام صادق (علیه السلام) فرمودند:

«شب جمعه، خداوند متعال مَلَکی را به آسمان دنیا می فرستد. وقتی که فجر طلوع کرد، آن ملک بر عرش خدا که بالای بیتِ المعمور قرار گرفته، می نشیند و برای هر کدام از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، حضرت علی (علیه السلام)، امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) یک منبر نورانی می گذارد و ایشان هم از آنها بالا می روند و ملائکه و پیامبران و مؤمنان هم در مقابل ایشان جمع می گردند و به دنبال آن درهای آسمان گشوده می شود و پس از زوال خورشید (هنگام ظهر) پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند: «بار پروردگارا! این وعده ای است که در کتاب خویش دادی و گفتی: «خداوند به آن دسته از شما که ایمان آورده و عمل صالح انجام داده اند وعده داده است که آنها را همانند پیشینیان، حاکمان زمین و دین مرضیّ خویش کند». (23) پس از ایشان، ملائکه و پیامبران هم، چنان می گویند. آن چهار نور مقدس به سجده می افتند و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند: «پروردگارا غضب نما که حریمت دریده شد و برگزیدگانت شهید و بندگان صالحت خوار گشتند. پس خداوند آنچه را که بخواهد، می کند که آن روز معلوم است.» (24)

د) اجتماع لایه ی اصلی یاران امام (علیه السلام):

امام علی (علیه السلام) در این باره تعبیر جالبی دارند که ما را در درک چگونگی اجتماع یاران قائم (علیه السلام) یاری می کند. ایشان فرمودند:

«چون وقت آن برسد، آقای بزرگوار و پیشوای دین مستقر و پا برجا گردد. پس [یاران] نزد آن بزرگوار گرد آیند، چنان که پاره های ابر در فصل پاییز گرد آمده و به هم می پیوندند». (25)

تشبیه جمع شدن یاران آن حضرت به جمع شدن ابرهای پاییزی، نشان از سرعت اجتماع و به هم پیوستن آنها دارد؛ چنان که در روایتی که در همین باره از امام باقر (علیه السلام) نقل شده، آمده است:

«یاران قائم (علیه السلام) سیصد و سیزده مرد از فرزندان عجم (غیر عرب) هستند. گروهی از آنان به هنگام روز به وسیله ی ابر حرکت می کنند و با نام خود و نام پدر و خصوصیات نسبشان شناخته می شوند. گروهی دیگر از آنها در حالی که در بستر خود آرمیده اند، بدون قرار قبلی در مکه بر آن حضرت وارد می شوند». (26)
ه‍) گونه شناسی یاران امام (علیه السلام) از حیث عرب و عجم: به تصریح روایات، اکثر یاران امام عصر (علیه السلام) عجم و غیر عرب هستند و این یکی از مشکلات جدی امام (علیه السلام) در نبردها با اعراب خواهد بود تا جایی که از ایشان با تعبیر شمشیر بران عرب یاد شده است. (27)
و) اعلان جهانی ظهور: مفضّل بن عمر از امام صادق (علیه السلام) در این باره،‌ روایت کرده است:
«در آن روز (عاشورا) وقتی خورید طلوع کرد و نورافشانی نمود، کسی از قرص خورشید به زبان عربی فصیح، خطاب به مردم فریادی می کشد که تمام آنها که در آسمان ها و زمین ها هستند، می شنوند: «تمامی مخلوقات! این مهدی آل محمد (علیه السلام) است.» صدا او را به نام و کنیه ی جدش رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و نسبش می خواند و گوش هر زنده ای این صدا را می شنود. تمام مخلوقات در بیابان ها، شهرها، دریاها و خشکی ها بدان روی کرده و با هم در این باره گفت و گو می کنند و از هم درباره ی آنچه شنیده اند، می پرسند». (28)
صبح شنبه ی عاشورای موعود که بناست حضرت ظهور کنند، وارد «مسجد الحرام» می شوند و دو رکعت نماز، رو به «کعبه» و پشت به «مقام» به جا می آورند و پس از دعا به درگاه الهی، نزدیک کعبه رفته، با تکیه بر «حجرالاسود»، رو به جهانیان کرده، اولین خطبه ی تاریخی خویش را چنین انشاء می کنند: پس از حمد خداوند و سلام و صلوات بر آستان با عظمت پیامبر اکرم و خاندان بزرگوارشان سلام الله علیهم اجمعین ایشان چنین می فرمایند: «ای مردم! ما برای خداوند [از شما] یاری می طلبیم و کیست که ما را یاری کند؟ آری، ما خاندان پیامبرتان، محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) هستیم و سزاوارترین [و نزدیک ترین] مردم نسبت به خدا و ایشان. هر کس با من درباره ی آدم محاجه کند، من سزاوارترین [و نزدیک ترین] مردم نسبت به اویم و همین طور درباره ی نوح، ابراهیم، محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و دیگر پیامبران و کتاب خداوند که [من نسبت] به هر کدام، از دیگر مردم، اولی هستم. مگر خداوند متعال در کتابش نفرموده است: «به درستی که خداوند، آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برگزید؛ خاندانی که برخی از آنها از بعضی دیگرند و خداوند شنوا و دانست». (29) من بازمانده ی آدم و ذخیره ی نوح و برگزیده ی ابراهیم و عصاره ی وجود محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) هستم... هر کس درباره ی سنت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) با من محاجه کند، من سزاوارترین مردم نسبت به آن هستم.
هر کس که امروز کلام مرا می شنود، به خداوند متعال قسم می دهم که به غایبان [این سخنان را] برساند، به حق خداوند متعال و رسول گرامی اش و حق خودم، از شما می خواهم [ به ما رو کنید] که من حق قرابت و خویشاوندی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) را بر گردن شما دارم که شما ما را یاری کرده و [ما را] در مقابل آنها که به ما ظلم می کنند، حمایت کنید که اهل باطل به ما دروغ بستند... از خدا بترسید و خدا را درباره ی ما در نظر داشته باشید، ما را خوار نکنید و یاریمان کنید تا خداوند متعال شما را یاری کند». (30)

سپس حضرت دست هایشان را به آسمان بلند کرده، با دعا و تضرع این آیه را به درگاه الهی عرضه می دارند:

«أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ؛ کیست آنکه وقتی شخص مضطر دعایش کند، او را پاسخ داده و بدی را از او برطرف کند؟» (31)

3ـ پس از ظهور

1ـ3. بیعت یاران

پس از آنکه حضرت گفتار خویش را به پایان می برند، شرطه های حرم تلاش می کنند که ایشان را همانند نفس زکیه به شهادت رسانده یا حداقل اسیر کنند که اصحاب حضرت، قدم پیش نهاده، شرّ آنها را از امام (علیه السلام) دفع می کنند. جناب جبرئیل هم پشت به «کعبه» به عنوان اولین نفر با امام (علیه السلام) بیعت می کند و پس از او، سیصد و سیزده تن یار حضرت و دیگر یاوران با ایشان عهد و پیمان می بندند. امام صادق (علیه السلام) به مفضل بن عمر فرمودند:

«ای مفضل! حضرت مهدی (علیه السلام) پشتش را به حرم می کند و دستش را که سفیدی خیره کننده ای دارد، برای بیعت دراز می کند و می فرماید: «این دست خدا و از سوی خدا و به فرمان خداست و سپس این آیه را تلاوت می کنند: «آنها که با تو بیعت می کنند، در حقیقت با خدا بیعت کرده اند، دست قدرت الهی مافوق قدرت آنهاست و هرکه بیعتش را بشکند به ضرر خودش است». (32)

اولین کسی که دست حضرت (علیه السلام) را می بوسد، جبرئیل است و به دنبال او، ملائکه و نجبای اجنه و سپس برگزیدگان. مردم هنگام صبح در «مکه» می پرسند: این مردی که اطراف «کعبه» است، کیست؟ و این جمعیتی که با او هستند، کیانند و آن نشانه ی بی سابقه ای که دیشب دیدیم، چه بود؟ این جریان حوالی طلوع آفتاب اتفاق می افتد. (33)
محمد بن مسلم نیز از آن حضرت نقل کرده که فرمودند:

«گویی جبرئیل که به صورت پرنده ای سفید درآمده، اولین مخلوق خداوند است که با آن حضرت بیعت می کند و پس از آن، سیصد و سیزده نفر بیعت خواهند کرد. هر که در این مسیر امتحان خود را پس داده باشد، در آن ساعت می آید و برخی در رخت خوابشان ناپدید می شوند که حضرت علی (علیه السلام) فرمودند: «ناپدیدشدگان در رخت خواب هایشان» و این گفته ی الهی است: «در خیرات با هم مسابقه دهید که هر کجا باشید، خداوند همه ی شما را می آورد». (34)

مفاد این پیمان نامه و بیعت را حضرت علی (علیه السلام) چنین بیان کرده اند:

«از یارانش پیمان می گیرد که: دزدی، زنا و فحاشی به هیچ مسلمانی نکنند، خون کسی را به ناحق نریزند، به حریم دیگران تجاوز نکنند، به خانه ای حمله نبرند، تنها به حق و به جا، افراد را بزنند، هیچ طلا، نقره، گندم یا جویی را [برای خویش] انبار نکنند، مال یتیم را نخورند، به آنچه نمی دانند شهادت ندهند، هیچ مسجدی را خراب نکنند، آنچه را که مست کننده است، ننوشند، خز و ابریشم نپوشند، در مقابل طلا سر فرود نیاورند، راه را نبندند و ناامن نکنند، هم جنس بازی نکنند، به کم، راضی و طرفدار پاکی و گریزان از نجاست باشند، امر به معروف و نهی از منکر کنند، لباس های خشن بپوشند و خاک را متکای خویش سازند و آن گونه که شایسته ی خداوند است در راهش جهاد کنند. آن حضرت خود نیز متعهد می شود که همانند آنها قدم برداشته، لباس بپوشد و سوار مرکب شود و آن گونه باشد که آنها می خواهند و به کم راضی باشد و به کمک خداوند متعال، جهان را همان طور که از جور پر شده است، از عدالت آکنده سازد، خداوند را آن گونه که شایسته است، عبادت کند و هیچ حاجب و دربانی اختیار نکند.» (35)

پس از اتمام مراسم بیعت، جبرئیل برخاسته، به نام حضرت در دنیا بانگ می زند. أبان بنِ تَغْلَبْ از امام صادق (علیه السلام)، روایت کرده است:

«اولین کسی که با حضرت مهدی (علیه السلام) بیعت می کند جبرئیل است. او به صورت پرنده ای سفید رنگ فرود آمده، با ایشان بیعت می کند. سپس یک پایش را روی کعبه و پای دیگرش را روی بیت المقدس می نهد و با صدایی گویا و فصیح ندا در می دهد: فرمان خداوند رسید، درباره ی آن شتاب نکنید». (36)

پس از بیعت جناب جبرئیل (علیه السلام) دیگران نیز با آن حضرت (علیه السلام) بیعت کرده، مهیای اقدامات جهانی می شوند.

2ـ3. فراخوان لایه ی دوم یاران (سپاه ده هزار نفری)

مفضل بن عمر از امام صادق (علیه السلام) چنین روایت کرده است:

«خداوند متعال جبرئیل را می فرستد تا اینکه به نزد او بیاید؛ بر «حِجْر» اسماعیل در نزدیک «کعبه» فرود آمده، به او می گوید: به چه دعوت می کنی؟ حضرت مهدی (علیه السلام) او را با خبر کرده، جبرئیل پاسخ می دهد: من اولین کسی هستم که با تو بیعت می کنم، دستت را دراز کن. پس دستش را بر دست حضرت [به نشانه ی بیعت] می کشد. سیصد و اندی مرد هم به نزد او می آیند و با او بیعت می کنند. او هم آنقدر در مکه می ماند که ده هزار نفر اصحابش جمع شوند و پس از آن به سوی مدینه حرکت می کند». (37)

3ـ3. خَسْف بَیداء

یکی از نشانه های حتمی و قطعی ظهور که اندکی پس از اعلان جهانی (صیحه) اتفاق می افتد، فرورفتن بخشی از سپاه سفیانی در بیابانی نزدیک «مکه» است. حُزَیفه بن یمان از وجود مقدس پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل می کند:

«... سپاه دوم وارد مدینه می شوند و سه شبانه روز آنجا را تاراج می کنند، سپس به قصد مکه از آن شهر خارج می شوند تا اینکه به بیابان (بیداء) می رسند. خداوند متعال جبرئیل را می فرستد و به او می گوید: برو آنها را محو کن. او هم ضربه ای با پایش به زمین می زند و خداوند متعال آنها را در زمین فرو می برد. جز دو نفر از آنها نجات نمی یابند که هر دو از قبیله ی جهینه هستند و برای همین گفته اند خبر یقینی و مسلم نزد جهینه ای هاست. سپس حضرت این آیه ی «قرآن کریم» را تلاوت کردند: «ولو تری إذ فزعوا...» (38).

4ـ3. حرکت به سمت «مدینه»

بعد از وقوع حادثه ی فرورفتن لشکریان سفیانی، روایات نقش نظامی دیگری را برای سفیانی در «حجاز» ذکر نمی کند، با توجه به اینکه این ماجرا پایان بخش نقش او در حجاز خواهد بود؛ اما احتمال دارد نیروهایی برای او در مدینه باقی بماند که با قوای حکومت (خاندان فلان) کارزار کند. روایات خاطر نشان می سازد که حضرت مهدی (علیه السلام) پس از معجزه ی فرورفتن قوای دشمن، با سپاه خود که متشکل از چند ده هزار نفر رزمنده است، برای آزادسازی مدینه راهی آنجا شده و با دشمنان خود در آنجا درگیر می شود. به هر حال حضرت مهدی (علیه السلام) مدینه را فتح و حجاز را آزاد و نیروهای دشمن را منکوب می سازد و لشکر سفیانی هر کجا که رویاروی او باشد، از حجاز تا «عراق» و «شام»، شکست می خورد. روایات یک نبرد یا بیشتر را یاد می کند که در عراق بین لشکر سفیانی از طرفی و سپاهیان امام مهدی (علیه السلام) و یاران خراسانی وی از ناحیه ی دیگر اتفاق می افتد. (39)

5ـ3. حرکت به سمت عراق و بقیه ی نقاط جهان

امام (علیه السلام) پس از بازپس گیری شبه جزیره، رو به منطقه ی «بین النهرین» و عراق نموده، با همراهی ایرانیان این منطقه را از سفیانیان بازپس می گیرند.
حضرت باقر (علیه السلام) فرمودند:

«قائم ما، نهضت خویش را از مکه آغاز می کند. پرچم و شمشیر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و دیگر نشانه های پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و درخشش گفتار محمدی با اوست. پس از نماز شامگاه فریاد برمی آورد: ای مردم! شما که در دیدگاه خدا و زیر فرمان و اراده ی او هستید، به هوش باشید. به خدایی ایمان آورید که پیامبران را با مشعل کتاب و قانون و برهان های روشن، فرستاده است. خدا شما را فرمان می دهد که برای او شریک قرار ندهید و پاسدار دین و گفتار پیامبر باشید. زنده بدارید آنچه را «قرآن» زنده کرده است و نابود سازید آنچه را قرآن از بین برده است. قلبتان به خاطر هدایت و نجات گمراهان بتپد. من شما را به سوی خدا و پیامبر می خوانم که برنامه های قرآن را اجرا کنید. باطل را بکوبید و راه و روش پیامبر را به پا دارید. پس از این گفتار، یارانش که 313 نفر می باشند، مانند ابرهای پراکنده ی پاییزی، به هم می پیوندند. آنها مردانی هستند که در شب به راز و نیاز با خدا زنده اند و در روز، شیران بیشه ی شجاعتند. خداوند نخست حجاز را برای او می گشاید و او زندانیان بنی هاشم را آزاد می سازد. پرچم های سیاه «کوفه» به زیر می آید و به عنوان نشانه ی بیعت، به سوی امام قائم فرستاده می شود. در این هنگام است که امام، سپاه را به شرق و غرب جهان می فرستد تا بیداد و بیدادگران را ریشه کن سازند و کشورها برای او گشوده می گردد و به دست او«استانبول» (دروازه ی غرب) فتح می شود». (40)

4ـ دوره ی استقرار حکومت جهانی

پایتخت حکومت جهانی امام عصر (علیه السلام) «مسجد کوفه» خواهد بود؛ اما این امر باعث کاستن از رونق حج نخواهد شد. در منابع روایی درباره ی کراهت سکونت در شهر «مکه» گفت و گو به میان آمده که علل متعددی برای آن می توان برشمرد؛ اما از همه مهم تر و قابل فهم تر برای مردم زمانی خواهد بود که طیّ الارض، (41) طی الهواء (42) و طیّ الماء (43) یک اتفاق عادی خواهد شد و بسیاری از مردم جهان با استفاده از این توانایی ها می توانند مسافت های طولانی را طی کنند. علاوه بر این، حتی طیّ طریق عادی با چنان امنیتی خواهد بود که یک زن بدون آنکه دچار مشکلی شده و کسی متعرض او شود، مسیر «شام» تا «حجاز» را پیاده در می نوردد و به «بیت الله الحرام» می رسد. به همین دلیل در ایام حج، شهر «مکه» مملو از جمعیت خواهد بود؛ از همین رو امام عصر (عج) قوانین خاصی را برای زوار و حجاج وضع می کنند که از آن جمله می توان به ممنوعیت خواندن نماز مستحبی در «مسجدالحرام» اشاره کرد تا بقیه بتوانند به اعمال واجب خود برسند. (44)

پی نوشت ها :

1. عصر ظهور، ص 293.
2. نعیم بن حماد، الفتن، ب 1، ح 15، صص 76ـ77.
3. بحارالأنوار، ج 52، ص 210.
4. همان، ص 240.
5. همان، ج 52، ص 210.
6. الممهّدون للمهدی (علیه السلام)، ص 60؛ یوم الخلاص، ص 570.
7. منتخب الاثر، ص 451؛ بشاره الاسلام، ص 34؛ یوم الخلاص، ص 532.
8. الغیبه نعمانی، ص 178. در این زمینه ر.ک: عصر ظهور، ص 293.
9. تفصیل این مطلب و جنایات و کشتارهایی را که سفیانی در شهرهای مختلف عراق از خون شیعیان به راه می اندازد در کتاب شش ماه پایانی، نوشته ی استاد مجتبی الساده مطالعه نمایید.
10. نسخه ی خطی فتن، ابن حماد، ص 89، به نقل از: عصر ظهور، ص 145.
11. تفصیل بیشتر این مطلب را در ضمن حوادث ماه محرم کتاب شش ماه پایانی مطالعه نمایید.
12. الزام الناصب، ج 2، ص 166؛ یوم الخلاص، ص 701.
13. برای نمونه ر.ک: عصر ظهور، ص 17.
14. برای نمونه ر.ک: إعلام الوری بأعلام الهدی، ص 398.
15. ر.ک: فصل نامه ی انتظار، ش 5.
16. الارشاد، ج2، ص 371؛ الغیبه، شیخ طوسی، ص 266؛ إعلام الوری، ص 429.
17. بشاره الاسلام ص 267، به نقل از: بحارالأنوار.
18. عصر ظهور، ص 301.
19. عصر ظهور، ص 302؛ به نقل از: نسخه ی خطی ابن حماد، ص 95.
20. عصر ظهور، ص 311.
21. روایتی است که از بین سلسله سند یا آخر آن یک یا چند نفر راوی حذف شده باشد.
22. نسخه ی خطی ابن حماد، ص 91 به نقل از: عصر ظهور، ص 312.
23. اشاره به آیه ی نازل شده در روز غدیر: «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً؛ امروز دین شما را برایتان کامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانیدم و اسلام را برای شما [به عنوان] آیین برگزیدم. (سوره ی مائده (5)، آیه ی 3).
24. الغیبه نعمانی، ص 184؛ بحارالأنوار، ج 52، ص 297.
25. فیض الاسلام، ترجمه و شرح نهج البلاغه، ص 1202، ح 1.
26. همان، ص 369، ح 157.
27. ر.ک: الغیبه نعمانی، ص 235.
28. یوم الخلاص، ص 543؛ المهدی (علیه السلام) من المهد الی الظهور، ص 341.
29. سوره ی آل عمران (3)، آیه ی 33.
30. الغیبه نعمانی، ص 121؛ بحارالأنوار، ج 52، ص 223؛ بشاره الاسلام، ص 102.
31. سوره ی نمل (27)، آیه ی 62.
32.سوره ی فتح (48)، آیه ی 10.
33. بشاره الاسلام، ص 268. الزام الناصب، ج 2، ص 257. یوم الخلاص، ص 320.
34. الغیبه نعمانی، ص 21؛ منتخب الاثر، ص 422. تاریخ ما بعد الظهور، ص 265.
35. منتخب الاثر، ص 469؛ الزام الناصب، ج 2، ص 205؛ یوم الخلاص، ص 292؛ تاریخ مابعد الظهور، ص 244.
36. بحارالأنوار، ج 52، ص 283؛ بشاره الاسلام، ص 259؛ یوم الخلاص، ص 319.
37. بشاره الاسلام، ص 227؛ منتخب الاثر، ص 468.
38. بحارالأنوار، ج 52، ص 187؛ منتخب الاثر، ص 456؛ بشاره الاسلام، ص 21؛ یوم الخلاص، ص 673.
39. عصر ظهور، ص 150.
40. ابن حماد، الفتن (نسخه ی خطی)، ص 59؛ به نقل از: معجم احادیث الامام المهدی (علیه السلام)، ج 3، ص 295، ح 832.
41. کرامتی از بزرگان که به سبب آن مسافتی زمینی در مدتی کوتاه در نور دیده می شود.
42. همانند طی الارض با این تفاوت که حرکت در آسمان خواهد بود.
43. همانند طی الارض با این تفاوت که حرکت بر روی آب خواهد بود.
44. تفصیل بیشتر این مطلب را در کتاب چشم اندازی به حکومت جهانی حضرت مهدی (علیه السلام)، نوشته ی حجت الاسلام و المسلمین طبسی مطالعه نمایید.

منبع مقاله :
شفیعی سروستانی، اسماعیل؛ (1391)، دانشستان سرزمین های درگیر در واقعه ی شریف ظهور، جلد دوم (عراق، عربستان و یمن)، تهران: موعود عصر (عج)، چاپ دوم



 



تاریخ: سه شنبه 24 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه
دجّال

مقدمه

براساس روایات یکی از نشانه های ظهور خروج دجال است که در باره ی آن آراء و احتمالات مختلفی بیان شده است در ذیل به بررسی این عنوان می پردازیم.
«دجّال» در زبان عربی به معنای «آب طلا» و طلا اندود کردن است و به همین علت، افراد بسیار دروغگو که باطل را حق جلوه می دهند «دجّال» نامیده می شوند. (1)
از روایات استفاده می شود، دجّال ستمکاری است که در آخر الزمان، مردم را گمراه خواهد کرد. البته در آموزه های هر سه دین یهودیت، مسیحیت و اسلام از آن سخن به میان آمده است. افرادی در هر سه جامعه دینی می گویند: دجّال تولد یافته و زنده است. (2)
در برخی روایات از خروج «دجّال» به عنوان نشانه ی ظهور و در برخی دیگر، از آن، به عنوان یکی از «اَشراط السَّاعَة» (نشانه های برپایی قیامت) یاد شده است. این نشانه، در کتاب های اهل سنّت بیشتر یکی از نشانه های برپایی قیامت دانسته شده است؛ (3) ولی در منابع روایی شیعه، بیشتر از آن، به عنوان حادثه ای مهمّ که مقارن ظهور حضرت مهدی (عج) رخ خواهد داد، یاد شده است. (4)

دجال کیست؟

درباره ی دجّال، چند احتمال وجود دارد:
احتمال اول: دجّال نام شخص معیّنی نیست و هر کس که با ادعاهای پوچ و بی اساس و با توسل به حیله گیری و نیرنگ، در صدد فریب مردم باشد، دجّال است. اینکه در روایات، از «دجّال»های فراوان سخن به میان آمده است، این احتمال را تقویت می کند. پیامبر اکرم (ص) فرموده است: قیامت، برپا نمی شود، تا وقتی که مهدی از فرزندانم قیام کند. مهدی قیام نمی کند، تا وقتی که شصت دروغگو خروج کنند و هر کدام بگویند: من پیامبرم. (5) در روایات، از این «دجّال»ها و دروغ گویان فراوان نام برده شده است؛ در بعضی دوازده، در برخی سی و در برخی شصت و یا هفتاد دجال آمده است. (6)
از میان این دجال ها فردی که در دروغگویی، حیله گری و مردم فریبی سرآمد همه ی دجالان و فتنه اش از همه بزرگ تر است، نشانه ی ظهور مهدی (عج) و یا برپایی قیامت است. بر این اساس، دو نوع دجّال هست: یکی همان دجّال حقیقی و واقعی است که پس از همه ی «دجّال»ها می آید و دیگر گروهی شیّاد و دروغگو که دست به فریب کاری و گمراهی مردم می زنند. پیامبر اکرم (ص) می فرماید: «پیش از خروج دجّال، بیش از هفتاد دجّال خروج خواهد کرد.» (7) حقیقت داستان دجّال، بیانگر این واقعیت است که در آستانه ی هر انقلابی، افراد فریبکار و منافق که معتقد به نظام های پوشالی گذشته و حافظ ضد ارزش هایند، برای نگه داشتن فرهنگ و نظام جاهلی گذشته، همه ی تلاش خود را به کار می گیرند و با سوء استفاده از زمینه های فکری و اجتماعی و احساسات مردم، دست به تزویر و حیله گری می زنند.
در انقلاب جهانی حضرت مهدی (عج) چنین خطری پیش بینی شده است. از آنجا که این انقلاب از همه ی انقلاب های تاریخ بزرگ تر و گسترده تر است، خطر فریبکاران دجّال صفت نیز به مراتب بیشتر و گسترده تر است. در آستانه ی ظهور، آنان همه ی تلاش خویش را به کار خواهند گرفت که مردم را فریب دهند و آنها را از نتیجه ی قیام حضرت، دلسرد و ناامید سازند و سرانجام از پیروزی حتمی آن جلوگیری کنند. البته در این احتمال می توان گفت: ممکن است یکی از آن دجّال ها که صفات زشت در او بیشتر از همه وجود دارد، نشانه ظهور باشد.
احتمال دوم: فردی معیّن و مشخص به نام «دجّال» در دوره ی غیبت - با همان ویژگی هایی که برای وی بیان شده ا ست - خروج می کند و مردم را به انحراف می کشاند.
برخی با استناد به بعضی از روایات، او را زنده می دانند؛ برای مثال گفته می شود که او در زمان حضرت رسول اکرم (ص) زنده بوده و تا هنگام خروج، زنده خواهد ماند. (8)
برخی از کتاب ها و فیلم ها نام «دجّال» بر خود دارند. «دجّال» لقب دغل بازی است که نزد یهودیان «آرمیلوس» و نزد مسلمانان «صائد بن صید» نامیده می شود.(9)
اصل داستان «دجّال» در کتاب های مقدس مسیحیان نیز آمده است. در انجیل، واژه ی «دجّال» بارها به کار رفته و به کسانی که منکر حضرت مسیح (ع) باشند یا «پدر و پسر» را انکار کنند، «دجّال» گفته شده است: «دروغ گو کیست، جز آن که مسیح بودن عیسی را انکار کند؟ آن، دجّال است که پسر و پدر را انکار کند.» (10)
طرفداران احتمال دوم به روایتی استناد کرده اند که اصبغ بن نباته از حضرت علی (ع) پرسید: ای امیر مؤمنان! دجّال کیست؟ آن حضرت فرمود: «دجّال، صائد بن صائد (صید) است. بدبخت کسی است که او را تصدیق کند و خوشبخت آن است که او را تکذیب کند... چشم راستش ممسوح [ به هم چسبده و حدق ندارد] و چشم دیگرش بر پیشانی است و مانند ستاره صبح می درخشد. در آن، نقطه علقه ای [خون بسته شده ] است که با خون در آمیخته است و میان دو چشمش نوشته است: «کافر» و هر خواننده و بی سواد آن را می خواند. در دریاها فرو می رود و آفتاب با او می گردد. مقابل او کوهی از دود و عقبش کوهی سپید است که مردم تصور می کنند طعام است. در زمان قحطی سختی خروج می کند؛ در حالی که بر الاغ سپیدی سوار است. هر گام الاغش، یک میل [ حدود 185 متر] است و زمین، منزل به منزل زیر پایش در نوردیده شود. بر آبی نگذرد؛ جز آنکه فرو رود. تا روز قیامت. به آوازی که همه ی جن و انس و شیاطین - در شرق و غرب - عالم آن را می شنوند، فریاد کند: ای دوستان من! نزد من آیید. منم آن که آفرید و تسویه کرد و تقدیر کرد و رهبری نمود. منم پروردگار شما. دشمن خدا دروغ می گوید او یک چشمی است که غذا می خورد و در بازارها راه می رود. به راستی که پروردگار شما، نه یک چشم است و نه غذا می خورد، نه راه می رود و نه زوال دارد و خدا از این اوصاف برتر است. آگاه باشید! بیشتر پیروانش در آن روزگار، ناپاک زادگان اند و صاحب پوستین های سبز. خداوند تعالی او را در شام بر سر گردنه ای که آن را افیق نامند به دست کسی که عیسی (ع) پشت سرش نماز می خواند، هنگامی که سه ساعت از روز جمعه گذشته باشد، خواهد کشت. آگاه باشید پس از آن، حادثه بزرگ و قیامت کبرا باشد.» (11)
احتمال سوم: مراد از «دجّال» همان سفیانی است که در کتاب های اهل سنّت بیشتر با عنوان «دجّال» و در کتاب های شیعی با عنوان سفیانی آمده است. البته این احتمال مردود است. (12)
احتمال چهارم: دجّال، کنایه از کفر جهانی و سیطره ی فرهنگ مادی بر جهان است. برخی از اهل نظر، این احتمال را تقویت کرده و همه ی ویژگی هایی را که برای دجّال بیان شده، با ویژگی های استکبار جهانی برابر دانسته اند. «استکبار» به معنای واقعی، دجّال است که خود را قیّم [ سرپرست] ملّت ها می داند و با تکیه به ثروت انبوه و قدرت عظیم، در همه جای زمین دخالت می کند و همه را به زیر سلطه خویش می آورد. (13)
از نکات شگفت آور و تأمل برانگیز در انبوه روایات شیعه و سنّی، ارتباط تنگاتنگ بین دجّال و یهودیان است. در روایات، بیشتر پیروان دجّال، یهودی معرفی شده اند. (14) در منابع اهل سنّت به صورت عمده، سخن از کشته شدن دجّال به دست حضرت عیسی (ع) است. (15) (16)

پی نوشت ها :

1. ر. ک: لسان العرب، ج4، ص 294.
2. ر. ک: کنزالعمال، ج12، ص 323.
3. صحیح، مسلم، باب فی الایات التی تکون قبل الساعة؛ سنن، ترمذی، ج4، ص 507.
4. کمال الدین و تمام النعمة، ج1، ص 250.
5. لاتقوم الساعة حتی یخرج المهدی من ولدی و لایخرج المهدی حتی یخرج ستون کذابا کلهم یقول انا نبی؛ الارشاد، ج2، ص 371.
6. کنزالعمال ، ج14، ص 200 - 198.
7. همان، ص 200.
8. الغیبه الطوسی، ص113، ح 86.
9. هزاره گرایی در فلسفه تاریخ مسیحیت، ص 26.
10. رساله یوحنا، باب 2: 18 و 22.
11. همان، ص 527.
12. الغیبة الطوسی، ص 463.
13. تاریخ غیبت کبری، ص 536 - 532.
14. کمال الدین و تمام النعمة، ج2، ص 528.
15. تفسیر طبری، ج3، ص 290.
16. فرهنگ نامه مهدویت، ص 205 - 238




تاریخ: دو شنبه 23 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه
زمينه سازي ظهور حضرت ولي عصر(عج)

وظيفه ي منتظران

اصلِ ظهور منجي، قطعي و ترديدناپذير است، اما سؤال اين است كه چه بايد كرد تا اين حركت، سرعت بگيرد؟
آيا به راستي راهي براي تعجيل وجود دارد؟ آيا ممكن است با زمينه سازي مناسب، به ظهور حضرت حجت (عجل الله تعالي فرجه الشريف) شتاب بخشيد؟ قرآن در اين باره چه سخني دارد؟
براي پاسخ گويي به اين پرسش ها، نخست به تبيين و نقد ديدگاه ها پرداخته، سپس با نگاه قرآن آشنا مي شويم:

ديدگاه نخست

ظهور حضرت حجت (عجل الله تعالي فرجه الشريف)، همانند وقوع قيامت، به اراده ي خداوند است و انسان ها- خواه دوست آن حضرت باشند يا دشمن وي- نقشي در آن ندارند. بايد منتظر بود تا با اراده ي الهي ظهور فرا رسد.
دليلِ طرفداران نظريه ي نخست، بعضي روايات است، از جمله روايت مفضّل از امام صادق (عليه السّلام) كه مي فرمايد:
... لِأَنَّهُ هُوَ السَّاعَةُ الَّتي قالَ اللهُ تَعالي:« يَسْأَلُونَکَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَاهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِنْدَ رَبِّي لاَ يُجَلِّيهَا لِوَقْتِهَا إِلاَّ هُوَ»(1)و (2)
به درستي كه آن، همان زماني است كه خداوند فرموده است:«درباره ي قيامت از تو سؤال مي كنند، كي فرا مي رسد؟ بگو: علمش فقط نزد پروردگار من است و هيچ كس جز او( نمي تواند)وقت آن را آشكار سازد.»
برخي روايات، حتي بحث از حضرت امام مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) را ممنوع كرده، آن را گمراهي مي دانند؛ چنان كه امام (عجل الله تعالي فرجه الشريف) در ذيل آيه ي«...وَ مَا يُدْرِيکَ لَعَلَّ السَّاعَةَ تَکُونُ قَرِيباً.»(3) و «يَسْتَعْجِلُ بِهَا الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِهَا وَ الَّذِينَ آمَنُوا مُشْفِقُونَ مِنْهَا وَ يَعْلَمُونَ أَنَّهَا الْحَقُّ أَلاَ إِنَّ الَّذِينَ يُمَارُونَ فِي السَّاعَةِ لَفِي ضَلاَلٍ بَعِيدٍ »(4).
در معناي«يُمارونَ»فرمود:
يَقولونَ مَتَي وُلِدَ؟ وَ مَنْ رَأَي؟ وَ أَينَ يَكُونُ؟ وَ مَتي يَظْهَرُ؟ وَ كُلُّ ذلِكَ إِستِعْجالاً لِأَمرِ اللهِ وَ شَكّاً في قَضائِهِ وَ دُخُولاً في قُدرَتِهِ(5)؛
مي گويند كِي به دنيا آمد؟ و چه كسي ديد؟ و كجاست؟ و كِي ظاهر مي شود؟ و تمامي اينها عجله در كار خدا و شك در قضايش و دخول در قدرت او است.
اين دو روايت، ضمن آن كه تأويل آيات قيامت را ظهور حضرت حجت (عجل الله تعالي فرجه الشريف) دانسته، شتاب در وقوع آن را نبودِ ايمان تلقي نموده است و بحث و سؤال درباره ي آن حضرت (عجل الله تعالي فرجه الشريف)، از جمله زمان ظهور را«مِراء»، «مُحاجّة»، شك در حكم الهي و دخالت در قدرت خدا مي داند.
در روايت ديگري تصريح شده كه امر ظهور، قابل تعجيل نيست؛ چنان كه در روايتي از امام صادق (عليه السّلام) مي خوانيم:
إنَّ اللهَ لا يَعجَلُ لِعَجَلةِ العِبادِ، إنَّ لهِذا الأَمرِ غايَةً يَنتَهي إلَيها، فَلَو قَد بَلَغُوها لَمْ يَستَقدِمُوا ساعَةً وَ لَمْ يَستَأخِرُوا(6)؛
خداوند به دليل تعجيل بندگان، شتاب نخواهد كرد. همانا براي اين امر پاياني است كه به آن منتهي مي شود. چون آن پايان فرا رسد، لحظه اي پيش و تأخيري نخواهد افتاد.
بنابراين ديدگاه، انسان جز انتظار تكويني، هيچ نقشي ندارد و همانند كسي است كه مسافري دارد، اما نمي داند كجاست، بايد به حكم تكوين، چشم به راه او باشد تا از راه برسد، زيرا اين امر به اراده و مشيّت مطلق الهي بوده و كسي نمي تواند اراده ي خدا را تغيير دهد و خواسته اي جداگانه داشته باشد؛ وجه تشبيه بهره بردن از حضرت- در زمان غيبت- به خورشيد در پس ابرها، مي تواند مؤيد اين بينش باشد، چرا كه بشر نمي تواند به سادگي ابرها را كنار زده، خورشيد را نمايان سازد.
اين ديدگاه، با همه ي سمت و سوي توحيدي و معرفتي اش، توجيه عقلاني نداشته و دست كم با اراده، اختيار، تشريع، تكليف و اذن در دعا، منافات دارد. از سوي ديگر، نكوهش استعجال و سؤال از حال آن حضرت (عجل الله تعالي فرجه الشريف) اشاره به كساني دارد كه در وجود حضرت (عجل الله تعالي فرجه الشريف) ترديد داشته، با پرسش هاي مكرر درصدد شبهه افكني در اصل وجود امام مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) بوده اند، در حالي كه روايات متعددي كه در معرفي حضرت (عجل الله تعالي فرجه الشريف) وار شده، هرگز نشانه ي «مراء» و «محاجه» نيست.

ديدگاه دوم

با توجه به حديث: «إِمتَلأَ الأَرضُ ظُلماً وَ جَوراً»(7)، بايد در گسترش ظلم و جور گام برداشت، تا پيمانه پر شده و زمينه ظهور فراهم گردد.
پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) درباره ي حضرت امام مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) فرمود:
المَهديُّ مِنْ وُلدي تَكوُنُ لَهُ غَيبَةُ إِذا ظَهَرَ يَملَأُ الأَرضَ قِسطاً وَ عَدلاً كَما مُلِئَتْ جَوراً وَ ظُلماً(8)؛
مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) از فرزندان من است كه براي او زندگي نهاني خواهد بود. آن هنگام كه ظهور نمايد، زمين را از عدل و قسط آكنده كند؛ چنان كه از جور و ظلم پر شده باشد.
اين روايت كه به «امتلا» شهرت دارد، ميان شيعه و سنّي متواتر است. اما ادعاي طرفداران اين نظريه نمي تواند توجيه گر اشاعه ي ظلم، جور، فحشا، منكرات و گناه كاري باشد، چرا كه با روح قرآن در تضاد كامل قرار دارد، به ويژه با آيات تشكيل حكومت اسلامي و اجرايِ حدود و احكام و آيات امر به معروف و نهي از منكر، تواصي، ارشاد و تبليغ، ناسازگار است. خواست خداوند در قرآن دعوت به خير، امر به معروف و نهي از منكر است:
«وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ...»(9)؛
بايد از ميان شما، جمعي دعوت به نيكي و امر به معروف و نهي از منكر كنند... .
پر كردن جامعه از ظلم و جور و گناه و فحشا، خواست شيطان و منافقان است. خداوند متعال مي فرمايد:
«...وَ مَنْ يَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ فَإِنَّهُ يَأَمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَ الْمُنْکَرِ...»(10)؛
... هر كس پيرو گام هاي شيطان شود[ گمراهش مي سازد، زيرا] او به فحشا و منكر فرمان مي دهد... .
در آيه ي ديگر مي فرمايد:
«الْمُنَافِقُونَ وَ الْمُنَافِقَاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمُنْکَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ...»(11)؛
مردان و زنان منافق، همه از يك گروهند. آنها امر به منكر، و نهي از معروف مي كنند... .
بر اساس اين ديدگاه، بايد به بخش عظيمي از آيات قرآن و پيام آنها بي اعتنايي كرد و مخالف آنها عمل نمود، تا پيمانه پر شود. در سايه شوم اين نظريه، تمام انقلاب هاي آزادي بخش، جنگ هاي حق طلبي و حتي قيام ائمه (عليهم السّلام) محكوم و دچار بحران مشروعيّت مي شود،‌زيرا باعث تأخير ظهور منجي مي شود.
حديث«امتلا»اشاره به ظهور علايم و نشانه ها، از جمله گسترش بي عدالتي، گناه و منكرات در آخرالزمان دارد و اين هرگز به معناي جواز ارتكاب گناه نيست.

ديدگاه سوم

اين ديدگاه، بر اين باور است كه بايد علت يا علت هاي غيبت را برطرف نمود، تا زمينه ي ظهور فراهم آيد و با استناد به برخي روايات، مواردي را مطرح ساخته است:

الف)دوري از بيعت ستم گران

اگر امام (عجل الله تعالي فرجه الشريف) در آن زمان غيبت نمي كرد، بايد تن به بيعت حاكمِ زمان خود مي داد؛ چنان كه روايت رضوي نيز به آن اشاره مي كند:
قال الامام الرضا (عليه السّلام): لِئَلا يَكُونَ في عُنُقِهِ لأَحَدٍ بَيعَةُ إِذا قَامَ بالسَّيفِ(12)؛
امام رضا (عليه السّلام) فرمود:[به اين جهت غيبتش طول كشيد] تا آن كه وقت قيام با شمشير، بيعت كسي بر گردنش نباشد.

ب)خوف و ترس

در روايت زراره از امام صادق (عليه السّلام) مي خوانيم:
لِلغُلامِ غَيبةُ قَبلَ ‌قيِامهِ، قُلْتُ وَ لِمَ؟ قالَ يَخافُ عَلي نَفسِهِ الذِّبحَ(13)؛
براي جوان (امام مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف)) قبل از قيامش غيبتي است. پرسيدم براي چه؟ فرمود: چون از كشته شدنش مي ترسد.
در روايت ديگر مي فرمايد:
إنّ للِقائِمِ غَيبَةُ قَبلَ ظُهُورِهِ، قُلتُ وَ لِمَ؟ قالَ: يُخافُ القَتلُ(14)؛
همانا براي قائم قبل از ظهورش غيبتي است. گفتم: براي چه؟ فرمود: ترس از كشته شدن.

ج)آزمايش الهي

اخبار متعددي دلالت بر اين دارد كه آزمايش الهي از عوامل غيبت است. در روايتي از امام باقر (عليه السّلام) در پاسخ به جابر جعفي، آمده است:
هَيهاتَ، هَيهاتَ، لا يَكُونُ فَرَجُنا حَتّي، تُغَرْبَلُوا، حَتّي يَذهَبَ الكَدِرُ و يَبقي الصَّفوُ(15)؛
هيهات، هيهات! فرج ما پيش نخواهد آمد، تا اين كه شما غربال شويد، سپس غربال شويد[ كنايه از آزمايش هاي سخت] تا اين كه[ناخالص ها از خالص ها جدا شوند] ناخالص ها بروند و خالص ها باقي بمانند.
امام رضا (عليه السّلام) مي فرمايد:
اَما و اللهِ لا يَكُونُ الَّذي تَمُدُّونَ إِلَيهِ أَعْيُنَكم حَتّي تَتَمَيَّزُوا أَو تَتَمَحَّصُوا، وَ حَتّي لا يَبقي مِنكُمْ إلّا الأَندَرُ. ثُمَّ تَلا:«أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَکُوا وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جَاهَدُوا مِنْکُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لاَ رَسُولِهِ وَ لاَ الْمُؤْمِنِينَ وَلِيجَةً وَ اللَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ»(16)و(17)؛
به خدا سوگند! آنچه شما چشم انتظار آن هستيد، نخواهد آمد، تا اين كه به آزمايش هاي سخت دچار شده، خوب و بد شما جدا شود و در اين آزمايش سخت، اندكي از شما باقي بماند، سپس آيه ي شريفه را تلاوت فرمود: آيا گمان كرديد كه[ به حال خود]‌رها مي شويد، در حالي كه خداوند هنوز كساني را كه از شما جهاد كردند و غير از خدا و رسولش و مؤمنان را مَحرم اسرار خويش انتخاب ننمودند، [ از ديگران] مشخّص نساخته است؟![ بايد آزموده شويد و صفوف از هم جدا گردد؛] و خداوند به آنچه عمل مي كنيد، آگاه است.

د)بي وفايي مردم

در توقيعات شريفه آمده است:
وَ لَوْ أَنَّ أَشياعَنا وفَّقَهُمُ اللهُ لِطاعتَهِ عَلي إِجتِماعٍ مِنَ القُلُوبِ فِي الوَفاءِ بِالعَهدِ عَلَيهِم لَما تَأَخَّرَ عَنهُمُ اليُمنُ بِلِقائِنا وَ لَتعَجَّلَتْ لَهُم السَّعادَةُ بِمُشاهَدَتنِا عَلي حَقِّ المَعرِفَةِ وَ صِدْقِها مِنهُم بِنا فَما يَحسِبُنا عَنهُم إلَّا ما يَتَّصِلُ بنِا مِمَّا نُكرِهُهُ وَ لا نُؤثِرُهُ مِنهُم(18)؛
و اگر شيعيان ما- كه خداوند آنها را به طاعت و بندگي خويش موفق بدارد- در وفاي به عهد و پيمان الهي اتفاق و اتحاد مي داشتند و عهد و پيمان الهي را محترم مي شمردند، سعادت ديدار ما به تأخير نمي افتاد و زودتر به ديدار ما نائل مي شدند؛ و اگر بر اساس معرفت واقعي و راست گويي و صداقت عمل مي كردند چيزي از ما بر ايشان پنهان نمي ماند مگر آنچه كه ما براي آنان ناخوشايند مي دانيم و تأثيري بر آنها ندارد.

هـ)عدم ضرورت بيان علّت غيبت

بعضي روايات، بيان گر اين است كه امامان معصوم (عليهم السّلام) از علت اصلي غيبت آگاهند، اما مأمور به بيان آن نيستند؛ از اين رو سربسته و به طور اجمال حكمت هايي از آن را بيان نموده اند. دليل اين مدعا، روايت عبدالله فضل هاشمي از امام صادق (عليه السّلام) است كه فرمود:
براي صاحب الامر، غيبت ناگزيري است كه هر باطل جويي در آن به شك مي افتد، گفتم: فدايت شوم، براي چه؟ فرمود: به دليل امري كه ما اجازه نداريم آن را هويدا كنيم، گفتم: در آن غيبت چه حكمتي وجود دارد؟ فرمود: حكمت غيبت او، همان است كه در غيبت حجت هاي الهي پيش از او بوده است و وجه حكمت غيبت او پس از ظهورش آشكار گردد، هم چنان كه وجه حكمت كارهاي خضر (عليه السّلام) از شكستن كشتي و كشتن پسر و به پا داشتن ديوار، بر موسي (عليه السّلام) روشن نبود، تا آن كه وقت جدايي آنها فرا رسيد.(19)
بر اساس اين روايت- به خصوص تشبيه غيبت به حضرت خضر (عليه السّلام) و كارهايش كه در هنگام همراهي حضرت موسي (عليه السّلام) صورت گرفته است- غيبت حضرت حجت (عجل الله تعالي فرجه الشريف) واقعيتي داراي تأويل است كه پس از ظهور، خود آن حضرت (عجل الله تعالي فرجه الشريف) آن را روشن خواهد كرد.

ديدگاه چهارم

همان گونه كه مردم، در عصر حضور ائمه (عليهم السّلام)، وظايفي بر عهده داشته اند كه مي بايست ادا مي كردند، در غيبت نيز افزون بر تكاليف عمومي، وظايفي بر دوش دارند، تا ضمن رسيدن به اجر و ثواب، در زمينه ي ظهور نيز گام هايي بردارند.

وظايف عصر غيبت

از مجموع روايات، چنين به دست مي آيد شيعه در عصر غيبت وظايفي را برعهده دارد، كه در اين جا به برخي از آنها اشاره مي كنيم:

الف)صبر

امام رضا (عليه السّلام) مي فرمايد:
ما أَحسَنَ الصَّبرُ وَ إِنتظارُ الفَرَجِ، اَما سَمِعتَ قَولَ اللهِ عَزَّوَجَلَّ:«...وَ ارْتَقِبُوا إِنِّي مَعَکُمْ رَقِيبٌ»(20) وَ قَولَهُ عَزَّوَجَلَّ«...فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ‌»(21)، فَعَلَيْكُم بِالصَّبرِ فَإِنَّهُ إِنَّما يَجيءُ الفَرَجُ علَي اليَأسِ فَقَدْ كانَ الَّذينَ مِن قَبلِكُم أَصبَرَ مِنكُم(22)؛
صبر و انتظار فرج، چه نيكو است، آيا سخن خداي تعالي را نشنيدي كه فرمود:
«... چشم به راه باشيد كه من نيز با شما چشم به راهم» و فرمود:«... منتظر باشيد كه من نيز با شما از منتظرانم.» پس بر شما باد صبر كنيد، كه فرج پس از يأس مي آيد و پيشينيان شما از شما صابرتر بودند.
تعبير«عليكم بالصبر» آشكارا نشان مي دهد كه در عصر غيبت، صبر بر فراق، وظيفه ي شيعيان است.

ب)انتظار

پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) مي فرمايد:
اَفضَلُ أَعمالِ اُمَّتِي إِنتِظارُ الفَرَجِ(23)؛
انتظار فرج، بهترين اعمال امت من است.
امام علي (عليه السّلام) در پاسخ كسي كه از وي پرسيد: كدام عمل نزد خدا بهتر است؟ فرمود: انتظار فرج(24). انتظار بر دو قسم است: تكويني و تشريعي.
انتظار تكويني، بيشتر حالت منفي دارد، اما تشريعي، پويا و توأم با علم و عمل است. امام سجاد (عليه السّلام) در اين باره مي فرمايد:
وَ المُنتَظرِوُنَ لِظُهُورِهِ أَفضَلُ أَهلِ كُلِّ زَمَانٍ، لِأَنّ اللهَ تَعالي ذِكْرُهُ، أَعطاهُمْ مِنَ العُقُولِ وَ الأَفهامِ وَ المَعرِفَةِ ما صَارَتْ بهِ الغَيبَةُ عِندَهُم بِمَنزِلَةِ المُشاهَدَةِ، وَ جَعَلَهُمْ في ذلِك الزَّمانِ بِمَنزِلَةِ المُجاهِدينَ بَينَ يَدَيْ رَسُولِ اللهِ (صلي الله عليه و آله و سلم) بِالسَّيفِ اُولئِكَ المُخلِصُونَ حَقَّاً، وَ شيعَتُنا صِدقاً، وَ الدُّعاةُ إلَي دِين اللهِ سِرّاً وَ جَهراً(25).
منتظران ظهور او از مردم هر زماني برترند، زيرا خداي تعالي عقل و فهم و معرفتي به آنها عطا فرموده است كه غيبت نزد آنان، به منزله ي مشاهده است و آنان را در آن زمان مانند مجاهدان پيش روي پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله و سلم)- كه با شمشير به جهاد برخاستند-قرار داده است. آنان مخلصان حقيقي و شيعيان راستين ما و دعوت كنندگان به دين خداي تعاليِ در نهان و آشكارند.

ج)دعا

برخي روايات، عمده ترين وظيفه ي عصر غيبت را دعا دانسته اند، از جمله در توقيع«اسحاق بن يعقوب» كه محمد بن عثمان آن را دريافت كرده است، حضرت مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) فرموده اند:
وَ أَكثِروُا الدُّعاءَ بِتَعجِيلِ الفَرَجِ، فَإِنَّ ذلِكَ فَرَجُكُم(26)؛
براي تعجيل در گشايش، زياد دعا كنيد، زيرا اين، گشايش و آسايش شما خواهد بود.

د)انقطاع

امام صادق (عليه السّلام) فرمود:
إنَّ هذَا الأَمرِ لا يَأتيكُمْ إلا بَعدَ أَياسٍ؛...(27)
اين امر[ظهور] محقق نخواهد شد، مگر بعد از مأيوس شدن[ مردم]...
هم چنين امام رضا (عليه السّلام) فرمود:
فَإنَّهُ إنّما يَجيءُ الفَرَجُ عَلَي اليَأَسِ وَ قَدْ كانَ الَّذينَ مِنْ قَبلِكُمْ أَصبَرَ مِنكُم(28)؛
به درستي كه گشايش، بعد از يأس و نااميدي خواهد بود و كساني هم كه قبل از شما بوده اند بيش از شما صبر پيشه كرده بودند.
بر اساس مضمون روايت، بشر تا زماني كه چشم اميد به قدرت هاي غيرالهي داشته باشد، عطش مهدي خواهي و عدالت مهدوي در او پديد نخواهد آمد.
با توجه به آنچه گذشت، همه ي ديدگاه هاي مطرح شده به نوعي خدشه پذير است و آنچه بيش از ساير نظريه ها پذيرفتني بوده و دلايل قطعي بر آن هست، دعا براي ظهور فرج و انقطاع از قدرت هاي غير الهي است كه زمينه را براي ظهور حضرت (عجل الله تعالي فرجه الشريف) فراهم مي كند.

عوامل آمادگي و زمينه ساز

برخي روايات، به طور كلي بر اين مطلب دلالت دارند؛ كه آيا براي زمينه سازي ظهور، دليلي وجود دارد يا نه؟ طبراني و ابن ماجه از پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) نقل مي كنند كه فرمود:
يَخرُجُ ناسٌ مِنَ المَشرِقِ فَيُوَطِّئُونَ لِلمَهدِيِّ سُلطانَهُ(29)؛
مردماني از مشرق خروج خواهند نمود، پس زمينه را براي حكومت مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) فراهم مي سازند.
امام صادق (عليه السّلام) درباره ي طولاني شدن عذاب بني اسرائيل مي فرمايد:
فَلَمَّا طالَ عَلي بَني إِسرائيلَ العَذابُ ضَجُّوا وَ بَكَوا إِلي اللهِ أَربَعينَ صَباحاً فَأَوحَي اللهُ إِلي مُوسي وَ هاروُنَ (عليهما السّلام) أَنْ يُخَلِّصَهُم مِن فِرعَونَ فَحُطَّ عَنهُمْ سبَعينَ وَ مِأَةَ سَنَةً، قالَ [الراوي] وَ قالَ أَبُو عَبداللهِ (عليه السّلام): هكَذا أَنتُم لَوْ ‌فَعَلتُم لَفَرَّجَ اللهُ عَنَّا، فَأَمَّا إذ لَمْ تَكونُوا فَإِنَّ الأمرَ يُنتَهي إلي مُنتَهاهُ(30)؛
پس چون عذاب بني اسرائيل طولاني شد، چهل شبانه روز به درگاه خداوند ناله سردادند، آن گاه خداوند به موسي و هارون (عليهما السّلام) وحي فرمود، تا بني اسرائيل را از دست فرعون نجات دهند... پس امام صادق (عليه السّلام) فرمود: اگر شما نيز چنين مي كرديد، خداوند براي ما گشايش حاصل مي فرمود. پس اگر چنين نكنيد، اين امر تا منتهاي خود ادامه خواهد يافت.
بر پايه ي اين روايت، اگر كارها درست انجام شود، غيبت كاهش مي يابد.
تشكيل حكومت جهاني با آن عظمت و شكوه، هر چند به صورت ناگهاني محال نيست، اما دليلي عقلي يا نقلي معتبر بر وقوع آن نداريم. ممكن است خود ظهور- به دليل معلوم نشدن وقت آن- به طور«بغتة» و ناگهاني صورت گيرد، اما قطعاً نمي توان گفت بدون هيچ زمينه اي رخ خواهد داد.

نظر دانشمندان

شهيد مطهري (رحمه الله) مي نويسد:
بعضي از علماي شيعه- كه به برخي دولت هاي شيعي معاصر خود حسن ظن داشته اند- احتمال داده اند، دولت حقي كه تا قيام مهدي موعود (عجل الله تعالي فرجه الشريف) ادامه خواهد يافت، همان سلسله دولتي باشد كه بوده است.(31)
اين سخن بيان گر آن است كه علماي شيعه به حكومت زمينه ساز باور داشته اند.
آيت الله مكارم شيرازي مي نويسد:
براي اين كه دنيا چنان حكومتي را پذيرا باشد، چند نوع آمادگي لازم است:

1 .آمادگي فكري و فرهنگي:

به اين معنا كه سطح افكار مردم جهان بالا رفته و مسئله«نژاد» يا مرزهاي جغرافيايي حل شده باشد.

2 .آمادگي اجتماعي:

مردم جهان، بايد از ظلم و ستم و نظامات موجود خسته شده و تلخي زندگي مادي و يك بعدي را احساس كنند و از حل مشكلات كنوني خود مأيوس گردند.

3 .آمادگي تكنولوژي و ارتباطي:

برخلاف آنچه بعضي مي پندارند، اين گونه نيست كه رسيدن به مرحله ي تكامل اجتماعي و جهاني آكنده از صلح و عدالت، حتماً با نابودي تكنولوژي جديد امكان پذير است. وجود اين صنايع پيشرفته، نه تنها مزاحم يك حكومت عادلانه جهاني نخواهد بود، بلكه شايد بدون آن، وصول به چنين هدفي محال باشد... معجزه، استثنايي منطقي در نظام جاري طبيعت است، آن هم براي اثبات حقانيت يك آيين آسماني، نه براي اداره ي هميشگي نظام جامعه.(32)

4.آمادگي هاي فردي:

حكومت جهاني قبل از هر چيز نيازمند به عناصر آماده و باارزش انساني است، تا بتواند بار سنگين اصلاحات چنين وسيعي را به دوش بكشد و اين در درجه ي اول نيازمند به بالا بردن سطح انديشه و آگاهي و آمادگي روحي و فكري براي پياده كردن آن برنامه ي عظيم است... منتظر واقعي براي چنين برنامه ي مهمي نمي تواند نقش نظاره گر را داشته باشد... .(33)
مؤيد اين سخن، دعاي عهد است:
اَللّهُّمَ إِنّي اُجَدِّدُ فِي صَبيحَةِ يَومِي هذا وَ ما عِشتُ فِيهِ مِن أَيامٍ حَياتِي عَهداً وَ عَقداً وَ بَيعَةً لَهُ‌ فِي عُنقُي، لا أَحُولُ عَنها وَ لا أَزُولُ أَبَداً(34)؛
پروردگارا من در صبح گاه امروز عهد و پيماني كه بر گردنم است، تجديد مي كنم كه هرگز آن را از گردنم برندارم و از آن جدا نشوم.
اگر آمادگي، شرط حضور و ظهور باشد و از سوي ديگر، اين امر به دست انسان صورت گيرد، طبيعي است كه او مي تواند در تعجيلِ ظهور ايفاگر نقش مهمي باشد.

پي نوشت ها :

1.اعراف(7)آيه ي 187.
2.علامه مجلسي، بحارالأنوار، ج53، ص 2، باب28.
3.احزاب(33)آيه ي 63:... و چه مي داني شايد قيامت نزديك باشد.
4.شوري(42)آيه ي 18: كساني كه به قيامت ايمان ندارند درباره ي آن شتاب مي كنند، ولي ‌آنها كه ايمان آورده اند، پيوسته از آن هراسانند و مي دانند آن حق است؛ آگاه باشيد كساني كه در قيامت ترديد مي كنند در گمراهي عميقي هستند.
5.همو، بحارالأنوار، ج53، ص2، باب28.
6.همان، ج52، ص 118؛ شيخ كليني، كافي، ج1، ص 369، ح7.
7.علي بن عيسي اربلي، كشف الغمه، ج2، ص 468، باب ذكر علامات قيام.
8.علي بن حسام الدين متقي، البرهان في علامات آخرالزمان، ص78؛ صافي، منتخب الاثر، ص 310؛ القندوزي، ينابيع المودة لذوي القربي، ج3، ص 115.
9.آل عمران(3)آيه ي 104.
10.نور(24)آيه ي 21.
11.توبه(9)آيه ي 67.
12.لطف الله صافي گلپايگاني، منتخب الأثر في الإمام الثاني عشر، ص 334؛ شيخ صدوق، عيون اخبارالرضا (عليه السّلام)، ج1، ص 273، باب28، ح6.
13.علامه مجلسي، بحارالأنوار، ج52، ص 97، باب20، ح18.
14.همان، ص 98؛ شيخ طوسي، الغيبه، ص 329، فصل5.
15.شيخ طوسي، الغيبه، ص 339، فصل5.
16.توبه(9)آيه ي 16.
17.همو، الغيبه، ص 336، فصل5.
18.علامه مجلسي، بحارالأنوار، ج53، ص 177؛ علي يزدي حائري، الزام الناصب، ج2، ص 467؛ شيخ طبرسي، الاحتجاج، ج2، ص 498.
19.همان، ج52، ص 91، ج52، ص 113؛ شيخ صدوق، كمال الدين و تمام النعمه، ج2، ص 481، باب44، ح11.
20.هود(11)آيه ي 93:.. شما انتظار بكشيد، من هم با شما در انتظارم.
21.اعراف(7)آيه ي 71؛ يونس(10)آيه ي 20 و 102: ... پس شما منتظر باشيد، ‌من هم با شما انتظار مي كشم.
22.علامه مجلسي، بحارالأنوار، ج52، ص 129؛ شيخ صدوق، كمال الدين و تمام النعمه، ج1، ص 245، باب55، ح5.
23.همان، ص 122.
24.همان، ص 122.
25.همان، ج52، ص 123؛ كامل سليمان، يوم الخلاص، ص 203؛ شيخ طبرسي، الاحتجاج، ‌ج2، ص 317.
26.همو، بحارالأنوار، ج52، ص 92؛ علي يزدي حائري، الزام الناصب، ج1، ص428؛ شيخ طوسي، الغيبه، ص 290.
27.همان، ج52، ص 111؛ شيخ كليني، كافي، ج1، ص 370.
28.همان، ص 110 و 129؛ شيخ صدوق، كمال الدين و تمام النعمه،‌ج2، ص 645.
29.علي بن حسام الدين متقي، البرهان في علامات مهدي آخرالزمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف)، ص 147؛ علي بن عيسي اربلي، كشف الغمه، ج1، ص 477.
30.علامه مجلسي، بحارالأنوار، ج52، ص 131؛ محمدبن مسعود عياشي، تفسير عياشي، ج2، ص 154.
31.مرتضي مطهري، قيام و انقلاب مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف)، ص 68.
32.ناصر مكارم شيرازي، حكومت جهاني مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف)، ص 80-83.
33.همان، ص 100.
34.علامه مجلسي، بحارالأنوار، ج53، ص 96؛ كفعمي، المصباح، ص 550.

منبع مقاله :
امامي کاشاني و ديگران؛ (1385)، گفتمان مهدويت( سخنراني و مقاله هاي گفتمان چهارم)، قم: مؤسسه بوستان کتاب(مرکز چاپ و نشر تبليغات اسلامي حوزه علميه ي قم)، چاپ چهارم



 



تاریخ: دو شنبه 23 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه
تاثیر گناه در ایجاد اختلال در اخلاط بدن و بیماریهای جسمی و روحی



مقدمه:
هستند افرادی که رعایت کامل اصول تغذیه را در پیش گرفته اند و هدف آنها از انجام این مهم، رسیدن به سلامتی جسم و روح خود می باشد ولی متاسفانه به دلیل نا آگاهی یا کم بودن ایمان و اعتقادات مذهبی شان، به راحتی و بدون هیچ هراسی مرتکب گناه می شوند، غافل از آنکه با ارتکاب هر گناهی که توسط شرع مقدس انجام آن حرام می باشد، آسیبی حتی در برخی موارد، به مراتب بیشتر از رعایت نکردن اصول تغذیه به جسم و روح خود وارد می نمایند و دچار بیماریهای مختلف می گردند.
از گناهان روز مره مانند دروغ، غیبت، تهمت، نگاه حرام به نامحرم، رعایت نکردن حجاب اسلامی و خوردن حق الناس گرفته تا گناهان دیگر که متاسفانه در جامعه امروزی ما بسیاری از افراد بدون هیچ شرم و حیائی، به صورت یک عادت روزانه مرتکب آنها می شوند، همگی در ایجاد اخلاط فاسد و تغییراتی حتی ناگهانی در سیستم طبیعی بدن و  عدم تعادل آن موثر می باشند.
در طب سنتی در مبحث اعراض نفسانی در این زمینه مطالب ارزشمندی ارائه شده است که در این مقاله به کلیاتی از آن می پردازیم.
ساختار بدن و علت بیماری از منظر طب سنتی:
ساختار وجود آدمی دارای دو بخش است یکی بخش اخلاط و عناصر تشکیل دهنده بدن و یک بخش ساختار روانی و روحی که قطعاً تاثیر متقابلی بر روی هم دارند. یکی از مراتبی که در پزشکی وجود دارد، طب جسمی یا طب ابدان است که در قالب عناصر و ارکان می باشد و آب، باد، خاک و آتش اخلاط تشکیل دهنده  جسم می داند و خلطهای بلغم، دم، سودا و صفرا مجتمع شده و اعضای بدن را بوجود می آورند و اعضاء به هم پیوسته شده و جسد را ایجاد می کنند. به این جسد یا ساختار مادی، روح اضافه می شود. ساختار روح مثل جسد مادی نیست و این همان است که قران می فرماید: "ونفخت فیه من روحی" نفخ یعنی دمیدن، لذا چیزی خارج از کالبد بدن وارد آن می گردد که از جنس آن نیست و چیزی متمایز از ساختمان جسمی ماست.
به هر صورت وقتی این جسم با این روح برای یک مدت با یکدیگر ممتزج و آمیخته می شوند اینها تاثیر متقابلی بر روی هم دارند. اعضای بدن افعالی را از خودشان صادر می کنند، که اگر این افعال بر روند طبیعی خودش صورت بگیرد، نشانه سلامت است و اگر بر روند طبیعی خودش صورت نگیرد، نشانه بیماری است.
مثلاً در یک جسم سالم و طبیعی اگر غذا خورده شود، بعد از یک تا دو ساعت، سر دل انسان سبک می شود و سنگینی معده به حالت سبکی تبدیل می شود و به اصطلاح سر دلمان سبک می شود و بعد از مدتی دفع صورت می گیرد ولی فردی که غذا می خورد و به شدت سردلش سنگین می شود و حالت تهوع پیدا می کند و تا 24 ساعت نمی تواند چیزی بخورد، می فهمد که افعال معده اش از روال طبیعی خارج شده است یا مثلاً نداشتن دید خوب، نشان از خارج شدن افعال چشم از روال طبیعی است و فراموشی، نشان از خارج شدن افعال مغز از روال طبیعی خود است. به هر حال از روی افعال می توان متوجه بیماری شده لذا وقتی بیماری در سطح جسم رخ می دهد اختلالی در اخلاط است یعنی عدم انسجام در اخلاط می باشد به عبارتی دیگر یا اخلاط فاسد می شوند یا زیادتر و یا کمتر از معمول می شوند و یا در جای نامناسب قرار می گیرند و به طور کلی این اختلال خلطی مبنای ایجاد بیماری است.
حال سوال اصلی این است که چرا و به چه مکانیزمی این اخلاط در بدن انسان به هم می ریزند؟
عواملی خارجی یا داخلی وجود دارند که در ساختار اخلاط و مزاج ما دخالت می کنند و موجب نگهداری سلامت ما و یا موجب از بین رفتن سلامت ما می شوند که به آن اسباب ضروریه یا سته ضروریه یا اسباب سته می گویند یعنی غذا و نوشیدنیها، هوا، احتباس و دفع، خواب و بیداری، حرکت و سکون و نهایتاً اعراض نفسانی.
اعراض نفسانی مهمترین عامل بیماری:
اعراض نفسانی یعنی حالتهای روحی و روانی مثل غضب و خشم و سایر ویژگی های رفتاری و اعمال ویژه آدمی.
هر اختلالی که در ساختار شخصیت و روان انسان ایجاد شود بر روی اخلاط تاثیر می گذارد. مثال جالبی حکیم سید اسماعیل جرجانی در کتاب ذخیره خوارزمشاهی آورده است که می گوید مهمترین عاملی که بر روی اخلاط تاثیر می گذارد و باعث اختلال بدن می گردد، اعراض نفسانی یا حالتهای روحی و روانی است، او می گوید اگر چیزی به کسی بگویید که عصبانی شود، سریعاً تمام بدنش گر  می گیرد، به لرزش می افتد و حرارت در بدنش ایجاد می گردد و تمام ساختار بدنش در چند لحظه دچار تغییر می شود، این حرارت و تغییراتی که ایجاد شده بخاطر آن است که از این کلمه شما رنجیده است، بنابراین می توان گفت اعراض نفسانی و حالات روحی و روانی بیشترین تاثیر را بر روی اخلاط و ساختار جسمی ما دارد. چون قدرت و سرعت تاثیرشان از غذا و از همه چیزهای دیگر بیشتر است.
در واقع اگر بدن دست کاری شود، روان تاثیر می پذیرد و اگر دردی در فردی وجود دارد، حافظه اش دچار مشکل می شود، نمی تواند محبت کند، دچار خشم و نفرت می شود، اگر دارای روان خوب و ایمان قوی باشد سخت ترین سختی ها را تحمل می کند، خم به ابرو نمی آورد، این یک واقعیت است که بشر امروز نیز متوجه شده است و تاثیر ذهن و روان بر روی جسم ثابت شده است.
آزمایشی بر روی افرادی که سکته مغزی کرده اند انجام شد و تمرینات ذهنی به آنها دادند و از این اشخاص خواستند تا کارهایی را که روزمره در زمان سلامت انجام می دادند را در ذهن خود تجسم کنند و بخاطر بیاورند مثلاً از یک کشاورز خواسته شد در ذهن خود حرکات روزمره و فعالیت خود را تکرار کند، با پژوهش دریافتند دستی که فلج شده است خیلی زودتر از روال معمول دوباره شروع به کار کرد یعنی یک تصویر ذهنی آثار جسمی واضحی از خود نشان می دهد. پس در نتیجه اختلالات و حرکات روانی بر ساختار اخلاط موثر می باشند.  www.migna.ir
وقتی که غم و غصه، اضطراب و نگرانی فکری شما زیاد می شود، روند تولید سودا در بدن افزایش می یابد، پوست سیاه می شود، زیر چشم ها سیاه می شوند و ممکن است سوزش معده، یبوست، ریزش مو و مشکلات دیگری حادث شود و می گویند فرد دچار غلبه سودا شده است چرا که یکی از مهمترین علتهای مهمش حالتهای روحی و روانی است، کسی که غصه می خورد و دچار غم است بعد از مدتی تغییرات اخلاط در بدنش به شکل واضح صورت می گیرد.
گناه و اثرات منفی آن از منظر طب سنتی:
خداوند متعال این بدن را به گونه ای دقیق طراحی کرده است که اعمالی که از آن سر می زند، در حوزه فیزیولوژی در همه انسانها یکسانند: خوردن، خوابیدن، ارتباط ج ن  س  ی و ... منتها پروردگار قواعدی را گذاشته است تا این اعمال، تعادل اخلاط جسم را به هم نریزد، اگر از اعمالی که با این اخلاط جسم تنظیم شده اند، تخطی کنیم و رفتار را از چارچوب این دستورالعمل هایی که خداوند برای انسان در نظر گرفته است، خارج کنیم؛ یعنی مرتکب گناه شویم و از دستورالعملی که صانع مهربان انسان برای این وجود گذاشته است خارج شویم باید منتظر بازخورد آن در جسم و روحمان باشیم.
از گناه تعابیر زیادی شده است یکی از آن تعابیر ذنب است. ذنب به مفهوم دم و دنباله است یعنی آثار گناه در وجود آدمی باقی مانده و به دنبال او کشیده می شود.
غفران یعنی بخشش گناه همراه با پاک کردن آثار آن، که نشان می دهد گناه دارای آثاری است که در صورت توبه باید آثار آن نیز پاک شود وقتی گناه می کنیم فقط عقوبت در دنیای آخرت ندارد، بلکه این گناه در همین دنیا نیز در روی شخصیت ما تاثیر می گذارد و وقتی ما طلب غفران می کنیم، درخواست می کنیم تا غیر از بخشش خداوند، آثار گناه را نیز از وجودمان پاک کند، به طور خلاصه قواعد خاصی را، پروردگار و صانع انسان برای این جسم گذاشته است که خروج از این قواعد خاص و رفتار کردن برخلاف این قواعد، روی جسم و روی اخلاط بدن تاثیر منفی و نابجای خودش را برجای می گذارد، پیامبر اعظم (ص) می فرمایند: هر گناهی که فردی مرتکب می شود، نقطه سیاهی (سوداء) بر روی قلبش ایجاد می کند تا این که سیاهی ها زیاد می شود و کل قلب را می گیرد.
بنابراین گناه به معنای ارتکاب به عملی است، خارج از قواعدی که خالق برای این وجود طراحی کرده است که مستقیماً اثرش به خود گناهکار بر می گردد.
وسیله نقلیه ایی را در نظر بگیرید که کارخانه سازنده آن، دستورالعملی برای نگهداری و استفاده آن تدوین کرده است و در آن نوع و میزان سوخت و روغن و زمان تعویض آنها، سرعت مجاز و تمامی موارد را درج کرده است. حال اگر راننده ایی خلاف آن عمل کند، لاستیکش را کوچکتر از حد نرمال بگذارد، روغن و سوخت نامناسب در آن بریزد و با سرعت مجاز سیر نکند، قطعاً به ماشین صدمه می زند و باعث تخریب آن می شود، لذا کارکردهای گناه چون خارج از سیستم تعریف شده برای وجود انسان است، وجود را تخریب می کند و این وجود وقتی تخریب شد دچار بیماری و اخلاط نابجا می گردد و این نکته سودا هم که پیامبر گرامی اشاره می کند با مفهوم سودای طب سنتی نیز به گونه ای منطبق است.
گناه و تاثیر آن در ایجاد اضطراب و از بین رفتن حس امنیت:
خداوند در قران کریم تعبیر زیبایی آورده است و می فرماید کسی که از من غافل شود، زندگی سختی خواهد داشت.
وقتی غفلت و گناه ایجاد می شود و فاصله از خداوند ایجاد می شود، احساس امنیت از بین می رود و می دانیم اساس خوشبختی حس امنیت است و اساس بدبختی عدم حس امنیت و اضطراب و ترس است که مادر تمام بیماریهاست.
وقتی با گناه این فاصله ایجاد می شود، آرامش جای خود را به اضطراب می هد. اضطراب و افسردگی و غم ایجاد سوداهای رسوبی و بیماری زا می کند. در سال 1985 میلادی در هاروارد نیز تحقیقاتی انجام شد و گفته اند که مهمترین عامل ایجاد سرطان، ایجاد بیماریهای عفونی، بیماریهای روماتیسمی و تمامی اختلالات، عقب نشینی سیستم ایمنی است که مهمترین علت آن غم و غصه و اضطراب است.
بنابراین فراموشی خداوند و فاصله گرفتن از حق تعالی یک سختی در جان و دل ایجاد می کند، قلب مومن (قلب معنوی) مرکز ارتباط با خداوند است و حق تعالی گفته است آسمانها و زمین نمی توانند مرا در خود جای دهند ولی قلب مومن می تواند.
حال قلب یک فرد گناهکار سفت و سخت می شود و سیاه می گردد، دیگر جایگاه خداوند نیز نخواهد بود و از خداوند فاصله می گیرد و دچار اضطراب می گردد که این شروع تغییرات سودای بیماری زا در بدنش خواهد شد، هیجانات صفرایش را بهم می ریزد، بلغم، سودا و دم را به هم می ریزد و اختلال اخلاطی بسیار بدی ایجاد می کند که پایه تمام بیماریها از جمله سرطان است، سرطانها از رسوب سودا ایجاد می شوند و امروزه تاکید دارند که اضطرابها یکی از اصلی ترین فاکتورهای بروز سرطان است.
کلام آخر:
در نتیجه " الا بذکرالله تطمئن القلوب" حقیقتاً تموج و اختلال و پریشانی روان که منشاء آن گناه و دوری از خداوند است، باعث عدم تعادل ساختاری و شخصیتی شده که منجر به ایجاد سودا و اختلال در مکانیزم بدن انسان شده و انواع بیماریها را به همراه خواهد داشت.
لذا همان گونه که جسم نیاز به تغذیه سالم دارد، روح هم غذای سالم می خواهد و گناه غذای مسموم روح است و بیماریهای جسمی را نیز به همراه خواهد داشت.




تاریخ: دو شنبه 23 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

گونه پاسخ کودکان را درباره خدا به درست جواب دهیم؟

 
بیش‌تر کودکان، با طرح سوال‌های غیرمنتظره درباره‌ موضوعات مختلفی از جمله خدا، موجب شگفتی بزرگسالان می‌شوند.
مشکل بسیاری از کودکان، این است که والدین‌شان، انرژی آن‌ها را صرف همه چیز، از کلاس‌های هنری و ورزشی گرفته تا رایانه می‌کنند، اما از درس ایمان غافل‌اند. آن‌ها فراموش می‌کنند که آن‌چه می‌گویند و عمل می‌کنند یا نمی‌گویند و عمل می‌کنند، تاثیر ماندگاری بر کودک می‌گذارد.  

 
چطور به  زندگی کودکان رنگ معنویت بزنیم؟
بهترین راه ارتقای زندگی معنوی کودکان، راحت و آشکار حرف زدن درباره خداست. اصل کلی که بیش‌تر کارشناسان آن را تایید می‌کنند، این است که بگذارید بچه‌ها، گفت‌وگو را هدایت کنند و بعد، با سوال کردن شما، موضوع را پی‌گیری کنید.
حرف زدن درباره خدا، به این دلیل بااهمیت است که می‌تواند بهترین راه برآوردن مهم‌ترین نیازهای کودکان باشد؛ زیرا کودکان، بیش از بزرگسالان، خود و اطرافیان‌شان را به تکیه‌گاه قوی و مهربانی نیازمند می‌دانند که قادر است همه آرزوهای آن‌ها را برآورده کند.
فایده دیگر صحبت کردن درباره خدا، این است که همه چیز را در دنیا توضیح می‌دهد، زیبایی طبیعت، تولد نوزاد یا مرگ یک دوست که با این توضیح- مرتبط کردن رویدادهای طبیعی به خدا نوعی احساس شگفتی نیز همراه است؛ زیرا روح کودک، دنبال عجایب و اسرار می‌گردد و زمانی که برای پرسش‌های کلیدی خود، پاسخی منطقی می‌یابد، احساس آرامش می‌کند. گرچه کودکان نوپا، كوچك‌تر از آن هستند که مفاهیم مبهم معنوی را درک کنند، اما آن‌قدر بچه نیستند که نتوانند کلماتی را درباره خدا یاد بگیرند.

طعم حضور خدا را به کودک بچشانیم

این سوال غلط است که: «چطور کودکم را وادار کنم به خدا اعتقاد پیدا کند؟» پرسش صحیح این است که: «چه‌طور به او نشان دهم که خدا، در زندگی‌اش حضور دارد؟»
حدود سه یا چهار سالگی، بچه‌ها، نام خداوند را یاد می‌گیرند. کودک، ابتدا، دنبال قوی‌ترین فرد است و چون از نوزادی، مادر، نیازهایش را رفع کرده، می‌پندارد که مادر، محکم‌ترین تکیه‌گاه است، ولی خیلی زود می‌فهمد که مادر، از خیلی چیزها می‌ترسد و چون پدر از آن‌ها نمی‌ترسد، پدر را تکیه‌گاه و قوی‌ترین آدم می‌یابد، ولی پدر هم از بعضی چیزها می‌ترسد.
در این زمان است که از ما می‌پرسد: «چه کسی قوی‌ترین است؟» به او می‌گوییم: «خدا». این خدا کجاست؟ به او می‌گوییم: «بزرگ‌تر که شدی، برایت می‌گویم.» چون کودک سه، چهار ساله، در مرحله تفکر ابتدایی است، فقط آن‌چه را می‌بیند، قبول دارد. بنابراین نمی‌توان به او گفت: «خدا نادیدنی است و همه جا هست.»

خدای دوست داشتنی 5 سالگی

در فاصله سنی سه تا پنج سالگی، کودکان، خدا را شبیه انسانی می‌دانند که به آن‌ها اتومبیل یا اسباب‌بازی می‌دهد و مراقب همه چیز است؛ موجودی دوست‌داشتنی. چنین برداشتی، به چنین پرسش‌هایی می‌انجامد: «آیا خدا می‌خوابد؟ خدا برای تعطیلات کجا می‌رود؟ خدا کجا زندگی می‌کند؟»
اگر به او بگویید: «اگر بدرفتاری کنی، خدا عصبانی می‌شود»، او، پدری عصبانی را مجسم می‌کند که آماده است برای جزیی‌ترین تخطی، او را تنبیه کند. migna.ir به‌تدریج که بزرگ‌تر شد، باید خدا را به او چنان معرفی کنیم که بچه‌ها، از او خوش‌شان بیاید. از لطف و کرم خدا، مهربانی، قدرت خدا، بخشش و زیبایی‌دوستی او می‌گوییم. درباره بهشتی که به نیکوکاران وعده داده، سخن می‌گوییم و اگر ضرورت خاصی پیش آمد،درباره جهنم  به زبانی ساده برایش توضیح می دهیم.



تاریخ: دو شنبه 23 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه
ایران در وقت ظهور
طبق روایات، یاران خاص الخاص امام (علیه السلام) سی صد و سیزده نفر است و امرای ارتش و حکّام ایالات از ایرانیان خواهند بود. هم چنین نیروهای حرکت کرده از سوی خراسان، و پرچم های برافراشته شده از سمت ایران می باشد، به خصوص قشون شعیب بن صالح و هاشمی خراسانی که در مصادر شیعه و سنّی از آن فراوان یاد شده و در ارتش امام (علیه السلام) اثرات مثبت و مهمی خواهند داشت.
روایات بسیاری در کتاب های کلیدی اهل سنّت آمده است که از ایرانیان تمجید فراوانی به میان آورده اند.
1- علقمة بن عبدالله گوید: ما نزد رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلم) بودیم، ناگهان دسته ای از جوانان بنی هاشم آمدند، حضرت با دیدن آن ها اشک در چشمانش حلقه زد و رنگ مبارکش تغییر یافت.
گفتیم: ای رسول خدا! ما رخسارت را به گونه ای می بینیم که دوست نداریم؟!
فرمود: ما اهل بیتی هستیم که خداوند آخرت را برای ما اختیار کرده است. همانا اهل بیت من بعد از من، به بلا و تبعید و آوارگی گرفتار می شوند تا این که قومی از مشرق زمین با پرچم های سیاه می آیند و از آن ها چیزهایی درخواست می کنند (سه بار تکرار می کنند) که به آن ها داده نمی شود، با آن ها می جنگند و پیروز می شوند و خواسته های آنان را می دهند و اما دیگر آن ها نمی پذیرند، تا فرمانروایی (حقّ) را به مردی از اهل بیت من تحویل می دهند و او هم (زمین) پر از عدل و داد می کند، همان گونه که از ظلم پر شده باشد، پس هر کس از شما آن زمان را درک کرد، به سوی آنان بشتابید، اگر چه با چهار دست و پا رفتن روی یخ باشد.(1)
2- علاء بن عتبة از حسن نقل می کند که رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: پرچمی از مشرق به رنگ سیاه ظاهر می شود. هر کس آن را یاری نماید، خداوند او را یاری می دهد و هر کس آن را یاری نرساند، خداوند او را خوار می نماید تا آن که صاحبان پرچم نزد مردی می آیند که نامش نام من است و او را امیر خود می نمایند و خدا نیز او را تأیید و یاری می کند.(2)
3- حارث بن جزء زبیدی گوید: رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «یخرج (أُ) ناسٌ من المشرق فیوطئون للمهدیّ سلطانه؛(3) مردمانی از مشرق خروج می کنند و برای «مهدی(علیه السلام)» زمینه ی سلطنتش را آماده می سازند.»
4- ثوبان گوید: رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: در کنار گنج شما سه نفر کشته می شوند که هر سه، فرزند خلیفه هستند. دیگر به هیچ کدام از آن ها نمی رسد، سپس پرچم های سیاه از سوی مشرق طلوع می کنند، آن گاه شما را طوری می کشند که هیچ قومی آن گونه کشته نشده است (راوی گوید: حضرت چیزهایی فرمود که یادم نمانده است) سپس فرمود: زمانی که او را دیدند، با او بیعت کنید، اگرچه بر روی یخ چهاردست و پا بروید.(4)
5- ابان بن تغلب از امام صادق (علیه السلام) نقل می کند که فرمود: « خداوند در آینده سی صد و سیزده مرد به مسجدی در مکّه مبعوث خواهد کرد. اهل مکّه می دانند از پدرانشان و نیاکانشان متولّد نشده اند (شاید منظور حضرت نبودن آن ها از عرب است؛ چون روایت بعدی به عجمی بودن آن ها تصریح نموده است) برای آنان شمشیرهایی است که هزار کلمه بر آن ها نوشته شده و هر کلمه، کلید هزار کلمه است و خداوند باد را مأمور خواهد کرد که از هر بیابانی عبور کند، بگوید این همان «مهدی» است که به حکم داود حکم می کند و گواه نطلبد.
6- ابی الجارود می گوید: امام باقر (علیه السلام) فرمود: یاران قائم سی صد و سیزده مرد از فرزندان عجم خواهند بود که بعضی از آن ها در روز در میان ابر حمل می شوند و به نام پدرانشان با خصوصیاتشان معروف اند و بعضی از آنان در بستر خویش خواب باشند و بدون قرار قبلی در مکّه (با امام (علیه السلام)) دیدار می کنند.(5)
7 - ابو هریره از دسته ای از صحابه که یکی از آن ها حذیفة است، می گوید: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: دیشب خوابی دیدم مثل این که گوسفندان سیاه پشت سرم می آمدند، سپس پشت سر آن ها گوسفندانی بود همگی سفید که سیاهی در آن ها دیده نمی شد. ابوبکر گفت: گوسفندان سیاه «عرب» ها هستند که تابع تو می شوند و گوسفندان سفید «عجم» هایند که به تو تابع می شوند و طوری زیاد شوند که دیگر عرب ها دیده نمی شوند. پیامبر فرمود: ملک هم این گونه تعبیر کرد.(6)
8- حافظ ابونعیم از ابن عباس، از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده است که در پیش آن حضرت از فارس سخن به میان آوردم. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «فارس عصبتنا أهل البیت(7)؛ فارس گروه و قدرت ما اهل بیت هستند.»
9- ابوهریره گوید: از موالی یا عجم های نزد رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلم) سخنی رفت، حضرت فرمود: «والله لأنا أوثق بهم منکم أو من بعضکم»(8) سپس فرمود: به خدا قسم! البته من اعتمادم به آن ها بیشتر از شما یا بعض شماست.
10-ابوهریرة گوید: با رسول خدا نشسته بودیم، ناگهان سوره ی جمعه نازل شد. وقتی که به این آیه رسید. (وَ آخَرُونَ مِنهُم لَمّا یَلحَقُوا بِهِم...) مردی سه بار از حضرت پرسید: این ها کیانند؟! حضرت به او اعتنایی نمی کرد تا این که دستش را روی دوش سلمان نهاد و فرمود: «لوکان الإیمان عند الثریّا لناله رجال من هؤلاء»(9) اگر ایمان نزد (ستاره) ثریّا باشد، حتماً مردانی از این ها بر آن دست می یابند.»
11- احمد بن حنبل نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «یوشک أن یملأ الله تبارک و تعالی أیدیکم من العجم، ثمّ یکونون أسداً لا یفرّون فیقتلون مقاتلتکم و لا یأکلون فیئکم،(10) نزدیک است خدای تبارک و تعالی دستان شما را از عجم پُر کند، سپس شیرانی می شوند که فرار نمی کنند پس با جنگجویان شما می جنگند و دست آوردهای شما را نمی خورند.»
12- اشعث بن قیس از امیرمؤمنان(علیه السلام) خواست عجم ها را از اطرافش براند.
حضرت با ناراحتی فرمود: «أفتأمرنی أن أطردهم؟! ما کنت لأطردهم فأکون من الجاهلین. أما والّذی فلق الحبّة و برأ النّسمة، لیضربنّکم علی الدین عوداً کما ضربتموهم علیه بدءاً؛ آیا مرا امر می کنی آن ها را طرد کنم! (از اطراف خود دور سازم) ابداً آن ها را دور نمی سازم که از نادان ها باشم. آگاه باش! قسم به خدایی که دانه را شکافت و بچّه را از مادر به دنیا آورد! یقیناً در بازگشت نهایتاً شما را به خاطر دین می زنند (می کوبند) همان گونه که شما آن ها را در آغاز زدید (کوبیدید).
13- «وزراء المهدی من الأعاجم، ما فیهم عربی! یتکلّمون العربیّة و هم أخلص الوزرآء و أفضل الوزرآء؛ (11) وزیران مهدی(علیه السلام) از عجم ها هستند. در میان آن ها عربی نباشد با زبان عربی صحبت می کنند، در حالی که آن ها خالص ترین وزرا و با فضیلت ترین وزیرانند.
14- موسی الابار گوید: امام صادق(علیه السلام) فرمود: «اِتق العرب، فإنّ لهم خبر سوء، أما أنّه لم یخرج مع القائم منهم واحد؛(12)
هوای عرب را داشته باش، برای آن ها خبر بدی است، بدان که یک نفر از عرب ها با قائم خروج نخواهند کرد.»
15-«إذا أقبلت الرایات السود، فأکرموا الفُرس فإنّ دولتکم معهم؛(13) وقتی پرچم های سیاه آمدند، فُرس (ایرانیان) را اکرام نمایید، همانا دولت شما با آنان است.»
16-« امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود:« ... و بدا لکم النجم ذو الذنب من قبل المشرق و لاح لکم القمر المنیر، فإذا کان ذلک فراجعوا التوبة و اعلموا أنّکم إن اتّبعتم طالع المشرق سلک بکم منهاج الرسول (صلی الله علیه و آله و سلّم) فتداویتم من العمی و الصمم و البکم و کفیتم مؤونة الطلب و التعسّف و نبذتم الثقل الفادح عن الأعناق؛(14) وقتی که ستاره ی دنباله دار برایتان از طرف مشرق آشکار شد و ماه روشن شما تابید، پس زمانی که این مسایل پیش آمد، به سوی توبه روی آورید و بدانید اگر شما به طلوع کننده از سمت مشرق تبعیّت کنید، شما را به راه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) می برد، در این صورت از نابینایی و کری و لالی مداوا شده اید و از زحمت جستن (حقّ) و خستگی آن راحت می شوید و بار سنگین (قرض یا طاعت از ستمگران) را از گردن ها انداخته اید.»
17- ابی خالد کابلی گوید: «امام صادق(علیه السلام) فرمود: «کأنّی بقوم قد خرجوا بالمشرق، یطلبون الحقّ فلایعطونه، ثمّ یطلبونه فلا یعطونه، فإذا رأوا ذلک وضعوا سیوفهم علی عواتقهم فیعطون ما سألوا فلا یقبلونه حتّی یقوموا، و لا یدفعونها إلاّ إلی صاحبکم، قتلاهم شهداء، أما إنّی لو أدرکت ذلک لأبقیت نفسی لصاحب هذا الأمر؛(15) مانند این است که گروهی را می بینم در مشرق زمین خروج کرده، حقّ را جستجو می کنند. پس به ایشان نمی دهند، باز می طلبند، به آن ها داده نمی شود. وقتی این رفتار را دیدند، شمشیرهایشان را به گردنشان می گذارند (می کوبند در این حال آماده ی دادن حق می شوند) دیگر آن ها نمی پذیرند تا پایدار شوند و آن (ملک و ریاست) را تقدیم نمی کنند مگر به صاحب شما. کشته شدگانشان شهدا هستند. آگاه باش، اگر آن (زمان) را دریابیم خود را به صاحب این امر نگه می دارم!»

الف. قم

1- عفّان بصری گوید: امام صادق (علیه السلام) فرمود: «أتدری لِمَ سمّی قم؟! قلت: الله و رسوله و أنت أعلم؛ قال: إنّما سمّی قم، لأنّ أهله یجتمعون مع قائم آل محمد (علیه السلام) و یقومون معه و یستقیمون علیه و ینصرونه؛(16)آیا می دانی چرا این شهر را قم نامیده شد؟!
گفتم: خدا و رسولش و شما می دانید.
فرمود: قم نامیده شد؛ چون اهلش با قائم آل محمد (علیهم السلام) جمع می شوند و با او قیام می کنند و با (جنگیدن) با او از خود استقامت به خرج می دهند و به او کمک می کنند.»
2- صفوان بن یحی بیّاع السابری گوید: روزی نزد ابی الحسن (علیه السلام) بودیم، صحبت قم و اهل قم و میان آن ها به مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) به میان آمد. برای آن ها طلب رحمت نمود و فرمود: خداوند از آن ها راضی باشد. سپس فرمود: بهشت دارای هشت درب می باشد، یکی از آن ها برای اهل قم است و آنان شیعیان برجسته ی ما در میان شهرها هستند. خداوند ولایت ما را با خمیره ی ایشان عجین کرده است.(17)
3- امیر پرهیزکاران علی (علیه السلام) ضمن حدیثی فرمود: «پس سالم ترین محل ها قصبه ی «قم» است. قم شهری است که انصار بهترین مردم از حیث پدر و مادر و جد و جدّه و عم و عمّه (یعنی مهدی (عج الله تعالی فرجه الشریف) از آن بیرون خواهد آمد.»(18)
4- امام صادق (علیه السلام) فرمود:... کوفه از مؤمنان خالی شود و علم از آن جمع شود آن چنان که مار به سوراخش جمع می شود، سپس (علم) ظاهر شود در شهری که آن را «قم» گویند «و أهلها قائمون مقام الحجّة؛(19) و اهل آن قائم مقام حجّت هستند.»

ب. خوشا به حال طالقان

ابن اعثم کوفی در کتاب «الفتوح» از امیرمؤمنان (علیه السلام) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: «ویحاً للطالقان! فإنّ لله عزّوجلّ به کنوزاً لیست من ذهب ولا من فضّة، ولکن بها رجال مؤمنون عرفوا الله حقّ معرفته و هم أیضاً أنصارالمهدی فی آخر الزمان؛(20) ای خوشا به حال طالقان! همانا برای خدا در آن خزینه هایی هست، نه از زر و نه از سیم می باشد ولکن مردان با ایمانی هستند که در آن جا خدا را به حقّ معرفت شناختند و نیز آن ها در آخرالزمان از یاران مهدی (علیه السلام) می باشند.»
فضیل بن یسار گوید: امام صادق(علیه السلام) فرمود: «له کنز بالطالقان ما هو بذهب و لافضّة، و رایة لم تنشر منذ طویت، ور جال کأن قلوبهم زبر الحدید لا یشوبها شکّ فی ذات الله أشدّ من الحجر، لو حملوا علی الجبال لأزالوها، لایقصدون برایاتهم بلدة إلاّ خربوها، کأنّ علی خیولهم العقبان یتمسّحون بسرج الإمام (علیه السلام) یطلبون بذلک البرکة، ویحفّون به یقونه بأنفسهم فی الحروب، و یکفونه ما یرید فیهم. رجال لاینامون اللیل، لهم دوی فی صلاتهم کدوی النحل، یبیتون قیاماً علی أطرافهم، و یصبحون علی خیولهم، رهبان باللیل لیوث بالنهار، هم أطوع له من الأمة لسیّدها، کالمصابیح کأنّ قلوبهم القنادیل، و هم من خشیة الله مشفقون یدعون بالشهادة، و یتمنّون أن یقتلوا فی سبیل الله شعارهم: یا لثارات الحسین! إذا ساروا یسیر الرعب أمامهم مسیرة شهر یمشون إلی المولی إرسالاً، بهم ینصرالله إمام الحق؛(21) برای او گنجی است در طالقان، کم از طلا و نقره نیست و پرچمی است که از روزی که پیچیده شده گشوده نشده است و مردانی که گویی دل های آن ها قطعات آهن است، در ذات خدا شکی به آن راه پیدا نمی کند، سخت تر از سنگ می باشند. اگر به کوه ها حمله برند، از جا می کنند. با پرچم هایشان به شهری نمی تازند مگر این که آن را ویران سازند، مانند این است به اسبان عقاب های مرگ سوارند، زین اسب امام را دست می مالند و با این کار طلب برکت می نمایند. اطراف او را می گیرند و با جان خود او را در جنگ ها از گزند نگه می دارند و هر چه بخواهند کفایت می کنند. شب ها نمی خوابند، در نمازشان برای آن ها زمزمه ای است مانند زمزمه ی زنبور عسل، شب زنده دارانند و بامدادان سوار بر اسبان خود(آماده ی کارزار) راهبان شب و شیران روز هستند. آنان در اطاعت مولایشان فرمانبردارتر از کنیزان نسبت به مولای خود هستند، مانند چراغ های روشنایی بخش و دل هایشان مانند قندیل های پرتوافکن می باشد. آن ها از ترس خدا هراسانند و خواستار شهادت هستند. آرزویشان کشته شدن در راه خداست. شعارشان «یا لثارات الحسین» است. هر گاه روند، رعب و ترس یک ماه جلوتر از آن ها حرکت می کند. به سوی مولا با متانت می روند. خداوند به وسیله ی آن ها امام حق را یاری می نماید.»

ج. ری

شهر ری از شهرهای قدیمی ایران و یکی از شهرهای مهمی است که طبق گفته ی مورّخین تا به حال هشت مرتبه در اثر زلزله به کلّی ویران گشته و دوباره سرپا ایستاده است. ساکنین این شهر در سپاه امام (علیه السلام) جایگاه ویژه ای خواهند داشت و مردانی از آن دارای جایگاهی مهم خواهند بود.
مردی از «ری» خروج می کند که چهار شانه و گندم گون است. او از قبیله ی بنی تمیم و کوسه می باشد. به او شعیب بن صالح می گویند که به همراه چهار هزار نفر با لباس های سفید و پرچم های سیاه جلودار سپاه «مهدی» خواهند بود و هر کس با او روبرو شود، او را فراری داده و شکست می دهد.(22)

پی نوشت ها :

1-کشف الغمّة2623/ و 268؛ غیبت نعمانی: ص 145 از امام صادق(علیه السلام) بحارالأنوار: 83/51 ب 1 ذیل ح37 شماره 27 از عبدالله و 87 ب 1 ذیل ح38 شماره 5 از کفایة الطالب فی مناقب علی بن ابی طالب از عقمة بن عبدالله و ج 243/52 ب 25 ح 116 از غیبت نعمانی قسمتی از حدیث با تفاوت کمی؛ ملاحم ابن مناوی: ص44؛ البیان گنجی شافعی: ص 69 و ص 491؛ منتخب الأثر: ص 152؛ ذخائر العقبی ص 17؛ الإمام المهدی: ص 67 و 296؛ الحاوی للفتاوی127/2؛ الملاحم و الفتن: ص 42 و 132؛ ینابیع المودّة: 89/3؛ الصواعق المحرقة: ص 162؛ البلدان: 368؛ یوم الخلاص: ص 560 از بعضی از مصادر مذکوره؛
2- برهان المتقی: 149/6؛ ملاحم ابن طاوس: ص 54.
3- بحارالأنوار: 87/51 به نقل از کفایة الطّالب فی مناقب علیّ بن ابی طالب؛ عقدالدّرر: ص 125؛ فتن ابن کثیر: ص 41؛ ابوعبدالله محمد بن یوسف بن محمد شافعی در اول کتاب «کفایة الطالب فی مناقب علی بن ابی طالب من این کتاب را از طرق شیعه عاری کرده ام تا برای احتجاج کردن با آن مؤکدتر باشد و پس از ذکر روایت فوق گفته است: هذا حدیث حسن صحیح روته الثّقات و الأثبات؟ خرجه الحافظ أبو عبدالله ابن ماجة القزوینی فی سننه.
4-بحارالأنوار: 87/51 به نقل از کفایة الطالب
5- ترجمه غیبت نعمانی: باب 20 ص 370.
6- عصرالظهور: ص 158؛ به نقل از حافظ ابونعیم در کتاب « ذکر اصبهان ص 8.
7- عصرالظهور: ص 159. به نقل از حافظ ابو نعیم.
8- همان مدرک: ص 159 از ذکر اصبهان ص 8؛ و به این مضمون از ترمذی:382/5.
9- صحیح مسلم: 192/7؛ عصر الظّهور: ص 159 از آن.
10- مسند احمد: 11/5؛ ذکر اصبهان: ص 13 با چندین طریق از حذیقة و سمرة بن جندب و عبدالله بن عمر؛ عصرالظّهور: ص 159.
- تلخیص از «شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید: 284/20؛ عصرالظّهور: ص 159 از آن.
11- بنایبع المودة: 133/3؛ اسعاف الرّاغبین: ص 144 الإمام المهدی: ص 344؛ روزگار رهایی: 599/1.
12- (الابار: سازنده و فروشنده ی سوزن ها) بحارالأنوار: 333/52 ب 27 ح 62 از غیبت طوسی.
13- راموز الأحادیث ص 33؛ زندگانی امام زمان، ص 177 به نقل از آن.
14-بحارالأنوار: 123/51 ب 2 ح 24 از کافی.
15- بحارالأنوار: 243/52 ب 25 ح 116 از غیبت نعمانی.
16- همان مدرک: 60 ص 216 ح 38.
17- بحارالأنوار: 216/60 ح 39.
18- همان مدرک: 217/60 ب 36 ح 47به نقل از کتاب «البلدان: أبوعبدالله فقیه همدانی.
19- بشارة الإسلام: ص 87 با اختلاف کمی؛ یوم الخلاص: ص 411.
20- بحارالأنوار: 87/51 ب 1 ح 38 به نقل کشف الغمّة: از کفایة الطّالب باب 5؛ ینابیع المودة: 167/3 ب 94 از غایة المرام؛ المغربی: ص 580.
21-بحارالأنوار: 307/52 ب 26 ح 82؛ بشارة الإسلام: ص 225؛ الزام النّاصب: ص 227؛ یوم الخلاص: ص 223.
22- برهان المتقی. ص 151؛ زندگانی امام زمان (علیه السلام) به نقل از آن.

منبع مقاله :
امینی گلستانی، محمّد؛ (1389)، سیمای جهان در عصر امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، قم: مسجد مقدس جمکران، چاپ سوم



تاریخ: دو شنبه 23 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه
آخرین جنایت آل ابوسفیان

در طول تاریخ بیشترین، گسترده ترین و فاجعه آمیزترین تهاجم به سرزمین وحی توسط آل ابی سفیان تحقق یافته است. خاندان ابوسفیان که در آیات نورانی «قرآن» از آن به شجره ی ملعونه (1) تعبیر شده، پلیدترین خاندان در تاریخ اسلام است که برای بررسی جنایت های آنها به تدوین دائره المعارف بزرگی در ده ها مجلد نیاز است. در این نوشتار فقط به یک حدیث از رئیس مذهب، امام صادق (علیه السلام) بسنده می کنیم که فرمودند:

«ما و آل ابی سفیان برای خدا با یکدیگر دشمنی ورزیدم، ما گفتیم: خدا راست گفته، آنها گفتند: خدا دروغ گفته. ابوسفیان با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) جنگید؛ معاویه با امیرمؤمنان (علیه السلام) جنگید؛ یزید با امام حسین (علیه السلام) جنگید و سفیانی با قائم (علیه السلام) می جنگد». (2)

و اینک در آغاز به سپاهیانی که از سوی خاندان ابی سفیان به سوی سرزمین وحی گسیل خواهند شد، اشاره ای می کنیم و سپس به کارنامه ی سیاه سپاه سفیانی می پردازیم.

1ـ پیشینه ی مقابله ی آل ابوسفیان با اسلام

الف) جنگ بدر

نخستین سپاهی که با رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رسماً وارد جنگ شد، سپاه قریش است که ابوسفیان آن را رهبری کرد. این سپاه از «مکه ی معظمه» برای نبرد با پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) حرکت کرد، در سرزمین «بدر» با مسلمانان جنگید و متحمل هفتاد کشته و هفتاد اسیر شد و به مکه بازگشت. (3)

ب) جنگ احد

دومین سپاه را نیز ابوسفیان رهبری کرده است. این سپاه در «سرزمین احد» نبرد سختی با مسلمانان نمود که طی آن حضرت حمزه، سیدالشهداء به شهادت رسید و هند (همسر ابوسفیان) پیکر پاکش را مُثله کرد، جگرش را درآورد، به دندان گرفت و به این سبب به هند جگر خواره شهرت یافت. (4)

ج) جنگ احزاب

رهبری سومین سپاه نیز به دست ابوسفیان بود. وی با یک سپاه ده هزار نفری از مکه حرکت کرد، با یهود هم پیمان شد و جنگ احزاب را به وجود آورد. آیات نورانی «سوره ی احزاب» در همین زمینه نازل گردید. این جنگ به دلیل حفر خندق به فرمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، در اطراف «مدینه»، به جنگ خندق مشهور شد. (5) در فتح مکه، ابوسفیان ظاهراً اسلام را پذیرفت، ولی همواره سخنان کفر آمیز بر زبانش جاری می شد و همواره بت هایش را در جعبه ای محافظت می کرد. (6)
اینها سپاهیانی بودند که ابوسفیان شخصاً آنها را رهبری کرده؛ اما از سپاهیانی که فرزندش معاویه رهبری نمود نیز یک نمونه ذکر می کنیم.

د) تهاجم گسترده ی بُسْرِ بن اَرطاه به سرزمین وحی

گذشته از جنگ صفین که بیش از 70 هزار نفر از مسلمانان در آن کشته شدند، معاویه، بسر بن ارطاه را با سپاه خون آشامی به سوی «مکه» و «مدینه» گسل کرد و به او فرمان داد که به مکه، مدینه و «یمن» برود، هر کس را که پیرو امیرمؤمنان (علیه السلام) باشد، از دم تیغ بگذراند، به ویژه در مورد اهالی مکه و مدینه توصیه کرد که آنها را به شدت بترساند. پس او وارد مدینه شد، خانه ها را طعمه ی حریق نمود، به نسل کشی شیعیان پرداخت و بیش از 30 هزار نفر از مسلمانان و اهل ذمه را در این مسیر از دم شمشیر گذرانید. (7)

ه‍) فاجعه ی حَرّه

بعد از معاویه، پسرش یزید نیز راه پدر را در پیش گرفت. وی مرد خون آشامی چون مسلم بن عُقبه را در رأس یک سپاه دوازده هزار نفری به سوی مدینه گسیل داشت و به او فرمان داد که به کسی رحم نکند و سه روز مدینه را قتل عام کند. (8) در این فاجعه ی جان گداز که به واقعه ی حره معروف است، 44 تن از بزرگان اصحاب (9) و 700 تن از حاملان «قرآن» کشته شدند و به حریم هزار دوشیزه تجاوز گردید. (10)

و) تهاجم به حریم کعبه

سپاهیان یزید که برای دستگیر کردن عبدالله بن زبیر به مکه اعزام شده بودند، با منجنیق «کعبه» را سنگ باران کردند، در این هنگام کعبه آتش گرفت و آنچه در کعبه بود، طعمه ی حریق شد. (11)

ز) سپاه سفیانی

آخرین تهاجم به سرزمین وحی به فرمان عثمان بن عنبسه، خون آشام ترین انسان روی زمین، از تبار ابوسفیان، در هنگامه ی ظهور حضرت ولی عصر (عج) انجام می شود و خروج سفیانی یکی از نشانه های حتمی ظهور است. اینک شرحی فشرده درباره ی این جنایت هولناک می دهیم.

2ـ فرجام سفیانی در حجاز

واقعه ی حرّه که یک سال پس از حادثه ی کربلا به فرمان یزید در «حره» یکی از محلات «مدینه» رخ داد، به قدری فجیع و شرم آور است که هیچ مورخی به خود اجازه نداده که مشروح آن را به تصویر بکشد. فاجعه ای که توسط سپاه سفیانی در مدینه ی منوره رخ خواهد داد، با واقعه ی حره مقایسه شده و چنین آمده است:

«در این فاجعه جنایاتی رخ می دهد که واقعه ی حره در مقایسه با آن، جز یک ضربه ی شلاق به شمار نمی آید». (12)

سفیانی به فرمانده ی این سپاه دستور می دهد که هر فردی از بنی هاشم را پیدا می کنند از دم شمشیر بگذرانند، حتی کودکان و زنان باردار را. (13)
سپاه سفیانی سه شبانه روز مدینه را قتل و غارت می کنند، حتی یک نفر از خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را زنده نمی گذارند، آنگاه برای کشتن حجت خدا، مدینه را به قصد «مکه» ترک می کنند. (14) آنها از مدینه بیرون می روند و به «وادی بیداء» می رسند، در آنجا به قدرت پروردگار زمین دهان باز می کند، همه ی آنها را در کام خود فرو می برد. این حادثه در احادیث به: «خسفِ سرزمین بیداء» شهرت یافته و به همین دلیل به عنوان یکی از علائم حتمی ظهور به شمار آمده است.

الف) واقعه ی خَسف بَیداء

خسف در لغت به معنای فروریختن چیزی در زمین است، اگر چیزی در زمین فرو رود و در آن ناپدید شود، از آن به عنوان خسف تعبیر می کنند. (15) اگر چاهی فرو ریزد و آبش ناپدید شود، به آن نیز خسف گویند. (16) «قرآن کریم» درباره ی قارون و گنج او که به فرمان خدا در زمین فرو رفت، واژه ی خسف را به کار برده است. (17) اگر چیزی در اثر زلزله، سیل، طوفان، موشک، بمباران و مانند آنها در زمین فرو رود، یا زیر آوار بماند، به آن نیز خسف گویند. (18)
بیداء نیز در لغت به معنای دشت هموار، بی آب و علف و خالی از سکنه هم نامی محلی در میان «مکه» و «مدینه» است. (19) در حدیثی از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده است:

«چون [سپاه سفیانی] به سرزمین بیداء، در «ذوالحُلَیفه» رسیدند، در کام زمین فرو می روند». (20) ذُوالحُلَیفه بیشتر به نام «مسجد شجره» یا «آبار علی (علیه السلام)» مشهور است.

از ابن مسعود نقل شده که سپاه سفیانی در میان «جَماوَین»خسف می شوند. (21) یاقوت گفته: «جماوین» دو رشته کوه کم ارتفاع در سمت راست رهگذری است که از مدینه عازم مکه معظمه است و فاصله ی آنها تا مدینه سه میل است. (22)
هنگامی که حاجیان از مدینه ی منوره به سوی مسجد شجره حرکت می کنند، در مسیر خود با تابلوی «البیداء» رو به رو می شوند و از اینجا معلوم می شود که این منطقه در طول زمان به همین نام معروف بوده است.

ب) زمان وقوع خسف

از نکات مهمی که کمتر به آن توجه می شود، فرق ظهور با قیام است، به این معنی که بر اساس روایات فراوان در شب بیست و سه ماه (23) رمضان ندای آسمانی از ظهور موفور السرور حضرت بقیه الله (علیه السلام) خبر می دهد و در روز دهم محرم قیام جهانی آن حضرت آغاز می شود. بنابراین، بین ظهور و قیام حضرت سه ماه و هفده روز فاصله است که در این فاصله، حضرت دست به شمشیر نمی برد؛ بلکه فقط اطلاع رسانی می کند.
براساس روایات فراوان، خروج سفیانی پیش از ظهور است، هنگامی که او بر سه کشور «سوریه»، «اردن» و «فلسطین» سیطره پیدا می کند، دقیقاً هشت ماه بعد، حضرت ظهور می کند، ولی مدت حکومت او را در احادیث نُه ماه بیان فرموده اند. (24) از بررسی روایات به این نتیجه می رسیم که خسف بیداء حدوداً یک ماه بعد از ظهور اتفاق خواهد افتاد.
بر این اساس، خروج سفیانی و قیام یمانی پیش از ظهور؛ بانگ آسمانی در شب ظهور؛ خسف بیداء و قتل نفس زکیه بعد از ظهور و پیش از قیام جهانی آن حضرت رخ خواهد داد. بنابراین، سه نشانه ی نخستین از نشانه های ظهور و دو نشانه ی آخری از نشانه های قیام است.

ج) حتمی بودن خسف بیداء

مرحوم کلینی با سند معتبر از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمودند:

«پیش از قیام قائم (علیه السلام) پنج نشانه است: بانگ آسمانی، خروج سفیانی، خسف بیداء، قتل نفس زکیه و قیام یمانی». عُمَر بن حَنظله پرسید: اگر پیش از پدیدار شدن این نشانه، یکی از اهل بیت شما خروج کند، آیا ما نیز همراه او خروج کنیم؟ امام (علیه السلام) فرمودند: «نه». (25) شیخ صدوق با سند صحیح این پنج مورد را از امام صادق (علیه السلام) روایت و بر حتمی بودن آنها تأکید فرموده است. (26) شیخ مفید علاوه بر خسف بیداء، از دو خسف دیگر در شرق و غرب سخن گفته (27) است؛ اما تنها خسف بیداء از نشانه های حتمی است.

د) جایگاه خسف بیداء در قرآن

در «قرآن کریم» در دو مورد از خسف بیداء گفت و گو شده:

1. «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ آمِنُوا بِمَا نَزَّلْنَا مُصَدِّقاً لِمَا مَعَکُم مِن قَبْلِ أَن نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّهَا عَلَى‏ أَدْبَارِهَا؛

ای کسانی که کتاب داده شده اید، به آنچه فرو فرستادیم و خود تصدیق کننده ی کتابی است که در نزد شماست ایمان بیاورید، پیش از آنکه بر چهره هایی بزنیم و آنها را به پشت سرشان برگردانیم». (28)
در احادیث فراوان در توضیح این آیه ی شریف آمده است که:

«چون سپاه سفیانی، به سرزمین بیداء برسند، منادی آسمانی ندا سر می دهد: «یا بیداء! أبیدی بالقوم؛ ای سرزمین بیداء! این گروه را در کام خود فرو ببر». پس زمین دهان باز کرده، آنها را در کام خود فرومی برد، به جز دو تن، که از قبیله ی کلب هستند و خداوند صورت آنها را به پشت سرشان برمی گرداند و این است معنای آیه ی شریف «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ...». (29)

این حدیث به همین تعبیر در کتب عامه نیز آمده است. (30)
ثعلبی از مُبَرَّد نقل کرده که گفت:

«این تهدید الهی تاکنون واقع نشده؛ ولی به حال خود باقی است و پیش از رستاخیز، با مَسْخْ شدن افرادی و برگشتن صورتشان به پشت سرشان تحقق پیدا می کند». (31)

2. «وَلَوْ تَرَى‏ إِذْ فَزِعُوا فَلاَ فَوْتَ وَأُخِذُوا مِن مَکَانٍ قَرِیبٍ؛ (32)

اگر آنان را مشاهده کنی که دچار وحشت شده و رهایی نیابند، بلکه از مکان نزدیک گرفتار می شوند».
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در تفسیر این آیه فرمودند:

«آنگاه به قصد «مکه» حرکت می کنند، چون به «سرزمین بیداء» برسند، خداوند جبرئیل را می فرستد، جبرئیل با پای خود بر زمین می زند، خداوند آنها را در کام زمین فرو می برد، دو تن از قبیله ی جُهَینه برای بشارت و هشدار زنده می مانند». (33)

امیرمؤمنان (علیه السلام) در همین زمینه فرمودند:

«آنگاه لشکری جرار به «مدینه» گسیل می دارد، چون به سرزمین بیداء می رسند، خداوند آنها را در کام زمین فرو می برد». (34)

امام باقر (علیه السلام) در تفسیر «فزعوا» فرمودند: «وحشت آنها از بانگ آسمانی است» و در تفسیر «اُخذوا من مکانٍ قریبٍ» فرمودند: «از زیر پاهایشان در کام زمین فرو می روند». (35) امام سجاد (علیه السلام) نیز در این باره فرمودند: «منظور سپاه بیداء است که از زیر پاهایشان گرفته می شوند». (36)

ه‍) ویژگی های سپاه سفیانی

تعداد سپاهیان سفیانی به صورت های مختلف نقل شده، در حدیثی 80 هزار نفر، (37) در حدیثی 70 هزار نفر (38) و در حدیثی 30 هزار نفر آمده است. (39)
در بیشتر روایات هدف از این لشکرکشی را پیکار با حجت پروردگار بیان فرمودند، (40) ولی در حدیثی از ابن عباس با هدف تخریب «خانه ی خدا» روایت شده است. (41)
تعداد کسانی که در این حادثه زنده می مانند و گزارش می دهند، در احادیث یک نفر، (42) دو نفر (43) و سه نفر ذکر شده است (44) و اسامی آنها: بشیر و نذیر، (45) وتر و وتَیر، (46) وبر و وبیر آمده است. (47) به هر تقدیر صورتشان به پشت سرشان برمی گردد و گزارش این صحنه ی تاریخی را به همگان می رسانند. (48)
از بررسی روایات، به این نتیجه می رسیم که این رویداد تاریخی به فرمان حق تعالی و به صورت اعجازآمیز تحقق می یابد، ولی اگر کسی بگوید که این حادثه در اثر زلزله، طوفان، رانش زمین، بمباران و موشک باران رخ می دهد، باز هم این ویژگی که گزارشگران آن صورتشان به پشت سرشان برمی گردد، آن را از همه ی حوادث طبیعی ممتاز می کند که بشارت ظهور قریب الوقوع حضرت بقیه الله (علیه السلام) خواهد بود، چنان که در حدیث شریف آمده است:

«إذا خسف بجیش البیداء فهو علامه خروج المهدی؛ هنگامی که سپاه بیداء در زمین فرو روند، آن نشانه ی خروج حضرت مهدی (علیه السلام) است». (49)

در پایان یادآوری این نکته لازم است که داستان خسف سپاه سفیانی ریشه ی قرآنی دارد، احادیث صحیحی بر آن دلالت می کند و احادیث درباره ی آن به حد تواتر رسیده، چنان که برخی از محدثان عامه نیز به آن تصریح کرده اند. (50)

پی نوشت ها :

1. سوره ی اسراء (17)، آیه ی 60.
2. شیخ صدوق، معانی الأخبار، ص 346.
3. واقدی، المغازی، ج 1، صص 19 و 172.
4. همان، صص 199 و 334.
5. همان، ج 2، صص 440 و 531.
6. ابن هشام، السیره النبویه، ج 5، ص 112.
7. ثقفی، الغارات، ج 2، صص 591 و 663.
8. ذهبی، تاریخ الاسلام، ج 5، ص 25.
9. عصفری، تاریخ خلیفه بن خیاط، ص 192.
10. تاریخ اسلام، ج 5، ص 25.
11. همان، ص 34.
12. نعیم بن حماد، الفتن، ج 1، ص 326، ح 932.
13. همان، ح 931.
14. حاکم، مستدرک الصحیحین، ج 4، ص 429.
15. ابن منظور، لسان العرب، ج 4، ص 91.
16. ابن فارس، معجم مقاییس اللغه، ج 2، ص 180.
17. سوره ی قصص (28)، آیه ی 81.
18.کامل سلیمان، روزگار رهایی، ترجمه ی علی اکبر مهدی پور، ج 2، ص 854.
19. ابن منظور، لسان العرب، ج 1، ص 548.
20. متقی هندی، البرهان، ص 116، ح 17.
21. نعیم بن حماد، الفتن، ج 1، ص 229، ح 940.
22. یاقوت، معجم البلدان، ج 2، ص 158.
23. شیخ طوسی، الغیبه، ص 452.
24. نعمانی، الغیبه، صص 299 و 306.
25. الکافی، ج 8، ص 258.
26. کمال الدین و تمام النعمه، ج 2، ص 650، ب 57، ح 7.
27. الارشاد، ج 2، ص 368.
28. سوره ی نساء (4)، آیه ی 47.
29. عیاشی، التفسیر، ج 1، ص 402، ح 990.
30. سلمی، عقد الدرر، ص 89.
31. ثعلبی، الکشف و البیان، ج 3، ص 324.
32. سوره ی سبا (34)، آیه ی 51.
33.طبری، جامع البیان، ج 22، ص 73.
34. نعمانی، الغیبه، ص 305، ب 18، ح 14.
35. قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، ج 2، ص 205.
36. ابوحمزه ی ثمالی، تفسیر القرآن کریم، ص 274.
37. زمخشری، تفسیر کشاف، ج 3، ص 592.
38. عقدالدرر، ص 79.
39. همان، ص 81.
40. حاکم، مستدرک الصحیحین، ج 4، ص 429.
41. تفسیر کشاف، ج 3، ص 592.
42. سلیم بن قیس، کتاب سلیم، ص 159.
43. عیاشی، التفسیر، ج 2، ص 195.
44. نعمانی، الغیبه، ص 280.
45. سیوطی، الحاوی للفتاوی، ج 2، ص 67.
46. عیاشی، همان.
47. نعیم بن حماد، الفتن، ج 1، ص 329، ح 941.
48. همان، صص 329، 331، ح 941 و 949.
49. سید بن طاووس، التشریف بالمنن، ص 161، ح 210.
50. متقی هندی، البرهان، ص 112.

منبع مقاله :
شفیعی سروستانی، اسماعیل؛ (1391)، دانشستان سرزمین های درگیر در واقعه ی شریف ظهور، جلد دوم (عراق، عربستان و یمن)، تهران: موعود عصر (عج)، چاپ دوم



تاریخ: دو شنبه 23 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه
اهميت مشاوره و ويژگى هاى مشاور از منظر دينى

   چكيده

اسلام به عنوان مكتبى جامع و همه جانبه نگر براى سلامتى روح و روان و سلامتى دينى انسان اهميتى فوق العاده قايل است. از اين رو، با ارائه برنامه و دستورات لازم، تمهيدات لازم را براى تحقق آن فراهم نموده است. يكى از رهنمودهاى ارزشمند اسلام در اين رابطه، توصيه به همفكرى، تبادل نظر و مشورت در امور مختلف اجتماعى، و استفاده از تخصص همنوعان در تأمين سلامت روحى، جسمى و توصيه به رعايت موازين اخلاقى و دينى در مشاوره است. در اين مقاله، ضمن تبيين مفهوم مشاوره از نگاه دينى و روان شناسى معاصر و توجه به نقاط اشتراك و اختلاف آنها، به اهميت مشاوره و ويژگى هاى مشاور از منظر دينى پرداخته شده، و همچنين به آثار و پيامدهاى مثبت وجودِ اين ويژگى ها در مشاور اشاره گرديده است.
كليد واژه ها: مشاوره، مشاوره اسلامى، مشاور، روان شناسى معاصر، رازدارى، دين دارى، عقل.
 
مقدّمه
هر انسان بالغ و خردمندى به طور طبيعى در پى كمال و موفقيت و بالندگى بيشتر در زندگى بوده، همواره در تلاش است تا به هدف و آرزويى كه در حيات دنيوى دارد نايل آيد. از اين رو، براى رسيدن به هدف آرمانى خود از هيچ كوششى فروگذار نكرده، سعى مى كند از تمام استعدادها و توانمندى هاى خود بهره گرفته تا به سر منزل مقصود برسد. اما بسيار اتفاق افتاده كه به هدف خود نرسيده و از طى كردن مراتب كمال و پيشرفت باز مى ماند.
شايد بتوان علل و منشأ اين ناكامى ها و شكست ها را در چند عامل خلاصه نمود:
    الف. خطا و اشتباه بودن مسيرى كه پيموده اند;
    ب. روشن نبودن هدف و مقصود;
    ج. عدم توجه به توانمندى ها;
    د. انتخاب و گزينش معيارهاى نادرست;
همه اين عوامل مى تواند ناشى از استبداد به رأى و خودمحورى فرد باشد و اينكه فرد خود را بى نياز از همفكرى، تبادل نظر و مشورت با ديگران بداند.
روشن است كه زندگى فراز و نشيب هاى فراوانى دارد و هر فردى به تنهايى قادر بر فهم، حل و رفع موانع و مشكلات زندگى نيستوتنهامى توان در سايه تعامل انديشه و تضارب افكار و مشورت، سره را از ناسره جدا كرد.
اگر اندكى با تأمّل و دقت به پيرامون خود و حتى به گذشته انسان ها و ساير كشورها توجه كنيم، متوجه مى شويم كه بيشتر اكتشافات، اختراعات و نظريه پردازى ها در عرصه هاى گوناگون، محصول هم انديشى، تعامل و بهره گيرى از تجربه ها، ايده ها و نظريات ديگران بوده است. اگر قرار باشد هر فردى تنها به خودش متكى باشد
و هيچ گاه از تجارب و انديشه ديگران بهره نگيرد، طبيعى است كه به بالندگى و پيشرفت اندكى نائل نشود و به شكوفايى و ترقّى زياد اميدوار نباشد. البته، روشن است كه مراد از پيشرفت و بالندگى در زندگى پيشرفت در عرصه هاى مادى، معنوى،اخلاقى،اجتماعى،انسانى است.
دين اسلام به لحاظ جامعيت، بالندگى، سعادت بخشى و پويايى، كه در قوانين و آموزه هاى خود دارد، به همفكرى و مشورت توجه ويژه اى نموده و اهميت آن، جايگاه آن و فوايد آن را گوشزد نموده است. مقاله حاضر در پى آن است تا اهميت مشاوره و خصوصيات مشاور را از منظر دينى، مورد بررسى قرار دهد تا مشاوران و حتى مراجعان بتوانند از آموزه ها و دستورات ارزنده اسلام در اين حوزه بهره مند باشند.
معناى مشاروه
«مشاوره» و مشتقات آن از قبيل تشاور، مشورت و غيره به معناى استخراج رأى صحيح است. بدين معنا كه انسان وقتى خودش درباره كار يا مسئله اى اطلاع درست و نظر صحيحى ندارد، به ديگرى مراجعه كند و از او نظر درست و محكم را بخواهد.1
در لغت نامه دهخدا واژه «مشاوره» چنين تعريف شده است:
كلمه مشورت و مشاوِرِه، كه در تداول فارسى زبانان به كسر «واو» و «راء» تلفظ مى شود ولى تلفظ صحيح آن مشاوَرَه به فتح «واو» و «راء» است، واژه اى عربى از ريشه شارَ يَشيرُ به معناى بيرون آوردن، آراستن و رأى زدن است.2
مشاوره همچنين در مفهوم جديد و حرفه اى آن ترجمه واژه انگليسى «Counseling» از ماده «Counsel» به معناى پند، نصيحت، راهنمايى و پيشنهاد است.3
مفهوم مشورت در اسلام
در قرآن كريم سه بار كلمات هم خانواده مشورت ذكر شده است و به معناى توافق و هم رأيى، اهتمام به جلب نظر و رأى مردم در مسائل حكومتى و عاملى از مجموعه عوامل مؤثر در تشكيل يك جامعه سالم به كار رفته است. موارد مذكور به ترتيب عبارتند از: بقره: 233، آل عمران: 159 و شورى: 38. در احاديث و روايات هم مشاوره عمدتاً به معناى گفتوگو و تبادل نظر با افراد صاحب نظر و خردمند و استفاده از رأى و نظر آنان در تصميم گيرى هاى مهم و دشوار آمده است. نمونه اى از اين روايات در مباحث آينده مطرح خواهد شد.
مشاوره در روان شناسى
براى مشاوره تعاريف اصطلاحى متعددى ارائه شده است. به اعتقاد بوركس (Borks) و استفلر (Stoffler) «مشاوره به رابطه حرفه اى بين يك مشاور آموزش ديده و مراجع دلالت دارد، اين رابطه براى كمك كردن به مراجعات جهت درك و روشن كردن نظرات آنها در مورد محيط زندگى خود و ياد دادن راه رسيدن به اهداف انتخاب شده فردى از طريق انتخاب راه هاى سنجيده و با معناى فردى و حل مشكلات هيجانى و ميان فردى برگزار مى شود.» رابرت گيبسون (Robert Gibson) و ميشل (Mitchell) نيز مشاوره را اين گونه تعريف كرده اند:
مشاوره يك رابطه ياورانه دو نفرى است كه تكيه بر نياز فرد به رشد و سازگارى و تصميم گيرى و حل مشكل دارد.4
انجمن روان شناسى آمريكا در سال 1981 حرفه مشاوره را با توجه به جنبه هاى عملى و قابليت اجرايى آن چنين تعريف كرد:
مشاوره يعنى كمك به مراجعان براى كسب مهارت هاى فردى ـ اجتماعى و تغيير و يا اصلاح اين مهارت ها، توسعه و پيشرفت سازگارى و افزايش قابليت انطباق آنان با تمنّيات و خواسته هاى متنوع و متغيّر زندگى، افزايش مهارت ها به منظور مقابله با مشكلات محيطى و بالاخره توسعه انواع قابليت هاى آنان در حل مسائل، مشكلات و تصميم گيرى ها.5
با توجه به تعاريف ارائه شده درباره مشاوره و نيز با توجه به الزامات آموزه هاى دينى در خصوص ويژگى هاى مشاور، مى توان گفت: مشاوره فرايندى فراتر از شور و مشورت ساده است و مشاور بايد داراى ويژگى ها و صفات خاصى باشد و ملتزم به رعايت قواعد و قوانين لازم بوده و آنها را رعايت نمايد. به بيان ديگر، مشاوره فرآيند پويايى است كه طى آن مشاور براساس اصول روابط اسلامى و انسانى و با تكيه بر مهارت ها و توانمندى ها به برقرارى ارتباط با مراجع پراخته، به وى كمك مى كند تا مشكل و احياناً كمبود اطلاعات خود را برطرف نمايد.
مقايسه
با در نظر گفتن تعاريف اصطلاحى، كه از مفهوم مشاوره از نگاه روان شناسى معاصر ارائه شده و با توجه به كاربرد مفهوم مشورت در متون مقدّس دين اسلام، اين سؤال مطرح مى شود كه بين مفهوم مشاوره از منظر روان شناسى و مشاوره تخصصى با مفهومى كه در روايات و آيات مورد استفاده قرار گرفته چه ارتباطى وجود دارد؟
در پاسخ به اين سؤال، سه تلقّى وجود دارد:
    1. همه آنچه در روايات در اين باب وارد شده، مرتبط با مشاوره به معناى فنى و عملى امروزى آن دانسته شود. به عبارت ديگر، همه كاربردهاى واژه مشاوره در قرآن و سنّت، با مشاوره به معناى جديد و اصطلاحى آن مترادف گرفته شود.
    2. احتمال ديگر اينكه، مشورت و مشاوره در روايات و آيات با مشاوره اصطلاحى كاملا متفاوت و متباين بوده و اين دو مفهوم كاملا با هم ديگر بيگانه باشند.
    3. احتمال سوم كه به نظر مى آيد تلقّى درست هم باشد، اين است كه هرچند اين دو مفهوم كاملا بر هم منطبق نيستند، اما با همديگر ارتباط دارند و در بخش هاى زيادى از دايره صدقشان بر هم ا نطباق پيدا مى كنند.
در تحليل و تبيين اين ادعا بايد بر اين نكته تأكيد كرد كه مفهوم شور، مشورت و مشاوره در روايات به لحاظ كاربرد، وجود مشكل به معناى روان شناختى نيست. البته، وجود مشكل در مشاوره روان شناختى نيز لزوماً براى مراجع لازم و ضرورى نيست; چه بسا مشاوره براى كسب مهارت و اطلاعات كافى صورت مى گيرد گرچه در موارد زيادى فرد به خاطر وجود مشكلات به مشاورِ روان شناسى مراجعه مى كند. ثانياً، مشاوره و همفكرى در روايات شامل مواردى است كه افراد مشاوره كننده هم طراز هستند و يا يكى در سطح پايين تر است. ثالثاً، مفهوم مشاوره، كه در متون دينى به كار رفته، از مفهوم اصطلاحى مشاوره روان شناختى، عام تر بوده و شامل مسائل خانوادگى، اجتماعى، سياسى، اخلاقى و... مى باشد. اين عموميت و شموليت در معناى لغوى مشاوره در متون دينى است. در حالى كه، مفهوم مشاوره در معناى اصطلاحى آن، كه رشته و فن خاص است، از هر سه لحاظ اخص است; زيرا اولا، مراجع از آن حيث كه به مشاور مراجعه كرده است، هم طراز با او نيست. ثانياً، به نحوى براى مراجع مشكل روانى و يا روحى پديد آمده است، نه اينكه صرفاً سؤال داشته باشد و بخواهد راه حلى براى آن پيدا كند. ثالثاً، اين نوع مشاوره بيشتر ناظر به مشكلات شغلى، تحصيلى و روانى است. بنابراين، براساس تلقّى سوم مشاوره به معناى لغوى آن، از سه جهت عموميت و شموليت دارد، ولى معناى اصطلاحى آن از هر سه جهت خاص است.
اما اگر كسى مدعى شود مشاوره به معناى خاص ماهيتاً با مشاوره به معناى عام متفاوت است، سخن درستى نيست. نكته ديگر اينكه، مشورت و مشاوره داراى دو سطح است: در سطح نخست، همه انسان هاى سالم و عاقل در پيمودن طريق كمال و بهره مندى از توانمندى ديگران، نياز به مشاوره دارند و يكى از نشانه هاى خردمندى انسان اين است كه از انديشه و خرد ديگران استفاده كند. به نظر مى رسد، انسان ها هرقدر عقلانيتشان بيشتر باشد، نياز آنان به مشاوره در مسائل گوناگون بيشتر خواهد بود. در سطح دوم، عده اى هستند كه نياز ويژه و تخصصى ترى به مشاوره دارند كه با مشاوره هاى عام قابل حصول نيست. مثلا، مشكلاتى از قبيل ناخن جويدن، شب ادرارى، فزون كنشى، اضطراب، وسواس شديد، توهم و مانند آنها، اين گونه مشكلات با مشاوره هاى عمومى قابل حل نيست. در اين گونه موارد بايد به مشاوران زبده كه تخصص كافى و آموزش كافى دارند، مراجعه شود و فرايند درمانى مى بايستى فرايندى علمى و جلسات به صورت حرفه اى برگزار شود. اين همان، مشاوره به معناى مصطلح است.
لازم به يادآورى است كه خصوصيات و صفاتى كه در روايات براى مشاور بيان شده است، همه سطوح مشاوره را شامل مى گردد و اگر مشاوره اى بخواهد اصولى و صحيح باشد، مى بايستى واجد همه شرايط بيان شده در روايات باشد. اكنون به اهميت مشاوره و خصوصيات مشاور از نگاه دينى مى پردازيم و سعى خواهيم كرد دلايل صحت تلقّى سوم را بررسى نماييم. migna.ir
اهميت شور و مشورت در اسلام
در آموزه هاى حيات بخش اسلام به موضوع مشورت و هم فكرى اهميت ويژه اى داده شده و حتى به برگزيده و كامل ترين مخلوق الهى يعنى پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)، با اينكه ـ قطع نظر از وحى آسمانى ـ آنچنان فكر نيرومندى داشت كه نيازى به مشاوره نداشت توصيه مى شود كه در امور عمومى مسلمانان، كه جنبه اجراى قوانين الهى دارد (نه قانونگذارى) و در مسائل سياسى و اجتماعى مشورت كند. پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)نيز به اين دستور الهى ملتزم بوده تا آنجا كه گاهى از رأى خود براى احترام به نظر ديگران، صرف نظر مى نمود. نمونه عينى آن را در جنگ احد مشاهده مى كنيم، و حتى مى توان گفت: يكى از عوامل موفقيت پيامبر(صلى الله عليه وآله)در پيشبرد اهداف اسلامى همين موضوع بوده است.6
اصولا رهبران و مردمى كه كارهاى مهم خود را با مشورت و صلاح انديشى يكديگر انجام مى دهند و صاحب نظران آنها به مشورت مى نشينند، كمتر گرفتار لغزش مى شوند و بيشتر كارهاى آنان قرين موفقيت، سلامتىوبالندگى بوده است. پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)مى فرمايند:
كسى نيست كه با ديگران مشورت كند و به سوى رشد و كمال هدايت نشود.7
حضرت اميرالمؤمنين على(عليه السلام) مى فرمايند:
هر كس با خردمندان مشورت كند با انوار خردهاى آنان روشنى يابد و به راه راست و رستگارى نائل گردد.8
همچنين مى فرمايند:
مشورت كننده از نابودى و سقوط مصون مى ماند.9
افرادى كه گرفتار استبداد رأى هستند و خود را بى نياز از افكار ديگران مى دانند، هر چند از نظر فكرى و تعقّل فوق العاده باشند، غالباً مبتلا به خطاهاى بزرگ و بنيان كن مى شوند. حضرت على(عليه السلام)در اين باره مى فرمايند:
«من استبد برأيه هلك و من شاور الرجال شاركها فى عقولهم»;10 كسى كه استبداد به رأى داشته باشد هلاك مى شود و كسى كه با افراد بزرگ و صاحب انديشه مشورت كند، در عقل آنان شريك مى شود.
همچنين فرمود:
مشاوره كنيد، چون موفقيت در مشاوره است.11
همچنين آن حضرت فرمودند:
مشورت عين راه يابى است، آن كس كه به فكر خود متكى گردد، خود را به مخاطره انداخته است.12
افراد مستبد علاوه بر اينكه خود را به خطر مى اندازند، موجب مى شوند پويايى و بالندگى انديشه در توده مردم بى رونق شده و افكارشان متوقف شود و استعدادها و سرمايه هاى انسانى آنان از دست برود. سرّ اينكه خداوند متعال مى فرمايد:
(... وَ شَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ...) (آل عمران: 159); در كارها با مردم مشورت كن.
به خاطر اين است كه افكار و انديشه هاى مردم به شكوفايى و پويايى برسد و در سايه مشورت و هم فكرى بتوانند از عقل و انديشه خويش بهره جسته و آن را بارور سازند. در رابطه با تفسير اين آيه از ابن عبّاس نقل شده است: وقتى اين آيه نازل شد، پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود:
آگاه باشيد كه خداوند و رسولش از مشورت بى نياز هستند، لكن خداوند آن را رحمتى براى امت اسلام قرار داده، پس كسى كه مشورت نمايد از ترقّى و به راه راست شدن باز نمى ماند و كسى كه مشورت را ترك كند، از گمراهى و ضلالتش كاسته نمى شود.13
چنان كه افراد كارهاى خود را براساس مشورت و هم فكرى انجام دهند، كمتر گرفتار خطا و اشتباه مى شوند و اگر به خطا هم گرفتار شوند، مورد مذمّت و سرزنش قرار نمى گيرند; زيرا وظيفه خود را انجام داده اند و اگر اشتباهى رخ داده به خاطر ديگران و خطاى آنان بوده است و اگر به پيروزى و موفقيت نايل آيند، كمتر مورد حسد واقع مى شوند; زيرا ديگران پيروزى وى را از خودشان مى دانند و معمولا انسان ها نسبت به كارى كه خودشان انجام داده اند، حسد نمىورزند. امام كاظم(عليه السلام)در اين باره مى فرمايند:
كسى كه با ديگران مشورت كند، راهى را كه مى رود چنانچه صحيح باشد، مورد مدح و ستايش ديگران قرار مى گيرد و چنانچه به نتيجه مطلوب نرسد، مورد سرزنش قرار نمى گيرد.14
زمانى كه زمامداران (فرمانروايان) شما برگزيدگان و بهترين شما باشند و توان گر شما، سخاوتمند باشند و كارهايتان با مشورت و همفكرى انجام گيرد، در اين صورت زنده ماندن براى شما بهتر از مرگ است.15
به عبارت ديگر، انسان ها در حيات پاكيزه قرار دارند و امور زندگى آنان براساس تدابير حكيمانه اداره مى شود و بخشى از شايستگى حيات در اين دنيا متأثر از مشورت و همفكرى است. مولوى مى گويد:
مشورت ادراك و هشيارى دهد *** عقل ها مرعقل را يارى دهد
گفت پيغمبر بكن اى رايزن *** مشورت، كالمستشار مؤتمن
مشورت در كارها واجب بود *** تا پشيمانى در آخر كم شود
مشورت كن با گروه صالحان *** بر پيمبر، امر شاورهم بخوان
(امرهم شورى) براى اين بود *** كز تشاور سهو و كژ كمتر شود
كاين خردها چون مصابيح انور است *** بيست مصباح از يكى روشن تر است.16
ويژگى ها و صفات مشاور
كامل بودن و جامعيت از ويژگى هاى منحصر به فرد دستورات اسلام بوده و در آموزه هاى آن به تمام ابعاد مسائل اجتماعى، سياسى، فرهنگى، خانوادگى، حرفه اى و... اشاره شده است. به گونه اى كه مى توان براى بسيارى از سؤال هاى مطرح در هر عصر و زمانى، پاسخى دقيق و قانع كننده يافت. اين پاسخ ها و راه كارها با تتبع و اجتهاد در آيات و روايات و با بهره گيرى از نعمت عقل به دست آيد. مشاوره و نظرخواهى و هم فكرى، كه در دستورات دينى به آن توصيه فراوان شده، نيز مشمول قوانين اسلامى بوده و شرايط و خصوصيات مشورت و مشاور در آن بيان گرديده است. در اينجا به مهم ترين ويژگى هاى مشاور از منظر اسلام اشاره مى شود:
1. عاقل بودن
از منظر اسلام، يكى از اصلى ترين تكيه گاه هاى اسلام در امور دنيوى و اخروى انسان ها قوّه تعقّل و خردورزى آنان است. از منظر اين آيين ابدى، انسان حق ندارد آنچه را كه عقل نادرست مى داند، باور كند و به آن عمل نمايد. عقل از نگاه دينى، حجت باطنى انسان ها و يكى از هديه هاى بزرگ الهى، به بشريت است كه در سايه آن، راه صحيح و درست مشخص مى گردد. اگر چه عقل به تنهايى اين توانايى را ندارد تا انسان ها را به سرمنزل كمال و سعادت برساند، ولى اين مهم در پرتو شرع و دستورات دينى امكام حصول دارد. در منطق قرآن كريم، عقل به عنوان يكى از اسباب سترگ نجات و هدايت انسان معرفى شده و خردمندان مورد مدح و ستايش اين كتاب جاودانه قرار گرفته اند:
(الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ) (زمر: 18); آن كسانى كه به سخن گوش مى دهند و از بهترين آن پيروى مى كنند، ايشانند كسانى كه خدا هدايتشان كرده و اينان خردمندانند.
اين آيه كريمه افراد هدايت يافته را كسانى مى داند كه صاحب خرد و انديشه هستند و در سايه خرد و تعقل مى توانند گزينه هاى درست را انتخاب كرده و جزو هدايت يافتگان باشند. از اين رو، با توجه به اينكه خرد و عقل جايگاه ويژه اى در ترقّى و پيشرفت معنوى و مادى انسان ها دارد، در دستورات اسلامى بخصوص در فرمايشات ائمّه اطهار(عليهم السلام) به افراد توصيه شده است تا با اشخاص عاقل مشورت كنند و از فكر و نظر آنان بهره گيرند و از مشورت كردن با افراد جاهل برحذر باشند. امام صادق(عليه السلام) در اين باره مى فرمايند:
مشورت شايسته نيست، جز با رعايت حدود و شرايطش انجام پذيرد، چه در غير اين صورت زيان آن براى مشورت كننده بيش از منافع و سودش خواهد بود. اين شرايط عبارتند از: خردمند و صاحب نظر بودن مشاور... .17
و در روايتى ديگر رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) مى فرمايند:
دورانديشى عبارت است از مشاوره با عاقل و اطاعت از او... وقتى عاقل خيرخواه به تو مشاوره داد، قبول كن.18
روشن است كه دليل ارجاع به صاحبان خرد و انديشه صحيح در مشاوره، به دليل منفعت ها و فوايدى است كه در مشاوره وجود دارد. در بعضى از فرمايشات معصومان(عليهم السلام)علاوه بر توجه دادن به مشاوره با افراد عاقل، به بركات و فوايد آن نيز اشاره گرديده است. در اين زمينه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)مى فرمايند:
مشورت كردن با عاقل خيرخواه، بركت، رشد، و توفيقى از جانب خداوند متعال است. و وقتى كه مشاور عاقل خيرخواه به تو توصيه اى كرد، نبايد مخالفت كنى، به درستى كه در مخالفت و توجه نكردن، هلاكت و خسران است.19
حضرت على(عليه السلام)نيز مى فرمايند:
كسى كه با صاحبان خرد مشورت كند به سوى رشد (سعادت) هدايت مى شود.20
در اين دو روايت، چند نكته قابل توجه است: الف. لزوم مشورت با افراد خردمند و عاقلى كه خيرخواه باشند; ب. مشاوره با افراد خردمند سبب رشد، بركت، توفيق الهى و كمال است; ج. مخالفت با توصيه هاى مشاور عاقل موجب هلاك و خسران مى باشد.
2. دانش و تخصص
در آموزه هاى دينى و در سيره عقلا و انديشمندان، براى تخصص و خبرگى در شغل و حرفه مربوط و در لزوم مراجعه به افراد صاحب نظر و خبره، جايگاه ويژه اى قائل بوده و آن را يكى از اصول مسلّم عقلايى تلقّى مى كنند. اگر كسانى براى رفع مشكل و سؤال خود به افراد غيرمتخصص رجوع كنند، مورد سرزنش و مذمّت قرار مى گيرند. اين سرزنش به اين دليل است كه فرد جاهل و كسى كه در رشته خود تخصصى ندارد، نه تنها توانايى حل مشكل را ندارد بلكه به دليل بى تجربگى بر ميزان مشكلات مى افزايد. در قرآن كريم به روشنى دستور داده شده تا انسان ها به افراد خبره و كاردان رجوع كنند:
(فَاسْأَلُواْ أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ) (نحل: 43); از اهل اطلاع و خبره سؤال كنيد اگر نمى دانيد.
در تفسير نمونه ذيل آيه مذكور مى فرمايد: ذكر به معناى آگاهى و اطلاع است و اهل ذكر مفهوم وسيعى دارد كه همه آگاهان و اهل اطلاع را در زمينه هاى مختلف شامل مى شود.21 مشاور نيز به لحاظ اينكه مورد مراجعه مردم است و بايد آنها را هدايت و راهنمايى كند، بايد از علم و تخصص مربوط به آن مسئله برخوردار باشد. در غير اين صورت، ضررش بيشتر از نفع آن خواهد بود. حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام)مى فرمايند:
بهترين كسى كه مشورت كنى صاحبان عقل و علم اند و صاحبان تجربه و دورانديشى.22
پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) در جنگ خندق وقتى براى دفاع از مدينه با لشگريان و ياران خود مشورت نمودند، بيشتر به نظر سلمان فارسى، كه تجارب جنگى و تخصص جنگى داشتند، اهميت دادند و در نهايت نيز نظر او را پذيرفته و اطراف مدينه را به پيشنهاد ايشان خندق كندند و بدينوسيله، از ورود دشمن خطرآفرين به مدينه جلوگيرى نمودند. بنابراين، مشاور مى بايستى در حد امكان از بينش قوى و تخصص لازم بهره مند باشد تا بتواند گره مراجع را باز نموده و انديشه او را در مسيرى درست رهنمون شود.
3. رازدارى
يكى از اصول اخلاقى و تربيتى اسلام رازدارى و فاش نكردن اسرار خود و ديگرن است. چه بسا ممكن است كرامت انسانى فرد در صورت فاش شدن اسرار و رازهاى نهانى اش لطمه بيند و ديگران از اين پيشامد و جريان سوء استفاده كنند. از اين رو، در دستورات اخلاقى و تربيتى دين اسلام توصيه شده كه هرگز اسرار ويژه خود را، حتى به دوستان صميمى خود نگوييد; زيرا ممكن است آنان روزى دشمن شما شوند و از اين فرصت سوء استفاده نمايند. تأكيد به رازدارى و كتمان سرّ در رابطه با اسرار ديگران و مسائل خصوصى ديگران، كه مورد اطلاع فرد است، بيشتر بوده و سفارش اكيد شده كه نبايد حرف هاى نهانى مردم و راز و رمز زندگى فردى و اجتماعى آنان را كه در اختيار شماست، فاش گردد و كتمان سرّ برادران دينى يكى از وظايف اخلاقى مؤمنان شمرده شده است.
حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) در ضمن توصيه هاى اخلاقى و حكومتى كه به مالك اشتر دارند، به رازدارى مردم توصيه مى كنند، آن حضرت در الگوبردارى از قرآن كريم، به مالك اشتر تأكيد مى كند كه تو به عنوان نماينده حكومت، بيش از هر كس سزاوار حفظ اسرار مردم هستى. مردم به هنگام مشكلات و ناملايمات، با تو به طرح اسرار خود مى پردازند. تو بايد با حوصله كامل پاى حرف آنان بنشينى و سنگ صبور و رازدار آنان باشى.23
در تفسير نمونه ذيل آيات 4 تا 6 سوره يوسف آمده است: از درس هايى كه اين بخش از آيات سوره يوسف به ما مى دهد، درس حفظ اسرار است كه گاهى در مقابل برادران نيز بايد عملى شود. در زندگى انسان اسرارى وجود دارد كه اگر فاش شود، ممكن است آينده او و جامعه اش را با خطر مواجه كند. خويشتن دارى در حفظ اسرار و راز خود و ديگران يكى از نشانه هاى وسعت روح و قدرت اراده است.24 امام رضا(عليه السلام)مى فرمايند:
مؤمن، مؤمن نخواهد بود مگر اينكه سه خصلت داشته باشد: سنّتى از پروردگار متعال و سنّتى از پيامبر(صلى الله عليه وآله) و سنّتى از امام و پيشوا; سنّت پروردگار كتمان اسرار است، سنّت پيامبر مدارا با مردم است و سنّت امام شكيبايى در برابر ناراحتى ها و مشكلات مى باشد.25
البته، مراد از كتمان سرّ در اين روايت بيشتر ناظر به كتمان اسرار ديگران است.
مشاور به عنوان كسى كه مورد اعتماد و محرم اسرار آنان است مى بايستى رازدارى را در حدّ اعلاى آن رعايت نمايد در غير اين صورت، هم مردم به او كمتر مراجعه و اعتماد خواهند كرد و هم اينكه افشاى اسرار مراجعان چه بسا موجب درگيرى ها، سوءظن ها و اختلافات گردد. امام جعفر صادق(عليه السلام) در رابطه با رازدارى مشاور مى فرمايند:
«انّ المشورة لاتكون بحدودها... والرابعة ان تطّلعه على سرّ فيكون علمه به كعلمك بنفسك، ثم يسّر ذلك و يكتمه...»;26 مشورت داراى حدودى است... چهارمين آن اين است كه اگر آگاه كنى مشاور را بر اسرار خودت، آگاهى او بر اسرارت مانند آگاهى خودت بر اسرارت باشد، و لذا بايد آن را مكتوم و پوشيده نگه دارد.
حضرت على(عليه السلام)نيز مى فرمايند:
«المستشار مؤتمن»;27 مشاور امانت دار است.
كسى كه امانت دار باشد در امانت خيانت نمى كند و راز افراد را فاش نمى سازد. البته، در مواردى مشاور مى تواند و گاهى بايد اسرار مراجع را فاش كند و آن زمانى است كه مراجع احتياج پيدا مى كند از متخصصان ديگر كمك بگيرد. در اين صورت، مشاور بايد اطلاعات خود را در اختيار متخصصان مربوط قرار دهد تا آنان بتوانند با اطلاعات كافى به جهت حل مشكل مراجع اقدام كنند. migna.ir
4. ديندارى و تقوا
يكى از صفات پسنديده و ارزش هاى جاودانه و سعادت بخش، تقوا و ديندارى است. ديندارى و رعايت حدود احكام الهى و تقيّد به دستورات شرع مقدّس اسلام و پرهيز از گناهان از مسائلى است كه نظير و همتايى نمى توان براى آن يافت; چه اينكه اين خصيصه موجب كمال دنيوى و اخروى انسان مى گردد. كسى كه آراسته به اين گوهر گرانبها باشد، در چهارچوبه قوانين الهى قرار مى گيرد و از بندگان مطيع پروردگار شمرده مى شود. اين التزام و پاى بندى به دستورات خالق متعال موجب رشد مادى و معنوى انسان مى گردد و او را از پرتگاه هاى خطرناك محافظت نموده و از فتنه ها دور مى سازد. تقوا به مثابه يك نگهبان قوى و يك كنترل كننده مطمئن، جلوى سركشى نفس اماره را سد كرده، صاحب تقوا را از هلاكت معنوى مصون مى دارد و دريچه هاى نور و هدايت را به او مى نماياند. اميرالمؤمنين على(عليه السلام)مى فرمايند:
بدانيد كه هر كسى كه از خداى هراسد و تقوا پيشه كند براى او راه بيرون شدن از فتنه ها و چراغى در تاريكى ها قرار مى دهد، و او را در آنچه ميل و خواست اوست جاويدان مى دارد، و در نزد خود در منزل كرامت فرود مى آورد، در سرايى كه خاص خود ساخته و سايه اش عرش است، و روشناييش خشنودى او، و زايران آن فرشتگان و دوستانش پيامبران وى اند.28
تقوا موجب سهولت در كارها، رهايى از شدائد، رزق فراوان و محبوب شدن در دل هاى مؤمنان مى گردد. قرآن كريم مى فرمايد:
(وَ مَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ...)(طلاق: 2و3); هر كس تقوا و پرهيزكارى پيشه كند، خداوند براى او راه بيرون شدن از سختى ها و شدائد را قرار مى دهد و از راه هايى كه گمان نمى برد رزق و روزى مى دهد.
در آموزه هاى دينى سفارش شده كه مشاور هم بايد فردى ديندار و باتقوا باشد و به افراد توصيه شده با افراد ديندار و با تقوا مشاوره كنند; زيرا آنان اهل خيانت نبوده، براساس مصالح واقعى افراد قضاوت مى كنند. در مشاوره نيز با همفكرى با مراجعان، آنان را به خير و نيكى رهنمون نموده، و نه تنها مصالح دنيوى بلكه مصالح اخروى آنان را نيز در نظر دارند و با دلسوزى و صداقت كامل، مشورت كننده را راهنمايى مى نمايند. پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)در اين رابطه مى فرمايند:
«شاور المتقين الذين يؤثرون الاخرة على الدنيا و يؤثرون على انفسهم فى اموركم»;29 با پرهيزكاران كه آخرت را بر دنيا و كارهاى شما را بر مصلحت خود ترجيح مى دهند و ايثار مى كنند مشورت نماييد.
در حديثى ديگر حضرت امام صادق(عليه السلام)مى فرمايند:
«استشر فى امرك الذين يخشون ربّهم»;30 با كسانى كه از خدا ترس دارند و مطيع پروردگارند مشورت كن.
آراستگى به صفت تقوا موجب اعتماد بيشتر مراجع، نفع دنيوى و اخروى او، دلسوزى بيشتر از ناحيه مشاور، مصون بودن از انحراف و... است. در روايتى نورانى از امام صادق(عليه السلام) به اين مطلب اشاره شده، آنجا كه مى فرمايند:
«استشر العاقل من الرجال الورع فانّه لا يأمر الّا بخير، و ايّاك و الخلاف، فانّ خلاف الورع العاقل مفسدة فى الدين و الدنيا»;31 با افراد عاقلى كه پرهيزكارند مشورت كن، به درستى كه جز به خير و صلاح امر نمى كنند و پرهيز كن از مخالفت با افراد با تقواى عاقل، زيرا موجب ضرر و خسران در دين و دنياى تو مى گردد.
نكته اى كه در اينجا ضرورى به نظر مى رسد ابعاد تقوا در مشاوره است كه از موارد آن مى توان به رعايت حدود الهى در نگاه، تماس بدنى در بيان توصيه ها، رعايت مصالح واقعى مراجع، عدم سوء استفاده از مراجع و... اشاره نمود.
5. صميمى بودن
محبّت و صميميت زيباترين و جذاب ترين ابزارى است كه در بسيارى از موارد مى تواند نقش آفرين بوده و ثمرات زيادى داشته باشد، به گونه اى كه مى توان در پرتو آن نيروى جاذبه و اعتماد متقابل را تقويت كرد، انسان ها را به وسيله آن به سوى حق و عدالت هدايت، ارتباطات را نيكو، افراد را به همديگر خوشبين ساخت. محبّت همان مهربانى، رأفت، مدارا، دل سوزى، ترحم، صميميت و صفاى دل است كه داراى شاخه هايى مانند: محبت دوجانبه پدر و مادر با فرزندان، همسران، همسايگان، دوستان، استاد و شاگرد، مراجع و مشاور، امام و امت و... مى باشد كه سرچشمه آثار درخشان و بركات بوده و پديدآورنده مدينه فاضله و زيبايى زندگى و روابط اجتماعى خواهد شد. بر همين اساس، در آموزه هاى دينى به اين مفهوم توجه ويژه اى شده است. قرآن مى فرمايد:
(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاء بَيْنَهُمْ) (فتح: 29); محمّد(صلى الله عليه وآله) رسول خداست و كسانى كه با او هستند، در برابر كفّار سرسخت و در ميان خود مهربان و با محبت هستند.
اميرالمؤمنين حضرت على(عليه السلام) مى فرمايند:
«أشرف الشيّم رعاية الودّ»32; برترين خوى ها، رعايت كردن حريم دوستى و محبّت است.
همچنين آن حضرت در نامه اى به بعضى از عمّال حكومت اسلامى چنين مى فرمايند:
«واحفض للرّعية جناحك و ابْسط لهم وجهَكَ و اَلِن لَهُم جانبك»;33 بال هاى محبت را براى رعيّت بگستران و با مردم گشاده روى و فروتن باش.
محبت و علاقه به همديگر، تلخى ها را بى اثر و بذر علاقه مندى و صفا را در دل ها مى افشاند. مولانا جلال الدين در ديوان مثنوى مى گويد: «لقمان حكيم داراى ارباب با محبت بود به طورى كه هر غذايى را كه مى خواست تناول كند، نخست آن را نزد لقمان نهاده، سپس نيم خورده لقمان را مى خورد. روزى ايشان خربزه اى آورد و آن را پاره كرده و يك قاچ به لقمان داد، لقمان وقتى آن را خورد متوجه شد كه بسيار تلخ است، ولى چيزى نگفت و آن را با لذّت و شوق خورد. به اين ترتيب ارباب او قاچ هاى ديگرى به لقمان داد و آن را خورد، تنها يك قاچ باقى ماند و خودش آن را تناول كرد، ولى متوجه شد كه بسيار تلخ است. زبانش آبله زد و گلويش سوخت و به لقمان گفت: اين زهر را چگونه نوش كردى؟ لقمان گفت: آن همه نيكى به من كردى در ميان آنها يكى تلخ بود، آيا سزاوار است كه به خاطر يك تلخى آن همه نيكى ها را فراموش كنم و ناشكرى نمايم؟ از اين رو، اين زهر را به خاطر شيرينى هاى محبت و صميميت تو نوش جان كردم.
از محبت تلخ ها شيرين شود *** وز محبت مس زرين شود
از محبت خارها گل مى شود *** وز محبت سركه ها مل مى شود
از محبت نار نورى مى شود *** وز محبت ديو حورى مى شود.34
اگر مشاور فردى با صفا و محبت باشد، افراد شيفته او شده، توصيه هاى او را به جان و دل خريده، عمل مى كنند. حتى اگر به كارى سخت و خوردن دارويى تلخ فرمان دهد، اطاعت مى كنند و از تعامل با او احساس آرامش مى كنند. در پرتو اين آرامش و صفا، كدورت ها، افكار منفى و مشكلات زندگى از آنها دور شده، دل هاى آنان نورانى مى شود. امام صادق(عليه السلام) مى فرمايند:
مشاور بايد دوست صميمى باشد و اگر دوست صميمى شد، سرّ تو را كه بر او آشكار ساخته اى پنهان خواهد كرد.35
و در جاى ديگر مى فرمايند:
«انّ المشورة لاتكون الّا بحدودها... و الثالثة ان يكون صدّيقاً مؤاخياً...»;36 مشورت شايسته نيست جز با رعايت حدود و شرايط... شرط سوم آن است كه مشاور صادق و با محبت باشد.
6. خيرخواهى
نصيحت و خيرخواهى به همنوعان، به ويژه برادران دينى در فرهنگ اسلامى از اهميت و جايگاه قابل توجهى برخوردار است و در دستورات اخلاقى اسلام به آن سفارش و تأكيد فراوان شده است. در آموزه هاى دينى توصيه شده كه افراد جامعه انسانى و اسلامى غمخوار همديگر بوده، آنان را به صلاح و خير دعوت كنند. امام صادق(عليه السلام)مى فرمايند:
براى مؤمن واجب است تا مؤمن ديگر را نصيحت و خيرخواهى كند.37
اين وظيفه درباره مصلحان اجتماعى و انبياى الهى از اهميتى مضاعف برخوردار است، به گونه اى كه در قرآن كريم دعوت و تبليغ انبياى الهى با واژه «نصيحت» معرفى شده است. قرآن از زبان حضرت نوح(عليه السلام)چنين نقل مى كند:
(أُبَلِّغُكُمْ رِسَالاَتِ رَبِّي وَأَنصَحُ لَكُمْ)(اعراف: 62); پيام هاى پروردگارم را به شما مى رسانم و اندرزتان مى دهم.
حضرت هود(عليه السلام) نيز اعلام مى كند:
(أُبَلِّغُكُمْ رِسَالاتِ رَبِّي وَأَنَاْ لَكُمْ نَاصِحٌ أَمِينٌ)(اعراف: 68); پيام هاى پروردگارم را به شما مى رسانم و براى شما خيرخواهى امينم.
قوام نصيحت به انگيزه هاى خيرخواهانه و بدون ناخالصى از سوى نصيحت كننده مى باشد. در استعمال واژه عربى نيز اين مضمون در معنا اشراب شده و به هر گفتارى يا عملى كه در آن خير نصيحت شونده منظور شده باشد و معناى تصفيه كردن و خالص كردن باشد، اطلاق مى گردد.38
نصيحت و خيرخواهى، گستره وسيعى دارد و هرگونه گفتار و كردار خيرخواهانه را دربر مى گيرد: ارشاد به مصالح دينى، دنيوى، كمك به اصلاح امور، جلوگيرى از لغزش، تنبيه در صورت غفلت و... خيرخواهى و نصيحت همچنين زبان خاصى نمى شناسد، ممكن است ناصح براساس تشخيص، گاهى از زبان انتقاد و گاهى از زبان تعريف و تمجيد، براى رفع مشكل مراجع استفاده كند. اميرالمؤمنين على(عليه السلام)انتقادها و اعتراض هاى خود را نسبت به معاويه «نصيحت» دانسته و در نامه اى به او مى نويسد:
«وَ اعْلَم اَنّ الشَيطانَ قَد ثَبَّطَكَ عَن اَنْ تُراجِعَ اَحسَنَ اُمورُكَ و تَأذَنَ لِمَقالِ نصيحِكَ»;39 بدان كه شيطان نمى گذارد تو به نيكوترين كارهايت بپردازى و اندرزى را كه به سود توست بشنوى.
گاهى ممكن است نظر نصيحت كننده براى نصيحت شونده خوشايند نباشد و از اين رو، ناصح نبايد خوشايندى منصوح را در نظر بگيرد، بلكه بايد مصالح واقعى منصوح را لحاظ كند، نه ميل و گرايش او را. حضرت على(عليه السلام) در وصيت خود به امام حسن مجتبى(عليه السلام)فرمودند:
«وامحض اخاك النصيحة، حسنة كانت أو قبيحة»;40 براى برادرت نصيحت را خالص گردان، چه در نزد او تصوّر او «نيكو» باشد و يا «زشت».
مشاور نيز به عنوان كسى كه مورد اعتماد و مشورت قرار مى گيرد، بايد خيرخواه و نصيحت كننده به صلاح و رستگارى واقعى باشد و منافع شخصى خود و ديگران را هرگز در نظر نگيرد، بلكه مصالح مراجع را در نظر داشته باشد. اميرالمؤمنين على(عليه السلام) در نامه اى به محمّدبن ابى بكر چنين مى نويسد:
«و أنصح المرء اذا استشارك»;41 وقتى كسى از تو مشورت خواست او را خيرخواه باش.
امام صادق(عليه السلام) نيز مى فرمايند:
«شاور فى امورك مما يقتضى الدّين مَن فيه خمس خصال: منها النصح»;42 در مواردى كه دين اقتضا مى كند با افرادى مشورت كن كه پنج ويژگى داشته باشند از جمله خيرخواهى و نصيحت.
پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) در روايتى علاوه بر اشاره بر لزوم خيرخواهى مشاور، به فوايد مشاوره با افراد عاقل و خيرخواه نيز اشاره نموده، مى فرمايند:
«مشاورة العاقل الناصح رشد و يمن»;43 مشاوره با افراد عاقل و خيرخواه باعث رشد و بركت است.
در جاى ديگر مى فرمايند:
«اذا اشار عليك العاقل الناصح فاقبل و ايّاك و الخلاف عليهم فانّ فيه الهلاك»;44 وقتى مشاور عاقل و خيرخواه به تو نصيحتى كرد قبول كن و اگر مخالفت كنى در هلاكت و خسران گرفتار مى شوى.
نتيجه گيرى
اسلام به عنوان مكتبى جامع و همه جانبه نگر به تمام ابعاد وجودى و نيازهاى انسان توجه كرده است. يكى از مسائل مهم و ارزشمند در گستره زندگى اجتماعى، تعامل و همفكرى و مشورت است كه به اين مسئله در آموزه هاى دينى توجه ويژه شده است و روايات بسيار و آياتى از قرآن كريم به اين امر اختصاص يافته است. همان گونه كه در مقاله حاضر ملاحظه نموديد براى مشاور ويژگى هاى زيادى شمرده شده بود كه از جمله آنها، عاقل بودن، دانش و تخصص كافى، رازدارى، تقوا، صميمى بودن و خيرخواهى مى باشد. همچنين در بعضى روايات به آثار و فوايد اين ويژگى ها اشاره شده و همه آنها در راستاى تعامل بهتر و ارتباط مطلوب تر مراجع و مشاور مى باشد.
 
على احمد پناهى (دانش آموخته حوزه علميه و كارشناس ارشد روان شناسى بالينى) 
 
    پى نوشت ها
    1ـ راغب اصفهانى، مفردات الفاظ القرآن، بيروت، دارالشاميه، 1416، ص 470.
    2ـ على اكبر دهخدا، لغت نامه، تهران، دانشگاه تهران، 1372، ج 12، ص 18478.
    3ـ فرهنگ نشر نو، ترجمه محمدرضا جعفرى، چ ششم، تهران، دانشيار، 1378، ج 2ـ1، ص 251.
    4ـ رابرت گيبسون و ميشل، مشاوره و روان درمانى، جمعى از مترجمان، تهران، بعثت، 1376، ص 54.
    5. Amrican psychological Association, Comitte on professianal Standards (1981). Speciality Guidelines for the delivery of services by Counseling psychologists. American psychologists vol, 36, pp. 652-663. migna.ir
    6ـ ناصر مكارم شيرازى و همكاران، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1361، ص 144.
    7ـ جلال الدين سيوطى، الدرُالمنثور فى التفسيرالمأثور، قم، دارالفكر، 1414، ج 2، ص 359.
    8و9ـ عبدالواحد آمدى، غررالحكم و دررالكلم، ج2، ص670/ ح 10063.
    10ـ نهج البلاغه، ترجمه سيدكاظم ارفع، تهران، فيض كاشانى، 1378، ص 1256، ح 152.
    11ـ عبدالواحد آمدى، پيشين، ح 10052.
    12ـ نهج البلاغه، ح 161.
    13ـ جلال الدين سيوطى، پيشين، ج 2، ص 359.
    14ـ محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، بيروت، دارالاحياء التراث العربى، 1403، ج 72، ص 104، ب 48، ح 37.
    15ـ همان، ج 74، ص 139، ب 7، ح 14.
    16ـ جلال الدين محمّد مولوى، مثنوى معنوى، به خط ميرخانى، دفتر اول، ص 5.
    17 و 18 و 19 و 20ـ20ـ محمّدباقر مجلسى، پيشين، ج 72، ص 102، ب 48، ح 30/ ج 72، ص 105، ب 48، ح 41/ ج 72، ص 102، ب 48، ح 27/ ص 105، ب 49، ح 39.
    21ـ ناصر مكارم شيرازى و همكاران، پيشين، ج 11، ص 241. migna.ir
    22ـ جمال الدين محمّد خوانسارى، شرح غررالحكم و دررالكلم، تهران، دانشگاه تهران، 1373، ج 3، ص 428.
    23ـ نهج البلاغه، ترجمه جعفر شهيدى، تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1378، ص 327، ن 53.
    24ـ ناصر مكارم شيرازى و همكاران، پيشين، ج 9، ص 318.
    25ـ محمّدباقر مجلسى، پيشين، ج 75، ص 334، ب 26، ح 1.
    26ـ همان، ج 72، ص 102، ب 48، ح 30.
    27ـ همان، ج 72، ص 101، ب 48، ح 22.
    28ـ نهج البلاغه، ترجمه عزت اللّه فولادوند، تهران، صائب، 1380، ص 239، خ 182.
    29ـ محمّدباقر مجلسى، پيشين، ج 72، ص 103، ب 48، ح 33.
    30ـ همان، ص 100، ب 48، ح 19.
    31ـ همان، ج 72، ص 101، ب 48، ح 26.
    32ـ عبدالواحد آمدى، پيشين، ترجمه محمّدعلى انصارى، تهران، ج 1، ص 209، ح 53.
    33ـ نهج البلاغه، ترجمه عزت اللّه فولادوند، ص 375، ن 46.
    34ـ جلال الدين محمّد مولوى، پيشين، دفتر دوم، ص 143.
    35ـ شيخ عبّاس قمى، سفينة البحار، تهران، فراهانى، 1363، ج 1، ص 718.
    36ـ محمّدباقر مجلسى، پيشين، ج 72، ص 102، ب 48، ح 30.
    37و38ـ محمّدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، تهران، المكتبة الاسلامية، 1387ق، ج 9، ص 94.
    39ـ نهج البلاغه، ترجمه عزت اللّه فولادوند، ص 413، ن 73.
    40ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، قم، كتابخانه آية اللّه مرعشى نجفى، 1404، ج 16، ص 108.
    41ـ محمّدباقر مجلسى، پيشين، ج 72، ص 99، ب 48، ح 12.
    42ـ همان، ص 103، ب 48، ح 33.
    43ـ همان، ص 102، ب 48، ح 27.
    44ـ همان، ص 105، ب 49، ح 41.
 
www.migna.ir
- موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (ره)
 




تاریخ: دو شنبه 23 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه
 
انواع روابط والدین و فرزندان از نگاه دین
آموزه های اسلامی و متون دینی نیز ما را به رعایت حد میانه و آزادی مشروط در روابط بین اعضاء خانواده و از جمله رابطه والد فرزند توصیه می کند. زیرا در فرهنگ اسلام آنچه در اختیار انسان است، از جمله فرزندان، امانت الهی اند و خانواده مسئول حفظ سلامت، رشد و سعادت آنها است.
همانطور که امام سجاد(ع) در رساله حقوق خود می فرماید:
«فانّک مسئول عما ولّیته»
«تو مسئول آنچه که در اختیارت قرار داده اند، هستی».
بنابراین همانطور که فرزندان وظایف و مسئولیت های زیادی در برابر والدین خود دارند و چندین بار در قرآن به اطاعت از والدین و نیکی به آنها دستور داده شده است، پدران و مادران نیز در برابر تعلیم و تربیت فرزندان خود و رشد و کمال آنها مسئول و مکلف هستند و به آنها اجازه داده نمی شود که فرزندان خود را در یک آزادی مطلق و بی عنان رها کنند و آنچنان سهل گیر و اهل تساهل و تسامح شوند که فرزندان بتوانند به هر کاری که مایلند دست زنند و بدون هر گونه مراقبت و نظارتی به هر کجا که می خواهند سرکشی کنند و به هر اقدامی که دلشان بخواهد، مبادرت ورزند.
این نکته را می توان از این آیه شریفه قرآن به خوبی دریافت، آنجا که می فرماید:
«. . . قوا و اهلیکم ناراً»
یعنی ای کسانی که ایمان آورده اید! خود و خانواده خویش را از آتشی که هیزم آن انسانها و سنگها هستند، نگهدارید.
«نگهداری خود» به معنی ترک معاصی و عدم تسلیم در برابر شهوات سرکش است و «نگهداری خانواده» به معنی تعلیم و تربیت و امر به معروف و نهی از منکر و فراهم ساختن محیطی پاک و خالی از هر گونه آلودگی در فضای خانه و خانواده می باشد. این برنامه ای است که باید در تمام مراحل زندگی و از لحظه نخستین سنگ بنای خانواده، یعنی ازدواج و مقدمات آن و سپس در زمان تولد فرزند و در دیگر مراحل تربیت با برنامه ریزی صحیح، با نهایت دقت تعقیب شود.
نکته قابل توجه اینکه تعبیر قرآن به کلمه «قوا» یعنی «نگهدارید»، اشاره به این است که اگر آنها را به حال خود رها کنید، خواه ناخواه به سوی آتش دوزخ پیش می روند، این شما هستید که باید آنها را از سقوط و انحراف از خط مستقیم الهی حفظ کنید و موظف و مکلف به نظارت و مراقبت از فرزندان و اهل خانواده خود هستید و نباید به بهانه تأمین و توجه به نیازهای مختلف، آنها را رها کرد.
بنابراین اگر فرزندان در دست والدین امانت الهی هستند، باید پدران و مادران در حفظ و نگهداری آنها کمال دقت را داشته باشند و در مراقبت و نظارت بر اعمالشان از هیچ کوشش و تلاشی دریغ نورزند و آنها را به نیکی دعوت کنند و مانع هر گونه لغزش و انحرافی از جانب آنها شوند و آنان را به حال خود رها نکنند.
ذکر یک نکته از روایات:
در اینجا ضرورت دارد به روایتی اشاره کنیم که دوران تربیت را به سه دوره تقسیم کرده است و می فرماید: «الولد سید سبع سنین و عبد سبع سنین و وزیر سبع سنین»
دوران هفت سال اولِ کودک، دوران سیادت و آقایی اوست، دوران، هفت سالِ دوم او، «دوران اطاعت» است و هفت سالِ سوم او دوران وزارت است.
دوران سیادت (هفت سال اول) : اگر در این روایت هفت سال اول را «دوران سیادت» نامیده اند، بدین معنا نیست که کودک باید به طور مطلق آزاد باشد و هرکاری که خواست انجام دهد و در برابر او هیچ محدودیتی ایجاد نشود و والدین وظیفه ای نسبت به اعمال و رفتار او نداشته باشند. بلکه به این معنا می باشد که در این دوران، کودک وظیفه و تکلیف مسئولیت آوری ندارد و اگر از او درخواست کردید که کاری را انجام دهد، نباید مورد مؤاخذه و سؤال قرار گیرد.
به همین خاطر اسلام آموزش های رسمی را در هفت سال دوم برای او طرح کرده است و در مرحله اطاعت از او می خواهد به بعضی دستورات توجه کند و در غیر اینصورت والدین باید از او بازخواست کنند.
دوران اطاعت( هفت سال دوم): اگر دوران هفت سال دوم را دوران اطاعت نامیده است، بدین معنا نیست که والدین می توانند با دیکتاتوری مطلق همه چیز را بر او تحمیل کنند و یا فرزند مجبور است آنچه والدین می گویند با اجبار و اکراه به اجرا درآورد و دستورات آنها را جامه عمل بپوشاند و در یک فضای سخت و خشن و دور از هر گونه عاطفه و صمیمیت، فرامین آنها را اطاعت کند.
بلکه چون در این دوران کودک وارد مرحله برهان پذیری می شود، استدلالهای منطقی والدین و مربیان خود را درک نموده و آزادی اعمال و رفتارش حد و مرز پیدا کرده و با قوانین و مقررات و اصول اخلاقی و رفتاری آشنا شده است، در واقع فرزندان در این دوران (دوران اطاعت) به تدریج به پذیرش قانون و رعایت مقررات آگاه می شوند و استقلال طلبی آنها در دوران اول جای خود را به اجتماع طلبی در دوران دوم می دهد.
گذر از مرحله اول به مرحله دوم تحت تأثیر رفتار والدین و در فضای عاطفی مثبت خانواده ایجاد می شود، کودک می تواند قانون پذیری و اجتماعی شدن را یاد گیرد و با استدلالهای منطقی و قانع کننده ای که والدین برای او ارائه می کنند، زمینه بروز افراط و تفریط ها را در آینده از بین ببرد.
بررسی ها نشان می دهد کودکانی که در هفت سال دوم عمر خود، از آزادی های زیاد و بی حساب برخوردار بوده اند، در آینده دچار تندروی و افراط کاریهای زیاد شده اند و در دریای مفاسد و انحطاط اخلاقی سقوط کرده اند.
و به همین جهت است که اسلام این مرحله را، دوران اطاعت و عبد بودن فرزند نسبت به والدین، معرفی کرده است و اگر محدودیت هایی برای او ایجاد می شود، اولاً موجب پاکی و تهذیب نفس او می باشد و از خطرات احتمالی آینده جلوگیری می کند، ثانیاً وقتی که به همراه استدلال و منطق صحیحی باشد، برای فرزند کاملاً قابل قبول و پذیرش است و احساس سلب آزادی نخواهد کرد.
دوران وزارت( هفت سال سوم): دوران هفت سال سوم که «دوران وزارت» نامیده شده است، باید بر اساس تفاهم هر چه بیشتر بین والدین و فرزندان شکل گیرد و انس و صفا و صمیمیت و خیرخواهی بر روابط بین آنها حکومت کند، زیرا شرایط این دوره به گونه ای نیست که بتوان بر او سخت گیری کرد و یا به گونه ای رفتار نمود که فرزند احساس محدودیت و استبداد و دیکتاتوری کند که در آن صورت به طغیان و ایستادگی در برابر والدین و یا فرار و گریز از خانواده منجر خواهد شد.
بلکه باید بیشتر از گذشته با او هم سخن و هم شور و همراز شد و او را همچون یک وزیر و معاون و همکار به رسمیت شناخت و به او بها و ارزش مناسب داد و با این روش از او مراقبت کرده و بر اعمال و رفتارش نظارت نمود و در نهایت بطور معقول و صحیح او را کنترل کرد تا هم به غرور جوانی او لطمه وارد نشود و هم او را کاملاً آزاد و رها نگذاشت.
 
مجله کتاب زنان، شماره 15، احمدی، محمد رضا
کلمات کليدی: روابط والد و فرزند, دین



تاریخ: دو شنبه 23 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه
اسلام و راههای شاد زیستن

گفته شد اسلام تفریح و نشاط را از جمله نیازهای غریزی در انسان می داند و از این رو کسب شادکامی را نه تنها مذمت نمی کند، بلکه بدان ترغیب و تشویق نیز می نماید. نکته اساسی در این میان آن است که اسلام هر نوع لذت و شادی را تأیید نمی کند بلکه شادی هایی را مورد تأیید و ترغیب قرار می دهد که بتواند به رشد شخصیت آدمی یاری رساند و از غفلت او در لهویات جلوگیری نماید. در این نوشتار به بررسی برخی از راهها برای شاد زیستن اشاره می کنیم که از نظر اسلام مورد تأیید است.
 
راه های شاد زیستن:
همه ما در زندگی به دنبال خوشبختی و سعادتمندی هستیمم. شادی و نشاط در زندگی از جمله عواملی است که احساس رضایتمندی و خوشبختی را برای انسان به ارمغان می آورد. «خنده» تظاهر بیرونی و ظاهری خلق است که سبب آرامش و نشاط درونی می گردد. حضرت علی علیه السلام فرمودند: کونوا کالنحله؛ مانند زنبور عسل باشید. یعنی دهان دیگران را شیرین کنید و با شادی کام دیگران را شاد نگه دارید. تحقیقات نشان داده است که خنده نه تنها سبب نشاط افراد می گردد بلکه سلامت آنها را نیز تضمین می کند. خنده، سیستم ایمنی بدن را مقاوم می سازد و توانایی بدن در برابر عفونت را افزایش می دهد. از طرف دیگر خنده سبب کاهش سطح هورمون های استرس زا شده و از تأثیرگذاری آنها بر روی سیستم ایمنی بدن جلوگیری می کند. هنر شاد بودن و شاد زیستن مستلزم توانایی خندیدن به مشکلات در کوتاهترین زمان ممکن پس از وقوع آنهاست. از این رو در دستورات دینی ما توصیه شده است که همواره متبسّم و خنده رو باشیم تا جایی که از نشانه های مؤمن خنده در چهره و حزن در قلب شمرده شده است. به تعبیر دیگر از جمله راه های شاد زیستن آن است که انسان تلاش کند همواره لبخند بر لب داشته باشد و چهره ای گشاده و بشّاش به خود بگیرد هرچند در قلب خود حزن و اندوهی را قرار داده است.
«خنده»های درست و حسابی!
بنابراین خنده از جمله راههای شاد زیستن است که اسلام به طور جدّی آن را توصیه می نماید. خنده، سیستم ایمنی بدن را مقاوم می سازد و توانایی بدن در برابر عفونت را افزایش می دهد. از طرف دیگر خنده سبب کاهش سطح هورمون های استرس زا شده و از تأثیرگذاری آنها بر روی سیستم ایمنی بدن جلوگیری می کند.
اما از سوی دیگر مؤمنین را از قهقهه زدن منع می کند و آن را از شیطان می داند. در واقع آن چه از نظر اسلام مورد تأیید است «خنده های درست و حسابی»! است که سبب آرامش و نشاط فرد و دیگران که با او مراوده دارند، می شود وگرنه خنده های بلند و به تعبیری قهقهه اصلاً مورد تأیید و توصیه اسلام نیست و چه بسا از آن نهی شده است. از سوی دیگر اسلام می پسندد که مؤمنین در کنار یکدیگر گل بگویند و گل بشنوند، بخندند و شاد باشند امّا هرگز اجازه نمی دهد با تمسخر و استهزاء یکدیگر شاد شوند و لبخند به لب بیاورند!
به عبارت دیگر اسلام توصیه می کند که: با هم بخندیم نه آنکه به هم بخندیم! پس از این به بعد مواظب لطیفه گویی ها و دور هم نشستن هایمان بیشتر باشیم که با غیبت و استهزاء دیگران آلوده نشود!!
 
یاد خداوند ذکر الهی؛ یک راهکار مطمئن
از دیگر راههایی که برای شاد زیستن در اسلام توصیه می شود که در واقع مهمترین راه و اطمینان بخش ترین راهکار است، ذکر خدا و یاد الهی است همچنان که آیه شریفه می فرماید: ألا بذکر الله تطمئنّ القلوب؛ آگاه باشید که تنها با یاد خدا دلها آرامش می یابد. (سوره مبارکه رعد/ آیه شریفه 21)
اطمینان قلب و آرامش با ذکر خداوند سبب می شود دغدغه ها و مشکلات زندگی از انسان دور شود و دیگر اضطراب و ناراحتی او را سرگردان ننماید و با نشاطی درونی و شادی واقعی به انجام امور بپردازد. کسی که همواره توجه می کند که قدرتی برتر و خدایی مهربان او را می بیند و به او کمک می کند نشاط و شادی خود را از دست نمی دهد بلکه همواره به دنبال جلب رضایتمندی اوست. برای تمرین این توجه همیشگی به قدرت لایزال الهی توجه به واژه «ربّ» می تواند کمک کننده باشد. ربّ یعنی پروردگار و تنها کسی پروردگار است که در همه امور زندگی از خوردن و خوابیدن گرفته تا اتّخاذ تصمیمات بزرگ و مهم در زندگی همه را تدبیر می کند و انسان را می پروراند! بنابراین چه جای اندوه و ناراحتی است که خدایی به این مهربانی یار و یاور ماست!
صله رحم و رفت و آمد فامیلی
از دیگر راههای شاد زیستن صله ارحام است. صله رحم بنا بر فرموده روایات اسلامی سبب افزایش عمر می گردد و این شاید نتیجه تخلیه روانی انسان ها در اثر دید و بازدید و گفتگو با یکدیگر باشد. بهترین صله رحم نیز از خود اعضای خانواده شروع می شود و در هسته مرکزی آن زن و مرد. وقتی زن و شوهری در کنار هم با آرامش بنشینند و با یکدیگر صحبت و گفتگو نمایند و در امور زندگی هم اندیشی نمایند، می توانند مطمئن باشند که شادی و نشاط در یک قدمی خانه آنهاست! زیرا علاوه بر آنکه در مشکلات و سختی های زندگی که می تواند شادی را از آنها بگیرد به پشت گرمی یکدیگر دلخوشند، خداوند بواسطه رفق و مدارا و محبت میان آنها توسعه و گشایشی در زندگی شان ایجاد می نماید که غم و اندوه از میان برخیزد و نشاط و شادکامی مهمان خانه شان شود.
صبوری کن صبوری!
از دیگر کلیدهای طلایی برای بدست آوردن شادی در زندگی، صبور بودن است. آنچه سبب می شود شادی از زندگی رخت بربندد و اضطراب و ناراحتی جایگزین آن شود، آن است که انسان در برابر مشکلات صبر نکند. بنابراین صبور بودن از جمله راهکارهای شادکامی در زندگی به شمار می رود. البته صبر کردن مصادیق متعددی دارد که صبر در برابر مشکلات یکی از آن است. دیگر از مصادیق صبر کردن و صبور بودن، صبر در برابر بیماری ها و دردهای جسمانی است. ناراحتی های جسمی از دیگر عواملی است که شادی را از انسان می گیرد.
با صبور بودن در برابر این دردها و بیماری های و توجه به شافی و شفادهنده حقیقی که خداوند است، می توان شادکامی را دوباره به دست آورد، آنچنان که در قرآن کریم از زبان حضرت ابراهیم(ع) می فرماید: فاذا مرضتُ فهو یشفین؛ او خدایی است که وقتی بیمار شوم مرا شفا می دهد. یکی دیگر از مصادیق صبور بودن، صبر در برابر معصیت و گناه است. نافرمانی خداوند از آنجایی که با فطرت انسانی ناسازگاری دارد، سبب می شود انسان با انجام گناه و نافرمانی الهی به عذاب وجدان و ناراحتی درونی مبتلا شود. در برخی از موارد و در برخی از گناهان این عذاب درونی به حدّی می رسد که همه زندگی فرد را مختل می کند و او را از هستی ساقط می نماید، امّا کمترین حدّ آن نیز آن است که شادی و نشاط درونی او را زایل می نماید. البته در حین انجام گناه ممکن است لذت و نشاطی کاذب فرد را در بربگیرد امّا پس از آن، گرفتار رنج و گرفتاری گناه می شود و از آرامش و نشاط درونی تهی می گردد.
برخی راه های دیگر نیز برای شادکامی و شادزیستن در زندگی وجود دارد که به آنها در مقاله بعدی خواهیم پرداخت.
 

فهرست منابع و مآخذ
1- قرآن کریم
2- بیست اصل در تربیت، علی محمد رفیعی محمدی
3- گفتار فلسفی جوان
4- مراحل اخلاق در قرآن- آیت الله جوادی آملی
5- تفریح در اسلام- دکتر شهیدبهشتی
6- 240 اصل خانوادگی در اندیشه شهید مطهری
 
 



تاریخ: یک شنبه 22 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه
اصول اوليه در مورد مشكلات روحي- رواني
  

بيماري رواني ممكن است هر كس را درگير كند.
سن و سال، محدوديت، وضع اقتصادي، نژاد و مذهب يا رنگ پوست آدمي در آن اثر ندارد. به عنوان مثال بايد بدانيد سالانه افزون بر 54ميليون آمريكايي دچار يك يا چند اختلال روحي مي‌شوند.
در سرتاسر سده گذشته، دانش پزشكي از نظر ياري‌رساني به بشر در شناخت، درمان و از ميان بردن علل بسياري از امراض مشتمل بر بيماري‌هاي روحي به پيشرفت‌هاي شگرفي دست يافته است.
در عين حال، هرچند پزشكان همچنان به گشودن برخي رمز و رازهاي مغز سرگرم‌اند، ولي بسياري از كاركردهاي آن، معماگونه باقي ماند، حتي در مراكز پژوهشي معتبر هيچ‌كس از طرز كار عضو يادشده يا علت كاستي‌هاي آن اطلاع چنداني ندارد. به هرحال، پژوهشگران به اين نتيجه رسيده‌اند كه شايد بسياري از بيماري‌هاي رواني، پيامد عدم تعادل شيميايي مغز باشد.
امكان دارد اين نابرابري‌ها ناشي از عوامل ارثي بوده يا بر اثر فشار روحي بي‌اندازه يا سوءمصرف موادمخدر پديد آيد.

گاهي از ياد مي‌بريم كه مغز ما، همچون تمامي اندام‌هاي ديگرمان، در برابر امراض، آسيب‌پذير است.
مبتلايان به بيماري‌هاي روحي غالبا چند گونه رفتار، همانند اندوه و زودآزاري بي‌اندازه و در موارد حادتر ممكن است وهم‌زدگي و گوشه‌گيري كامل را از خود بنمايانند. چنين افرادي به جاي برخورداري از رحم، همدلي و محبوبيت، احتمالا گرفتار دشمني، تبعيض و مشكلات شديدتر مي‌‌شوند.

متاسفانه وسايل ارتباط جمعي، مسوول بسياري از برداشت‌هاي غلطي هستند كه در مورد مبتلايان به امراض رواني برجا مانده است.
به‌ويژه روزنامه‌ها اغلب پيشينه بيماري روحي را در سوابق كساني مورد تاكيد قرار مي‌دهند كه به كنش‌هاي خشونت‌آميز و رفتار ضداجتماعي دست مي‌زنند و بيشتر اوقات برنامه‌هاي تلويزيوني در مورد بزهكاري‌هايي جنجال مي‌آفرينند كه بيماران رواني در انجام آنها نقش بسزايي داشته‌اند!

در بسياري موارد بازيگران فكاهي (كمدي) ناتواني‌هاي اين گروه از بيماران را به تمسخر گرفته و ريشخندشان مي‌كنند.
اما به هرحال وسايل ارتباط گروهي به مدد قدرت آموزشي و نفوذ در افكار عمومي كه دارا هستند، ما را در ريشه‌كني اين حالت اميدوار مي‌كنند.
 

بيماري رواني چيست؟
مرض روحي به ناخوشي‌اي گفته مي‌شود كه در پندار، دريافت و رفتار آدمي آشفتگي پديد آورد. اگر اين برهم خوردن حالت معمول، توان شخص در رويارويي با ضروريات و امور روزمره را به طرز چشمگيري گزند برساند، در اين صورت وي، اعم از زن و مرد، بايد فورا براي مداواي مناسب نزد متخصص بهداشت رواني برود.
مراقبت‌ها و معالجه درست باعث مي‌شود كه بيمار بهبود يابد و فعاليت‌هاي عادي خويش را از سر بگيرد. تصور همگان بر اين است كه امراض رواني از علل زيستي ريشه مي‌گيرند، درست مانند سرطان، مرض قند و بيماري‌هاي قلبي، اما شماري از اختلالات روحي بر اثر محيط و تجربه‌هاي انسان به‌وجود مي‌آيند.

پنج گروه عمده بيماري رواني

اختلال‌هاي اضطرابي
اين دسته از اختلال‌ها، شايع‌ترين امراض رواني را تشكيل مي‌دهند. سه نوع آنها عبارتند از هراس‌ها، اختلال‌هاي وحشت و روان‌رنجوري‌هاي وسواسي فكري – عملي. افراد مبتلا به حالت هراس از شيئي يا وضعيت خاصي، بيمناك يا وحشت‌زده مي‌شوند. اختلال‌هاي هراس، شامل احساس‌هاي شديد و ناگهاني دهشت بدون هيچ دليل ظاهري است و نشانه‌هايش به حمله قلبي شبيه است. آناني كه در بند روان‌رنجوري وسواسي فكري – عملي اسيرند، مي‌كوشند كه با بازگويي واژه‌ها يا گروه‌ها (عبارات) يا پرداختن به رفتارهاي تكراري و هميشگي نظير دست‌شستن پياپي با نگراني خويشتن دست و پنجه نرم كنند. از ساير اختلال‌هاي اضطرابي، اختلال فشار رواني پس‌آسيبي (يا همان سندروم PTSD) و اختلال اضطراب فراگير را مي‌توان نام برد.
 

پريشان‌حالي

اختلال‌هاي خلقي شامل افسردگي و اختلال دوقطبي (يا شيدايي افسردگي) است. احتمال دارد نشانه‌ها دربرگيرنده تغييرات خلق و خوي از قبيل غمگيني يا شور و هيجان فراوان، آشفتگي‌هاي مربوط به خواب و تغذيه و دگرگوني‌هايي در ميزان فعاليت و نيرو باشند. در اين گونه اختلال‌ها، ممكن است خودكشي هم خطري به شمار آيد.

روان‌گسيختگي

اين فرم اختلال شديدي است كه در شيوه پندار، احساس و اعمال بشر اثر مي‌گذارد. گمان مي‌رود كه روان‌گسيختگي به واسطه عدم تعادل موادشيميايي در مغز صورت پذيرد و چند علامت همانند توهم، هذيان، عزلت‌گزيني، گفتارگسسته و استدلال ضعيف را از خود نشان مي‌دهد.
زوال عقل (عقل فرسودگي)
اين دسته از نابساماني‌ها را امراضي چون زوال عقل پيري (آلزايمر) تشكيل مي‌دهد كه به فقدان كاركردهاي ذهني از آن جمله ضعف حافظه و كاهش مهارت‌هاي عقلي و بدني مي‌انجامد.

اختلالات غذايي

بي‌اشتهايي عصبي و پراشتهايي رواني (جوع) از امراض خطرناك و بالقوه مرگبار، شمرده مي‌شوند. كساني كه به اختلال‌هايي از اين دست گرفتارند، از حيث غذاخوردن دلمشغول بوده و بيم از چاق‌شدن يا لاغرشدن نامعقول است. بي‌اشتهايي عصبي، گرسنگي‌كشيدن است و حال آنكه پراشتهايي رواني شامل پرخوري و پاكسازي مزاج (از طريق استفراغ عمدي يا سوءمصرف ملين‌ها) است. امكان دارد اين حالت از ورزش زياد هم پديد آيد.

برداشت‌هاي نادرست متداول درباره امراض رواني

1- افسانه: «بچه‌ها و جوانان دچار مشكلات بهداشت رواني نمي‌شوند.»
حقيقت: تخمين زده شده است كه افزون بر شش ميليون جوان در آمريكا از اختلال بهداشت رواني رنجورند كه قدرت عمل آنان را در خانه، مدرسه يا در اجتماع شديدا مختل مي‌كند.
2- افسانه: «نيازمندان به مراقبت‌هاي رواني را بايد در آسايشگاه رواني نگه ‌داشت.
حقيقت: امروزه به بركت پشتيباني‌ها، برنامه‌ها يا داروهاي مختلف، افراد مبتلا به اين مشكلات در اجتماع زندگي پرباري دارند.
3- افسانه: «بيماران رواني خطرناكند.»
حقيقت: جمع كثيري از افراد دچار مشكل خشن نيستند. در مواردي كه خشونت رخ مي‌دهد، نوعا رخداد ناشي از همان دلايلي است كه به عموم مردم مربوط مي‌شود مانند در معرض خطر قرار گرفتن يا مصرف افراط‌آميز موادمخدر.
4- افسانه: «اشخاص مبتلا به امراض رواني قادرند مشاغل پيش‌پا افتاده را برعهده بگيرند، ولي در خور شغل‌هاي واقعا مهم يا پرمسووليت نيستند.»
حقيقت: بيماران مبتلا به اين مشكلات چون افراد ديگر، با توجه به توانايي‌ها، تجربه‌ها و انگيزه خودشان استعداد دارند كه در هر سطحي كار كنند.
بسياري از افراد در اين‌باره، نظرات اشتباه و زيانباري دارند. ممكن است حقايق و اطلاعات به تغيير انديشه‌ها و كنش‌هايشان ياري كند.

يادآوري:

كساني كه با بيماري رواني درگيرند، دوستان و افراد خانواده‌شان همگي با چالش‌هايي روبه‌رو هستند.
به كسب حقايق نايل شويد.

همه را اميدوار كرده و به آنان احترام بگذاريد.
 
 
منبع: National Mental Health Association




تاریخ: یک شنبه 22 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه
امکان تشرف به محضر امام مهدی (عج) در زمان غیبت (1)

بحث امکان تشرّف در زمان غیبت را با حدیثی از امام صادق (علیه السلام) آغاز می کنیم:
«قال ابو عبدالله (علیه السلام): للقائم غیبتان: إحداهما قصیرة و الاُخری طویلة، الغیبة الاُولی لا یعلم بمکانه فیها إلّا خاصّة شیعته، و الاُخری لا یعلم بمکانه فیها إلّا خاصّة موالیه». (1)
«امام صادق (علیه السلام) فرمود: برای قائم (علیه السلام) دو گونه غیبت وجود دارد: یکی از آن دو کوتاه و دیگری طولانی می باشد.
ویژگی غیبت اول آن است که مکان آن حضرت را جز خواص شیعیان کسی نمی داند. ویژگی غیبت دوم آن است که مکان آن حضرت را جز خواص موالی و دوستان وی کسی نمی داند».
از این روایت نکاتی استفاده می شود که شایان ذکر و متناسب با موضوع بحث است. البته قبل از نکات، لازم است بگوییم:
اولاً: این روایت از نظر سند صحیح است و تمام راویان آن از افراد موثّق هستند (2)
ثانیاً: روایات به این مضمون متعددّ است که به خاطر رعایت اختصار به ذکر یکی از آن ها اکتفا کردیم.
اینک به طور اختصار نکات را بیان می نماییم:

نکته اوّل:

از جمله ی «للقائم غیبتان إحداهما قصیرة» استفاده می شود که حضرت قائم (علیه السلام) دارای دو گونه غیبت است؛ یکی از آن دو کوتاه و دیگری طولانی است که جمله ی «الاُخری طویلة» اشاره به آن است.

غیبت صغری

با توجه به روایاتی که ولادت حضرت مهدی (علیه السلام) را مانند ولادت موسی (علیه السلام) در خفا دانسته، می توان گفت که آغاز غیبت صغری همزمان با ولادت آن حضرت در نیمه شعبان سال 255 ه.ق بوده است. این غیبت کوتاه مدّت، در نیمه شعبان سال 329 ه.ق با وفات علی بن محمّد سمری رحمة الله - نایب چهارم حضرت - پایان پذیرفت.
البته بعضی از علما و دانشمندان شیعه آغاز غیبت صغری را همزمان با شهادت امام حسن عسگری (علیه السلام) به سال 260 ه.ق دانسته اند.
بنابراین، غیبت اوّل را اگر همزمان با تولّد حضرت دانستیم، مدّت آن 74 سال و اگر آغاز آن را از زمان شهادت امام حسن عسگری (علیه السلام) بدانیم، مدت آن 69 سال خواهد بود. این مقدار نسبت به غیبت دوم حضرت که هنوز ادامه دارد، بسیار کوتاه است.

نکته دوّم:

از جمله ی «الغیبة الاُولی لا یعلم بمکانه فیها إلّا خاصّة شیعته» استفاده می شود که غیبت صغری نه تنها از جهت زمان محدود بود، بلکه از نظر شعاع و گستردگی نیز محدودیت داشته است. زیرا به دلیل این روایت، در غیبت صغری فقط شیعیان خاص مانند نُوّاب خاص و بعضی از وکلای آن حضرت، مکان و محل ایشان را می دانستند و با وی در ارتباط بودند.
همچنین افرادی در زمان حیات و زندگانی امام حسن عسگری (علیه السلام) که آغاز غیبت صغری بود، به محضر حضرت می رسیدند، مانند نُوّاب خاص، و احیاناً افراد دیگری بعد از امام حسن عسگری (علیه السلام) نیز با حضرت در ارتباط بودند و گاهی به فیض درک حضورش نایل می شدند که این موضوع با مراجعه به تاریخ غیبت صغری روشن می شود.
البته تشرّف به حضور امام زمان (علیه السلام) در زمان حیات و زندگی امام حسن عسگری (علیه السلام) بیشتر بود. زیرا آن حضرت عنایت داشتند که با تدبیرهای ویژه ای - که مزاحمتی از طرف حکومت برای ایشان فراهم نشود - فرزند عزیزشان را به خواصّ اصحاب و شیعیان خود نشان دهند و بر امامت وی بعد از خود تأکید نمایند، تا در آینده شیعیان نسبت به شناخت امام در حیرت و سرگردانی نمانند.
لذا امام حسن عسگری (علیه السلام) به هنگام لزوم، در مواردی، به افراد متعدّدی حضرت مهدی (علیه السلام) را نشان می دادند و بر امامت وی تأکید می کردند. زیرا حضرت می دانستند که اگر ولادت آن حضرت به طور کلی در خفا بماند، موجب حیرت و سرگردانی شیعیان خواهد شد.
از سوی دیگر شیعیان نیز در شرایطی بودند که با مشاهده ی آثار و علایم وقوع غیبت در آینده ی نزدیک، نسبت به شناسایی امام دوازدهم (علیه السلام) حساس شده بودند و پیوسته از امام عسگری (علیه السلام) در مورد وی پرسش می کردند. این امر نیز سبب می شد که حضرت، بیشتر در شناساندن فرزندشان به عنوان آخرین وصیّ و جانشین معصوم پیامبر اهتمام بورزد در این مورد شواهد تاریخی فراوان وجود دارد که نمونه ای از آن را ذکر می کنیم:
مرحوم صدوق با سند صحیح از احمد بن اسحاق نقل می کند که گفت: «خدمت حضرت امام حسن عسگری (علیه السلام) شرفیاب شدم و خواستم درباره امام بعد از وی پرسش کنم. آن حضرت قبل از آن که من سوال کنم فرمود:
«احمد بن اسحاق! خداوند از هنگام خلقت آدم تا کنون زمین را از حجّت خالی نگذاشته و تا قیامت نیز زمین را از کسی که به وسیله ی او بلاها را از اهل زمین دفع کند و باران رحمتش را فرو فرستد و برکات زمین را برویاند، خالی نخواهد گذاشت.
عرض کردم: یابن رسول الله! امام و خلیفه بعد از شما کیست؟
حضرت از جای برخاستند و با سرعت وارد اطاق شدند. وقتی بیرون آمدند، کودک سه ساله ای مانند ماه شب چهارده ، بر دوش وی بود. آن گاه فرمود: ای احمدبن اسحاق! اگر تو نزد خدا و حجت های وی گرامی نبودی، فرزندم را به تو نشان نمی دادم. او همنام و هم کنیه ی رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلّم) است و همان کسی است که زمین را از قسط و عدالت پر کند، همان طوری که از جور و ستم پر شده باشد. ای احمد بن اسحاق! مثل او در اُمّت اسلام، مثل حضرت خضر (علیه السلام) و ذی القرنین است. به خدا سوگند او را غیبتی است که در آن، کسی
بر اعتقاد به امامت او نخواهد ماند. مگر فردی که خدا او را ثابت نگه دارد و او را به دعا نمودن برای تعجیل ظهور امام عصر (علیه السلام) توفیق دهد.
عرض کردم: ای آقای من! آیا معجزه و علامتی هست که قلب من به واسطه ی آن مطمئن گردد؟.
فنطق الغلام (علیه السلام) بلسان عربیّ فصیح فقال: أنا بقیّة الله فی أرضه و المنتقم من أعدائه، و لا تطلب أثراً بعد عین یا أحمد بن اسحاق؛ در این هنگام آن فرزند خردسال به زبان عربی فصیح فرمود: « من ذخیره ی خدا در روی زمین و انتقام گیرنده از دشمنان او هستم. ای احمد بن اسحاق! بعد از آن که خودم را مشاهده کردی، دیگر دنبال علامت و نشانه ی من مگرد».
احمدبن اسحاق گوید: خوشحال و مسرور، از حضور حضرت امام حسن عسگری و حضرت مهدی (علیه السلام) بیرون رفتم.
روز بعد به حضور حضرت برگشتم و عرض کردم: یابن رسول الله! به سبب احسانی که دیروز به من کردید (و امام بعد از خودتان را به من نشان دادید) سرورم فراوان شد؛ لکن بفرمایید که چه سنّتی از خضر و ذی القرنین در آن حضرت است؟
حضرت فرمودند: طولانی شدن غیبت او، ای احمد!
عرض کردم: آیا غیبت او به درازا می کشد؟
حضرت فرمود: آری به خدا سوگند! تا جایی که بسیاری از معتقدان به امامت او به واسطه ی طولانی شدن غیبتش از اعتقادشان برگردند، و ثابت نماند مگر کسی که خدا از او عهد و پیمان گرفته و ایمان به او را در قلبش جا داده و او را مؤیّد فرموده باشد.
آن گاه امام عسگری (علیه السلام) فرمودند:
یا احمد بن إسحاق، هذا أمر من أمر الله و سرّ من سرّ الله و غیب من غیب الله، فخذ ما آتیتک و اکتمه و کن من الشاکرین، تکن معنا غداً فی علّیین، ای احمد بن اسحاق! غیبت امری است الهی و سرّی است از اسرار خدا و رازی است از رازهای خدا. آنچه به تو گفتم، بگیر و آن را پوشیده دار و از سپاسگزاران باش، تا فردای قیامت در درجات عالی با ما باشی».(3)
با توجّه به این روایت، روشن گردید که در ایّام پر برکت زندگانی امام عسکری (علیه السلام) عدّه ای از خواص شیعه شرفیاب حضور حضرت بقیة الله (علیه السلام) شده و امام خویش و حجت خدا بعد از امام عسگری (علیه السلام) را شناخته بودند.

نکته سوم:

از جمله ی «والاُخری لا یعلم بمکانه فیها إلّا خاصّة موالیه» استفاده می شود که در دوران غیبت طولانی حضرت مهدی (علیه السلام) نیز موالیان و خدمت کارانی برای حضرت وجود دارند که جا و مکان وی را می دانند. با توجّه به این نکته که از فرمایش امام صادق (علیه السلام) استفاده کردیم، بحث امکان تشرّف به حضور امام زمان (علیه السلام) در غیبت کبری را ادامه می دهیم. در دعای شریف ندبه می خوانیم:
«هل إلیک یابن أحمد سبیل قتلقی؟» (4)
«آیا راهی به سویت ای فرزند احمد هست تا ملاقات شوی؟
سوالی که با خواندن این جمله، در ذهن مشتاقان حضرت مهدی (علیه السلام) خطور می کند این است که: آیا در عصر غیبت کبری راهی برای شرفیابی به حضور امام زمان (علیه السلام) هست؟
در جواب پرسش فوق به طور اجمال می توان گفت: آری! در زمان غیبت کبری امکان تشرف به حضور امام زمان (علیه السلام) هست. زیرا افراد زیادی در طول غیبت کبری به سعادت دیدار حضرت بقیة الله الأعظم (علیه السلام) دست یافته اند. (5) امّا برای این که پرسش فوق را به صورت مفصّل جواب دهیم، لازم است موضوع سؤال را از دو جهت بحث نماییم:
1. از جهت امکان عقلی.
2. از جهت دلیل نقلی.

امکان تشرف به حضور امام زمان (علیه السلام) از نظر عقل

اگر از دیدگاه عقل به این مسئله بنگریم، هیچ گونه مانعی در این باره وجود ندارد و عقل آن را ممکن می داند. زیرا تحقق آن نه امری محال است و نه مستلزم امر محال می باشد. بنابراین، همانگونه که خداوند به پیامبر می فرماید:«قُل إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثلُکُم (6)؛ به مردم بگو، من نیز مانند شما انسانم». امام عصر (علیه السلام) نیز همچون پیامبر هستند و گرچه از انظار عموم غایب می باشند، ولی عقل، دیدن و مشاهده ی آن حضرت را ممکن می داند.
علاوه بر این، - طبق شواهد متقن تاریخی، افراد بسیاری در دوره ی غیبت کبری به حضور حضرتش رسیده اند که این دلیل قاطعی بر امکان
تشرّف است. زیرا بهترین دلیل بر امکان چیزی، وقوع آن است.
در این جهتِ از بحث به همین مقدار بسنده می کنیم . زیرا هدف اساسی ما این است که این موضوع را از نظر روایات و براهین نقلی بررسی کنیم.

امکان تشرّف به حضور امام زمان (علیه السلام) از نظر نقل

روایات ائمه اطهار علیهم السلام در مورد زندگانی حضرت مهدی (علیه السلام) در عصر غیبت، از نظر دلالت به طور کلی به سه دسته تقسیم می شود:

دسته ی اول:

روایاتی است که از آن ها استفاده می شود که امام زمان (علیه السلام) به طور طبیعی و معمولی، امّا به صورت ناشناس و با «خفای عنوان» در میان مردم و اجتماع می باشند و مردم را می بینند و می شناسند و مردم نیز حضرت را مشاهده می کنند، لکن آن حضرت را نمی شناسند.
اینک نمونه هایی از آن روایات را متذکّر می شویم:
1- سَدیر می گوید: « از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: «به تحقیق در صاحب این امر شباهتی از یوسف خواهد بود».
عرض کردم: گویا شما از غیبت وی سخن می گویید؟
حضرت فرمود:
چرا این مردم خوک صفت، موضوع غیبت را انکار می کنند. - مگر نمی دانند که - برادران یوسف که عاقل و با خرد و فرزندان پیامبران بودند، هنگام ورود بر وی با او به گفتگو و داد و ستد پرداختند، امّا او را نشناختند تا این که خود را به آنان معرفی فرمود. آن گاه یوسف را شناختند. پس چرا این اُمت حیران، انکار می کنند که خداوند در پاره ای از اوقات، حجتش را از آنان مستور بدارد؟»
...فما تنکر هذه الأمّة أن یکون الله یفعل بحجّتّه ما فعل بیوسف و أن یکون صاحبکم المظلوم، المجحود حقّه، صاحب هذا الامر یتردّد بینهم، و یمشی فی أسواقهم، و یطأ فرشهم و لا یعرفونه حتّی یأذن الله له أن یعرفّهم نفسه کما اذن لیوسف حین قال له إخوته: «أءِنَّکَ لأَنتَ یُوسُفَ قَالَ أَنَا یُوسُفُ» (7) پس چرا این امت انکار می کند که خداوند با حجت خویش همان کند که با یوسف کرد؟ یعنی صاحب شما که مظلوم است و حقش را انکار می کنند، در بین امت رفت و آمد کند و در بازارشان راه رود و بر فرش هایشان قدم نهد. ولی او را نشناسند تا خدا به وی اجازه دهد که خود را به آنان معرّفی کند همچنان که به یوسف اجازه داد در آن هنگام که برادرانش به وی گفتند: آیا تو یوسفی؟! فرمود بلی، من یوسف هستم». (8)
2- در حدیثی امام صادق (علیه السلام) شباهت آن حضرت را با یوسف پیامبر چنین بیان می فرماید:
«و أمّا سنّة من یوسف فالستر یجعل الله بینه و بین الخلق حجاباً یرونه و لا یعرفونه». (9)
«اما سنّتی که از یوسف (علیه السلام) در صاحب این امر می باشد این است که خداوند بین او سایر خلق، حجابی قرار می دهد که او را می بینند، ولی نمی شناسند».
3- جناب محمّد بن عثمان - نایب خاصّ حضرت در غیبت صغری - که از دیگران به حال امام (علیه السلام) آگاه تر است، می فرماید:
«والله إنّ صاحب هذا الأمر لیحضر الموسم کلّ سنة فیری الناس و یعرفهم ویرونه و لا یعرفونه». (10)
«سوگند به خدا! همانا صاحب این امر همه ساله در موسم حج حاضر می شود و مردم را مشاهده می کند و مردم نیز او را می بینند، امّا نمی شناسند».
از این دسته روایات که از نظر تعداد قابل ملاحظه است، نکاتی استفاده می شود:

نکته ی اول: امکان مشاهده ی حضرت مهدی (علیه السلام)

این روایات بیانگر امکان مشاهده ی حضرت مهدی (علیه السلام) در غیبت کبری است. زیرا در آن ها تصریح شده است: «همان طور که امام (علیه السلام) مردم را مشاهده می کند، مردم نیز آن حضرت را می بینند، امّا نمی شناسند».

نکته ی دوم: چگونگی ارتباط با امام زمان (علیه السلام) در غیبت کبری

از این دسته روایات استفاده می شود که امام صادق (علیه السلام) مدّت ها قبل از تولد حضرت مهدی (علیه السلام) با بهره گیری از قصّه حضرت یوسف، مسئله امکان تشرّف و ارتباط با آن حضرت را در عصر غیبت کبری، ممکن دانسته و کیفیّت و چگونگی آن را نیز بیان فرموده اند؛ آن جا که حضرت در
بیان سنّتی از یوسف در حضرت مهدی (علیه السلام)، فرمود: «خداوند بین او و خلق حجابی قرار می دهد که در عین حالی که وی را مشاهده می کنند، نمی شناسند».
از جمله ای که در چند حدیث آمده است، استفاده می شود که همان طور که برادران یوسف (علیه السلام) در هنگام مواجه شدن با وی، او را نشناختند و به عنوان عزیز و پادشاه مصر او را صدا زدند و از حضرتش تقاضای کمک بیشتر کردند، حضرت مهدی (علیه السلام) نیز چنین حالتی دارند که در عصر غیبت کبری، امکان دارد افرادی با حضرت برخورد و مراوده داشته باشند و با وی گفتگو نمایند، امّا او را نشناسند؛ همانند یوسف (علیه السلام) که حتّی برادران وی بعد از آن همه برخوردهای متعدد که همراه گفتگو و داد و ستد های تجاری بود، یوسف (علیه السلام) را نشناختند، تا این که یوسف (علیه السلام) که به خوبی برادران را می شناخت، خطاب به آنان فرمود: «آیا دانستید که شما از روی جهالت با یوسف و برادرش چه کردید؟!»
در این هنگام برادران یوسف متوجه شدند و گفتند: «آیا تو یوسفی؟!»
فرمود: «من یوسفم و این هم برادرم». (11)
نتیجه این که، اگر چه تشرّف به حضور امام زمان (علیه السلام) در عصر غیبت کبری، امری است ممکن، لکن باید دانست غالب کسانی که به این سعادت بزرگ دست یافته اند، در آن هنگام، حضرت را نشناخته اند، بلکه بعد از ملاقات با حضرت، طبق نشانه ها و شواهد، فهمیده اند که مورد عنایت خداوند قرار گرفته اند و لحظاتی را در حضور ولیّ خدا گذرانده اند.
شاهد بر این موضوع، حکایات و قضایای فراوانی است که توسط افراد موثّق و مورد اعتماد نقل گردیده است و به هیچ وجه قابل خدشه نیست.
البته دانستن این مطلب نیز لازم است که در مواردی هم ممکن است بعضی از افراد در هنگام تشرف، التفات به آن داشته باشند؛ لکن این موارد بستگی به اجازه ی خداوند دارد که حضرت کسی را مورد عنایت خاصّ خودشان قرار دهند، امّا در عین حال که الطاف و عنایات حضرت مهدی (علیه السلام) به شیعیان و ارادتمندانش فراوان است، لکن به جهت مصالح مهم تری که در کار است، در چنین مواردی که انسان هنگام برخورد و ملاقات با حضرت، ایشان را بشناسد اندک است.

نکته ی سوم: امام زمان (علیه السلام) در دوران غیبت با مردم هستند

این روایات ما را متوجّه این امر می کند که بودن آن حضرت در بین مردم، تاثیر عمق اخلاقی و معنوی در روحیّه ی افراد متدیّن و مؤمن می گذارد. زیرا وقتی توجّه داشته باشیم که حجّت و ولیّ خدا براساس مصالح و حکمت هایی که بر ما پوشیده است از انظار غایب می باشد لکن غیبت آن حضرت به گونه ای نیست که به کلّی از ما بیگانه و دور باشند، بیشتر به فکر خود سازی و اصلاح نفس خواهیم بود چنانکه در دعای شریف ندبه می خوانیم:
«بنفسی أنت من مفیّب لم یخل منّا، بنفسی أنت من نازح ما نزح عنّا؛ جانم به فدای غایبی که از میان ما بیرون نیست! جانم به فدای دور از وطنی که از ما بر کنار نیست!»
این عبارت به خوبی دلالت دارد که امام زمان (علیه السلام) در بین مردم حضور دارند؛ نه این که از میان مردم، خارج و دور باشند. بدیهی است اعتقاد به
ظهور ولیّ عصر (علیه السلام) با این باور که وی در زمان غیبت نیز در میان مردم است و از ما کنار نیست تأثیرات مثبت و سازنده ای دارد که به برخی از آن ها اشاره خواهد شد.

آثار سازنده ی انتظار

از آثار مثبت و سازنده ی باور دینیِ انتظار در مورد ولی و حجّت خدا این است که این اعتقاد - که ریشه در اعماق فرهنگ اصیل اسلامی دارد و از «قرآن و سنّت» گرفته شده است - سبب اتّحاد و قوّت قلب و تصمیم گیری و احتمام شدید افراد نسبت به انجام تکالیف و وظایف شرعی می شود و از سوی دیگر موجب خلوص نیّت و تهذیب نفس و رشد اخلاقی در فرد و اجتماع می گردد. چنین اعتقادی با این نظریه که «غیبت، باعث تفرقه و ضعف و سستی در مردم می شود» (12) مغایرت اساسی دارد. زیرا این اعتقاد و باور دینی بهترین وسیله ی انذار نسبت به کارهای منفی و خلاف اخلاق است و مردم را از ارتکاب معاصی و گناهان باز می دارد. از سوی دیگر، اعتقاد به ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) بهترین عامل تشویق و ترغیب به کارهای خیر و اعمال صالح است.
به همین جهت است که در روایات منقول از پیامبر اکرم و ائمه ی اطهار علیهم السلام، انتظار از برترین اعمال شمرده شده است چنانکه پیامبر اکرم می فرماید:
«أفضل أعمال اُمتّی انتظار الفرج من الله عزوجلّ». (13)
«بهترین اعمال امّت من، انتظار فرج از سوی خداوند عزّوجلّ است».
بدون شک، انتظار فرج هنگامی از برترین عمل های امّت خواهد بود که شخص منتظر سعی می کند تمام اعمال و کردار خود را براساس موازین اسلام و بدون سهل انگاری انجام دهد.
این جا است که باید گفت: کسانی که اسلام را طبق سفارش پیامبر از اهل بیت آن حضرت گرفته اند، هیچ مشکل فکری و عقیدتی نسبت به اعتقادات اسلامی ندارند. زیرا ائمه ی اطهار علیهم السلام در طول دویست و پنجاه سال بعد از پیامبر، تمام مسایل اسلامی را با بهترین شیوه بیان فرموده اند و چیزی را ناگفته نگذاشته اند؛ امّا کسانی که دنبال بیگانگان رفته و بر کشتی نجات نشسته اند، هیچ وقت نخواهند توانست طعم شیرین معارف اسلام و قرآن را بچشند. زیرا از پیامبر اکرم نقل شده است که فرمودند:
«مثل أهل بیتی کمثل سفینة نوح کم توسّل بهم نجی و من تخلّف عنهم هلک». (14)
«مثل اهل بیت من، مثل کشتی نوح است؛ هر که متوسّل به آن شد، نجات یافت و هر که از آن تخلف ورزید، هلاک گردید».
آری! اگر طنطاوی و ابن خلدون و امثال آن ها، موضوع انتظار ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) را از دیدگاه مبارک امام صادق (علیه السلام) می نگریستند، هیچ وقت مرتکب اشتباهاتی که آنان را بدنام ساخته است، نمی شدند و انتظار را عامل رکود نمی دانستند؛ بلکه منتظران را افرادی پر تلاش و فعال می دانستند همانگونه که امام صادق (علیه السلام) می فرمایند:
«المنتظر للثّانی عشر کالشاهر سیفه بین یدی رسول الله صلی الله و علیه و آله وسلّم یذبّ عنه». (15)
«منتظر امام دوازدهم - حضرت مهدی (علیه السلام) - مانند کسی است که در رکاب پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلّم شمشیر کشیده، از آن حضرت دفاع می کند».
از مفهوم این حدیث و احادیث دیگر به این مضمون، روشن می شود که اعتقاد به ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) نه تنها ایجاد ضعف در افراد نمی کند، بلکه موجب تحرّک و آمادگی زیاد در آن ها می شود. زیرا کسی که بخواهد در حضور شخصیّتی مانند پیامبر گرامی، از اسلام و ارزش های والای آن دفاع کند و در راه خدا شمشیر بزند، باید آمادگی کافی داشته باشد.
در روایت دیگری امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید:
«المنتظر لأمرنا کالمتشحّط بدمه فی سبیل الله». (16)
«کسی که منتظر امر ما (قیام حضرت مهدی (علیه السلام)) باشد، مانند کسی است که در راه خدا در خون خویش بغلطد».
از این حدیث نیز به خوبی استفاده می شود که منتظرین واقعی امام زمان (علیه السلام) لحظه ای از تحرّک و تکاپو در پیشبرد اهداف دین، باز نمی ایستند، بلکه همیشه سعی و کوشش می کنند که خود را براساس اسلام اصیل و مکتب اهل بیت علیهم السلام آن چنان پرورش دهند که صلاحیّت و شایستگی درک حضور حضرت را در زمان ظهور وی داشته باشند تا از
مصادیق آیه ی کریمه زیر باشند:
(وَ لَقَد کَتَبنا فِی الزَّبُورِ مِن بَعدِ الذِّکرِ أَنَّ الأَرضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصَّالِحُونَ (17)
«ما در زبور بعد از ذکر (تورات) نوشتیم که بندگان شایسته ام وارث (حکومت) زمین خواهند گردید».
این جا است که باید گفت: اعتقاد به ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) آن چنان که در روایات اهل بیت علیهم السلام بیان گردیده است، رمز عدالت خواهی و وحدت کلمه در میان همه ی مردمان جهان در حکومت الهی آن بزرگوار است چنانکه امام صادق (علیه السلام) در پاسخ به سؤال عمّار ساباطی فرمود.
عمار از آن حضرت سؤال کرد یابن رسول الله! در این صورت که عبادت در زمان دولت های باطل با ترس، برتر از عبادت در زمان ظهور دولت حق است، چرا ما آرزو کنیم که از اصحاب قائم (علیه السلام) در ظهور حقّ باشیم؟
حضرت صادق در جواب فرمود:
«سبحان الله! آیا دوست ندارید که خداوند - به واسطه ی آن حضرت - دین حقّ و عدالت را در تمام بلاد دنیا آشکار گرداند و حال همه ی مردم بهبود یابد؟!
و یجمع الله الکلمة و یؤلّف بین قلوب مختلفة و لا یعصی الله عزّوجلّ فی أرضه و یقام حدود الله فی خلقه، و یردّ الله الحقّ إلی أهله فیظهروه حتّی لایستخفی بشیء من الحق مخافة أحدٍ من الخلق. (18)
و خداوند - به واسطه ی حضرت مهدی (علیه السلام) - همه ی مردم را زیر پرچم توحید و کلمه ی «لا اله الا الله» جمع کند و بین قلب های پراکنده و مختلف، دوستی و اتحاد ایجاد کند و گناه را از روی زمین بردارد و حدود و احکام خدا در میان خلق خدا اجرا گردد و حق به صاحبانش رسد تا آن را ظاهر کنند و چیزی از حق را به جهت ترس از مردم مخفی نکنند».
به جرأت می توان گفت که ایمان و اعتقاد به ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) - تنها منجی عالم بشریت- با توجه به شناختی که روایات اهل بیت و ائمه ی اطهار علیهم السلام به ما می دهد، نه تنها موجب تفرقه و ضعف و سستی در مسلمانان نمی شود؛ بلکه رمز اتحاد و قدرت و شوکت مسلمانان در آن نهفته است. زیرا اعتقاد به آن، یعنی اعتقاد به حاکمیّت تمام ارزش های اسلامی در سطح دنیا و آرزوی غلبه ی دین حق بر تمام ادیان باطل؛ اعتقاد به ظهور حضرت مهدی (علیه السلام)، یعنی اعتقاد به تحقق وعده های الهی در پیروزی کامل اسلام بر تمام ادیان عالم همانطور که خداوند متعال می فرماید:
(هَوَ الَّذِی أَرسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدی وَ دینِ الحَقِّ لِیُظهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَلَو کَرِهَ المُشرِکُونَ) (19)
خدا کسی است که رسولش را با هدایت و دین حق فرستاد تا آن را بر تمام ادیان غلبه و پیروزی بخشد، هر چند مشرکان کراهت داشته باشند.
اینک از تمام کسانی که می خواهند با مسئله غیبت و ظهور و اهداف الهی آخرین ذخیره ی خدا، حضرت بقیة الله (علیه السلام) آشنا شوند، می خواهیم که سعی کنند این معرفت را از طریق قرآن کریم و روایات ائمه اطهار علیهم السلام - که معدن علوم پیامبر اسلام و تمامی انبیای الهی هستند - فرا گیرند تا به حقیقت دست یابند و طعم شیرین ایمان را بچشند.

نتیجه

از آنچه گفته شد چنین نتیجه می گیریم که اعتقاد به ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) و مسئله ی انتظار، در صورتی باعث رکود است که مفهوم آن تحریف شود همان طوری که بعضی از مخالفان و دشمنان اسلام آن را تحریف کرده و می کنند؛ امّا اگر این اعتقاد و باور دینی - که از مهم ترین مسایل اسلامی به شمار می رود - به مفهوم واقعی آن به جامعه ی اسلامی و بشریّت تفهیم شود، بزرگ ترین عامل تربیت و خود سازی و تحرک و امید به آینده ی نورانی و روشن خواهد بود و از مدارک معتبری که این موضوع را تأیید می کند، روایتی است که درذیل آیه ی کریمه ی زیر ذکر شده است:
(وَعَدَ اللهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُم وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَستَخلِفَنّهُم) (20)
«خدا به کسانی از شما که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند، وعده داده است که حتماً آنان را در این سرزمین جانشین [خود] قرار دهد؛ همان گونه که کسانی را که پیش از آنان بودند جانشین [خود] قرار داد، و آن دینی را که بر ایشان پسندیده است به
سودشان مستقر کند، و بیمشان را به ایمنی مبدل گرداند، [تا] مرا عبادت کنند و چیزی را با من شریک نگردانند، و هر سک پس از آن به کفر گراید؛ آنانند که نا فرمانند».
از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم و ائمه اطهار علیهم السلام نقل شده است که فرموده اند: «این آیه درباره ی امام مهدی (علیه السلام) و اصحاب آن حضرت نازل شده است». (21)
لذا تمام کسانی که منتظر چنین برنامه ی اصلاح گرانه به دست توانمند ایمان به خدا و رسول و انجام فرامین و دستورات اسلامی باشند.
حال باید به بد اندیشان گفت که این اعتقاد و باور دینی چگونه موجب سستی و تفرقه در میان مسلمانان می شود؟ و باید گفت که آنچه موجب تفرقه و سستی در بین مسلمانان می گردد، برداشت غلط و مغرضانه ای است که از سوی بی خبران از حقایق اسلام اظهار می گردد.

اینک بحث امکان تشرف به حضور آن حضرت را پی می گیریم:

دسته دوم:

از روایاتی که دلالت بر امکان ارتباط با امام زمان (علیه السلام) در غیبت کبری می کند، روایاتی است که دلالت دارد بر این که در غیبت دوم و طولانی حضرت نیز کسانی هستند که علاوه بر ارتباط با آن حضرت، جا و مکان وی را نیز می دانند که دو نمونه از آن را ذکر می کنیم:
1- عن إسحاق بن عمّار قال: قال ابوعبدالله (علیه السلام): « للقائم غیبتان: احدهما قصیرة و الاُخری طویلة، الغیبة الاُولی لا
یعلم بمکانه فیها إلّا خاصّة شیعته و الاُخری لا یعلم بمکانه فیها إلّا خاصّة موالیه». (22)
«اسحاق بن عمار از امام صادق (علیه السلام) نقل می کند که حضرتش فرمود: برای قائم (علیه السلام) دو غیبت است که یکی کوتاه و دیگری طولانی است. در غیبت اول جا و مکان آن حضرت را جز خواص شیعیان وی کسی نمی داند و در غیبت دوم، جز موالیان خاص آن جناب کسی از جا و مکان او اطلاعی ندارد».
گرچه این روایت را در بحث های گذشته آوردیم، ولی به خاطر استفاده ی نکات دیگر، آن را ذکر نمودیم.
از قسمت آخر روایت به خوبی استفاده می شود که در غیبت دوم نیز ارتباط با آن حضرت در شعاع و گستره ای کمتر از غیبت صغری وجود دارد و به طور کلی ارتباط قطع نیست و برای آن حضرت، خدمت کاران خاص و ویژه ای وجود دارد که از جا و مکان وی آگاه هستند.
تذکر این نکته لازم است که این روایت، از نظر سند نیز صحیح است و تمام راویان آن از افراد برجسته ی شیعه می باشند. (23)
2- مفضّل از امام صادق (علیه السلام) نقل می کند که حضرت فرمود:
«إنّ لصاحب هذا الأمر غیبتین، إحداهما تطول حتّی یقول بعضهم: مات، و بعضهم یقول: قتل، و بعضهم یقول: ذهب، فلا یبقی علی أمره من أصحابه إلّا نفر یسیر، لا یطلّع علی
موضعه أحد من ولیّ و لا غیره إلّا مولی الّذی یلی أمره (24)؛ برای صاحب این امر، دو غیبت است که یکی از آن دو به قدری طولانی می شود که بعضی می گویند: او وفات کرده است، و بعضی می گویند: کشته شده است، و بعضی می گویند: رفته است؛ به طوری که کسی از اصحاب او بر اعتقاد به امامت وی باقی نماند، مگر افراد اندکی، و از مکان او کسی از دوست و غیر دوست آگاه نیست، جز موالی و خدمتکار آن حضرت».
از این روایت هم استفاده می شود که اگرچه بر اثر طولانی شدن غیبت دوم حضرت، بسیاری از معتقدین به امامت وی - جز عده ی کمی - دست از عقاید حقّه ی خودشان بر می دارند و کسی هم از مکان آن حضرت مطلع نمی شود، لکن از آخر حدیث استفاده می گردد که باز هم موالیان و خدمت کاران برای حضرت وجود دارد که علاوه بر ارتباط با آن جناب، مکان وی را نیز می دانند.
صاحب غیبت نعمانی رحمة الله بعد از نقل این حدیث می فرماید:
«ولو لم سکن یروی فی الغیبة إلّا هذا الحدیث، لکان فیه کفایة لمن تأمّله؛ اگر در موضوع غیبت تنها همین روایت بود، برای کسانی که در معنی و مفهوم آن تأمّل می کنند، کافی بود».
نتیجه ای که از این روایات به دست می آید، این است که در غیبت کبری به طور کلی ارتباط آن حضرت با شیعیان قطع نیست و افرادی هستند که از برکت و فیض حضور حضرت برخوردارند، اگرچه
تعدادشان اندک است.
بنابراین، با توجه به این روایات و روایات دسته اول که بیانگر کیفیّت حضور حضرت در جامعه بود و با توجه به قضایا و شواهد متقن تاریخی که در طول غیبت کبری برای عده ی بسیاری از بزرگان و معتمدان شیعه در رابطه با تشرّف به حضور حضرت رخ داده است، نمی توان گفت که در غیبت کبری به طور کلی ارتباط بین آن حضرت و شیعیان قطع شده است.

دسته ی سوم:

روایاتی است که از ظاهر آن ها استفاده می شود که آن حضرت در ایام غیبت با خفای شخصی زندگی می کنند و دیده نمی شوند و نیز نام حضرت هم برده نمی شود. اکنون ما روایات مزبور را از منابع اصلی آن ذکر می کنیم و سپس توضیحات لازم را نسبت به هر کدام ارائه خواهیم کرد:
1- از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است که فرموده اند:
«الخامس من ولد السابع یقیب عنکم شخصه و لا یحلّ لکم تسمیته (25)؛ پنجمین نفر از فرزندان هفتمین امام، (کسی است که) شخص وی از شما غایب می شود و بردن نام او بر شما روا نخواهد بود».
این روایت دلالت دارد که شخص حضرت از ما غایب می شود و بردن نام حضرت نیز برای ما حلال نیست؛ امّا از این که غیبت حضرت طوری باشد که هیچ ارتباطی برای هیچ کس با وی نباشد ساکت است. زیرا این روایت اصل مسئله غیبت را بیان می فرماید.
بنابراین، روایات دیگری که دلالت دارد خواص از شیعیان در غیبت صغری و موالیان و خدمت کاران حضرت در غیبت کبری جای ایشان را می دانند و در دسته ی دوم به دو نمونه از آنها اشاره شد، منافاتی با این روایت ندارد. نتیجه این می شود که گر چه حضرت از انظار غایب هستند، لکن ممکن است در مواردی هم افرادی خاصّ حضرت را دیدار نمایند.
مطلب دیگری که در مورد این روایت می توان گفت این است که بعضی از ناقلین آن مانند محمّد بن سنان در علم رجال تضعیف شده است، چنانکه علّامه در «خلاصه» می فرماید: محمّد بن سنان از اصحاب امام هفتم و هشتم و نهم است؛ لکن هم ضعیف است و هم مورد طعن واقع شده است.
مرحوم شیخ طوسی فرموده است: این مرد جدّاً ضعیف است و اعتماد بر او نمی توان کرد و آنچه به تنهایی نقل نموده باشد قابل التفات و توجه نیست.
ابو عمرو کشّی در کتاب رجال خود از فضل بن شاذان چنین نقل می کند: «لااُحلّ لکم أن ترووا أحادیث محمّد بن سنان؛ جایز نمی دانم برای شما که احادیث محمّدبن سنان را روایت کنید».
غضائری نیز از کتب فضل بن شاذان چنین نقل می کند: از دروغگوهای مشهور، محمّدبن سنان است. (26)
با توجه به سند روایت فوق که چنین فردی ناقل آن است هیچ وقت نمی توان به وسیله ی آن یک مطلب اعتقادی را اثبات یا نفی کرد.
2- ربّان بن صلت از امام رضا (علیه السلام) چنین روایت می کند:
«سئل الرضا (علیه السلام) عن القائم فقال: لایری جسمه و لا یسمّی باسمه» (27)
«از امام هشتم درباره ی حضرت قائم (علیه السلام) سؤال شد. حضرت فرمود: شخص او دیده نمی شود و نام وی برده نمی شود».
این روایت، مطلق است و قابل تقیید می باشد و از جهت سند نیز مخدوش است. زیرا در سند آن جعفر بن محمّد مالک می باشد که تضعیف شده است.
در ترجمه ی وی آمده است: جعفر بن محمّد بن مالک بن عیسی بن سابور ابوعبدالله کوفی در نقل حدیث ضعیف است. و احمد بن حسین گفته است که وی حدیث وضع می کرده و از افراد ناشناخته نیز روایت نقل کرده است. علاوه بر این، فاسد المذهب نیز بوده است. سپس اضافه می کند که نمی دانم به چه جهت علی بن همام و ابوغالب زراری از او روایت نقل کرده اند. علّامه در «خلاصه» فرموده که او ثقه است؛ لکن اضافه می کند که وی را تضعیف کرده اند و درباره ی مولد حضرت قائم (علیه السلام) اعاجیبی نقل کرده است و من نیز به روایت او عمل نمی کنم.(28)
بنابراین، به طور حتم حدیثی که از چنین فردی نقل شده باشد، عمل به آن درست نیست؛ به خصوص که روایت در رابطه با مسائل اعتقادی باشد.
3- از داوود بن قاسم جعفری نقل شده که گفت: از امام هادی (علیه السلام) شنیدم که می فرمود:
«الخلف من بعدی الحسن فکیف لکم بالخلف من بعد الخلف؟ فقلت: و لِمَ جعلنی الله فداک؟ قال: انّکم لاترون شخصه و لا یحلّ لکم ذکره باسمه» (29)
«جانشین بعد از من، فرزندم حسن است. چگونه خواهید بود در زمان جانشین پس از وی؟ عرض کردم: جانم فدایت! به چه جهت؟ فرمود: زیرا شما شخص او را نمی بینید و بردن نام او برای شما جایز نیست».
اطلاق این روایت نیز قابل تقیید است و با روایاتی که دلالت دارد بر این که حضرت را بعضی از افراد -اگر چه به طور ناشناس - می بینند یا روایاتی که دلالت دارد مکان آن حضرت را بعضی از افراد در غیبت کبری می دانند، تقیید می خورد.
علاوه بر این، سند این روایت نیز به خاطر محمّد بن احمد علوی مخدوش است و مرحوم آیة الله العظمی خویی در «معجم رجال الحدیث» می فرمایند: اگر چه وجوهی بر وثاقت وی ذکر شده است لکن این وجوه، وثاقت وی را ثابت نمی کند. (30)
گذشته از این در«کافی» چنین آمده است: علی بن محمّد عمّن ذکره، که معلوم نیست این فرد کیست.
بنابراین، استدلال به چنین روایتی، آن هم در مورد مسایل اعتقادی، صحیح نیست. زیرا یکی از راویان آن مجهول است.
4- عبید بن زراره از امام صادق (علیه السلام) چنین روایت می کند:
«للقائم غیبتان، یشهد فی إحداهما المواسم، یری الناس و لا یرونه».(31)
«برای قائم (علیه السلام) دو غیبت است که در یکی از آن دو، حضرت در موسم های حج حاضر می شوند و مردم را می بینند، لکن مردم ایشان را نمی بینند».
این روایت با روایتی که از نایب دوم حضرت - محمّد بن عثمان قدس سره که به طور حتم از دیگران نسبت به آن حضرت آگاه تر است - نقل گردید، معارض است؛ زیرا وی می فرماید:«یرونه و لا یعرفونه» (32)؛ او را می بینند و لکن نمی شناسند». همچنین با روایاتی که در آنها، زندگانی حضرت در غیبت کبری به زندگانی حضرت یوسف (علیه السلام) تشبیه می شود، معارض است. زیرا در آن روایات می فرماید: «یرونه و لا یعرفونه» (33) علاوه بر همه ی این ها، این روایت فقط تشرّف در زمان حجّ را نفی می کند نه همه ی زمان ها را. بنابراین، با توجه به روایاتی که زندگانی حضرت مهدی (علیه السلام) را به زندگانی حضرت یوسف (علیه السلام) تشبیه فرموده بود و با توجه به روایاتی که دلالت بر امکان ارتباط برای بعضی از موالیان خاصّ حضرت دارد، برای توجیه روایت چهارم می توان گفت:
گرچه زندگانی حضرت ولی عصر (علیه السلام) به صورت خفای شخصی در زمان غیبت، امری ممکن است؛ لکن این طور نیست که حضرت در غیبت
کبری به طور دایم بدین منوال زندگی کنند، بلکه در شرایط خاصّی که زندگی معمولی و طبیعی برای حضرت ممکن نباشد ممکن است از طریقه ی خفای شخصی استفاده کنند.
با توجه به این که استفاده از طریق «خفای شخصی» معمولاً ملازم با اعجاز است، می توان گفت حضرت به طور معمول و طبیعی از راه «خفای عنوان» به طور ناشناس در بلاد و شهرهای مختلف زندگانی می کنند و در مواردی هم ممکن است - در صورت لزوم - از راه اعجاز به صورت خفای شخصی زندگی نمایند؛ نه این که به طور دایم و مستمر زندگی حضرت بدین گونه باشد.
این تذکر لازم است که زندگی از راه خفای شخصی، منحصر به آن حضرت نیست؛ بلکه پیامبر اکرم و ائمه ی اطهار علیهم السلام نیز گاهی از این طریقه استفاده می کردند چنانکه در آغاز هجرت پس از آنکه مشرکین نقشه ی قتل پیامبر را کشیدند و آن حضرت ناگزیر به ترک مکه شدند، به حضرت علی (علیه السلام) دستور فرمود که در جای ایشان بخوابد وخود شبانه از جلوی چشم مشرکین گذشتند و کسی از آن ها وی را مشاهده نکرد چنانکه قرآن کریم در این باره می فرماید:
(وَجَعَلنا مِن بَینِ أَیدِیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفِهِم سَدّاً فَأَغشَیناهُم فَهُم لا یُبصِرُونَ) (34)
«ما در پیش روی آنان (مشرکین) سدّی و نیز در پشت سر آنان سدّی قرار دادیم و چشمانشان را پوشاندیم، لذا آن ها نمی بینند».
بنابراین چنین نتیجه می گیریم که اگر در شرایطی برای پیامبر و امام لازم باشد و سلامتی ایشان بر خفای شخصی متوقف باشد، از این راه استفاده می کنند؛ امّا در غیر این صورت نیازی به بهره جستن از راه خفای شخصی نخواهد بود. زندگانی حضرت ولی عصر (علیه السلام) نیز چنین است و همان طور که توضیح داده شد و در ضمن نقل روایات بیان کردیم، در صورتی که برای حضرت امکان زندگانی معمولی با خفای عنوان - یعنی به طور ناشناس - در بلاد مختلف وجود داشته باشد، ایشان نیازی به استفاده از خفای شخصی ندارند.

مؤیّدات مطلب مورد بحث:

برای این نظریه که به طور معمول و طبیعی، جز در موارد ضرورت، امام زمان (علیه السلام) به طور ناشناس و با خفای عنوان، زندگی می کنند، مؤیّداتی وجود دارد که به یکی از آن ها اشاره می کنیم:
1- روایاتی است که در آن ها از تصریح به اسم حضرت مهدی (علیه السلام) نهی شده است و علّت آن نیز، این گونه بیان گردیده است که اگر مردم از مکان و ا سم آن بزرگوار آگاهی پیدا کنند موجب دسترسی دشمنان به وی خواهد شد. در این صورت ممکن است از ناحیه ی دشمن برای حضرت، مزاحمت ایجاد شود. لذا هنگامی که بعضی از شیعیان درباره ی اسم و مکان سؤال کردند، جوابی بدین مضمون صادر شد:
«إن دللتهم علی الإسم أذاعوه و إن عرفوا المکان دلّوا علیه». (35)
«اگر مردم را به اسم حضرت، دلالت و راهنمایی کردید، آن را در میان مردم پخش می کنند و اگر از مکان وی آگاه شوند، مردم را به سوی حضرت دلالت می کنند».
واضح است با شرایط خاصی که حضرت مهدی (علیه السلام) دارند، اگر دشمنان از نام و نشان و مکان وی آگاه گردند، برای حضرتش ایجاد مزاحمت می کنند.
بنابراین، اگر امام (علیه السلام) به طور دایم به وسیله ی اعجاز با اختفای شخصی زندگی کنند، دیگر خوفی از ناحیه ی دشمن نمی تواند وی را تهدید کند. زیرا در این صورت شخص حضرت از انظار غایب است و برای احدی امکان دسترسی به وی نیست و دیگر لزومی نخواهد بود که از تصریح کردن به اسم و آگاه نمودن از مکان وی نهی شود. پس از همین نهی که در روایات بیان شده است استفاده می شود که ائمه ی اطهار علیهم السلام می خواستند که مردم از اسم و عنوان آن حضرت بی خبر باشند تا زمینه برای زندگانی آن حضرت در میان جامعه به طور ناشناس فراهم شود. بنابراین ممکن است، آن حضرت را ببینند، ولی آن بزرگوار را نشناسند.

پی نوشت ها :

1- کافی، ج1، ص340؛ غیبت نعمانی، ص170، با اندکی اختلاف.
2- راویان حدیث عبارتند از: مرحوم کلینی، محمّدبن یحیی، محمّد بن حسین (ابوجعفر زیّات)، حسن بن محبوب و اسحاق بن عمّار.
3- کمال الدین، ص385، ح1.
4- مفاتیح الجنان، دعای ندبه.
5- برای اطلاع بیشتر در این زمینه به کتاب هایی مانند: نجم الثاقب، العبقری الحسان، جنة المأوی و بغیظ الطلب فیمن رأی الإمام الغائب مراجعه شود.
6- سوره کهف، آیه ی 11.
7- سوره یوسف، آیه 90.
8- غیبت نعمانی، ص 163؛ بحارالانوار، ج52، ص154.
9- کمال الدین، ص351، ح46.
10- کمال الدین، ص440، ح8.
11- سوره ی یوسف، آیات 89 و 90.
12- چنانکه بعضی از ناآگاهان از اهل سنت -مانند طنطاوی در تفسیرش- نسبت به عقاید حقّه ی شیعه ی امامیه پنداشته اند. به نقل از امامت و مهدویت، ص432.
13- کمال الدین، ص644.
14- این حدیث را بیش از صد نفر از علماء اهل سنّت در کتب معتبره ی خود نقل کرده اند. به نقل از شبهای پیشاور، ص 226.
15- کمال الدین، ص 647.
16- همان، ص 645.
17- سوره انبیا، آیه 105.
18- کمال الدین، ص646 و 647.
19- سوره ی صف، آیه 9.
20- سوره نور، آیه 55.
21- به کتاب المحجّة فیما نزل فی القائم (علیه السلام)، 148 مراجعه شود.
22- کافی، ج1، ص 340.
23- به پاورقی ص 91 همین کتاب مراجعه شود.
24- غیبت نعمانی، ص 172، غیبت طوسی، ص102.
25- کمال الدین، ص333.
26- جامع الرواة، ج2، ص124.
27- کمال الدین، ص648.
28- جامع الرواة، ج1، ص160.
29- کافی، ج1، ص 332.
30- معجم رجال الحدیث، ج5، ص56.
31- کافی، ج1، ص339.
32- بحارالانوار، ج51، ص350.
33- همان، ص224.
34- سوره یس، آیه 9.
35- کافی، ج1، ص333، ح2.




 



تاریخ: یک شنبه 22 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه
امکان تشرف به محضر امام مهدی (عج) در زمان غیبت (2)

پایان غیبت صغری

پس از گذشت بیش از هفتاد سال دوران غیبت صغری، امام زمان (علیه السلام) طیّ توقیع مهمی به علی بن محمّد سمری قدس سره پایان غیبت صغری را اعلام فرمود.
مرحوم صدوق می فرماید که ابومحمّد مکتّب گوید: در سالی که شیخ علی بن محمّد سمری قدس سره وفات یافت، من در «مدینة السلام» -بغداد- بودم. چند روز قبل از وفاتش نزد وی رفتم. او این توقیع را از حضرت صاحب الامر (علیه السلام) بر مردم خواند:
بسم الله الرحمن الرحیم
«یا علیّ بن محمّد السمری، أعظم الله أجر إخوانک فیک فإنّک میّت ما بینک و بین ستّة أیّام، فاجمع أمرک و لاتوص إلی أحد یقوم مقامک بعد وفاتک، فقد وقعت الغیبة الثانیة [التامة] فلا ظهور إلّا بعد إذن الله عزّوجلّ و ذلک بعد طول الأمد و قسوة القلوب، و امتلاء الأرض جوراً، و سیأتی شیعتی من یدّعی المشاهدة، ألا فمن ادّعی المشاهدة قبل خروج السفیانی و الصیحة فهو کاذب مفتر، و لا حول و لاقوّة إلّا بالله العلیّ العظیم». (1)
به نام خداوند بخشنده مهربان
«ای علی بن محمّد سمری! خداوند پاداش برادرانت را در وفات تو بزرگ گرداند. تو تا شش روز دیگر از دنیا مفارقت خواهی کرد. پس کارهای خویش را جمع کن و برای نیابت، به هیچ کس وصیّت نکن. زیرا که غیبت دوّم و کامل واقع شده است و ظهور نیست مگر بعد از اذن خداوند؛ و اذن خدا بعد از طولانی شدن انتظار و سخت شدن دل ها و پر شدن زمین از ستم، خواهد بود. به زودی کسانی از شیعیان ادّعای این گونه مشاهده را خواهند نمود. آگاه باشید! هر
کسی قبل از خروج سفیانی و صیحة آسمانی چنین ادّعایی کند، دروغگو و مفتری است. و توان و قدرتی نیست مگر از جانب خداوند بزرگ».
از این توقیع شریف چند نکته استفاده می شود که قابل ذکر است:
نکته ی اول: این که از جمله ی «ولا توص إلی أحد» استفاده می شود که در مدّت غیبت صغری هر کدام از نواب خاص که از دنیا رحلت می کردند، طبق دستور امام عصر (علیه السلام) چند روز قبل از فوت مأموریت می یافت که جانشین مورد نظر حضرت را به مردم معرفی کند. لذا مردمی که خدمت علیّ بن محمّد سمری رحمة الله بودند، برای سؤال از نایب بعد از وی، نزد او رفته بودند و او این توقیع را بیرون آورده و آنان را از مضمون آن آگاه ساخته بود.
این مطلب در فرهنگ شیعه از اول بود که بدون دلیل گفته ی کسی را نمی پذیرفتند. لذا از زمان پیامبر اکرم صلی الله و علیه و آله وسلّم شیعیان، مانند: سلمان و ابوذر و عمّار و مقداد و دیگر بزرگان، از خود پیامبر صلی الله و علیه و آله و سلّم در مورد شخص امام بعد از آن حضرت سؤال می کردند و به فرمایش حضرت پیامبر از حضرت علی (علیه السلام) به عنوان امام بعد از آن حضرت تبعیّت نمودند.
این روش عاقلانه و صحیح در تمام دوران زندگنی ائمه ی اطهار علیهم السلام و نیز در ایام غیبت صغری و نواب چهارگانه ی حضرت ادامه داشت و شیعیان، بدون برهان و دلیلی قاطع، قول هر کس را در موضوع امامت و همچنین در مورد نیابت خاصّه قبول نمی کردند.
لذا چون جمعی از بزرگان برای کسب تکلیف و روشن شدن وظیفه، خدمت نایب چهارم حضرت رفته بودند، وی با ارایه ی این توقیع از سوی حضرت پایان غیبت صغری را اعلام فرمود. (2)
نکته ی دوم: این که غیبت کبرای حضرت، بسیار طولانی می شود و ظهور حضرت بستگی به اذن و اجازه ی خداوند متعال دارد.
نکته ی سوم: از جمله ی «سیأتی من شیعتی من یدّعی المشاهدة» استفاده می شود که در آینده ی نزدیکی بعضی از شیعیان ادّعای مشاهده می کنند و کسی که چنین ادّعایی کند، قبل از خروج سفیانی دروغگو و افترا زننده است.
در این جا با توجه به این جمله، بعضی از افراد، شبهه و اشکال کرده اند که اکنون سؤال و اشکال آنان را مطرح و توضیحات لازم را بیان نماییم:
آن ها می گویند که با توجه به این که شواهد معتبری در دست داریم که افراد متعددی در غیبت کبری به حضور حضرت مهدی (علیه السلام) شرفیاب شده اند، این توقیع را چگونه باید تفسیر نمود؟
در جواب این سؤال باید بگوییم:
1- با صدور این توقیع از سوی امام زمان (علیه السلام) به علی بن محمّد سمری قدس سره - نایب چهارم حضرت - غیبت صغری و باب نیابت خاصه از طرف امام (علیه السلام) پایان پذیرفت و غیبت کبری فرا رسید و با پایان پذیرفتن غیبت صغری، راه هر گونه فرصت طلبی و سوء استفاده به روی افراد ناصالح بسته شد و راه ادّعای نیابت خاصه مسدود گردید، تا افراد ناشایسته، مانند شلمغانی و محمّد بن نصیر نمیری و حسین بن منصور
حلاج و... نتوانند مدعی چنین مقام والایی شوند.
شاید یکی از علل پایان پذیرفتن غیبت صغری همین بود. زیرا با توجه به این که حدود 74 سال شیعیان اهل بیت علیهم السلام با مسئله ی غیبت امام و حجت خدا انس گرفته بودند و توسط نمایندگان خاص حضرت به وظایف شرعی خود آشنا گردیده بودند، دیگر حضرت لزومی برای امتداد آن نمی دید. لذا پایان دوران غیبت صغری را اعلام فرمود.
2- در این جمله از توقیع چند نکته وجود دارد که مراد از نفی مشاهده در غیبت کبری نفی مطلق مشاهده نیست؛ بلکه مراد، نفی مشاهده ای است که همراه با ادّعای نیابت خاصه از آن حضرت باشد:
نکته اول: این که لفظ «کاذب» با قید «مفتر» آمده است زیرا با توجه به پایان یافتن غیبت صغری، اگر کسی ادّعای نیابت خاصه نمود، مفتر (3) خواهد بود.
چنانکه از لغت استفاده می شود، دروغ، قول و گفتار خلاف واقع است و افترا آن است که کسی چیزی را که واقعیت ندارد، جعل کند و به دیگری نسبت دهد. در این جا هم منظور، کسی است که به دروغ ادّعای نیابت از امام زمان (علیه السلام) کند. زیرا کسی که ادّعای تشرّف کند و در این گفتار صادق نباشد، او کاذب است، امّا مفتری نیست. چون مفتری کسی است که چیزی را که واقعیّت ندارد به دیگری نسبت دهد. مدّعی مشاهده، در صورتی کاذب و مفتری است که چیزی را که حقیقت ندارد به امام عصر (علیه السلام) نسبت دهد. یعنی ادّعای نیابت کند و بگوید که آن حضرت او را
نایب خود قرار داه است. پس اگر ادّعای نیابت نداشته باشد، فقط، کاذب است؛ نه مفتری.
آنچه در این توقیع نفی شده است، ادّعای مشاهده ای است که بعنوان ادّعای نیابت همراه باشد. چنین ادّعایی در آغاز غیبت کبری زمینه ی فراوانی داشت که حضرت برای این که جلوی چنین سوء استفاده هایی گرفته شود، این توقیع را صادر فرمود.
نکته ی چهارم: دلیل دیگری که مرحوم آیة الله العظمی حاج شیخ مرتضی حایری نیز به آن استدلال می فرمودند - با توضیح ما - این است که در توقیع، ذکر شد: «سیأتی من شیعتی من یدّعی المشاهده» و لفظ «مشاهدة» با «الف و لام» ذکر شده است که دلالت دارد بر این که مشاهدة خاصّی منظور حضرت است؛ نه مطلق مشاهده. زیرا اگر مطلق مشاهده منظور بود، «الف و لام» لازم نبود و می بایست حضرت بفرمایند:«من ادّعی مشاهدتی فهود کاذب مفتر» یعنی هر کس مشاهده ی مرا ادّعا کند، کاذب و مفتر خواهد بود.
لازم به توضیح است که «الف و لام» در «المشاهدة» یا «الف و لام» عهد ذکری است و یا «الف و لام» عهد ذهنی.
امّا این که «الف و لام» عهد ذکری باشد که این وجهی ندارد. زیرا قبلاً ذکری از مشاهده به میان نیامده است. پس منحصراً باید «الف و لام» عهد ذهنی باشد. در این صورت، حضرت همان مشاهده ای را نقل کرده اند که در طول دوران غیبت صغری راجع به «نواب اربعه» در ذهن مردم بود و با ادّعای نیابت خاصه همراه بود. بنابراین اگر کسی در غیبت کبری چنین
ادّعایی نماید، «کاذب و مفتر» خواهد بود. (4)
از آنچه تا این جا در مورد توقیع شریف بیان شد، می توان چنین نتیجه گرفت: مشاهده ای که در توقیع نفی شده، شامل آنچه برای بعضی از افراد صالح در غیبت کبری اتفاق افتاده است، نمی شود. زیرا آنان به خاطر قابلیّت یا در هنگام شداید و گرفتاری با دعا و توسل و توبه و انابه به درگاه خداوند، مورد عنایت خدا قرار می گرفتند و از حضور ولی خدا (علیه السلام) بهره مند می شدند.
البته جواب های دیگری هم در توضیح اشکال از این توقیع شریف هست که به خاطر رعایت اختصار از ذکر آن ها خودداری می کنیم.

دیدگاه علما و دانشمندان شیعه در مورد امکان تشرف

در بحث امکان تشرّف به حضور امام (علیه السلام) در غیبت کبری، علمای زیادی نظریه داده اند، لکن ما به جهت اختصار دیدگاه بعضی از بزرگان علمای شیعه را از نظر خوانندگان محترم می گذرانیم:
1- مرحوم سید مرتضی قدس سره می فرماید:
«إنّا غیر قاطعین علی أنّ الإمام (علیه السلام) لا یصل الیه أحد و لا یلقاء بشر، فهذا أمر غیر معلوم و لا سبیل إلی القطع علیه (5)؛ ما قطع نداریم که در زمان غیبت، کسی امام (علیه السلام) را زیارت نکند. زیرا موضوع عدم تشرّف به حضور حضرت، روشن نیست و راهی نیست که انسان به آن قطع پیدا کند».
در این مورد چنین ایراد شده که اگر سبب غیبت و استتار حضرت، ترس و خوف از ستمگران است، پس باید حضرت برای دوستان و شیعیان خودشان که خوفی از ناحیه ی آنان برای حضرتش نیست، ظاهر باشد.
مرحوم سید مرتضی قدس سره در ضمن جواب هایی که از این ایراد داده است، می فرماید:
«إنّه غیر ممتنع أن یکون الإمام (علیه السلام) یظهر لبعض أولیائه ممّن لا یخشی من جهته شیئاً من أسبب الخوف، فإن هذا ممّا لا یمکن القطع علی ارتفاعه و امتناعه و انّما یعلم کلّ واحد من شیعته حال نفسه و لا سبیل له إلی العلم بحال غیره (6)؛ هیچ مانعی ندارد که امام (علیه السلام) برای بعضی از دوستان خود که ترسی از جانب آنان نباشد، ظاهر شود. زیرا امکان چنین زیارتی، چیزی نیست که بتوان قطع و یقین به امتناع آن پیدا کرد و هر کدام از شیعیان، به حال خود آگاه است و کسی را راهی به سوی آگاهی از حال دیگران نیست».
یعنی ممکن است افراد به زیارت حضرت موفق شوند و ما ندانیم.
2- شیخ طوسی قدس سره در این مورد می فرماید:
«الأعداء و إن حالوا بینه و بین الظهور علی وجه التصرّف و التدبیر، فلم یحولوا بینه و بین لقاء من شاء من أولیائه علی سبیل الاختصاص (7) ؛ گر چه دشمنان -اسلام- مانع ظهور و تصرّف و تدبیر امام زمان (علیه السلام) شده اند، لکن نتوانستند مانع شوند از این که بعضی از دوستان آن حضرت به طور اختصاصی شرفیاب حضور آن جناب گردند».
در سخنی دیگر، این عالم فرزانه ی جهان اسلام و تشیّع می فرماید:
«لا یجب القطع علی استتاره عن جمیع أولیائه (8) ؛ بر معتقدین به امامت آن حضرت، واجب نیست که اعتقاد داشته باشند آن بزرگوار از تمام دوستانش پنهان و مخفی است».
همچنین در مسأله غیبت، شیخ طوسی رحمة الله می فرماید:
«نحن نجوز أن یصل إلیه کثیر من أولیائه و القائلون بإمامته (9)؛ ما جایز می دانیم که بسیاری از دوستان و شیعیان - حضرت مهدی (علیه السلام) - در غیبت کبری به وی دسترسی پیدا کنند».
و نیز در همان رساله ی غیبت فرموده است:
«لا نقطع علی استتاره عن جمیع أولیائه، بل یجوز أن یبرز لأکثرهم و لا یعلم کلّ إنسان إلّا حال نفسه (10)؛ ما یقین نداریم که امام زمان (علیه السلام) از تمام دوستان خود پنهان باشد، بلکه ممکن است برای بسیاری از آنان ظاهر شود و هر کس به حال خودش آگاه است نه دیگران [تا ملاقات را نسبت به همه نفی کند]»
3- سید بن طاووس خطاب به فرزندش می فرماید:
«والطریق مفتوحة إلی إمامک (علیه السلام) لمن یرید الله جلّ شأنه عنایته به و تمام إحسانه إلیه (11)؛ راه به سوی امام زمان تو، برای کسی که مورد عنایت و احسان خداوند قرار گیرد، باز است».
همچنین در فرمایش دیگری می فرماید:
«و إذ کان (علیه السلام) غیر ظاهر الآن لجمیع شیعته فلا یمتنع أن یکون جماعة منهم یلقونه و ینتفعون بمقاله و فعاله و یکتمونه کما جری الأمر فی جماعة من الأنبیاء و الأوصیاء و الملوک حیث غابوا عن کثیر من الأمّة لمصالح دینیّة أو دنیویّة ذلک (12)؛ اکنون که حضرت مهدی (علیه السلام) برای تمام شیعیان ظاهر نمی باشد، مانعی نیست که گروهی از شیعیان با حضرت ملاقات نمایند و از گفتار و کردار وی بهره مند گردند، و این مطلب را پنهان بدارند؛ چنانکه این جریان درباره ی گروهی از پیامبران و اوصیایشان و حتّی بعضی از سلاطین واقع شده است که به جهت مصالح دینی یا دنیوی از بسیاری از مردم پنهان می شدند».
4- آخوند خراسانی صاحب «کفایة الأصول» در بحث اجماع می فرماید:
«و إن احتمل تشرّف بعض الا وحدی بخدمته و معرفته أحیانا ً(13)؛ اگر چه محتمل است که بعضی از فرزانگان یگانه، به خدمت آن حضرت شرفیاب گردند و حضرتش را بشناسند».
5- محقق نائینی نیز در همان بحث می فرماید:
«نعم، قد یتّفق فی زمان الغیبة للأوحدی التشرّف بخدمته و أخذ الحکم منه (علیه السلام) (14)؛ گاهی ممکن است بعضی از بزرگان شایسته، شرفیاب خدمت حضرت شوند و حکم خدا را نیز از وی بگیرند».
6- آیة الله العظمی گلپایگانی در جواب سؤالی که از ایشان در مورد امکان تشرف به حضور حضرت بقیة الله (علیه السلام) شده است، آن را ممکن دانسته که متن سؤال و جواب را ذکر می کنیم:
سؤال : چه کار باید کرد تا امام زمان (علیه السلام) را ملاقات کرد؟
جواب: به طور کلی برای تشرّف به حضور ایشان نمی توان راهی را که همه کس به آن برسند ارائه داد مگر عدّه معدودی [که به ملاقات آن حضرت نائل می شوند؛ دیگران] از این فیض عظیم به نحوی که آن حضرت را بشناسند محروم هستند. مع ذلک عمل به تکالیف شرعیّه و جلب رضایت و خشنودی آن حضرت و بعضی اعمال مثل چهل شب به مسجد سهله رفتن بسا موجب تشرف بعضی از اشخاصی که مصلحت باشد، خواهد بود. (15)
بنابراین، با توجه به نمونه هایی از دیدگاه های بزرگان شیعه و ستارگان آسمان فقه و فقاهت، روشن می شود که موضوع ارتباط و تشرّف به خدمت امام زمان (علیه السلام) امری ممکن است.
اکنون برای اثبات این مطلب به چند نمونه از شواهد متقن تاریخی، چه در گذشته و چه در حال، که حاکی از وقوع تشرّفات متعدّد خدمت حضرت است، اشاره می کنیم.
قبل از ذکر این حکایات متواتره - که با سندهای معتبر در کتاب های مشهور آمده است و بعضی از آن ها مربوط به سال های اخیر می باشد - تذّکر این نکته لازم است که تداوم و استمرار این گونه قضایا از آغاز غیبت
کبری تاکنون برای گروهی از علما و عده ای از بندگان صالح خدا که از هر جهت مورد وثوق و اطمینان بودند، بر ارزش و اعتبار آن می افزاید و موجب اطمینان نسبت به وقوع آن می شود.

امام زمان (علیه السلام) گشاینده مشکلات

1- علامه حلّی در محضر امام زمان (علیه السلام)

مرحوم میرزا محمّد تنکابنی رحمة الله می گوید که در السنه و افواه اشتهار دارد (... و خود ایشان به واسطه ی مرحوم آخوند لاهیجی از آقا سیّد محمّد «فرزند آقا سیّد علی» صاحب «مناهل» نقل می کنند) که علّامه ی حلّی در شب جمعه به تنهایی به زیارت سیّد الشهداء (علیه السلام) می رفت، در حالی که بر الاغی سوار بود و تازیانه ای در دست مبارک داشت. در اثنای راه، شخص عربی پیاده به همراه علّامه راه افتاد و با هم به مکالمه مشغول شدند. چون قدری با هم سخن گفتند، بر علّامه معلوم شد که این شخص مرد فاضلی است.
پس در مسائل علمی با هم صحبت نمودند و علّامه فهمید که آن شخص، صاحب علم و فضیلت بسیار و متبّحر در علوم است. لذا مشکلاتی را که برای او در علوم مانده بود، یک به یک از آن شخص سؤال می کرد و او حلّ می نمود تا این که سخن در مسئله ای واقع شد و آن شخص فتوایی گفت. علّامه منکر آن شد و گفت: حدیثی بر طبق این فتوا نداریم.
آن مرد گفت: شیخ طوسی در تهذیب حدیثی در این باب ذکر کرده است. شما از کتاب تهذیب فلان مقدار از اوّل بشمارید که در فلان صفحه و فلان سطر، این حدیث مذکور است.
علّامه در حیرت شد که این شخص کیست؟ پس از آن مرد پرسید: «آیا در زمان غیبت کبری می توان حضرت صاحب الامر (علیه السلام) را دید یا نه؟»
در این هنگام تازیانه از دست علّامه افتاد. آن حضرت خم شد و تازیانه را از زمین برگرفت و در میان دست علّامه گذاشت و فرمود: «چگونه صاحب الزمان را نمی توان دید و حال آن که دست او در میان دست توست؟!»
علّامه بی اختیار خود را از مرکب به زمین انداخت که پای آن حضرت را ببوسد. پس غش نمود و چون به هوش آمد، کسی را ندید و پس از آن که به خانه بازگشت، رجوع به کتب تهذیب نمود و آن حدیث را در همان ورق و همان صفحه و همان سطر که آن حضرت نشان داده بودند، یافت.
علّامه به خطّ خود در حاشیه ی کتاب تهذیب در آن مقام نوشت: این حدیث را حضرت صاحب الامر (علیه السلام) با ذکر صفحه و سطر و محلّ آن، نشان دادند».
مرحوم تنکابنی رحمة الله می گوید که آخوند لاهیجی می گفت: «من همان کتاب را دیدم و در حاشیه ی آن حدیث، خطّ علّامه را مشاهده کردم که به مضمون سابق بود». (16)

2- حلّ مسائل مقدّس اردبیلی رحمه الله

سید جزائری می فرماید: مطمئن ترین استاد من در علم و عمل -مقدّس اردبیلی- شاگردی داشت از اهل تفرش به نام میرعلّام که
در نهایت فضل و ورع بود. او می گفت که من در مدرسه ای حجره داشتم که گنبد شریف امیرالمؤمنین (علیه السلام) از آن جا دیده می شد. در یکی از شب ها که از مطالعه فراغت یافتم، در حالی که پاسی از شب گذشته بود، از حجره بیرون آمدم و به اطراف بارگاه مطهّر امام (علیه السلام) نگاه می کردم و آن شب بسیار تاریک بود.
در این هنگام مردی را دیدم که رو به سوی حرم می آید. پس از جایگاه خود بیرون آمدم و به نزدیکی او رفتم. او مرا نمی دید. او رفت و نزدیک درب حرم مطهّر ایستاد. در این هنگام دیدم که قفل گشوده شد و درب دوّم و سوّم نیز باز شد. وارد حرم شد و سلام کرد. از جانب قبر مطهّر جواب سلام او داده شد.
صدای او را شناختم که با امام (علیه السلام) در مسئله علمی سخن می گفت. آن گاه از شهر بیرون رفت و به سوی مسجد کوفه متوجّه گردید. من از پی او رفتم، ولی او مرا نمی دید. چون به محراب مسجد رسید، شنیدم که با دیگری راجع به همان مسئله سخن می گفت. آن گاه برگشت. من از پی او بازگشتم تا به دروازه ی شهر رسید که صبح شد و هوا روشن شد و او مرا مشاهده نمود. پس گفتم: ای مولای ما! من از اوّل تا آخر با تو بودم. اکنون مرا آگاه کن که شخص اوّل که در حرم مطهّر با او سخن می گفتی، چه کسی بود؟ و آن شخص که در مسجد کوفه با او هم سخن بودی که بود؟
پس، از من عهد و پیمان گرفت تا زنده است راز او به کسی خبر ندهم. آن گاه فرمود که ای فرزند! گاهی بعضی از مسائل بر من مشتبه می شود و بسا هست که در شب به نزد قبر امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) می روم و
در آن مسئله با آن حضرت سخن می گویم و جواب می شنوم. در این شب، مرا حواله به حضرت صاحب الزمان (علیه السلام) نمود و فرمود: «فرزندم مهدی (علیه السلام) امشب در مسجد کوفه است. برو به نزد او و این مسئله را از او بپرس». و این شخص، حضرت مهدی (علیه السلام) بود. (17)

3- دستگیری امام زمان (علیه السلام) از مرحوم آیة الله میرزا مهدی اصفهانی

این عالم بزرگوار در محرّم 1303 (ه.ق) در اصفهان متولّد و در نوزدهم ذیحجّه ی سنه ی 1365 (ه.ق) در مشهد مقدّس وفات یافت. ایشان دوران تحصیلات عالی خود را در نجف اشرف در محضر مرحوم آیة الله سید کاظم یزدی صاحب کتاب «عروة الوثقی» و مرحوم آقای نائینی گذراندند. در آغاز به کسب عرفان اشتغال داشت، امّا آن را سازگار با آیات قرآن و روایات نمی دید و چون هیچ پناهگاهی که بتواند رو به او آورده و مشکل خود را با او در میان گذارد، همانند حضرت بقیة الله (علیه السلام) نمی یافت، متوسّل به آن حضرت شد و در مسجد سهله و جاهای دیگر به آن حضرت استغاثه نمود.
او خود می گوید: یک موقع در نزد قبر جناب هود و صالح علیهم السلام در حال تضرّع و توسّل به حضرت بقیة الله (علیه السلام) بودم. در بیداری آن حضرت را دیدم که ایستاده بود و کاغذی که اطراف آن با آب طلا مزیّن شده بود، روی سینه ی آن حضرت بود. نظر کردم، دیدم وسط صفحه به خطّ سبز و نور نوشته شده است:
«طلب المعارف من غیرنا أهل البیت علیهم السلام مساوق لإنکارنا».
«طلب کردن معارف دین از غیر ما اهل بیت نبوّت، در حد انکار امامت ما می باشد».
چون کاغذ را دیدم، به خطّ ریزتری امضا شده بود:
«وقد أقامنی الله و أنا حجّة بن الحسن».
«خداوند مرا به پا داشته است و منم حجّة بن الحسن».
از خواندن این نامه ی مبارک چنان روشن شدم که چون متوجّه خود گردیدم، نورانیّتی را در خود احساس کردم». (18)

4- حلّ مطالب شیخ انصاری رحمة الله با تشرّف به حضور امام زمان (علیه السلام)

یکی از شاگردان مرحوم شیخ انصاری درباره ی ارتباط ایشان با امام عصر علیه لسلام و تشرّف ایشان به منزل آن حضرت، چنین گفته است:
در یکی از زیارات مخصوصه ی حضرت ابی عبدالله الحسین (علیه السلام) به کربلا مشرّف شده بودم. بعد از نیمه شب برای رفتن به حمام از منزل بیرون آمدم. چون کوچه ها گل بود چراغی همراه برداشتم. از دور، شخصی را شبیه به شیخ دیدم. چون قدری نزدیک رفتم، دیدم آری، شیخ است. در فکر فرو رفتم که ایشان در این موقع از شب، آن هم در این گل و لای، با چشم ضعیف به کجا می رود؟ من برای این که مبادا کسی او را کمین کرده باشد، آهسته در پی او روان شدم تا بر در خانه ی مخروبه ای ایستاد و زیارت جامعه را با توجّه خاصّی خواند و سپس داخل آن خانه گردید!
من دیگر چیزی نمی دیدم، ولی صدای شیخ را می شنیدم. گویا با کسی صحبت می کرد. به حمام رفتم و بعد به حرم مطهّر مشرّف گشتم و شیخ را در حرم مطهّر دیدم. بعد از پایان مسافرت، در نجف اشرف خدمت شیخ رسیدم و جریان آن شب را به عرض وی رساندم. اوّل شیخ انکار کرد. پس از اصرار زیاد فرمود:
گاهی برای رسیدن به خدمت امام عصر (علیه السلام) مأذون می گردم و پشت درب آن منزل که تو آن را پیدا نخواهی کرد، می روم و زیارت جامعه را می خوانم. چنانکه اجازه دهند، خدمت آن حضرت شرفیاب می شوم و مطالب لازمه را از آن سرور می پرسم.
سپس شیخ فرمود: «تا زمانی که در قید حیات می باشم، این مطلب را پنهان دار و به کسی اظهار مکن». (19)
این گونه شخصیت های بزرگ و راه یافته، دارای آمادگی کامل برای ظهور امام زمان (علیه السلام) می باشند؛ نه آنان که در زمان ظهور با تأویل و توجیه آیات قرآن مجید، به جنگ با آن حضرت می پردازند!
ممکن است سؤال شود که چگونه مرحوم شیخ انصاری هرگاه اجازه می یافت، می توانست به منزل امام زمان (علیه السلام) برود و با خواندن زیارت جامعه و اذن ثانوی، وارد منزل شود و با امام مهربان خویش، سخن بگوید؟ او چگونه به این مقام راه یافته بود؟ ولی شاگرد آن بزرگوار که او نیز منزل امام عصر (علیه السلام) را دیده بود، چنین افتخاری نداشت و مرحوم شیخ به او چنین فرمود: تو آن را پیدا نخواهی کرد؟!»
این سؤال مهمّی است که پاسخ قانع کننده ای لازم دارد. متأسفانه بعضی از افراد برای این گونه سؤالات، جواب های آماده و فوری دارند و در برابر این قبیل پرسش ها، فوراً پاسخ می دهند که خدا چنین خواسته است یا خدا با بعضی از افراد -نعوذ بالله- قوم و خویشی دارد و هیچ گونه ارتباطی به عمل و خواسته ی مردم ندارد. این گونه پاسخ ها که بیش تر برای شانه خالی کردن از بار مسئولیت می باشد، صحیح نیست. زیرا نه قانع کننده است و نه هیچ گاه کسی را به راهی راهنمایی می نماید.
ما در پاسخ این سؤال با توجه به سخنان خاندان وحی، می گوییم: که خداوند مهربان همه ی انسان ها را به سوی تکامل معنوی و روحی فرا خوانده است و در دعوت عمومی خود به همه ی کسانی که در این راه قدم بردارند اجر و پاداش می دهد همان گونه که میزبان، میهمانان خویش را دعوت می کند و در صورت شرکت در مجلس، از همه ی آنان پذیرایی می کند. خداوند نیز زمینه ی پیشرفت و تکامل را در انسان ها ایجاد نموده و به این گونه، آنان را به سوی تکامل دعوت کرده است چنانکه در قرآن مجید صریحاً فرموده است:
(وَالَّذینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهدِیَنَّهُم سُبُلَنا). (20)
«هر کس در راه ما کوشش کند، ما حتماً او را به راه های خود هدایت می کنیم».
این وظیفه ی انسان ها است که دعوت خدا را پاسخ گویند و در راه تکامل روحی و پیشرفت معنوی خود، قدم بردارند.
بنابراین در انسان ها زمینه ی پیشرفت و تکامل وجود دارد و آنان از این امکانات بهره مند هستند، ولی آن را بایگانی می کنند و از آن استفاده نمی کنند مانند ثروتمندان کوتاه نظری که به انباشته شدن هر چه بیش تر حساب های پس انداز خود در بانک ها خشنودند و هیچ گاه توفیق استفاده از این ثروت ه را پیدا نمی کنند.
برای موفقیّت باید از زمینه ها و توانایی های موجود، استفاده و کمبودهای خود را نیز جبران کرد تا به اهداف بزرگ، دست یافت. افراد بسیاری از نظر ذاتی، توانایی و آمادگی زیادی برای رسیدن به تکامل معنوی و روحی دارند، ولی چون کاری به این امور ندارند، هیچ گونه استفاده ای از این گونه توانایی ها نمی برند و از دنیا کوچ می کنند و آن ها را به خاک می سپارند همچون ثروتمندانی که در زمان های گذشته، برای حفظ ثروت خود، آن ها را در دل خاک پنهان می کردند و نه خود و نه فرزندانشان هیچ گونه بهره ای از آن اموال نمی بردند.
برای آن که روشن شود چگونه بعضی از افراد دارای توانایی های روحی بیشتر و قدرت درک بهتر می باشند و چگونه آن را به دست آورده اند، گفتاری از مرحوم شیخ حرّ عاملی که از علمای بزرگ شیعه است می آوریم. ایشان می گوید:
روشن است که دیدن و شنیدن و امثال این ها، مستقلاً با چشم و گوش و امثال این دو نیست؛ بلکه آن ها وسیله ای هستند برای روح، که روح به وسیله ی آن ها می بیند و می شنود و ... و چون روح انسان قوی نیست، دیدن و شنیدن او مقیّد و محدود به این گونه اسباب مادّی در محدوده ی خاصّ است.
از این جهت، فقط مادیّات را می بیند و از درک مسائل روحی ناتوان است؛ ولی اگر روح انسانی تقویت شود و به وسیله ی عبادت و انجام واجبات و ترک محرّمات، تقرّب به سوی خداوند پیدا نماید، روح او قوی می شود. وقتی روح قوی شد، قدرت استفاده ی او از مادیّات و طبیعیات بیش تر می شود. بنابراین با چشمش اشیایی را می بیند که دیگران نمی بینند و با گوشش چیزهایی را می شنود که دیگران نمی شنوند و ...
این غلبه و قدرتف در افراد، مختلف است همان گونه که تقرّب آنان به خداوند یکسان نیست. هر کس به وسیله ی عبادات و مجاهدات به خداوند نزدیک تر شود، حالات معنوی و روحی او قوی تر می گردد و در درک اموری که دیگران قدرت ادراک آن را با چشم و گوش و امثال این دو ندارند، نیرومندتر می شود. (21)
با این بیان، روشن شد که چرا افرادی همچون مرحوم شیخ انصاری می توانند به آن نعمت بزرگ دست یابند، ولی افراد دیگر این قدرت و توانایی را ندارند و دیدگان آنان از دیدن این گونه امور عاجز است. دارا بودن حالت انتظار به معنای کامل آن، درک این گونه امور را برای شما به ارمغان می آورد. (22)
دیده باطن چو بینا می شود ... آن چه پنهان است، پیدا می شود

نتیجه

از مباحث گذشته به خصوص جریاناتی که نقل شد، این گونه نتیجه گرفتیم که در غیبت کبرای ولیّ عصر (علیه السلام) نیز ارتباط بین آن حضرت و شیعیان به کلّی قطع نشده است و در مواردی که مصلحت ایجاب کند و خداوند متعال اجازه و رخصت عنایت فرماید، افرادی موفّق به درک سعادت دیدار آن حضرت می شوند.
لکن باید توجّه داشت که در اثر مصالح و حکمت هایی که در غیبت آن بزرگوار هست، به طور غالب، این تشرّفات به گونه ای است که انسان در آن هنگام، به حضور حضرت توجّه ندارد و بعد با توجّه به شواهد به این موضوع توجّه و التفات پیدا می کند مگر در موارد نادری مانند بعضی از بزرگان و افراد شایسته از شیعیان مخلص و پرهیزگار که نمونه ای از آن را ذکر کردیم. البته این گونه نیست که هرکس ادّعای چنین افتخاری را نمود، پذیرفته شود.
در خاتمه با ذکر فرازی از دعای زمان غیبت، این گفتار را به پایان می بریم و از خداوند می خواهیم که ما را همیشه مشمول عنایات خاصه ی ولیّش حضرت حجّة بن الحسن العسگری بفرماید:
«اللهمّ عرّفنی نفسک، فإنّک إن لم تعرّفنی نفسک، لم أعرف نبیّک، اللهمّ عرّفنی نبیّک، فإنّک إن لم تعرّفنی نبیّک، لم أعرف حجّتک، اللهمّ عرّفنی حجّتک، فإنّک إن لم تعرّفنی حجّتک، ضللت عن دینی، اللهمّ لا تمتنی میتة جاهلیّة و لا تزغ قلبی بعد إذ هدیتنی، اللهمّ فکما هدیتنی بولایة من فرضت طاعته علیّ من ولاة أمرک بعد رسولک صلواتک علیه و آله حتّی والیت ولاة أمرک أمیرالمؤمنین و الحسن و الحسین و علیّاً و محمّداً و جعفراً و موسی و علیّاً و محمّداً و علیّاً و الحسن و الحجة القائم المهدیّ صلوات الله علیهم أجمعین».

پی نوشت ها :

1- کمال الدین، ص516، ح44؛ غیبت شیخ طوسی، ص243.
2- نوادر الأخبار، مرحوم فیض، ص233.
3- کسی که به دروغ، چیزی را به کسی نسبت می دهد.
4- این استدلال را جناب حجة الاسلام و المسلمین آقای سید مرتضی مجتهدی از آن بزرگوار نقل کردند.
5- تنزیه الأنبیاء، ص230؛ بحارالانوار، ج53، ص323.
6- تنزیه الأنبیاء، ص234.
7- تلخیص الشافی، ج2، ص221.
8- تلخیص الشافی، ج4، ص222.
9- کلمات المحققین، ص533.
10- جنّة المأوی مطبوع با بحارالانوار، ج53، ص323.
11- کشف المحجّة، ص153.
12- الطرائف، ص185.
13- کفایة الأصول، ج2، بحث اجماع.
14- فوائد الأصول، ج2، بحث اجماع.
15- عنایات حضرت مهدی موعود (علیه السلام)، ص18، در نقل مطالب بزرگان از کتاب مذکور استفاده کردیم.
16- عنایات حضرت مهدی (علیه السلام)، ص 56، به نقل از قصص العلماء، ص359.
17- انوار نعمانیّه، ج2، ص303؛ عنایات حضرت مهدی (علیه السلام)، ص59.
18- عنایات حضرت مهدی (علیه السلام)، ص102.
19- زندگانی و شخصیت شیخ انصاری، ص106.
20- سوره ی عنکبوت، آیه 69.
21- فوائد الطوسیّة، مرحوم شیخ حرّ عاملی، ص82.
22- اسرار موفقیت، ج2، ص203.

منبع مقاله :
علی پور، حسین؛ (1380)، جلوه های پنهانی امام عصر (علیه السّلام)، قم: مسجد مقدس صاحب الزمان(جمکران)، چاپ سوم



 



تاریخ: یک شنبه 22 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه
استرس چیست؟

 
استرس یکی از مهم‌ترین علل بروز اختلالات جسمی و روانی است.
 
بررسی‌های گوناگون نشان دهنده این است که 70 تا 90 درصد بیماری‌ها با استرس ارتباط دارند؛ فهرست بیماری‌های ناشی از استرس، سرطان، بیماری قلبی، آسم و میگرن را در برمی‌گیرد.
علل فیزیکی محیطی و اجتماعی استرس را اصطلاحاً عوامل استرس زا گویند؛ برخی استرس را پاسخ غیراختصاصی بدن به هر موقعیتی می‌دانند که نیاز به سازگاری داشته باشد؛ خواه موقعیت خوشایند باشد (ارتقای شغلی) و خواه ناخوشایند (اخراج ازکار)؛ البته یافته‌های جدید نشان می‌دهد که بین استرس ناشی از موقعیت مطلوب و نامطلوب تفاوت‌های فیزیولوژیک وجود دارد.
استرس با سلامتی و عملکرد ارتباط دارد؛ مقادیر کم آن موجب بهبود سلامتی و عملکرد می‌شود و مقادیر زیاد آن سلامتی را به خطر انداخته و عملکرد را دچار اختلال می‌کند.

چه عواملی استرس ایجاد می‌کنند؟
عوامل ایجاد کننده استرس را می‌توان به دو دسته بیرونی و درونی تقسیم کرد؛ مهم‌ترین عوامل استرس زای بیرونی عبارتند از مشکلات زندگی (مشکلات اقتصادی، ناامنی شغلی، کار طاقت‌فرسا) و دگرگونی‌های زندگی (مرگ همسر، فرزند یا والدین، ازدواج، طلاق و مهاجرت)؛ اگر استرس از حد معینی فراتر رود به پریشانی تبدیل می‌شود و سلامتی و عملکرد فرد دچار اختلال می‌شوند.

باورهای نادرست
باورهای غیرمنطقی و ناسازگارانه از مهم‌ترین عوامل استرس زا محسوب می‌شود؛ به‌عنوان مثال از دست دادن شغل یک رویداد فعال‌کننده است. یعنی فردی که شغلش را از دست داده از حالت آرامش و بی‌اعتنایی خارج شده و برای مقابله با این تغییر فعال می‌شود.
باورهایی که در ذهن فرد وجود دارد نقش مؤثری در افزایش یا کاهش استرس و همچنین اقدامات فرد برای مقابله با عامل استرس زا ایفا می‌کند. باور به اینکه «هرگز چنین شغلی را دوباره به دست نخواهم آورد» با پیامد احساس ناکامی شدید و احتمالاً افسردگی ناشی از آن همراه خواهد شد اما اگر باور فرد این باشد که «با تلاش بیشتر احتمالاً شغل بهتری به‌دست می‌آورم» با پیامدهای روانشناختی مساعدتری مواجه خواهد شد.

برخی از رایج‌ترین باورهای غیرمنطقی عبارت‌اند از:
1- اجبار به جلب تأیید همه مردم ( باید به‌گونه‌ای رفتار کنم که مورد تأیید همه باشد.)
2- اجبار به کسب مهارت و شایستگی در سطح بالا ( باید حداقل در یک زمینه مهارت فوق‌العاده داشته باشم.)
3- توقع اینکه رویدادها مطابق میل فرد باشند (نمی‌توانم مخالفت و ممانعت را تحمل کنم.)
4-توقع اینکه دیگران همیشه منصفانه رفتار کنند.
5- باور به اینکه کنترلی بر عوامل ایجاد کننده فشار وجود ندارد (نمی‌توانم فشارهای زندگی را کاهش دهم.)
6- باور به اینکه اجتناب از مسئولیت بهتر از قبول آن است.
باور به اینکه رفتارهای فعلی تحت تأثیر رویدادهای ناخوشایند گذشته است در واقع یکی از مهم‌ترین راه های تعدیل استرس تغییر و اصلاح باورهای غیرمنطقی و ناسازگارانه است.

شیوه‌های تعدیل استرس
مقابله با استرس و تغییر سبک زندگی نقش مهمی دارند.
آگاهی از استرس
 این مرحله شامل مشخص کردن و شناسایی دقیق عوامل استرس زا است؛ در این مرحله تمام افکار مرتبط با عوامل استرس زا شامل نگرانی‌ها، ناآگاهی‌ها باید به صورت یک فهرست تهیه و تنظیم شوند. سپس علت استرس زا بودن هر یک از موارد مورد بررسی قرار گیرد و اگر ادراک عوامل استرس زا منفی‌نگرانه و یا دفاعی باشد و مانع حل مشکل توسط شخص شود، باید مجدداً مورد ارزیابی و بررسی قرار گیرد.

ارزیابی مجدد شرایط
 ارزیابی مجدد شرایط یعنی ایجاد دیدگاه و باور جدید در ذهن، که مناسب‌تر و سازگارانه‌تر باشد. در این مرحله باورهای دیگری که بی‌طرفانه یا ترجیحاً مثبت‌اندیشانه هستند برای حل مسئله به خدمت گرفته می‌شوند. باید به‌خاطر داشت که ارزیابی مجدد یک فرایند، به معنی سرکوب هیجانات یا دلیل‌تراشی نیست بلکه تشخیص صحیح این نکته است که بر چه عواملی در زندگی کنترل داریم و چه عواملی خارج از کنترل ما هستند.

پذیرش و جایگزینی
در این مرحله باورها و عقاید جدید در الگوهای تازه تفکر جایگزین باورهای قدیمی و کهنه می‌شوند مشکل‌ترین مرحله تغییر نگرش پذیرش و به کار بستن دیدگاه های جدید درباره مشکلات است. اکثر افراد در وضعیت های قدیمی و شناخته شده احساس راحتی می‌کنند و به حفظ عادت قدیمی در تفکر و رفتار گرایش دارند اما مانند سایر مهارت ها بازسازی شناختی با تمرین و تکرار بهبود می‌یابد.
حمایت اجتماعی
تحقیقات نشان می‌دهند که برخورداری از حمایت های اجتماعی آثار استرس را در موقعیت‌های مختلف تعدیل می‌کند. با عنوان مثال درصد مرگ و میر در مردانی که به‌طور مرتب در گردهمایی‌های اجتماعی حضور می‌یابند خیلی پایین‌تر از گروه مشابهی است که در گردهمایی ها اجتماعی حضور ندارند، دانشجویانی که دوستان زیادی دارند نسبت به آنهایی که دوستان کمی دارند در موقع امتحان های دانشگاهی از سیستم ایمنی فعال‌تری برخوردارند. با توجه به تأثیر حمایت اجتماعی بر سیستم ایمنی به‌نظر می‌رسد برخورداری از حمایت‌ها می‌تواند استرس‌های تحصیلی را کاهش دهد.

فنون مدیریت زمان
یادگیری فنون مدیریت زمان می‌تواند موجب حداکثر استفاده از وقت شده و عملکرد افراد را افزایش دهد. این فنون در مورد اشخاصی که مسوولیت های متعددی دارند، کاربرد بیشتری دارد. مرحله اول شامل اولویت‌سنجی است. در این مرحله باید فهرستی از تمام مسوولیت های روزانه، هفتگی و ماهانه (به‌طور جداگانه) تهیه شود. آنگاه اموری را که از اهمیت و فوریت بیشتری برخوردارند مشخص نموده و برای آنها اولویت اجرایی در نظر گرفته شود.
مرحله بعدی زمانبندی است. در این مرحله برای هر یک از مسئولیت ها زمان مشخص و معینی در نظر گرفته می‌شود. در صورت لزوم امور کم اهمیت حذف می‌شوند و وقت بیشتری برای اولویت‌ها اختصاص می‌یابد. پس از این مرحله، برنامه زمان‌بندی شده وارد فاز اجرایی می‌شود. برای اجرای بهتر برنامه تعیین اهداف کوتاه‌مدت، میان مدت و بلندمدت از اهمیت ویژه‌ای برخوردارند.
همچنین می‌توان برای عملکرد مناسب و منطبق با برنامه زمانی پاداش‌هایی در نظر گرفت.



تاریخ: یک شنبه 22 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه
استفاده از آموزه های الهی برای یک زندگی سالم
 
توجه به نقش آموزه های الهی در پیشگیری و درمان اختلالات روانی - واکنشی، نکته ای نیست که فقط تعداد محدودی از روان شناسان و روان پزشکان بر آن تأکید کنند، بلکه این امر، نظر بسیاری از محققان را به خود جلب کرده است.
 
توجه به نقش آموزه های الهی در پیشگیری و درمان اختلالات روانی - واکنشی، نکته ای نیست که فقط تعداد محدودی از روان شناسان و روان پزشکان بر آن تأکید کنند، بلکه این امر، نظر بسیاری از محققان را به خود جلب کرده است. به عنوان مثال، آلپورت با بررسی سیر تاریخی جریان مشاوره و روان درمانی به این نتیجه می رسد که این روش تا اواخر قرن نوزدهم عملاً به وسیله ی علمای دینی انجام می شد، از این زمان پیشرفت هایی که در روان پزشکی پدید آمدند، موجب به وجود آمدن امیدهای تازه ای در افراد شدند و مردم ترجیح دادند به جای مراجعه به علمای دینی، به روان پزشک مراجعه کنند.
دلایلی را که او در این زمینه ذکر می کند، تمایل عمومی نسبت به توجیه های فیزیکی و طبی برای کسالت هاست و هم چنین، این نکته که ممکن است در بعضی موارد واقعاً علت های طبی موجب بروز کسالت ها شده باشند. آلپورت ضمن این که چنین برداشت هایی را کاملاً رد نمی کند، بر این واقعیت تأکید می کند که ما باید در نظر داشته باشیم، عقاید بیمار به طور عمیقی بر سلامت جسمی و روانی او تأثیر دارند.
او در این مورد به نقش عقاید و برداشت های فرد در مورد شغل، همکاران، همسر و آینده ی نزدیک، اشاره می کند و معتقد است عقیده ی کلی فرد در مورد جهان، اهداف و طرح های فرد، تأثیر بیش تری بر رفتار او دارند. در این میان، نقش عقاید مذهبی چون جنبه ی اساسی و پایه ای دارند، مهم تر از هر عقیده ی دیگری است. او در این مورد به نظر یونگ اشاره می کند که گفته است در هر اختلال روانی - واکنشی، می توان یک جنبه ی حل نشده ی مربوط به متافیزیک پیدا کرد. هم چنین اضافه می کند از هزاران بیماری که سن آن ها بالای 35 سال بود، بررسی نهایی نشان داد که همه ی مشکلات ناشی از فقدان یک برداشت مذهبی نسبت به زندگی بوده است.
متن کامل سخنان یونگ به صورت زیر است:
«طی سی سال اخیر، مردم از تمام کشورهای متمدن جهان به من مراجعه کرده اند. من صدها بیمار را معالجه کرده ام. در بین تمام بیماران من که نیمه ی دوم حیات، یعنی سنین بالاتر از 35 سال را می گذراندند، یکی پیدا نشد که مشکل او مربوط به پیدا کردن یک عقیده ی دینی نسبت به زندگی نباشد. با اطمینان خاطر می توانم بگویم که هر یک از آن ها به این دلیل بیمار شده بودند که آن چه را ادیان زنده ی هر عصر به پیروان خود عطا کرده اند، از دست داده بودند و آن هایی که عقیده ی دینی خود را باز نیافتند، هیچ کدام واقعاً درمان نشدند».

هم چنین یونگ در سری سخنرانی های دانشگاه ییل در سال 1937، ارتباط روان شناسی و دین را تشریح کرد که در کتابی به نام «روان شناسی و دین» تدوین شد.
نکاتی از آن را در این جا می آوریم:
«دین یکی از قدیمی ترین و عمومی ترین جلوه های روح انسانی است. بنابراین هرگونه روان شناسی که سروکارش با ساختمان روانی شخصیت انسان است، دست کم این حقیقت را نمی تواند نادیده بگیرد که دین تنها یک پدیده ی اجتماعی و تاریخی نیست، بلکه برای بسیاری از افراد حکم یک مسئله ی مهم شخصی را دارد».
نکته ی شاخصی که در فرهنگ الهی جلب توجه می کند، قانونمند کردن تمام رفتارهای ارادی است. به این ترتیب که یک فرد موحد، طبق ضوابط مذهب الهی در تمام رفتارهای ارادی، چهارچوب های قانونی خاص دارد که بر پایه ی آن ها عمل می کند و چنان چه اشاره شد، نتیجه ی کلی این رفتار قانونمند، پیدایش کنترل در رفتار انسان موحد است. نتیجه ی مثبت دیگری که این فرهنگ برای پیروان خود دارد، جلوگیری از اضطراب ناشی از صرف انرژی برای کشف راه مناسب دست یابی به زندگی سالم و رشد است.
نکته ی بسیار مهمی که باید بر آن تأکید کرد، این واقعیت است که محدوده ی کار فلاسفه بسیار محدود است و در بعضی از آموزش های آن ها تناقض هایی را می توان مشاهده کرد. در صورتی که روش دعوت ادیان الهی بسیار ساده و براساس واقعیت های عینی است. این روش شامل تمام انسان ها با فرهنگ ها و میزان اطلاعات متفاوت می شود و در حقیقت همه ی مردم جهان دانشجویان مکتب پیامبران الهی هستند.

استفاده از آموزش های دینی برای کمک به عموم مردم

با طبقه بندی قوانین اسلام، می توان به اصولی دست یافت که در گستره ی وسیعی راه دست یابی به زندگی سالم را امکان پذیر کنند و به رشد روانی، جلوگیری از سقوط، هم چنین پیشگیری از اختلالات روانی - واکنشی و درمان آن ها کمک کنند. به خواست خدا موفق شده ام آموزش های اسلامی را در 40 اصل که اصول تکاملی بهداشت روانی در مکتب اسلام نامیده می شوند، خلاصه کنم.
منظور از اصول تکاملی بهداشت روانی در مکتب اسلام، اصولی هستند که می توانند به عنوان دستورالعملی در تصمیم گیری، برنامه ریزی های روزانه در حد فرد و اجتماع، حل مشکلات زندگی روزمره و دست یابی به زندگی سالم و در حال رشد به انسان کمک کنند. بنابراین نظریه که خود می تواند به عنوان یک موضوع تحقیق مورد بررسی قرار گیرد، دست یابی به زندگی سالم، جز از طریق فراگیری، پذیرش و کاربرد این اصول امکان پذیر نیست. اکنون، می توان به این نتیجه رسید که با آموزش این اصول به فرد و جامعه و پذیرش کاربرد آن ها، عملاً می توان به ایجاد سلامت روانی کمک کرد. در نتیجه اصول فوق می توانند به عنوان عوامل پیشگیری از اختلالات روانی - واکنشی تلقی شوند. هم چنین، می توان گفت بروز اضطراب و سایر اختلالات روانی - واکنشی به علت عدم فراگیری، عدم پذیرش و عدم کاربرد یک یا چند اصل از اصول رشد است. از طریق معکوس کردن این فرآیند، یعنی آموزش، متقاعد کردن فرد نسبت به پذیرش و کاربرد اصل یا اصولی که مورد بی توجهی قرار گرفته اند، می توان اقدام به روان درمانی و اصلاح رفتارهای بیمارگونه کرد. بنابراین اصول رشد، یعنی مجموعه ی آموزش های الهی، می توانند در برنامه ریزی زندگی سالم در حد فرد و اجتماع، پیشگیری از اختلالات روانی - واکنشی و روان درمانی به ما کمک کنند.
با توجه به این که این اصول، جزء جدایی ناپذیر زندگی فردی و اجتماعی مسلمانان و هم چنین از عناصر اصلی فرهنگ اسلامی هستند، بدون هیچ گونه مقاومت و فشار، مورد پذیرش قرار می گیرند. سایر انسان ها نیز با داشتن فطرت تکاملی، بالقوه امکان استفاده از این اصول را دارند. در نتیجه، اصول رشد دارای ابعادی جهان شمول در تمام اعصار هستند و با داشتن چنین گسترش بی نظیری، می توانند به عنوان یک ابزار کلیدی توسط روان شناسان، روان پزشکان، مسئولان امور تربیتی و مربیان، جامعه شناسان، مدیران جامعه و تمامی کسانی که با جامعه ی بشری تماس دارند، مورد استفاده قرار گیرند.
با توجه به برداشت فوق، فراگیری، پذیرش و کاربرد اصول رشد برای هر انسانی که به سلامت فکر و کمال خویش علاقه دارد، الزامی است. به نظر می رسد تعریف علم نافع توسط امام موسی بن جعفر (علیه السلام)، در مورد اصول بهداشت روانی در مکتب اسلام صدق می کند. در آن تعریف چنین آمده است:
«سزاوارترین علم برای تو آن است که عمل جز به وسیله ی آن شایسته نشود. واجب ترین علم برای تو آن است که نسبت به عمل به آن مسئول هستی. لازم ترین علم برای تو آن است که تو را به صلاح و فساد قلب (نظام روانی) تو راهنمایی کند. علمی پسندیده ترین عاقبت را فراهم می آورد که دانش تو را در حال حاضر افزایش دهد. پس به علمی که جهل آن، به تو ضرری نمی رساند نپرداز و از علمی که ترک آن، جهل تو را افزایش می دهد، غافل مشو.»
با بررسی اصول بهداشت روانی و برنامه ریزی در مکتب اسلام، می توان به این نتیجه رسید که این علم از مصداق های بارز علومی است که نسبت به تحصیل آن ها تأکید فراوان شده است. خوشبختانه این قوانین عیناً برای دست یابی به سعادت نیز مفیدند و می توان آن ها را «قوانین دست یابی به سعادت» هم نامید. از خداوند متعال عاجزانه مسئلت می کنم که به تمام افراد، توفیق پذیرش و انجام آن ها را تا پایان عمر عنایت فرماید و همه ی انسان ها به سعادت ابدی دست یابند.
قوانین و اصول رشد را می توان به قوانین راهنمایی و رانندگی تشبیه کرد. بررسی تصادف ها و مشکلاتی که در جاده ها پیش می آیند نشان می دهد که اکثر آن ها (بیش از 90 درصد) به علت عدم رعایت قوانین اند و عواملی مانند نقص فنی، درصد بسیار کمی را به خود اختصاص می دهند (کم تر از 10 درصد). آمارهای منتشر شده در مورد علت مراجعه ی بیماران به مراکز پزشکی نشان می دهند که در 45 تا 75 درصد موارد، استرس به نوعی در بروز یا تشدید بیماری نقش داشته است. در نتیجه با آموزش و اصلاح شناخت، می توان این رقم را به صورت قابل ملاحظه ای کاهش داد. آموزش اصول رشد، می تواند هم در کاهش اختلالات روانی - اجتماعی و هم در ارتقای بهداشت روانی کمک کند.

راهنمایی کلی در مورد طبقه بندی اصول رشد در معیارهای اسلامی

وظایف انسان در سه بُعد اساسی طبقه بندی شده اند:

1. وظیفه ی انسان نسبت به خدا.
2. وظیفه ی انسان نسبت به خود.
3. وظیفه ی انسان نسبت به جامعه.

امام باقر (علیه السلام) این وظایف را در جمله هایی کوتاه که خود فرازهایی از وحی الهی به حضرت آدم (علیه السلام) هستند، بیان کرده است. می توان آن ها را به صورت زیر مورد استفاده قرار داد:

1. وظیفه ی انسان در رابطه با خداوند، پرستش و عدم شرک نسبت به او است. در صورت انجام وظیفه در این مورد، خداوند نیز درخواست او را اجابت می کند.
2. انسان نسبت به اعمال خود مسئول است و برحسب آن ها پاداش خواهد گرفت.
3. انسان در رابطه با مردم باید طوری رفتار کند که میل دارد با او رفتار کنند.

ما بر اساس این طبقه بندی، اصول تکاملی بهداشت روانی در مکتب اسلام «اصول رشد» را در مورد هر یک از وظایف فوق، به صورت زیر طبقه بندی می کنیم:

1. اصول تکاملی بهداشت روانی در رابطه ی انسان با خدا.
2. اصول تکاملی بهداشت روانی در رابطه ی انسان با خود.
3. اصول تکاملی بهداشت روانی که هم در رابطه ی انسان با خود و هم در رابطه ی انسان با دیگران مورد استفاده قرار می گیرند.
4. اصول تکاملی بهداشت روانی در رابطه ی انسان با دیگران.

بدیهی است اصول فوق عملاً شامل تمام آموزش های قرآن مجید، پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و پیشوایان اسلام هستند و تنها در صورتی که خلاصه و طبقه بندی شوند، می توان به طور عملی در مورد اهدافی که اشاره شد، از آن ها استفاده کرد.
باید توجه داشت که اصول تکاملی بهداشت روانی را در هر کدام از دسته های اصلی فوق، به صورت های مختلف می توان طبقه بندی کرد. اینجانب با بررسی هایی که در این زمینه کرده ام و در ضمن چند دوره تدریس این اصول در دانشکده های علوم تربیتی - پزشکی و دانشگاه تربیت مدرس، طبقه بندی زیر را پیشنهاد می کنم:

1. اصول تکاملی بهداشت روانی در رابطه ی انسان با خدا:
اصل اول - توحید. (تطبیق رفتارهای ارادی با آموزش های توحیدی).
اصل دوم - لزوم قضاوت براساس علم و بی اعتبار بودن گمان و تخمین.
اصل سوم - هدف دار بودن جهان هستی و دست یابی به رشد و تکامل (فلسفه ی زندگی از دیدگاه اسلام).
اصل چهارم - نظارت خداوند بر انسان و دخالت او در امور.
اصل پنجم - پاداش و مجازات.
اصل ششم - جبران.
اصل هفتم - لزوم توجه به نعمت های خداوند و جنبه های مثبت زندگی و شکرگزاری.
2. اصول تکاملی بهداشت روانی در رابطه ی انسان با خود:
اصل هشتم - اختیار، تکلیف و مسئولیت انسان.
اصل نهم - اصالت اراده و تصمیم گیری و لزوم برنامه ریزی براساس تفکر، تعقل و هدف های تکاملی.
اصل دهم - مشاوره و استفاده از تجربه های خود و دیگران.
اصل یازدهم - آزادی و کرامت انسان براساس کنترل نفس.
اصل دوازدهم - نظم، میانه روی و تعادل.
اصل سیزدهم - امامت و الگوبرداری از نمونه های برتر و حرکت به سوی برترین شدن.
اصل چهاردهم - شناخت نیازها و برآوردن آن ها در حد تکلیف.
اصل پانزدهم - لزوم توجه به این واقعیت که احکام الهی براساس دست یابی به مصلحت و دوری از ضررند.
اصل شانزدهم - لزوم حفظ آگاهی و تمرکز فکر دایمی در کارها.
اصل هفدهم - لزوم توجه به وجود راه حل اختصاصی برای هر کار.
اصل هجدهم - لزوم پیش بینی مشکلات عمومی و پایداری در مقابل آن ها.
اصل نوزدهم - تکرار رفتارهای تکاملی و عدم اصرار بر رفتارهای منجر به سقوط.
3. اصول تکاملی بهداشت روانی که هم در رابطه ی انسان با خود و هم در رابطه ی انسان با دیگران مورد استفاده قرار می گیرند:
اصل بیستم - آماده شدن زمینه و زمان مناسب برای هر کار فردی و اجتماعی و آموزش تدریجی اصول رشد.
اصل بیست و یکم - احتیاط در امور فردی و اجتماعی و تأکید بر واقع بینی.
اصل بیست و دوم - لزوم توجه به ظرفیت روانی خود و دیگران و تعدیل توقعات.
اصل بیست و سوم - لزوم توجه و کاربرد تمام امکانات خدادادی برای رشد خود و دیگران.
اصل بیست و چهارم - لزوم سالم بودن افکار و رفتار فرد برای خود و جامعه.
اصل بیست و پنجم - لزوم توجه به موقعیت زمان و مکان و دفع افسد به فاسد.
اصل بیست و ششم - عدم سقوط تکلیف و لزوم اجرای آن به میزان ممکن.
اصل بیست و هفتم - لزوم اقرار به تقصیر در موارد کوتاهی از انجام تکلیف و پذیرش عذر دیگران.
اصل بیست و هشتم - تأکید بر حفظ امید و چشمداشت پیروزی فردی و اجتماعی در صورت حاکمیت فطرت و عمل به تکالیف الهی.
اصل بیست و نهم - لزوم توجه به نقش مثبت و منفی یادگیری در زندگی فردی و اجتماعی.
اصل سی ام - عدل و معیار قرار دادن خود در روابط اجتماعی.
اصل سی و یکم - برائت و لزوم حمل به صحت کردن عمل مسلمانان.
اصل سی و دوم - لزوم رازداری در مورد خود و دیگران
4. اصول تکاملی بهداشت روانی در رابطه ی انسان با دیگران:
اصل سی و سوم - لزوم شناخت زمان و جامعه.
اصل سی و چهارم - لزوم مدیریت و توجه به تقسیم کار در محیط های اجتماعی براساس استعداد.
اصل سی و پنجم - لزوم همکاری و هم بستگی با گروه های زیر حاکمیت فطرت و ارشاد گروه های زیر حاکمیت شهوت.
اصل سی و ششم - تأکید بر وجدان عمومی و معتبر بودن نظر جامعه.
اصل سی و هفتم - واکنش متقابل و توجه به تحمل و تغافل.
اصل سی و هشتم - لزوم خودداری از ستیزه جویی.
اصل سی و نهم - امر به معروف و نهی از منکر و لزوم شرکت در سالم سازی محیط.
اصل چهلم - لزوم اصالت دادن به حق و نه به اکثریت.

اصول رشد در رابطه ی انسان با خدا

اصل اول - توحید یا لزوم تطبیق رفتار ارادی با آموزش های توحیدی.
بنابراین اصل، پویایی به سمت کمال، تنها با کاربرد آموزش های توحیدی امکان پذیر است و انسان وظیفه دارد تمام رفتارهای خود را در مقاطع سنی و زمانی مختلف با این آموزش ها تطبیق دهد. خداوند در سوره ی عصر می فرماید: «قسم به عصر که انسان ها همه در خسارت و زیان هستند، مگر آن ها که به خداوند ایمان آورده و نیکوکار شدند و یکدیگر را به درستی و پایداری در دین سفارش کردند».
اصل دوم - لزوم قضاوت براساس علم و بی اعتبار بودن گمان و تخمین.
از آموزش های اسلامی استنباط می شود که این مکتب، زندگی انسان را نوعی حرکت در زمان و مکان می داند. این مکتب به پیروان خود دستور می دهد که در شروع حرکت، باید مسیر خود را براساس علم، آگاهی و استدلال تعیین کنند، تا از هرگونه انحراف در امان باشند. امام صادق (علیه السلام) می فرماید: «کسی که بدون بصیرت و دانایی به کاری دست بزند، مانند مسافری است که به بی راهه می رود، هر قدر بر سرعت خود می افزاید به همان نسبت از جاده دور می شود».
اصل سوم - هدف دار بودن جهان هستی و دست یابی به رشد، کمال و قرب الهی.
این اصل که می توان آن را فلسفه ی زندگی از دیدگاه اسلام نامید، با توجه به فطرت تکامل گرای انسان، او را موظف می کند که در مسیر رشد قدم بردارد. در حقیقت قرب الهی که هدف نهایی خداوند از خلقت انسان است، جز از طریق دست یابی به رشد، امکان پذیر نیست. برای رشد انسان هیچ حدی وجود ندارد و او موظف است که هر لحظه بیش تر رشد کند. امام صادق (علیه السلام) می فرماید: «هر کس دو روزش برابر باشد زیان کرده است، هر کس فردایش بهتر باشد، مورد غبطه ی دیگران واقع می شود و هر کس فردایش بدتر باشد از رحمت خدا دور شده است».
اصل چهارم - نظارت خداوند بر انسان و دخالت در امور او.
بنابر آموزش های اسلامی، خداوند همواره با انسان است و هر حرکت و انرژی ای از جانب اوست. هیچ رویدادی جز با اجازه و مشیت خداوند اتفاق نمی افتد و تمام اتفاق های بد و خوب جنبه ی امتحان دارند.
اصل پنجم - پاداش و مجازات.
خداوند پیامبران خود را بشیر، یعنی بشارت دهنده به پاداش های بزرگ در مورد رفتارهای تکاملی و نذیر، یعنی ترساننده نسبت به مجازات در مورد رفتارهای منجر به سقوط و غیر قابل قبول، نامیده است. در آیه ی 28 سوره ی سبا آمده است: «و ما تو را جز برای بشارت دادن به جزای نیک برای اعمال نیک و ترساندن از عذاب در برابر گناه در مورد عموم مردم نفرستادیم».
اصل ششم - جبران.
با توجه به سیر نوسانی که اغلب افراد بین مسیر تکامل و سقوط می پیمایند ، سیر تکاملی کاملاً مستقیم منحصر به پیامبران الهی و سایر معصومان است. بیش تر انسان ها به علت خروج از دایره ی رشد و ابتلا به گناه، به حق، خود را گناهکار احساس می کنند. در مکتب اسلام راه جبران گناهان، احساس پشیمانی، ترک و جبران اعمال، است. در این مورد گناهان به سه دسته تقسیم می شوند:

1- گناهانی که در رابطه ی انسان و خدا هستند.
2- گناهانی که در رابطه ی انسان و دیگران به وجود آمده اند.
3- گناهانی که در رابطه ی انسان و خود او به وجود آمده اند.

اگرچه با یک دید کلی، همه ی گناهان را می توان در رابطه ی انسان با خدا تلقی کرد، ولی بعضی از آن ها مانند ترک عبادات، عنوان اختصاصی تری یافته اند و «حق الله» نامیده می شوند که در صورت تدارک و جبران، امکان بخشش دارند.
گناهانی که در رابطه ی انسان و جامعه به وجود آمده اند و حقی از مردم بر گردن افراد است باید به شیوه ی اختصاصی جبران شوند. به عنوان مثال، در صورت تعرض به مال یک فرد، باید اصل مال مسترد و از او پوزش خواسته شود.
گناهانی که در رابطه با خود انسان به وجود آمده اند، مانند اشتغال به لهو و لعب، پشیمانی، ترک رفتار و توبه به درگاه خداوند، امکان پذیرش از سوی خداوند را دارند و با اقدام به توبه، می توان امیدوار به بخشش خداوند بود.
پیام امیدبخشی که در این مورد جلب توجه می کند، امکان از بین بردن رفتارهای بد با رفتارهای نیک است. این پیام به طور صریح در قرآن مجید مورد تأکید قرار گرفته است (هود: 114). پیام امیدوارکننده ی دیگر،‌ امکان تبدیل رفتارهای زشت به رفتارهای نیک است. این روند در صورت داشتن ایمان به خدا، اعمال جبرانی صالح و بازگشت به سوی خدا ممکن است تحقق یابد (فرقان: 70). این پیام ها وسیله ی بسیار مناسبی برای تشویق به جبران، ایجاد امید و پیشگیری از بروز ناامیدی و افسردگی هستند.
اصل هفتم - لزوم توجه به نعمت های خداوند و جنبه های مثبت زندگی و شکرگزاری.
آموزش های متعددی در مورد این اصل وجود دارند که انسان را امر به شکر خداوند می کنند. به این منظور انسان موظف است جنبه های مثبت زندگی خود را مورد توجه قرار دهد و آن ها را بازگو کند (الضحی: 11) و بداند که نعمت های خداوند برای انسان (جنبه های مثبت زندگی)، غیرقابل شمارش هستند (نحل: 18).
یکی از مراجعان من، خانمی بود که روی یک صفحه کاغذ چندین جنبه ی منفی زندگی خود را نوشته بود. از او پرسیدم: «آیا هیچ جنبه ی مثبتی در زندگی شما وجود ندارد؟»، پاسخ او منفی بود. دختر 4 ساله ی او که ایشان را همراهی می کرد، توجه مرا جلب کرد. گقتم: «اگر خداوند متعال به جای این دختر، همه ی امکانات جهان را در اختیارت قرار دهد، می پذیری؟»، پس از قدری مذاکره و روشن شدن سؤال برای او، جواب منفی داد. به او گفتم: «خداوند می فرماید اگر هر کدام از شما بخواهید جنبه های مثبت زندگی خود (نعمت های خداوند) را بشمارید، نمی توانید». او پس از این مصاحبه ی 30 دقیقه ای با نشاط و آرامش قابل لمس جلسه را ترک کرد.

اصول تکاملی بهداشت روانی در رابطه ی انسان با خود

اصل هشتم - اختیار، تکلیف و مسئول بودن انسان.
بنابراین اصل، انسان موجودی مختار و مسئول است، با توانایی هایی که خداوند به او داده است می تواند مسیر خود را به سمت رشد انتخاب کند. در قرآن مجید آمده است: «هر کس در گرو کار خویش است».
اصل نهم - لزوم برنامه ریزی براساس تفکر و تعقل.
آموزش های اسلامی تفکر و تعقل را مهم ترین معیار برنامه ریزی قرار داده اند. پیامبر اسلام (صلّی الله علیه و آله و سلّم) خطاب به علی (علیه السلام) می فرماید: «ای علی! چون مشاهده کنی که مردم از طریق انواع مختلف کار نیک، به خداوند نزدیک می شوند، تو از طریق موازین عقلانی به خداوند تقرب جوی تا از همه پیشی گیری».
اصل دهم - مشاوره و استفاده از تجربه های خود و دیگران.
در آموزش های اسلامی به منظور استفاده از آرای دیگران و دست یابی به رأی درست، بر لزوم مشورت در کارها تأکید شده است. مشورت را موجب تأیید رأی فرد و پشت گرمی او تلقی کرده اند و خودداری از مشورت نهی شده است. امام صادق (علیه السلام) ضابطه های مشورت را به این صورت بیان می کند: «مشورت جز با حدود چهارگانه ی آن تحقق نیابد:
نخست این که کسی که با او مشورت می شود خردمند باشد.
دوم آن که آزاده و متدین باشد. سوم این که دوست و برادر باشد. چهارم این که راز خود را به او بگویی و او به اندازه ی خودت از آن راز آگاه شود، اما آن را بپوشاند و به کسی نگوید».
بر همین اساس استفاده از تجربه های قبلی خود و دیگران، در آموزش های متعددی گوشزد شده است و توجه به این موضوع علامت تعقل انسان و موجب موفقیت در امور معرفی شده است.
در این مورد دستور داده شده که نباید روشی را که عملاً موجب زیان و مانع رشد و تکامل فرد می شود، به طور مکرر تجربه کرد.
اصل یازدهم - حرّیت و کرامت بر اساس کنترل نفس.
آموزش های اسلام دست یابی به حرّیت، آزادگی و کرامت انسان را از طریق کنترل نفس امکان پذیر می دانند .
علی (علیه السلام) می فرماید: «گرامی دار نفس خود را از هر پستی، هر چند تو را به امور دلخواه برساند. زیرا هرگز به اندازه ی آن چه از نفس خویش صرف می کنی عوض نخواهی یافت. و بنده ی دیگری مباش، زیرا خداوند تو را آزاد آفرید. کنترل شهوت (تقوا) به عنوان اساس اخلاق تلقی شده است».
اصل دوازدهم - نظم.
اصل نظم که خود زیربنای اقتصاد و تعادل است، هم در افکار و هم در رفتار انسان نمودار می شود و در آموزش های اسلامی به وفور مورد تأکید قرار گرفته است. امام موسی بن جعفر (علیه السلام) می فرماید: «بکوشید وقت شما چهار ساعت (قسمت) شود:

1. یک ساعت برای مناجات با خدا.
2. یک ساعت برای زندگی و معاش.
3. یک ساعت برای آمیزش با برادر و مردم مورد اعتماد که عیوب شما را به شما می فهمانند و از دل به شما اخلاص دارند.
4. یک ساعت هم خلوت کنید برای درک لذت های حلال و به وسیله ی این ساعت بر انجام وظایف آن سه ساعت دیگر توانا شوید. به خود فقر و طول عمر تلقین نکنید. زیرا هر کس به خود تلقین فقر کند بخیل می شود و هر کس که طول عمر را در نظر گیرد، حریص. برای خود بهره ای از دنیا بگیرید و آن چه خواهش حلال باشد و به شخصیت تان صدمه ای نزند و اسراف هم نباشد منظور دارید و به این وسیله برای امور دین یاری جویید. زیرا روایت است، از ما نیست کسی که دنیایش را برای دینش وانهد و یا دینش را برای دنیا از دست دهد».

اصل سیزدهم - امامت یا همانندسازی با الگوهای برتر و حرکت به سمت برترین شدن.
در قرآن مجید و سایر آموزش های اسلامی روش زندگی پیامبر اسلام (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و جانشینان او، هم چنین همه ی پیامبران الهی به عنوان «سرمشق» برای انسان هایی که در مسیر رشد حرکت می کنند مطرح شده است. در سوره ی احزاب چنین می بینیم: «برای گروهی از شما که به خدا و روز قیامت امیدوارند و خدا را بسیار یاد می کنند، پیامبر خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) «سرمشق» بسیار خوبی است». این مکتب از هر کدام از پیروان خویش توقع دارد که بهترین انسان های عصر خود باشند و دست یابی به این توقع را امکان پذیر می داند.
اصل چهاردهم - لزوم شناخت نیازها و برآوردن آن ها در حد تکلیف.
در فرهنگ اسلامی تأکید فراوانی بر شناخت نیازهای انسان شده است. پیامبر اسلام (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به صورت دعا بر این مسئله تأکید می کند: «خداوندا به نان ما برکت عطا فرما. زیرا اگر نان نباشد، نه نماز می گزاریم، نه روزه می گیریم و نه واجبات دیگر پروردگارمان را ادا می کنیم». پذیرش نیاز جنسی به عنوان یک نیاز قطعی و تسهیلات فراوان برای ارضای آن، در آموزش های اسلامی جلب توجه می کند. در مجموع دستور می دهند که نیازهای ناشی از شهوت در حد کفاف برآورده شوند، تا انسان وقت و انرژی کافی برای برآوردن نیازهای ناشی از فطرت را داشته باشد.
اصل پانزدهم - لزوم توجه به این واقعیت که احکام الهی براساس دست یابی به مصلحت و دوری از ضرر هستند.
در فرهنگ اسلامی تمام رفتارهای ارادی انسان در پنج گروه اصلی واجب، حرام، مستحب، مکروه و مباح، طبقه بندی شده اند. انجام کار واجب و خودداری از کار حرام الزامی است.
انجام کار مستحب و عدم انجام کار مکروه ارجحیت دارد و در مورد کارهای مباح، انسان مختار است و دستورالعمل خاصی ندارد. نکته ی بسیار اساسی که امام صادق (علیه السلام) بر آن تأکید می کند این است که علت وجوب کار واجب و مستحب، دست یابی به مصلحت، و علت نهی از انجام دادن کارهای حرام و مکروه، دوری از ضرر برحسب مورد است.
اصل شانزدهم - لزوم حفظ آگاهی و تمرکز فکر دایمی هنگام انجام هر کار.
مکتب اسلام از پیروان خویش می خواهد که هنگام انجام هر کار، فقط به آن کار بیندیشند و به این ترتیب حداکثر بازده را ایجاد کنند. برداشت فوق که با مفهوم حضور قلب در آموزش های اسلامی مطرح شده است، لزوم حفظ آگاهی و تمرکز دایمی را گوشزد می کند. امام صادق (علیه السلام) می فرماید: «من دوست دارم که چون فرد مؤمنی از شما به نماز ایستد، روی دل خویش را به سوی خدا دارد و آن را سرگرم دنیا نسازد».
اصل هفدهم - لزوم توجه به وجود راه حل اختصاصی برای هر کار.
در مکتب اسلام بر این واقعیت تأکید می شود که برای هر مشکل فردی و اجتماعی، راه حلی اختصاصی وجود دارد و یک فرد مسلمان باید راه های خروج از یک مشکل را شناسایی و طبق ضوابط عمل کند. در آیه ی 189 سوره ی بقره چنین آمده است: «نیکوکاری به آن نیست که از پشت دیوار به خانه درآیید، چه این کار ناشایسته است. نیکویی آن است که پارسا باشید و به هر کار از راه آن داخل شوید».
امام باقر (علیه السلام) در تفسیر آیه ی فوق چنین می فرماید: «معنای آیه این است که خوب نیست در کارها از غیر راه آن ها وارد شوید، بلکه لازم است در هر کاری از راه متناسب با آن وارد شوید».
اصل هجدهم - لزوم پیش بینی مشکلات عمومی و پایداری در مقابل آن ها.
در قرآن مجید عمومی بودن مشکلات برای تمام انسان ها مورد تأکید قرار گرفته است و خداوند در سوره ی بلد می فرماید: «ما انسان را در رنج آفریدیم». البته در ضمن تأکید شده است که با سختی، آسانی هم وجود دارد و در صورت صبر، تحمل و انجام تکالیف در مشکلات، به پاداش دست خواهید یافت.
اصل نوزدهم - تکرار رفتارهای تکاملی و عدم اصرار بر رفتارهای منجر به سقوط.
در مکتب اسلام ضمن تأکید بر تداوم کارهای واجب که عملاً موجب رشد و تکامل فرد می شوند، سعی می شود افراد به طور داوطلبانه رفتارهای نیک دیگری را، حتی اگر کوچک باشند، انتخاب کنند و انجام آن ها را برای خویش الزامی سازند و در این مورد نیز «سیاست تداوم» را پیدا کنند. امام صادق (علیه السلام) می فرماید: «بپرهیز از آن که انجام کاری را برای خویش الزامی سازی و قبل از یک سال آن را ترک کنی».
اصل تکرار یکی از اصول نظریه ی یادگیری است و به منظور تثبیت مطالب آموخته شده، لازم است فرد نسبت به تکرار آن ها اقدام کند. برای دست یابی به رشد، خداوند متعال اعمالی چون نماز و روزه را به صورت تکرار آن ها برای انسان واجب کرده است که در مقیاس وسیع انسان های با ایمان در سطح جهان و در سال های مختلف عمر، رشد را به ارمغان می آورند. 17 رکعت نماز در روز واجب است و باید تا پایان عمر ادامه یابد. روزه که جنبه ی تمرین کنترل بر تمام امور انسان را دارد، به مدت 30 روز در سال واجب شده است.

اصول بهداشت روان که در رابطه ی انسان با خود و با دیگران به کار می روند

اصل بیستم - لزوم آماده شدن زمینه و زمان مناسب برای هر کار و آموزش تدریجی اصول رشد.
با سیری اجمالی در روش پیامبران بزرگ الهی مشاهده می شود که تا آماده شدن زمینه و زمان مناسب برای هر کار، اقدام جدی برای انجام دادن آن را به تأخیر انداخته اند و هنگام آماده شدن زمینه و زمان مساعد، کار مورد نظر را با قاطعیت انجام داده اند. این اصل را می توان از مدت زمان لازم برای شکوفایی یک درخت تا رسیدن میوه نیز الهام گرفت. برداشت مکتب اسلام این است که فطرت انسان به طور تدریجی شکوفا می شود و در نتیجه واگذاری مسئولیت به او، باید به صورت تدریجی انجام شود. آموزش تدریجی در مورد نماز و روزه و فرایندهای قانون گذاری در صدر اسلام، مؤید این نظر هستند. به عنوان مثال، امام صادق (علیه السلام) می فرماید: «ما کودکان خود را امر می کنیم، در 7 سالگی به میزانی که می توانند روزه بگیرند که خود ممکن است تا ظهر، بیش تر یا کم تر باشد. و هرگاه عطش و گرسنگی بر آن ها غالب شود، افطار کنند، تا نسبت به روزه عادت و توانایی پیدا کنند». شما هم کودکان خود را از نه سالگی به میزانی که می توانند به روزه امر کنید و هرگاه عطش بر آن ها غلبه کرد افطار کنند.
اصل بیست و یکم - احتیاط در امور فردی و اجتماعی و تأکید بر واقع بینی.
اصل احتیاط یکی از اصول فقه اسلامی است که با مفهوم گسترده ای می تواند در امور فردی و اجتماعی راه گشا باشد. منظور از احتیاط در امور فردی این است که انسان طوری انجام وظیفه کند تا برایش روشن شود که تکلیف خود را در پیشگاه خداوند انجام داده است.
مفهوم کلی این اصل در روابط بین فردی نیز قابل پیاده شدن است. علی (علیه السلام) می فرماید: «هرگاه نیکوکاری بر زمانی مشخص و جامعه ی مربوط به آن حاکمیت یابد و انسان به فردی که رسوایی او آشکار نگشته بدبین شود،میگنا دات آی آر، به او ستم کرده است و هرگاه فساد بر زمان و جامعه ی مربوط به آن حاکمیت یابد و انسان به فرد خوش بین باشد، خود را به خطر و تباهی انداخته است». بنابراین احتیاط هم در امور شخصی و هم در روابط بین فردی باید مراعات شود.
اصل بیست و دوم - لزوم توجه به ظرفیت روانی خود و دیگران.
در آموزش های اسلامی ظرفیت روانی انسان به ظرف های عادی تشبیه شده است و چنین آموزش داده می شود که بهترین ظرفیت، آن است که گنجایش بیش تری داشته باشد. در تعبیر دیگر، انسان ها بر حسب ظرفیت روانی و میزان بازدهی، به معادن طلا و نقره تشبیه شده اند. مفهوم شرح صدر عنوان دیگری است که در قرآن مجید برای ظرفیت روانی به کار رفته است. گستردگی ظرفیت روانی، مورد نیاز همه ی انسان هاست و علی (علیه السلام) پذیرش مسئولیت های اجتماعی را تنها با داشتن ظرفیت روانی وسیع امکان پذیر می داند.
همان طور که فرد باید به ظرفیت روانی خود توجه داشته باشد، باید امکانات و محدودیت های دیگران را نیز، به طور واقع بینانه ارزیابی کند و توقعات خود را نسبت به آن ها تعدیل کند. امام باقر (علیه السلام) اختلاف در ظرفیت و محدودیت های افراد را متناسب با درجات ایمان به هفت درجه تقسیم می کند. سپس می افزاید که هر کسی در هر درجه ای از ایمان که باشد، نمی توان درجات بالاتر را به او تحمیل کرد.
اصل بیست و سوم - لزوم توجه به کاربرد تمام امکانات خدادادی برای رشد خود و دیگران.
بنابراین اصل، تمام امکاناتی که در جهان وجود دارند در اختیار انسان هستند. با توجه به اصل سوم از اصول رشد که هدف زندگی انسان را دست یابی به رشد به اصل سوم از اصول رشد که هدف زندگی انسان را دست یابی به رشد و رسیدن به درجه ی قرب الهی معرفی می کند، می توان به این نتیجه رسید که انسان باید تمام امکانات خدادادی را برای رشد خود و دیگران مورد استفاده قرار دهد و در هر لحظه به این واقعیت توجه داشته باشد. خداوند در قرآن مجید می فرماید: «آیا شما به حس مشاهده نمی کنید که خدا انواع موجوداتی را که در آسمان ها و زمین هستند برای شما مسخّر کرده و نعمت های ظاهر و باطن خود را برای شما فراوان کرده است».
اصل بیست و چهارم - لزوم سالم بودن افکار و رفتار فرد برای خود و دیگران.
براساس ضوابط قطعی فرهنگ اسلامی، رفتار انسان برای خود و دیگران نباید مضر باشد و حتی فکری که سلامت خود و جامعه را مختل کند، نباید به خود راه دهد. پیامبر اسلام (صلّی الله علیه و آله و سلّم) سلامت رفتار را معیار پذیرش اسلام می داند و می فرماید: «مسلمان کسی است که مسلمانان دیگر از دست و زبانش (افکارش) در امان باشند».
اصل بیست و پنجم - لزوم توجه به موقعیت زمان و مکان و دفع افسد به فاسد.
بنابراین اصل، انسان موظف است تکلیف خود را طبق امر و نهی های الهی انجام دهد، ولی باید توجه داشته باشد که تکلیف همواره یک نواخت نیست. به عنوان مثال در شرایط خاص و اضطراری ممکن است کارهای حلال، حرام و برعکس کارهای حرام، حلال شوند. کسی که روزه گرفتن برایش ضرر دارد، چنان چه روزه بگیرد کار حرامی مرتکب شده است و در شرایط اضطراری، خوردن گوشت مردار، خون، گوشت خوک و گوشت های تزکیه نشده به میزانی که انسان را از مرگ نجات دهد، واجب است. بر این دستورالعمل در آیه ی 173 سوره ی بقره تأکید شده است.
اصل بیست و ششم - عدم سقوط تکلیف و لزوم انجام آن به میزان ممکن.
براساس این اصل که از قاعده ای فقهی استخراج شده است، چنان چه انسان نتواند دستورات الهی را آن طور که باید انجام دهد، موجب سقوط کامل تکلیف نمی شود. بلکه او موظف است به هر شکل و هر میزان که می تواند، دستور را اجرا کند.
علی (علیه السلام) می فرماید: «کاری را که نمی توان به طور کامل انجام داد، نباید یکسره آن را رها کرد». این دستورالعمل در روابط بین فردی نیز قابل پیاده شدن است.
اصل بیست و هفتم - لزوم اقرار به تقصیر و عذرخواهی در موارد کوتاهی از انجام دادن تکلیف و پذیرش عذر دیگران.
در آموزش های اسلامی تأکید فراوان شده است که انسان با انجام تکلیف در برابر خدا و خلق، کرامت نفس خویش را حفظ کند. زیرا در صورتی که در انجام وظیفه کوتاهی کند، به طور فطری احساس نیاز به عذرخواهی پیدا می کند و این موجب کاهش کرامت و ذلت او می شود. ولی به هر حال عذرخواهی در صورت کوتاهی، الزامی است. خداوند وعده فرموده است، کسی که طبق ضوابط اسلامی کارهای قبلی خود را جبران کند، او را عفو خواهد کرد. در روابط بین فردی نیز امام سجاد (علیه السلام) دستور می دهد، در صورتی که فردی از سمت راست، تو را دشنام دهد و به سمت چپ برود و عذرخواهی کند، عذر او را بپذیر.
اصل بیست و هشتم - تأکید بر حفظ امید و چشمداشت پیروزی فردی و اجتماعی در صورت حاکمیت فطرت و عمل به تکالیف الهی.
از دیدگاه مکتب اسلام، امید به عنوان یک محرک قطعی رفتار تلقی شده است و بسیاری از انحراف ها و اختلال های روانی را ناشی از فقدان امید می داند. ایمان به خدا، ناشی از امید به خدا و پاداش های او و کفر به علت یأس از رحمت خداوند است. پیامبر اسلام (صلّی الله علیه و آله و سلّم) می فرماید: «اگر امید و آرزو نبود، مادری فرزندی را شیر نمی داد و کسی درخت نمی نشاند».
اصل بیست و نهم - لزوم توجه به نقش مثبت و منفی یادگیری در زندگی فردی و اجتماعی.
در آموزش های اسلامی، بر روی نقش یادگیری و نقش مثبت و منفی آن در زندگی فردی و اجتماعی تأکید فراوان شده است. پیامبر اسلام (صلّی الله علیه و آله و سلّم) می فرماید: «هر نوزادی بر فطرت توحید متولد می شود. سپس پدر و مادر او را یهودی، نصرانی یا مجوسی می کنند». در این آموزش ضمن تأکید بر فطری بودن اعتقاد به خدا، این واقعیت جلب توجه می کند که آموزش و یادگیری، حتی می توانند یک جریان فطری و منطقی را خنثی و معکوس کنند.
اصل سی ام - عدل و معیار قرار دادن خود در روابط اجتماعی.
اصل عدل هم در زندگی فردی و هم در زندگی اجتماعی مورد تأکید اسلام است. براساس این اصل، انسان حق ندارد حتی به خود ظلم کند و ظلم به نفس به عنوان یک گناه تلقی می شود. در قرآن مجید تأکید شده است: «و لاتبخسوا الناس اشیائهم: پست و کم نکنید چیزهای مردم را». علامه طباطبایی کلمه ی بخس را به معنای نقص در وزن و اندازه گیری معنی می کند و استاد جعفری با توجه به کلی بودن پیام آیه ی مزبور، تمام جنبه های مربوط به انسان را در آن ملاحظه می کند و چنین معنی می کند که هیچ چیز از مردم را دست کم نگیرید. در نتیجه آیه ی فوق تنها در مورد خرید و فروش مصداق ندارد، بلکه شامل تمام روابط بین فردی می شود. یکی از نشانه های فطرت های رشد یافته و وجدان های بیدار این است که در روابط بین فردی، خود را معیار قرار می دهد و در نتیجه هر کار که مورد علاقه ی آن هاست، در مورد دیگران انجام می دهند و از هر برخوردی که خود متنفرند، در روابط بین فردی از آن خودداری می کنند. این دستورالعمل در تمام ادیان الهی مورد تأکید قرار گرفته است. علی (علیه السلام) در وصیت به امام حسن (علیه السلام) به همه ی جوامع بشری چنین آموزش می دهد: «ای پسرک من در آن چه بین تو و دیگری است، خود را میزان قرار ده. پس برای دیگری بپسند آن چه برای خود می پسندی و برای دیگری مخواه آن چه برای خود نمی خواهی و ستم مکن چنان چه نمی خواهی به تو ستم شود و نیکی کن چنان چه دوست داری به تو نیکی شود و زشت دان از خود آن چه را که از دیگری زشت پنداری و از مردم راضی و خشنود شو به آن چه که تو خشنود می شوی برای آن ها از جانب خود». معیار قرار دادن خود در روابط بین فردی را می توان به عنوان «راهکار عملی دست یابی به عدالت» تلقی کرد.
اصل سی و یکم - اصل برائت و حمل به صحت کردن عمل مسلمانان.
اصل برائت یکی از اصول فقهی است که بنابر آن تا به طور قطع معلوم نشود که خداوند کاری یا چیزی راحرام کرده، انسان می تواند به آن اقدام کند. اصل فوق در روابط بین فردی وسعت بیش تری دارد و به این صورت در اصل سی و هفتم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران مطرح شده است: «اصل سی و هفتم اصل برائت است و هیچ کس از نظر قانونی مجرم شناخته نمی شود، مگر آن که جرم او در دادگاه ثابت شود.» امام صادق (علیه السلام) می فرماید: «همه چیز مباح و مطلق است تا زمانی که در آن نهی وارد شود».
اصل سی و دوم - رازداری در مورد خود و دیگران.
لزوم رازداری در مورد خود و دیگران را می توان به عنوان یکی از اصول رشد مطرح کرد. امام صادق (علیه السلام) می فرماید: «دوست خود را از سرّ خویش آگاه مساز، مگر به میزانی که اگر دشمن تو به آن آگاهی یابد ضرری به تو نرساند. زیرا دوست ممکن است روزی دشمن شود».
نکته ی مهم این است که عدم رازداری به عنوان یک «عمل حرام» معرفی شده است و جنبه ی «توصیه ی صرف» ندارد. امام صادق (علیه السلام) در یک آموزش هشدار دهنده اعلام می کند: «اگر کسی علیه یک فرد با ایمان مطلبی بگوید و قصد ایجاد عار و ننگ و لکه دار کردن شخصیت او را داشته باشد و بخواهد او را از چشم مردم بیندازد، خداوند او را از ولایت خویش خارج می کند».

اصول تکاملی بهداشت روانی در رابطه ی انسان با دیگران

اصل سی و سوم - لزوم شناخت زمان و جامعه.
در آموزش های اسلامی، تأکید فراوانی به لزوم شناسایی جو سیاسی و اجتماعی جامعه و انجام تکلیف براساس ضوابط شرعی و منطقی متناسب با آن شده است. علی (علیه السلام) معیار شناخت جامعه را قدرت پیش بینی حوادث می داند و چنین می فرماید: «شناخت آن کس نسبت به زمان خویش بیش تر است که از رویدادهای آن دچار شگفتی نشود».
اصل سی و چهارم - مدیریت و کوشش برای شکوفایی تمام استعدادها براساس حاکمیت فطرت و قوانین الهی.
علی (علیه السلام) یکی از علل بعثت پیامبران الهی را باور ساختن و شکوفایی ذخایر عقلانی انسان ها معرفی می کند. با توجه به این که پیامبران الهی مدیران طبیعی جامعه ی بشری هستند، می توان نتیجه گیری کرد که رژیم های حاکم بر جوامع بشری هنگامی می توانند موفق به شکوفایی ذخایر عقلانی این جوامع شوند که دقیقاً از آن ها پیروی کنند و در تمام روابط بین فردی و کارهای اجتماعی، قوانین توحیدی را حاکم کنند. تقسیم کار در محیط های خانوادگی و اجتماعی یکی از نتایج این اصل است. به عنوان مثال، خداوند نقش مدیریت در منزل را به مرد سپرده و می فرماید مردان سرپرست زنان هستند. نکته ی مهمی که باید به آن توجه داشت، قوام، به معنای سرپرستی است. از نظر لغوی، قوام به معنای امیر است. اینک در کشورهای عربی این مفهوم در نهادهای مختلف مورد استفاده قرار می گیرد، به عنوان مثال دانشگاه، مفهوم سرپرست دانشگاه را دارد. پذیرش این نقش بدون احساس فشار توسط زن، موجب امنیت و آرامش خانواده و عدم پذیرش آن، منجر به اختلال های فردی و اجتماعی می شود.
اصل سی و پنجم - لزوم همکاری و هم بستگی با گروه های زیر حاکمیت فطرت و ارشاد گروه های زیر حاکمیت شهوت.
وجود فطرت در همه ی افراد موجب می شود تا جوامع بشری در بعضی از اصول با هم توافق داشته باشند. برحسب شکوفایی یا عدم شکوفایی فطرت، دو تیره ی متضاد به وجود می آیند که گروه های مشابه، یکدیگر را جذب و گروه های متضاد یکدیگر را دفع می کنند. گروه هایی که در اثر آموزش های الهی در آن ها فطرت حاکمیت یافته است، دارای دو روش متفاوت هستند:
1- نسبت به یکدیگر مهربان هستند و احساس هم بستگی می کنند و میزان هم بستگی آن ها مانند اعضای بدن است که چنان چه عضوی از آن ناراحتی داشته باشد، درد آن را در سایر اعضا نیز حس می کنند. مطلب فوق، توسط امام صادق (علیه السلام) مورد تأکید قرار گرفته است.
2- نسبت به گروهی که در اثر عدم پذیرش توحید در آن شهوت حاکمیت یافته است، حالت ترحم وجود دارد و سعی می کنند این گروه را ارشاد کنند. بدیهی است چنان چه این گروه تغییر جهت ندهد و به سمت رشد سیر نکند، و در عمل موجب اذیت و آزار گروه های رشد یافته شود، انسان های رشد یافته از خود دفاع می کنند. از طرف دیگر گروه هایی که جریان شهوت در آن ها حاکمیت دارد، با گروه های رشد یافته تضاد و دشمنی دارند. این تضاد، گاهی عامل بروز جنگ های مختلف بین گروه های ملحد و موحد بوده است؛ ولی همواره هجوم از ناحیه ی گروه های زیر حاکمیت شهوت بوده است و گروه های رشد یافته، واکنش تدافعی داشته اند.
اصل سی و ششم - تأکید بر وجدان عمومی و قدرت جامعه.
وجود فطرت مشترک در بین انسان ها، موجب می شود افراد بتوانند برداشت های واقع بینانه ای نسبت به عملکرد یکدیگر داشته باشند. این همان چیزی است که تحت عنوان «وجدان عمومی» نام گذاری شده است و به عنوان مثال ظلم را در هر جا که باشد محکوم می کند. انسان های رشد یافته که هوای نفس و خواست های خویش را کنترل کرده اند و براساس برداشت های فطری و ضوابط دین الهی حکم می کنند، موقعیتی اختصاصی دارند. بر همین اساس پیامبر اسلام (صلّی الله علیه و آله و سلّم) می فرماید: «از زیرکی مؤمن بپرهیزید، زیرا



تاریخ: یک شنبه 22 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه
ابعاد حكومت جهاني حضرت امام مهدي(عج)

مهدويّت، جزء عقايد شيعه، و با آينده نگري بشر مرتبط است؛ يعني به مسير اجتماعات و سمت و سوي انديشه هاي انساني بستگي دارد و از لوازم و شرايط محيط، حركت اجتماعي و حركت نهايي بشر است. از اين رو، آينده اي كه بشر به سمت آن حركت مي كند و مي نگرد، مسئله اي جهاني است.
اين نظامِ ايده آل، اجتماعي است كه بشر- خواه ناخواه- به سوي آن كشيده مي شود. از اين رو مي توان گفت عموم بشر به آينده اي روشن كه فطرت وي و پيش بيني خردورزان و متفكران به آن سمت سوق دارد، چشم دوخته و همين مسئله منشأ حركت ها و انقلاب ها شده است. انساني كه اجتماعي زندگي مي كند، ويژگي جسمي و روحي و ساير نيازها، او را ملزم و محكوم به زندگي در كنار هم و هم فكري با يكديگر كرده، از نتايج قهري چنين زندگي، اختلاف و تضاد بوده و ظلم و ستم نيز، از اين رهگذر فراگير شده است. به طور طبيعي هرچه اجتماع گسترده تر شد ظلم و حق كشي نيز بيش از پيش گسترش يافت، به همين دليل مبارزه ها و جنبش هاي دروني اجتماع شكل گرفت؛ يعني نخست تضاد طبقاتي پديد آمده، سپس مبارزات شروع شد.
به گواهي تاريخ، بشر تاكنون نتوانسته آن نظام دلخواه و عادلانه را تجربه كند. اين ايده ها، همواره به صورت مدينه ي فاضله تصور شده كه به مرور، تفكر نظام اجتماعي بي طبقه ي عادلانه در جهان آينده را شكل داده اند. همين امر منشأ و انگيزه ي بشر براي بسياري از درگيري ها و تلاش براي دست يابي به زندگي بهتر و به دور از طبقه شده است. البته، تضاد لازمه ي تكامل بوده و بدون آن، حركتي نخواهد بود. اين مسئله در ابعاد اقتصادي، سياسي و اجتماعي قابل درك است.

ابعاد حكومت جهاني حضرت امام مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف)

موعود كيست؟ چه ويژگي هايي دارد؟ چه زماني و چگونه ظاهر خواهد شد؟ آيا اعتقاد به ظهور، باور گروه و دين خاصي است، يا اديان ديگر و ملت ها نيز به آمدن چنين فردي با اين ويژگي اعتقاد دارند؟ او به تنهايي خواهد آمد، يا كساني همراه او خواهند بود؟ و ده ها پرسش از اين قبيل كه در نتيجه ي ظلم و فساد، فحشا و منكر، اعتياد، قتل و غارت و تجارت شيطانيِ اعضاي بدن انسان و غيره در ذهن نسل به ستوه آمده، جاي گرفته است.
هر كسي از ديدگاه مذهب و مرام خود، به اين فجايع نگريسته و از سرانجام آن پرسيده، در مواردي پاسخي درخور يافته است و بسياري هم سرگردان و بي حاصل، در كوير به گرد خويش چرخيده اند.
در ميان مسلمانان، اعتقاد به آمدن فردي استثنايي كه به داد بشر رسيده، آنان را به سر منزل هدايت رهنمون شده و همه را زير يك پرچم و قوانين يك حكومت، گرد هم خواهد آورد، از همان اعتقاد به منجي پديد آمده است. اما اين كه وي كيست؟ فرزند چه كسي است؟ در كدامين روزگار و با چه ويژگي هايي خواهد آمد؟ بحث هاي فراواني مطرح است.
رسيدن به جامعه اي انساني مملو از عدل و داد، پيشرفته، مترقي، آزاد و آباد، خودكفا و مستقل از هر نظر و خالي از هرگونه تجاوز و تبعيض- آن هم در سطح جهاني- نيازمند انقلابي وسيع در زمينه ي فرهنگ و فن آوري و هدايت و كنترل و دادرسي است.
شايد بسياري چنين بپندارند كه حكومت حضرت امام مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) بر اساس سلسله معجزات و خرق عادات برقرار مي گردد؛ حال آن كه اين گونه نيست و زندگي همه ي پيامبران و امامان (عليهم السّلام) نشان مي دهد كه پيشرفت ها و پيروزي هاي آنان، معمولاً با استفاده از وسايل و راه هاي ظاهري بوده و اعجاز، در مواردي جنبه ي استثنايي داشته است.
در روايات اسلامي، كليات برنامه ي حضرت امام مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) براي پياده كردن اين اصول، به دقت ترسيم شده است كه اين بحث، بخشي از آن را به طور فشرده دنبال مي كند:

1.انقلاب فرهنگي وسيع و همه جانبه

نخستين گام انقلابي در نهضت حضرت امام مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) چيزي جز انقلاب فرهنگي در تمام ابعادش نيست، چرا كه هيچ برنامه ي انقلابي، بدون جهش فكري و فرهنگي، پايا و پويا نبوده، رشد و تكامل لازم را نخواهد يافت. از اين رو، انقلاب فرهنگي، نخستين گام در تحقق چنين هدفي است كه افكار را از دو سو به حركت درمي آورد: از يك طرف، زمينه ي فراگيري علوم و دانش هاي موردنياز جامعه اي آباد و آزاد و سالم فراهم مي گردد و از سوي ديگر، زمينه ي آگاهي به اصول صحيح زندگي انساني، آميخته با ايمان در جهت رشد معنوي پديد مي آيد.
امام صادق (عليه السّلام) مي فرمايد:
الِعلمُ سَبعةُ وَ عِشرونَ حَرفاً فَجميعُ ما جَاءَتْ بهِ الرُسلُ حَرفانِ فَلَمْ يَعرِفِ النَّاسُ حَتي اليَومَ غَيرَ الحَرفَينِ فَإِذا قَامَ قائمُنا أَخرجَ الخَمسةَ وَ العِشرينَ حَرفاً فَبثَّها فِي الناسِ وَضَمَّ إليها الحَرفيَنِ حتَي يَبُثَّها سَبعةَ وَ عِشرينَ حَرفاً(1)؛
علم و دانش 27 حرف(شعبه و شاخه)است و تمام آنچه پيامبران الهي براي مردم آورده اند، دو حرف بيش نبود و مردم تاكنون جز آن دو حرف را نشناختند، اما هنگامي كه قائم ما قيام كند، 25 حرف(شاخه و شعبه) ديگر را آشكار و در ميان مردم منتشر مي سازد و دو حرف ديگر را به آن ضميمه مي كند، تا 27 حرف كامل و منتشر گردد.
اين حديث، به روشني جهش فوق العاده ي علمي عصر انقلاب حضرت امام مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) را مشخص مي سازد، كه تحولي بيش از دوازده برابر نسبت به كليه ي علوم و دانش هايي كه در عصر همه ي پيامبران (عليهم السّلام) و بشر عطا شد، پيش مي آيد و درهاي همه ي رشته ها و شاخه هاي علوم مفيد و سازنده، به روي بشر گشوده مي شود.
امام باقر (عليه السّلام) فرمود:
إِذا قامَ قائِمُنا وَضَعَ اللهُ يَدهُ عَلي رُؤُسِ العِبادِ فَجَمَعَ بِها عُقُولَهُم وَ كَمُلَتْ بهِ أَحلامُهُم(2)؛
هنگامي كه قائم ما قيام كند، خداوند دست او را بر سر بندگان مي گذارد و عقل هاي آنان را متمركز مي كند و افكارشان را تكامل مي بخشد.
در پرتو ارشاد و هدايت حضرت مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) وزير دست عنايت او، مغزها در مسير تكامل قرار مي گيرد، انديشه ها شكوفا مي شود و تمام كوته بيني ها و تنگ نظري ها و افكاري كه سرچشمه ي بسياري از تضادها و درگيري ها است، برطرف مي گردد.

2.جهش فوق العاده در صنايع

اگر تصور شود كه حضرت امام مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) حكومت جهاني خود را بر وسايل ساده ي صنعتي هزاران سال پيش بنا مي كند، پنداري ساده و ناپذيرفتني است، مگر اين كه همه ي كارها جنبه ي اعجاز داشته، آتش فتنه ها و توطئه ها نيز از اين طريق خاموش شود وگرنه اداره ي اين جهان عظيم، با وسايل بسيار ابتدايي گذشته با منطق عادي ناسازگار است. هر كس اندكي با الفباي مديريت آشنا باشد، اين حقيقت را درك مي كند.
از روايات نيز برمي آيد كه در عصر حضرت امام مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) صنايع و فن آوريِ وسايل اطلاعاتي، آن چنان پيشرفته خواهد بود كه دنيا، همچون كفِ دست آشكارشده، حكومت مركزي را بر اوضاع جهان مسلط خواهد نمود. مسئله ي انرژي و نور به گونه اي حل مي شود كه حتي نيازي به انرژي خورشيدي- كه بازگشت همه ي انرژي ها، جز انرژي اتمي به آن است- نخواهد بود.(3)
چنين توسعه ي شگرفي، شايد در پرتو سيستم تكامل يافته يا انرژي اتمي بدون تشعشات زيان بار كنوني است. وسايل سريع السير با وسايل كنوني قابل مقايسه نخواهد بود، نه فقط براي دور زدن كره ي زمين در يك زمان كوتاه، بلكه مسافرت هاي دوردست فضايي را نيز ممكن خواهد ساخت كه خود اين به اهداف اصلاحي حكومت كمك مي كند.
در حديثي از امام صادق (عليه السّلام) آمده است:
إنَّ قائِمَنا إذا قامَ مَدَّ الله ُعزَّوجلَّ لِشيعَتِنا في أَسماعِهمْ وَ أَبصارهِم حتي لا يَكُونَ بَينَهُم وَ بَينَ القائمِ بَرِيدٌ يُكلِّمُهُمْ فَيَسمَعُونَ وَ يَنظُرونَ إليهِ وَ هُوَ في مَكانهِ(4)؛
هنگامي كه قائم ما قيام كند، خداوند آن چنان گوش و چشم شيعيان ما را تقويت مي كند كه ميان آنان و قائم(رهبر و پيشوايشان) نامه رسان نخواهد بود، با آنان سخن مي گويد و سخن او را مي شنوند و وي را مي بينند، حال آن كه او در مكان خويش است و آنان در نقاط ديگر جهان.
برخي وسايل انتقال صدا و تصوير به طور همگاني و ساده، در اختيار همه ي پيروانش قرار مي گيرد و زندگي آدم ها تباه نمي شود. همه ي دستورها و برنامه ها با سيستم «شهود و حضور» ابلاغ و اجرا مي گردد و چنين طرحي برنامه هاي زايد و دست وپاگير را رد مي كند.

3.طرح عظيم اقتصادي

يكي از روش هاي اساسي براي رسيدن به هدف هاي معنوي و تكامل انساني، مبارزه با فقر اقتصادي و فراهم آوردن نياز زندگي آبرومندانه همه ي انسان ها است. بنابراين، سومين خط اصولي برنامه ي حكومت حضرت مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) كه مقدمه اي براي آمادگي پذيرش تعليمات معنوي و انساني است، تنظيم طرح اقتصادي كامل براي جوامع انساني است. زميني كه در آن زندگي مي كنيم، امكانات فراواني براي زندگي ما و نسل هاي آينده و جمعيت هايي بسيار بيشتر از جمعيت كنوني دارد، اما نداشتن اطلاعات كافي از منابع موجود و بالقوه زمين از يك سو و فقدان نظام صحيح براي تقسيم ثروت زميني از سوي ديگر، سبب احساس كمبود در ابعاد گوناگون شده است، تا آن جا كه در عصر ما همه روزه گروهي افراد، از گرسنگي مي ميرند.
نظام استكباري و استعماريِ حاكم بر جهان امروز، در كنار خود يك نظام جنگي ظالمانه اي تدوين كرده كه پيوسته قسمت مهمي از نيروهاي فكري و انساني را به خود مشغول مي سازد.
امام صادق (عليه السّلام) مي فرمايد:
إذا قامَ القائِمُ حَكَمَ بِالعَدلِ وَ ارتَفَعَ في اَيّامهِ الجَورَ و آمنَتْ بهِ‌ السُّبُلُ و أَخرجَتِ الأرضُ بَركاتِها وَ رُدَّ كُلُّ حَقٍّ الي أهلهِ... وَ حَكمَ بَين الناسِ بِحُكمُ داوودَ و حُكمِ محمدٍ (صلي الله عليه و آله و سلم) فَحِينَئذٍ تُظهِرُ الارضُ كُنُوزَها وَ تُبدِيُ ‌بَركاتها فَلا يَجِدُ الرَّجُلُ مِنكُمْ يَومئَذٍ مَوضِعاً لَصَدَقَتهِ وَ لا لِبرِّهِ لِشُمُولِ الغِني جَميعَ المُؤمنينَ(5)؛
هنگامي كه قائم قيام كند، حكومت را بر اساس عدالت قرار مي دهد و ظلم و جور در دوران او برچيده مي شود و جاده ها در پرتو وجودش امنيت مي يابد، زمين بركاتش را خارج مي سازد و هر حقي به صاحبش مي رسد، در ميان مردم همانند داوود و محمد (صلي الله عليه و آله و سلم) داوري مي كند. در اين هنگام زمين گنج هاي خود را آشكار مي سازد و بركات خويش را نثار مي كند و كسي موردي براي انفاق و صدقه و كمك مالي نمي يابد، زيرا همه ي مؤمنان بي نياز و غني خواهند بود.
تكيه بر ظاهر شدن بركات زميني و خارج شدن گنج ها، نشان مي دهد كه هم مسئله ي زراعت و كشاورزي به اوج ترقي خواهد رسيد، هم منابع زيرزميني كشف و استفاده خواهد شد و درآمد سرانه ي افراد آن قدر بالا خواهد بود كه فقيري پيدا نخواهد شد و همه به سرحد بي نيازي خواهند رسيد. بي ترديد اجراي اصول عدل و داد و جذب نيروهاي انساني در مسيرهاي سازنده، اثري جز اين نخواهد داشت، زيرا گرسنگي، فقر و نيازمندي، نتيجه ي تبعيض ها و بيدادگري ها و تلف شدن نيروها و سرمايه و منابع است.
در حديثي از منابع اهل تسنن- از ابوسعيد خدري- مي خوانيم:
قالَ رَسولُ اللهِ (صلي الله عليه و آله و سلم): اُبَشِّرُكُم بالمَهديِ يَبعَثُ في اُمَّتي عَلي إختلافٍ مِنَ النّاسِ وَ زَلازِلَ يَملاُ الأَرضَ قِسطاً وَ عَدلاً كَما مُلِئَتْ جَوراً وَ ظُلماً يَرضي عَنهُ ‌ساكِنُ السَّماء وَ ساكِنُ الأَرضِ يُقَسِّمُ المالَ صِحاحاً فَقالَ رَجُلٌ ما صِحاحاً قال (عليه السّلام): بالسَّويَّهِ بَينَ الناسَ وَ يَملاُ اللهُ قُلوبَ اُمَّةِ مُحمدٍ (صلي الله عليه و آله و سلم) غِنيً وَ يَسَعُهُم عَدلُهُ، حَتي يَأمُرَ مُنادِياً يُنادي يَقُولُ مَن لَهُ في المالِ حاجَةُ فَما يَقُومُ مِنَ الناسِ إلا رَجلٌ واحِدٌ(6)؛
پيامبراكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: شما را به ظهور حضرت امام مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) بشارت مي دهم. زمين را پر از عدل مي كند؛ همان گونه كه از جور و ستم پر شده است، ساكنان آسمان ها و زمين از او راضي مي شوند و اموال و ثروت ها را به گونه اي درست تقسيم مي كند. كسي پرسيد: معناي تقسيم صحيح ثروت چيست؟ فرمود: به طور مساوي ميان مردم. سپس فرمود: دل هاي پيروان محمد (صلي الله عليه و آله و سلم) را از بي نيازي پر مي كند. عدالتش همه را فرا مي گيرد، تا آن جا كه دستور مي دهد كسي با صداي بلند صدا زند هر كس نياز مالي دارد برخيزد، هيچ كس جز يك تن برنمي خيزد.

4.كنترل و نظارت دقيق

در حكومت حضرت امام مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف)، بر اثر اجراي اصول عدالت، هيچ مظلومي بي پناه باقي نمي ماند و اگر به شخصي ستم و تجاوز شود، در نخستين فرصت حقش ستانده مي شود و دست متجاوز و ستم گر كوتاه مي گردد. چنين كاري- قطعاً- بدون سيستم كامل كنترل و داوريِ‌ درست، شدني نيست؛ به عبارت ديگر، براي مبارزه با فساد، تجاوز و ستم، از يك سو تقويت پايه هاي ايمان و اخلاق لازم است و از سوي ديگر، ايجاد شرايط صحيح و تأمين عناصر نيرومند قضايي كه بتوانند با هوشياري و احاطه ي وسيع به وظايف خود عمل كنند.

پي نوشت ها :

1.علامه مجلسي، بحارالانوار، ج52، ص 336، باب27، ح73.
2.شيخ كليني، كافي، ج1،‌ص 25، ح21.
3.شيخ مفيد، ارشاد، ج2، ص 381: المُفَضَّلُ بنُ عُمر قال سَمِعتُ اباعبداللهِ (عليه السّلام) يقُولُ: إنَّ قائِمنا إذا قامَ اشرقَتِ الأَرضُ بِنُورِ رَبِّها وَ استَغني العِبادُ عَن ضَوءِ الشَّمسِ.
4.شيخ كليني، كافي، ج8، ص 240، ح329.
5.شيخ مفيد، ارشاد، ج2، ص 384.
6.علي بن عيسي اربلي، كشف الغمه، ج2، ص 483.

منبع مقاله :
امامي کاشاني و ديگران؛ (1385)، گفتمان مهدويت( سخنراني و مقاله هاي گفتمان چهارم)، قم: مؤسسه بوستان کتاب(مرکز چاپ و نشر تبليغات اسلامي حوزه علميه ي قم)، چاپ چهارم



 



تاریخ: یک شنبه 22 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه
اصهب و ابقع کیستند؟

1- اصهب

اصهب در لغت به معنای شتر سرخ موست و به رومیان نیز به دلیل رنگ چهره و دشمنی با اسلام گفته می شود (1) و به معنای خاص نام یکی از دو مدّعی قدرت و رقیب سفیانی است. بر اساس روایات اصهب و ابقع دو رهبر مخالف سفیانی اند که سفیانی در منطقه «شام» با آنها به نزاع برمی خیزد و بر آنان چیره می شود. (ابقع در لغت به ابلق یعنی هر شیء سیاه و سفید و به خصوص به کلاغ سیاهی که با سفیدی آمیخته باشد و به هر شخص پلید و به ابرص و شوره زار و کسی که لباس وصله دار و رنگارنگ می پوشد، تعبیر شده است.) روایات درباره او و اصهب به اجمال سخن گفته اند. در این باره به حدیثی از امام باقر (علیه السلام) برمی خوریم که می فرمایند:
«از شرّ اصهب ابرص پرهیز کن!» پرسیدند: اصهب کیست؟ فرمودند: «ابقع». پرسیدند: ابقع کیست؟ فرمودند: «ابرص». سپس فرمودند: «از شرّ سفیانی نیز پرهیز کن» در این حدیث اصهب و ابقع یک نفر معرفی شده (2)؛ اما بر اساس بیشتر احادیث اصهب و ابقع نام دو نفر است.
احتمالاً اصهب غیر مسلمان است؛ زیرا برخی از روایات او را با صفت علج معرفی کرده اند و این تعبیر معمولاً درباره سربازان کافر به کار می رود، از روایاتی که ابقع و اصهب را نکوهش کرده اند، چنین برمی آید که مواضع سیاسی آنان مخالف اسلام و طرفدار دشمنان دین و کافرند. بنابراین معنی اختلاف و درگیری دو گروه نظامی در سرزمین«شام» که در روایات آمده، همان اختلاف دو زمامدار بر سر زمامداری منطقه است. به نظر می رسد که مرکز فرماندهی ابقع، در پایتخت قرار دارد. چون روایات دلالت دارند که قیام اصهب از خارج پایتخت یا مرکز آغاز می شود. هیچ یک از این دو فرمانده نمی توانند بر دیگری پیروزی قاطعی به دست آورند. سفیانی از این فرصت استفاده کرده، از خارج پایتخت دست به یورش می زند و هر دو نفر را تار و مار می کند. (3)
امام علی (علیه السلام) فرمودند:
«از شام سه پرچم برافراشته می شود: پرچم اصهب، ابقع و سفیانی.» (4)
امام رضا (علیه السلام) نیز می فرمایند:
«از نشانه های ظهور آن حضرت، ویرانی شام به هنگام برخورد سه لشکر در زیر پرچم های سفیانی، اصهب و ابقع است.» (5)
سفیانی ابتدا به جنگ با ابقع می پردازد و پس از آن اصهب را سرکوب می کند و بر شام استیلا می یابد؛ چنان که امام باقر (علیه السلام) در حدیث معتبری فرمودند:
«اولین سرزمینی که خراب می شود، سرزمین شام است. در این هنگام سه پرچم (لشکر) با یکدیگر به نزاع برمی خیزند: پرچم اصهب و ابقع و سفیانی. سفیانی با ابقع مواجه می شود و با یکدیگر می جنگند. سفیانی او و یارانش را می کشد و پس از آن، اصهب را می کشد.» (6)
همچنین در روایتی دیگر آمده است:
«هنگامی که کافر در شام به هلاکت برسد، اصهب کافر قیام می کند و تسخیر مرکز (شام) بر او سخت می شود و طولی نمی کشد که او نیز کشته می شود و حکومت به اتراک می رسد و در شام گرانی پدید آید و رویدادها پشت سر هم روی می دهد و در هر قدمی جنگ برپا می شود.» (7)
در حدیث دیگری امام صادق (علیه السلام) می فرمایند:
«در آن هنگام، سه پرچم در شام به اهتزاز درمی آید که پرچم های سفیانی، اصهب و ابقع است و مردم شام زیر این سه پرچم نبرد می کنند.»
این حدیث به روشنی دلالت می کند که خروج اصهب و ابقع با خروج سفیانی هم زمان و با ظهور حضرت بقیه الله (علیه السلام) مقارن است و از نشانه های نزدیک بودن ظهور خواهد بود. بدون تردید شورش سفیانی از روزی که خروج کرده تا روزی که نام و نشانی از او باقی نباشد، از 14 ماه تجاوز نمی کند. (8)
علامه شهید سیدمحمدصادق صدر در سخنانی می فرمایند:
دمشق (شام) در آن زمان میدان جنگ های داخلی و تنازعات مسلحانه میان گروه های سه گانه (تحت فرمان ابقع، اصهب و سفیانی که مانند مرکز ثقل نیروهای سیاسی و نظامی می شود) خواهد شد. هرسه از صراط مستقیم حق منحرف گشته اند و هر کدام تاج و تخت و حکومت را برای خود می طلبند. (روایات تفکرات و عقاید آنها را برای ما به روشنی بیان کرده اند) ابقع و سپاهیانش با سفیانی می جنگند که منجر به پیروزی سفیانی و کشته شدن ابقع و یارانش می شود. در جنگ سفیانی با اصهب هم، چنین اتفاقی تکرار می شود و فاتح نهایی جنگ ها سفیانی است. این اتفاقات مصداق بارز این آیه است که: «فَاخْتَلَفَ الْأَحْزَابُ مِنْ بَیْنِهِمْ فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ مَشْهَدِ یَوْمٍ عَظِیمٍ‌؛ (9) احزاب با هم بر سر آنچه در میانشان بود، اختلاف کردند؛ پس وای بر آنها (از آنچه) بر قیامت (بر سر آنها خواهد آمد). (10)
در پایان باید گفت درگیری ابقع، اصهب و سفیانی و چیره شدن سفیانی بر آن دو از حوادث پیش از ظهور است که بر اساس روایات گفته شده، به وقوع می پیوندد.

2- ابقع

از رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و ائمه اهل بیت (علیهم السلام) روایت شده است که خروج ابقع در «مصر» و به دنبال دیده شدن ستاره دنباله دار و کسوف خورشید و خسوف ماه خواهد بود که همه اینها در نزدیکی ظهور رخ می دهند. (11)
در روایتی که جابر جعفی از امام باقر (علیه السلام) نقل کرده است، چنین می خوانیم:
«پیوسته بر جای خود باش و بی حرکت بمان تا علامت هایی که بر تو بیان می کنم، مشاهده کنی، اختلاف بین خاندان فلانی و ندای آسمانی و صدایی که از ناحیه «دمشق» بیاید که مژده بخش ظهور است و فرو رفتن آبادی ای از شام که آن را «جابیّه» می نامند و روی آوردن هواداران ترک ها برای ماندن در «جزیره موصل» و مستقر شدن سرکشان رومی در رمله. در آن سال در تمام سرزمین های اسلامی که در ناحیه غرب واقع شده اند، اختلاف بسیار شود. نخستین سرزمینی که نابود گردد، «شام» است که در آن میان، سه لشکر اصهب، ابقع و سفیانی اختلاف شود.» (12)
در روایت دیگری چنین آمده:
«نخستین سرزمینی که در آن کشتار و شورش می شود، شام است که سه لشکر در آن با یکدیگر نبرد می کنند: ‌1. اصهب، 2. ابقع و 3: سفیانی. این سه لشکر با یکدیگر می جنگند تا سفیانی با ابقع درگیر می شود و او را با سپاهیانش می کشد و سپس اصهب را نیز از پای درمی آورد.» (13)
از این روایات برمی آید که پیروز نهاییِ جنگ شام، سفیانی است.

پی نوشت ها :

1. تونه ای، مجتبی، فرهنگ الفبایی مهدویّت، ص 107.
2. روزگار رهایی، ص 993.
3. بحارالانوار، ج 52، ص 212؛ عصر ظهور، ص 106.
4. معجم الاحادیث الامام المهدی (علیه السلام)، ج 3، ص 81؛ سفیانی از ظهور تا افول، ص 58.
5. روزگار رهایی، ج 2، ص 993.
6. الغیبه، نعمانی، ص 391؛ باب 14، ح 67؛ سفیانی از ظهور تا افول، صص 64-65.
7. الزام النّاصب، ص 204؛ روزگار رهایی، ج 2، صص 991-992.
8. روزگار رهایی، ج 2، ص 992.
9. سوره مریم (19)، آیه 37.
10. شش ماه پایانی، ص 77.
11. روزگار رهایی، ج 2، ص 993.
12. همان، ج 1، ص 111.
13. روزگار رهایی، ج 2، ص 995.

منبع مقاله :
شفیعی سروستانی، اسماعیل؛ (1391)، دانشستان سرزمین های درگیر در واقعه ی شریف ظهور، ج 1، تهران: موعود عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، دوم



تاریخ: یک شنبه 22 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

 

دعایی که آیت‌الله بهجت خواندن آن را به رهبر انقلاب توصیه کردند

«مرحوم آقای بهجت (رضوان الله تعالی علیه) میفرمودند این دعا را زیاد بخوانید: «یا الله یا رحمان یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک».

 

رهبر انقلاب در دیدار با اساتید، فضلا و طلاب نخبه‌ی حوزه علمیه قم  در ذیل شرح حدیثی، توصیه‌ی مرحوم آیت‌الله بهجت را برای خواندن دعای «یا الله یا رحمان یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک» بیان کردند و فرمودند:

«مرحوم آقای بهجت (رضوان الله تعالی علیه) میفرمودند این دعا را زیاد بخوانید: «یا الله یا رحمان یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک». ممکن بود یک اشکال مقدّری وجود داشته باشد، ایشان به آن هم جواب می‌داد. ممکن بود کسی بگوید وقتی میگوئیم «ثبت قلبی علی دینک»، ما که دینمان درست است، منطقی است، مستحکم است، این برای آن طبقات پایین است. ایشان میفرمود در هر طبقه‌ای که دل انسان و ایمان انسان و دینداری انسان هست، تنزل از آن طبقه، برگشت است. «ثبت قلبی علی دینک» یعنی دین را در همان طبقه‌ی عالی نگه دار و تثبیت کن.

اگر این شد، آن وقت زندگی میشود شیرین، مرگ هم مرگ راحت. یکی از مشکلات اساسی ماها، مشکل مردن است. امام سجاد (علیه السلام) به خداوند متعال عرض میکند: «امتنا مهتدین غیر ضالین، طائعین غیر مستکرهین غیر عاصین». خب، انسان در همه‌ی طول عمر در طریق هدایت بوده، اما باز امام دعا می کند که: «امتنا مهتدین غیر ضالین، طائعین غیر مستکرهین غیر عاصین»؛ معلوم میشود خطرناک است.

حکم مستوری و مستی همه بر عاقبت است

کس ندانست که آخر به چه حالت برود»

منبع:Khamenei.ir




تاریخ: شنبه 21 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

زندگینامه حجر بن عدی

زندگینامه حجر بن عدی
براستى قلم در برابر عظمت و وفاى حجر، عاجز و نا توان است. او کسى نبود که بزرگیها و فداکاریهاى او را بتوان به آسانى ترسیم کرد، مرد وفا بود، شب زنده دار و روزه دار بود او یک مسلمانان راستین بود. از دوران جوانى، دلاورى و شجاعت با سرشت او در هم آمیخته شده و خون حماسه و پیکار در رگهاى او جارى بود.
او در نوجوانى همراه برادرش "هانى بن عدى" به حضور پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله شرفیاب شد و به آئین اسلام گروید. او از دوران حیات پیامبر چیزى درک نکرد و پس از زمان اندکى که از مسلمانانى او مى گذشت پیامبر از دنیا رفت و در جنگهاى زمان آن حضرت نیز اسم او به چشم نمى خورد.
او در عین رزم جوئى، مرد تقوى و نیایش و معنویت بود و به همین سبب او را حجر الخیر مى نامیدند، در برابر حجر شر که از یاران معاویه بود. او نسبت به مادرش همواره نیکى مى کرد و نماز و روزه فراوان انجام مى داد. او هرگز بى وضو نمى ماند و هر وقت وضو مى گرفت، نماز مى خواند. دعاى او در پیشگاه، پروردگار به هدف اجابت مى رسید.
حجر مرد هدف و عقیده بود، او به مردان حق و فضیلت عشق مى ورزید، او هنگام مرگ "ابوذر" در ربذه همراه اشتر بر بالینى او حاضر شد، آرى مردان خدا از همرزمان خود چنین یاد مى کنند! حجر شیفته حق و عدالت و تشنه فضیلت و مردانگى و پیرو راستین اسلام بود و همه این ها را در وجود على مى دید.
حجر در زمان علی
و در میان یاران حضرت على (علیه السلام) نمونه بود. او در مدت خلافت امیر مؤمنان (علیه السلام) در هر سه جنگ صفین، نهروان و جمل در رکاب آنحضرت شمشیر مى زد او پیش از شروع جنگ صفین، روزى پشتیبانى خود را از امیر مؤمنان (علیه السلام) چنین اعلام کرد "ما زاده جنگ و فرزندان شمشیریم مى دانیم جنگ را از کجا باید شروع کرد و چگونه از آن بهره بردارى نمود، ما با جنگ بزرگ شده و آن را آزموده زود شناخیتم ما داراى یاران نیک، خویشاوندان و عشیره فراوان، رأى آزموده و نیروى پسندیده اى هستیم اینک اختیار ما در دست توست، اگر به شرق یا غرب جهان بروى، در رکاب تو هستیم و هر چه دستور بدهى اطاعت مى کنیم

آرامگاه حجربن عدی در سوریه

امیر مؤمنان (علیه السلام) از این وفادارى خوشحال شد و درباره او دعا کرد. یکى از افتخارات وى مقابله با ضحاک یکى از فرماندهان نامدار شام بود که در این نبرد پیروز شد.
حجر در جنگ صفین از طرف امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمانده قبیله کنده بود و در جنگ نهروان فرماندهی میسره‌ی لشگر امام را بر عهده داشت.
بعد از شهادت حضرت على (علیه السلام) و جریان صلح تحمیلى بر امام حسن (علیه السلام) حاکمان شهرها به دستور معاویه شروع به شکنجه و آزار شیعیان حضرت على (علیه السلام) کردند یکى زا این حاکمان مغیره بود که چون از محبوبیت عمومى و شایستگى و فضیلت حجر آگاه بود ناگزیر به آن اعتراف مى کرد و مى گفت نمى خواهم بهترین مردان شهر را بکشم تا آنان را در پیشگاه خدا سعادتمند گردند و من بدبخت و تبهکار! او اضافه کرد با قتل حجر و یاران او معاویه در دنیا به عزت و آقائى مى رسد ولى مغیره روز قیامت ذلیل و مغذب مى گردد.
پس از شهادت امام مجتبی علیه السلام و رفت و آمد بزرگان عراق و اشراف حجاز با امام حسین علیه السلام دست‌نشاندگان معاویه به دستور او سختگیری بیشتری نسبت به شیعیان، به‌خصوص شیعیان کوفه می‌کردند و بعضی از چهره های سرشناس شیعه را به بهانه های پوچ و بی اساس به قتل می‌رساندند. یکی از آنان حجربن عدی کندی بود.
بیان حجر در رثای علی
حجر بن عدى فرداى ضربت خوردن مولاى متقیان چنین گفت: تأسف و اندوه من بخاطر سرور پرهیزگاران، پدر پاکان، و شیر مرد پاکیزه خوئى است که او را کافرى پست و گمراه، و دور از رحمت خدا و گنهکارى مفسد و سنگدل کشت. لعنت خدا بر کسى باد که از شما خاندان دورى کند، زیرا شما از خاندان پیامبر راهنما و نقطه امید من در روز رستاخیز است.
خبر شهادت
چشمان نافذ و بصیر امیر مؤمنان (علیه السلام) به سوى حجر دوخته شد و او را مخاطب ساخته و فرمود: "چگونه خواهى بود هنگامى که تو را به تبرى از من فرا خوانند و چه خواهى گفت در آن حال که از تو بخواهند پیوند دوستى ات را از من بگسلى؟

حجر پاسخ داد: به خدا سوگند، اگر با شمشیر بدنم را پاره پاره کنند و اگر خرمنى از آتش بیفروزند تا مرا در آن بیندازند، تمام اینها را قبول مى کند ولى تبرى از تو را، نه! حضرت على (علیه السلام) شهادت حجر و یارانش را پیشگوئى کرد و فرمود: اهل کوفه! هفت نفر از بهترین مردان شما در عذراء کشته خواهند شد و وضع آنان مانند اصحاب اخدود خواهد بود.
 زیاد به حکمرانی منصوب می شود
درسال 50 هجرى دست مرگ طومار عمر مغیره بن شعبه را در هم نوردید و معاویه "زیاد بن ابیه" برادر خوانده بد نام و سفاک خود را که حکمران بصره بود به حکمرانى کوفه نیز منصوب نمود. اما با چنان اعتراض سختى و مبارزه بى امانى از جانب جهر مواجه شد که بر فراز منبر رفت و چنین گفت اگر نتوانم این قریه ناچیز (یعنى کوفه) را از شر تحریکات حجر حفظ کنم مرد نیستم!

آرامگاه حجربن عدی در سوریه

من بلائى بر سر حجر بیاورم که براى آیندگان عبرت باشد! اما با سرسختى حجر و یارانش مواجه شد و ناگزیر پس از تلاشهاى فراوان از دستگیرى وى نا امید شد اما با بى وفائى و خیانت کوفیان چندى بعد حجر مجبور شد در عوض دادن امان نامه از ظرف زیاد خود را تسیلیم کند چون همرزمان حجر بازداشت و سرکوب شدند زیاد براى اینکه معاویه را به کشتن حجر وا دارد شروع به جمع آورى شهادتهاى دروغ و طومارى بى اساس بر ضد حجر و همرزمانش کرد. و سرانجام حجر و یازده تن از یارانش را به شام حرکت داد و در نتیجه هفت تن از همراهان حجر آزاد و باقى به مرگ محکوم شدند.
دو رکعت عشق
هنگامى که نوبت قتل حجر وفادار و بزرگوار رسید از دژخیم خود اجازه خواست دو رکعت نماز بخواند، او موافقت کرد، حجر به نماز ایستاد و نماز را طول داد پرسیدند آیا از ترس مرگ نماز را طول دادى گفت: "به خدا سوگند در عمرم هر وقت وضو گرفته ام، دو رکعت نماز خوانده ام و هرگز نمازى به این کوتاهى نخوانده ام و براى اینکه خیال نکنید من از مرگ مى ترسم به این کوتاهى خواندم و بعد گفت پس از مرگ من، زنجیر از دست و پایم باز نکنید و خون پیکرم را نشوئید زیرا مى خواهم روز رستاخیز با همین وضع با معاویه روبرو شوم"!

خبر شهادت جانگداز حجر دلیر و همرزمانش بازتاب وسیع داشت. من جمله اعتراض شدید امام حسین (علیه السلام) به معاویه بود. در این بین عایشه نیز معترض بود و شخصى را نزد معاویه فرستاده بود با مانع کشتن حجر شود اما کار از کار گذشته بود اما عایشه به معاویه گفت: از پیامبر اسلام شنیدم که فرمود: بعد از من هفت کشته مى شوند که خدا و اهل آسمان از قتل آنان خشمگین خواهند شد و چنین شد چه بسا هنگام مرگ معاویه او دچار کابوس وحشتناکى شده بود و در حالى که به شدت دچار تشنج و درد بود تکرار مى کرد: "اى حجر! مؤاخذه و گرفتارى من به خاطر تو طولانى خواهد بود".
تاثیر شهادت حجر
شهادت حجر تأثیر بسیاری بر روحیه مردم گذاشت و موج نفرت از خاندان اموی سراسر جامعه اسلامی را فرا گرفت، به طوری که عایشه هنگامی که در مراسم حج با معاویه ملاقات کرد، به او گفت:« چرا حجر و یاران او را کشتی و از خود شکیبایی نشان ندادی؟ از رسول خدا شنیدم که فرمود در « مرج عذراء » جماعتی کشته می شوند که فرشتگان آسمان از کشته شدن آنها خشمگین خواهند شد.»
معاویه برای این که عمل خود را توجیه کند گفت:« در آن زمان هیچ مرد عاقل و کاردانی نزد من نبود تا مرا از این کار باز دارد.»
گفته‌اند که حجر مستجاب الدعوه بود.

 منابع:
قصه کربلا، ص 43
 تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 230
کامل بن اثیر، ج 3، ص 472.
پایگاه اسلامی الشیعه

 



تاریخ: شنبه 21 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

زندگینامه ابوذر غفاری:

زندگینامه ابوذر غفاری
در ابتداي سخن و قبل از بيان اهميت موضوع، اشاره به اين نكته ضروريست كه علاوه بر مشخص بودن اصحاب نزديك  پيامبر اكرم (ص)، در رواياتي (از منابع سني) صراحتاً از برخي اصحاب، با عنوان دوستان پيامبر (ص) نام برده شده است: «رفقاي رسول خدا(ص) دوازده نفرند؛ ابوبكر، عمر، علي (ع)، حمزه، جعفر، ابوذر، مقداد، سلمان، خديجه، ابن مسعود، عمار ياسر، بلال بن رياح.»

همچنين در تأكيد بر علو شخصيتي برخي از آنان آمده است كه: ترمذي ما را حديث كرد كه رسول خدا فرمود:« پروردگار مرا به دوست داشتن چهار تن امر كرده است، علي(ع) يكي از آنهاست و ابوذر و مقداد وسلمان را هم؛ و خبر داده كه خود نيز آنها را دوست دارد.»
جالب توجه است كه پس از رحلت پيامبر اكرم (ص)، از بين اين اصحاب، دو نفر از آنان در پي خلافت راهي را بر مي گزينند كه بقيه مخالف بوده، و از امام علي (ع) حمايت مي نمايند لذا علاوه بر اينكه اينان از اصحاب بزرگ پيامبر (ص) بوده و در كنار حضرتش زيسته اند پس از ايشان نيز در كنار امام علي (ع) ماندند و بر عملي شدن خواستهاي پيامبر(ص) تأكيد داشتند كه به عنوان شيعيان اوليه شناخته شده اند.

همچنين ثبات شخصيتي و معروفيت ديانت و نقش آنان به حدي بوده كه علي رغم دشمني بني اميه و بني عباس كه سالها حاكميت را در دست داشتند و از هيچ ترفندي براي خدشه دار نمودن چهره آنان كوتاهي نكردند با چنين وضعيتي، ثبات ديني آنان به حدي قوي بود كه ماندگاري و درخشش شخصيتي آنان حفظ شد، خصوصاً ابوذر كه مستقيماً با شخص معاويه و دستگاه تبليغاتي او نيز در مي افتد.

چگونگي گرايش به اسلام
نامش جُندب بن جُناده، و از قبيله بني غفار بود. قبل از رسالت پيامبر اكرم (ص)، در دوره جاهلي، ترك بت پرستي نمود. خدا را پرستش مي كرد و مي گفت خدايي جز خداي يگانه نيست. ابوذر خود گفته است؛ من سه سال پيش از آنكه به حضور رسول خدا(ص) برسم نماز مي خواندم و در علت بي اعتقاديش به «فلس»، بت قبيله، گفته اند كه روزي ديد كه سگ قبيله، خود را به كنار «فلس» رسانده و بت را آلوده نمود در حالي كه بت از خود هيچ واكنشي نشان نداد.

به هر صورت وقتي كه به ابوذر خبر رسيد كه مردي در مكه مبعوث شده و مي گويد كه پيامبر خداي يكتاست روح دردمند و جستجوگرش بي صبرانه بدنبال دست يابي به واقعيت اميد مي بندد. برادرش اُنيس كه خبر از دعوت جديد پيامبر (ص) را آورده، مي گويد او مردي است كه راست مي گويد در حالي كه قريش برايش چهره عبوس كرده اند.

بدنبال اين خبر ابوذر راهي مكه شده به حضور پيامبر اكرم (ص) مشرف و اسلام را بر مي گزيند. ايشان را از پيشگامان غير قريش، و چهارمين يا پنجمين مسلماني دانسته اند كه به اسلام گرويد.
ابوذر صحابي بزرگ پيامبر (ص)
علاقه به حقيقت، صداقت و روشن ضميري بي نظير ابوذر غفاري، ايشان را به يكي از اصحاب بزرگ پيامبر اكرم (ص) تبديل نموده، عنصر لياقت، روشن ضميري، خوش طينتي، و … هر چه بود از ابوذر مسلماني دگرگونه و متمايز با ديگران مي سازد.

پاكي و تشنگي خاصش به حقيقت جويي، باعث مي گردد كه باران رحمت ديانت اسلام را كه توسط پيامبر (ص) بر انسانها عرضه مي شد با صداقت تمام پذيرا شده، در مقاطع مختلف ايفاي نقش كند. ابوذر بعد از اينكه مسلمان شد تا پس از جنگ بدر و احد در ميان قوم خويش مقيم بود سپس به مدينه به حضور پيامبر اكرم (ص) رسيد حضرت رسول (ص) در برخي از غزوات ايشان را در مدينه جانشين خود مي نمود از جمله به هنگام غزوه ذات الرقاع و غزوه بني المصطلق (المريسيع) جانشين حضرتش بود.

در فتح مكه پرچم بني غفار را داشت. در جنگ تبوك ابوذر از سپاه اسلام عقب افتاد وقتي كه رسيد پيامبر اكرم (ص) فرمود: «آفرين بر ابوذر كه تنها راه مي رود و تنها مي ميرد و تنها برانگيخته مي شود. مثل اين بود كه يكي از عزيزان خانواده ام از من بازمانده و نرسيده است.» همچنين در فضيلتش مي فرمايد: «آسمان بر سر مردي راستگوتر از ابوذر سايه نيفكنده است و زمين راستگوتر از او را برپشت خود نداشته است.»
«ابوذر مي گفت: روز قيامت مجلس من از همه شما به رسول خدا (ص) نزديكتر است و اين به آن جهت است كه از آن حضرت كه درود و سلام خدا بر او باد شنيدم كه مي فرمود: نزديك ترين شما روز قيامت به من كسي است كه از دنيا همانگونه بيرون رود كه در زمان رحلت من بوده است و بخدا سوگند هيچ كس از شما نيست مگر آنكه به چيزي از دنيا دست يازيده است جزمن.»

شخصيت استثنايي ابوذر به حدي مي رسد كه از سوي جبرئيل به پيامبر خدا (ص) ندا مي رسد كه: سوگند به كسي كه ترا به حق به پيامبري برانگيخته است او در ملكوت آسمانها از زمين مشهورتر است به پارسايي و پرهيزكاريش در اين جهان فاني.

براستي كه تعمق و تفكر در خصيصه هاي شخصيتي ابوذر، در دنياي خودخواهيها و مكرها، اين كلام الهي را به خاطر مي آورد كه به پيامبر(ص) وحي شده: «وَ ِاذ قال ربك للملئكه اني جاعل‘’ في الارض خليفه قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها ويسفك الدماء ونحن نسج بحمدك ونقدس لك قال اني اعلم مالا تعلمون»

(سوره بقره آیه 30، چون پروردگارت به فرشتگان گفت من در زمين خليفه اي مي آفرينم، گفتند: آيا كسي را مي آ فريني كه در آنجا فساد كند و خونها بريزد، و حال آنكه ما به ستايش تو تسبيح مي گوييم و تو را تقديس مي كنيم؟ گفت: من آن دانم كه شما نمي دانيد.)
از خصوصيات ديگر ابوذر فزوني علم و دانش و ديانت بود كه امام علي(ع) در موردش فرمود:«انباشته از علمي شد كه از كشيدن آن ناتوان ماند بسيار سختگير و آزمند بود، سختگير به از دست دادن دين خود و آزمند نسبت به كسب علم» چنانچه ابوذر، خود نيز مي گفت:«پس از ترك محضر رسول خدا (ص) چنان شد كه اگر پرنده اي در آسمان بال مي زد، از آن حالت دانشي را به خاطر مي آورديم و بهرة علمي مي برديم».

بدين ترتيب شخصيتي آگاه باوفا، الگوي دينداري، ثبات و پايداري، و شخصيتي بي نظير براي جهان اسلام شكل مي گيرد چنانچه يكي از شخصيتهاي مهم شيعي چون مالك اشتر با ابوذر مصاحبت داشته و از علم او نيز بهره مند شده است.» مهمتر اينكه منزلت و اعتبار ابوذر نزد پيامبر (ص) بيش از ديگر اصحاب بود چرا كه براساس شناختي كه از ايشان داشتند تنها وي را لايق مي داند كه وظيفه بسيار خطير دفاع از حق را برعهده اش قرار داده، پيمان گرفت كه در راه خدا از سرزنشِ سرزنش كننده ها نهراسد و حق را بگويد هر چند تلخ باشد.

ايشان نيز، پس از رحلت نبي اكرم (ص) در عملي كردن اين پيمان به خوبي عمل نمود و در حمايت از امام علي (ع) و اصول اسلامي، با تكيه بر آيات قرآن همه سختي ها را به جان خريد و در برابر خود خواهان قدرت طلب و بي عدالتي ها و نابهنجاريهاي اجتماعي ايستاد تا آنجا كه هيچ ترفندي براي همراه نمودنش كارساز نشد و «نه اي» كه در برابر معاويه و دستگاه حاكمة او گفت چنان با اصالت، زيبا، انساني و محكم بود كه او را به ربذه كشاند ابوذر رنج آن را به جان پذيرا شد چرا كه «نه» او، از جنس همان «نه اي» بود كه خداوند متعال به پيامبر اكرم (ص) آموخت «لااله الاالله» لايي كه پرچمدارش پيامبر (ص)، و مظهر عدالتش، روح بزرگ و باشگوه امام علي (ع) بود و منادي اش ابوذر!
ابوذر حامي و صحابي امام علي(ع)
ابوعمرو كندي مي گويد روزي نزد علي (ع) بوديم مردم گفتند براي ما از اصحاب خود چيزي بگو، فرمود: از كدام يك از اصحابم؟ گفتند از اصحاب محمد (ص) گفت: همه اصحاب محمد (ص) اصحاب من هستند، از كدام يك مي پرسيد؟… گفتند: از ابوذر چيزي بگو، گفت: ابوذر فراوان سؤال مي كرد، گاه رسول الله (ص) به او پاسخ مي داد و گاه پاسخ نمي داد.

ابوذر در دينش آزمند بود و به فراگرفتن علم حريص، آن قدر علم آموخت كه پيمانة علمش پرشد آن گونه كه از تحمل آن عاجز آمد. پس با توجه به اينكه ابوذر دانشمندترين اصحاب پيامبر(ص) بود به عنوان بزرگترين صحابي و حامي امام علي (ع) نيز ايفاي نقش نموده، بيان مي داشت كه رسول الله (ص) مي فرمود:«هركس از من جدا شود از خدا جدا شده و هركس از علي (ع) جدا شود از من جدا شده!»

لذا پس از حادثه سقيفه همراه مقداد، سلمان فارسي، عباده بن صامت، ابوالهثيم بن التيهان و حذيفه و عمار، تلاش مي نمايند كه انحراف حاصل شده در امر خلافت را به صلاح آورند و در اعتراض به واقعه سقيفه مي گويد: اي گروه مهاجر و انصار شما و بستگان شما مي دانيد كه رسول خدا (ص) فرمود: امر خلافت پس از من از آن علي (ع) است ولي شما فرمايش رسول خدا (ص) را دور انداخته، به دست فراموشي سپرديد پيرو دنيا شديد و آخرت را رها كرديد آري به بهره و ميوه آن دست يافتيد و پوسته آن را رها كرديد و حال آنكه اگر اين كار را در خاندان پيامبرتان قرار مي داديد حتي دو تن هم با شما اختلاف نمي كردند.
همچنين با صداي رسا فرياد برمي آورد: من جندب بن جناده يار و صحابي رسول خدا (ص)، هر كس مرا نمي شناسد بشناسد. من از رسول خدا (ص) شنيدم كه فرمود: «مثلُ اهل بيتي كمثل سفينه نوح من ركبها نجي و من تخلف عنها غرق».

«مثل اهل بیت من مثل کشتی نوح است هر کس سوار آن شود نجات یابد و هر کس مخالفت کند غرق می گردد».

به هر حال ابوذر در شرايط مختلف به عنوان مسلماني ثابت قدم و بي نظير، شيعه بودن را به تصوير مي كشد و مرز ميان ديانت زنده واصيل با كاركردهاي واقعي، و دينداري خود خواهانه، منحط و دروغين را تفكيك مي نمايد و خدمت بزرگي به دنياي اسلام نمود چرا كه دو تيپ و دوگونه مسلمان را در درون اصحاب پيامبر (ص) از هم متمايز و مشخص كرد يك طرف چهره عمليِ ابوذر بودن، و ديگر، فرزند دنيا بودن، طلحه شدن، زبيرشدن و معاويه بودن.
آن هنگامي كه اصحاب ضعيف و دون پايه، به فزوني قدرت و مجلل نمودن هر چه بيشتر زندگي روي آورده و حركت به سوي كاخها، زندگي روزمره شان شد و با سرعتي بدور از انتظار به سمت و سوي شكل دهي جامعه طبقاتي گام بر داشتند ابوذر سيماي پايبندي به پيامبر (ص) و مسلمان واقعي بودن را به نمايش مي گذارد.

اين چنين شدن را در مكتب قرآني پيامبر(ص): «و ما الحيوه الدنيا الا لعب ولهو وللدار الاخره خير للذين يتقون افلا تعقلون » (سوره انعام آیه 32، و زندگي دنيا چيزي جز بازيچه و لهو نيست و پرهيزكاران را سراي آخرت بهتر است. آيا به عقل نمي يابيد؟) و در كنار شخصيت بي نظيري چون امام علي (ع) مي آموزد كه مي فرمود: «چهارپايان در بند شكمند، و درندگان در پي تجاوز به هم، مؤمنان فروتنند، مؤمنان مهربانند، مؤمنان ترسان، آنرا كه تقوا فراز برده فرو مياريد، و آن را كه دنيا بالا برده بلند مشماريد»

نهايتاً در طي مسير شرافت و انسانيت به مرتبتي صعود مي نمايد كه امام علي (ع) مي فرمايند: «امروز هيچ كس جز ابوذر و خودم باقي نمانده است كه در راه خدا از سرزنشِ سرزنش كننده نترسد!»
ابوذر و خلفا:
پس از فروكش نمودن اعتراضات، به حادثه سقيفه و بيعت امام علي (ع)، ابوذر نيز بدون اينكه در موضع اعتراض آميز خود باقي بماند به فعاليتهاي اجتماعي همراه ديگر مسلمانان پرداخت ولي بر خلاف ديگر شيعيان كه معمولاً پست هايي را داشتند (از جمله عمار كه يكي از كارگزاران عمر بود) ابوذر پستي را نپذيرفت و وقتي كه به او مي گفتند: اي ابوذر آيا تو هم چون ابوهريره كه حاكم بحرين است پستي را نمي پذيري؟ در پاسخ مي گفت: مگر چه مي خواهم مرا هر روز مقداري آب يا شير و مقداري نان كافي است.

اين شيوه رفتاري در حالي است كه ابوذر در زمان پيامبر (ص) بارها جانشين آن حضرت شده بود گويا با چنين رفتاري در نظر داشت كه قدرت طلبي را ناچيز و مطرود جلوه داده، عملاً نشان دهد كه حكومت موضوعيتي ندارد، تنها هدف، ديانتي است كه عنصر نمادينش نيز عدالت مي باشد، لذا علي رغم اينكه حاكمان سقيفه با ترفند خلافت را در دست گرفته بودند چون بطور تقريبي و در حد توان شيخين، عدالت و اصول اسلامي جريان داشت و جامعه در وضعيتي قابل قبول بود ايشان نيز انتقادي نداشت اما چون عثمان به خلافت نشست و ثروت اندوزي و بي عدالتي حاكم شد وضعيت ابوذر نيز دگرگونه گرديده به فردي معترض و ناآرام تغيير موضع داد. اين عكس العمل عمق و اهميت كاركرد عدالت و ارزش واهميت انسان، از نگاه ابوذر را مي رساند.
اعثم كوفي مي نويسد: ابوذر در اعتراض به عثمان مي گفت:«تو بر سيرت و سنت ابوبكر و عمر برو تا فارغ باشي و كسي انكار نكند… عثمان گفت: تو را با اين سخن چه كار؟ ابوذر گفت: من خودم را گناهي نمي دانم مگر امر به معروف و نهي از منكر».

همچنين هنگامي كه عثمان در مدينه عمار را كتك كاري مي نمايد ابوذر كه آن هنگام در شام بود زبان به نكوهش عثمان مي گشايد بطوري كه عرصه را بر معاويه چنان تنگ مي كند كه به عثمان مي نويسد: «ابوذر ولايت شام را بر تو تباه كرد و دلهاي مردمان را از دوستي تو بگردانيد» به اين ترتيب ابوذر در دوره خلفا، دو روش متفاوت را در پيش مي گيرد در دوره خليفه اول و دوم كه دين به ابزار دست قدرت و ثروت تبديل نشده، بلكه براين دو برتري دارد همراهي آرام است اما وقتي كه ثروت و قدرت به عنوان نماد خودخواهي انسان مي خواهد دين را نيز به ابزار دست خود تبديل كند و مثلث خطرناك خودخواهي مطلق را تشكيل داده، اسلام پيامبر را تحقير نمايد ابوذر به بزرگترين منتقد عثمان (حاكميت زر و زور) مبدل مي گردد و همين خصيصه است كه شيعه را در طول تاريخ همواره انقلابي نگهداشته است.

 




تاریخ: شنبه 21 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

زندگینامه رحیم موذن‌زاده اردبیلی

زندگینامه رحیم موذن‌زاده اردبیلی
رحیم موذن زاده اردبیلی اول مهرماه سال 1304 در اردبیل به ‌دنیا آمد.
اذان‌گویی و نوحه‌خوانی و منبری را از شیخ عبدالکریم به ارث برد و تا آخر عمر راه او را ادامه داد. خودش می‌گفت که اذان‌گویی در خانواده آنها، 150 سال قدمت دارد و نام فامیل آنها به‌همین دلیل موذن شده است؛ «زمانی که آن موقع‌ها در اردبیل شناسنامه می‌دادند، به تناسب شغل و حرفه، نام خانوادگی انتخاب می‌کردند. به پدربزرگم هم گفته بودند تو چه‌کاره‌ای؟ گفته بود موذن. گفته بودند نام خانوادگی شما موذن است».
 رحیم در کودکی به مکتب‌خانه می‌رود و تحت نظر میرزا عزیز، قرآن و دستگاه‌های موسیقی را فرا می‌گیرد. به گفته خودش: «‌در آن دوران ما عوض دبیرستان مکتب می‌رفتیم. همه هم متدین بودند. خانواده‌ها در دوره ما در ابتدای امر، بچه‌ها را با قرآن مانوس می‌کردند. ما هم پس از طی این مرحله، به مدرسه حاج ابراهیم آمدیم. طلبه بودیم به اصطلاح امروز ولی حین طلبگی، این اذان با ما همراه بود». پس از یادگیری اصول نوحه‌خوانی و اذان‌گویی، با همراهی پدر در مسجد اردبیل به این‌کار مشغول می‌شود و گاهی نیز برای خواندن یک نوحه‌ به شهرهای اطراف، خصوصا تالش می‌رود.
پسر به‌جای پدر
با سکونت پدر در تهران، رحیم موذن برای تحصیل حوزوی رهسپار قم می‌شود. حاج مهدی سراج - از دوستان رحیم - می‌‌گوید: «وقتی شیخ کریم به تهران می‌آید، رحیم را برای درس خواندن به قم می‌فرستد. صدای رحیم آن‌قدر خوب بوده که دیگر همیشه او برای مجالس، در قم می‌خوانده است. مداحان قم پیش شیخ کریم شکایت کرده بودند که با آمدن رحیم ما از کار افتاده‌ایم». رحیم درس خارج فقه می‌خواند و ظهرها در حرم حضرت معصومه اذان می‌گفت.

سال 1329 شیخ کریم فوت می‌کند و رحیم که فقط 25 سال سن دارد، به تهران می‌آید تا جای خالی پدر را در مسجد امام پرکند. خودش ماجرا را این‌گونه تعریف می‌کند:

«مرحوم پدرم سال 1322 برای نخستین بار اذان را در رادیو گفت و همین روند تا 1326 که برنامه سحری را به صورت زنده اجرا می‌کرد، ادامه داشت. او در سال 1329 سکته کرد و من قبول کردم جای او اذان بگویم تا الان که با این سن و سال هنوز مشغولم و افتخار دارم که با گفتن آن یک اذان، برای اسلام و مملکتم کاری کرده‌ام. ما که نه ثروت داریم، نه مکنت و همین یک اذان برایمان بهترین خیر است».
در همین سال است که نام خانوادگی او نزد مردم از موذن به موذن‌زاده اردبیلی تغییر می‌کند. جعفر تعریف می‌کند که «وقتی شیخ کریم می‌میرد و پدرم به جایش اذان می‌گوید، مجریان رادیو ایران برای معرفی او به مردم، زاده اردبیلی را به فامیل پدرم اضافه می‌کنند تا به شنوندگان بگویند او پسر شیخ کریم است. سر همین موضوع، همه فکر کردند که نام‌خانوادگی پدر من موذن‌زاده اردبیلی است و همین نام هم تا آخر روی او ماند».
ملکه بخشش‌کن - همسر رحیم موذن‌زاده اردبیلی - تعریف می‌کند که حاج رحیم حدود سال1330 به اردبیل می‌آید و از او خواستگاری می‌کند؛ «4 ماه بود که پدرش فوت کرده بود. ما عروسی کردیم و آمدیم تهران. خانواده‌های ما با هم همسایه بودند و ساکن یک محله بودیم.

به یکی از همسایه‌ها رشوه داده بود و گفته بود که این دختر  را برای من خواستگاری کن. من تا بعد از عقد ندیده بودمش. من را در آشپزخانه پدرم عقد کردند و بردند خانه او. آنجا برای اولین‌بار دیدمش. خودش می‌گفت قبلا یک‌بار من را دیده بوده. با عمه‌ام رفته بودم حمام. بعد که بیرون آمدیم، من پایم لیز خورد، زمین خوردم و آن موقع من را دیده بود».
حاج رحیم پس از ازدواج، دوباره به تهران بازمی‌گردد. همسر آن مرحوم ادامه می‌دهد: «15 روز بعد از عروسی آمدیم تهران. اول بازار تهران مستاجر بودیم و بعد رفتیم خیابان سینا یک خانه کوچک گرفتیم. بعد آنجا را هم فروختیم و آمدیم آریانا (مالک اشتر) زندگی کردیم.

آنجا هم چند سالی بودیم و آخر سر آمدیم اینجا(مهرشهر کرج). به گفته حاج عسگر عاشقی، خانه حاج رحیم در مهرشهر کرج، کوچک بود و او همیشه به شوخی این خانه را زندان موسی بن‌جعفر می‌نامیده است. همسر موذن‌زاده هم این موضوع را تایید می‌کند: «2تا اتاق داشتیم و 6 تا بچه».
اتصال به بالا در رادیو
تا سال 1334 که صدای حاج رحیم در رادیو ضبط شود، موذن‌زاده اردبیلی برای مسجد امام و رادیو ملی به‌صورت زنده اذان می‌گفت. خانم بخشش‌کن می‌گوید: «ماه رمضان، هر روز با هم می‌رفتیم مسجد ارگ و من بیرون می‌ماندم و او می‌رفت اذانش را می‌گفت و با هم بر‌می‌گشتیم خانه. از همان‌جا هم مستقیم در رایو پخش می‌شد».
جعفر موذن‌زاده اردبیلی - پسر ارشد حاج رحیم - می‌گوید: «سال 1334 پدر به رادیو می‌رود و از مهندس محبی - مسؤول استودیو 6 - می‌خواهد که اذانش را ضبط کنند. ماه رمضان بود و از او می‌خواهند که برود بعد از افطار برای ضبط بیاید. پدر قبول نمی‌کند و می‌گوید الان باید اذانش را ضبط کنند. خودش می‌گفته آن روز حال خاصی داشته و گویا به‌اش الهام شده بود که باید اذان را همان لحظه برای ضبط بخواند.خلاصه مسؤولان رادیو قبول می‌کنند و پدر برای ضبط به استودیو می‌رود.

به گفته خودش، وقتی برای ضبط این اذان به استودیوی رادیو رفته، اذان را در تمام گوشه‌ها امتحان کرده و دیده که جا نمی‌افتد. همان‌طور که می‌دانید دستگاه بیات ترک یک حزن خاصی دارد و پدر هم در همین دستگاه، در گوشه روح‌الارواح، اذان را خوانده. می‌گفت وقتی اذان را در این گوشه خواندم، احساس کردم که به بالا وصل شدم. دیگر تا پایان اذان، در استودیو نبودم».
جعفر خاطره جالبی را نیز از قول پدرش از اولین ضبط این اذان در رادیو تعریف می‌کند: «وقتی پدر اذان را می‌خواند، یکی از خواننده‌های مطرح موسیقی ایرانی که در حال تماشایش بوده، با تعجب از او می‌پرسد که اذان را در چه گوشه‌ای خواندی؟ پدر هم می‌گوید گوشه روح‌الارواح. آن خواننده مشهور به او می‌گوید که تابه‌حال این گوشه را نشنیده بوده».

خود حاج رحیم در گفت‌وگو با خبرگزاری ایسنا این ماجرا را این‌گونه تعریف می‌کند: «یک روزی تصمیم گرفتم تا یک اذان یادگاری بگویم. در استودیوی 6 صدا و سیما، هر گوشه‌ای انداختم، نشد تا اینکه آن را در روح‌الارواح آواز بیات ترک به این شکل که بیش از 50 سال پخش می‌شود گفتم. ما ایرانی هستیم و اذان ما باید برخاسته از خودمان باشد.

الان اذان‌خوان‌هایی هستند که از عربستان تقلید می‌کنند و این پسندیده نیست و خود ما باید ابتکار به خرج دهیم. الان 50 سال است که کسی نتوانسته روی این اذان من اذان بگوید؛ حتی برادرم سلیم که آن صدای گیرا و زیبا را دارد و این خواست خداست؛ همان خدایی که می‌گوید اگر با من یکصدایی کنید، محبت شما را به قلوب همه می‌اندازم».

موذن‌زاده اردبیلی در ادامه به نکته‌ای اشاره می‌کند که عدم تحقق آن تاسف‌انگیز است؛ «البته 20 سال پیش می‌خواستم یک اذان دیگر را  به مدت 15 دقیقه که در میان آن دعا هم هست، پر کنم اما نگذاشتند و گفتند که اذان 6 دقیقه بیشتر نمی‌شود».

به گفته پسر ارثه او، موذن‌زاده تا 1357 و پیروزی انقلاب اسلامی، هر سال برای تجدید ضبط اذانش به رادیو می‌رفته: «از سال 34 به بعد، پدر هر سال برای ضبط به رادیو می‌رفت و اذانش را مجدد می‌خواند. اصلا از طرف رادیو دستور بوده که این اتفاق بیفتد. تلویزیون الان بیشتر اذان ضبط شده سال 56 پدرم را پخش می‌کند. کانال 5 که همیشه این اذان را پخش می‌کند ولی بعضی ‌اوقات دیده‌ام که کانال‌های 1 و 3، اذان ضبط شده سال‌های‌ 34 و 35 را پخش می‌کنند. صدای پدر در این اذان، بسیار شفاف، جوان‌تر و رساتر است و خوب که دقت کنید، می‌توانید تفاوتشان را تشخیص دهید».
فراموشی و بیماری
از سال 1357، دوره گمنامی موذن‌زاده اردبیلی آغاز می‌شود. موذن‌زاده در برخی مساجد تهران مناجات و نوحه می‌گفت و هر سال، شب‌های عاشورا در مسجد اردبیلی‌ها به منبر می‌رفت. جز خانواده و دوستان، کمتر کسی از وجود او آگاه بود.

پسر بزرگ موذن‌زاده می‌گوید: «همه فکر می‌کردند که پدرم فوت کرده است. هیچ‌کس تا سال‌ها پیگیر نشد که او کجاست و چه می‌کند. تلویزیون و رادیو اذان او را پخش می‌کردند و مردم هم این اذان را دوست داشتند اما هیچ‌کس سراغی از او نمی‌گرفت». همسر او نیز از وضعیت بد مالی زندگی‌شان می‌گوید: «من در خانه مواظب بچه‌ها بودم و او صبح می‌رفت و شب می‌آمد. زندگی ما خیلی مشکل بود. بچه‌ها یکی‌یکی به دنیا می‌آمدند و خرج و مخارج زندگی کفاف نمی‌داد. کار موذن‌زاده هم فقط منبر بود و کار دیگری نمی‌کرد. روزی یک مجلس می‌رفت و خرج زندگی درنمی‌آمد».

جعفر تعریف می‌کند که چگونه به زنده بودن حاج رحیم پی‌می‌برند: «آقای غلامرضایی - مجری تلویزیون - خیلی اذان پدرم را دوست داشت و تعریف می‌کرد که از هر کس درباره موذن‌زاده اردبیلی پرسیده، گفته‌اند اول انقلاب فوت کرده است. غلامرضایی می‌گوید یک روز با یک آذری‌زبان برخورد کردم و از او سراغ موذن‌زاده را گرفتم و او به من گفت که زنده است». به این ترتیب، پس از 25 سال و در حالی که تنها 2 سال به پایان عمر او مانده بود، موذن‌زاده‌ اردبیلی مجددا کشف می‌شود و یکی از خبرگزاری‌ها هم با او گفت‌وگو می‌کند.

«بیماری پدر از سال 74 شروع شد و در سال 84 به اوج رسید. این اواخر، سرطان از مثانه، به کلیه  و کبد و ریه‌هایش هم رسیده بود».

جعفر تعریف می‌کند که تنها یک‌بار از پدر گله‌ای درباره بیماری‌اش شنیده است؛‌ «در تمام مدتی که مریض بود، اصلا گله و شکایت نمی‌کرد و خیلی آرام بود؛ جز یک‌بار که به من گفت نمی‌دانم چرا این مریضی را گرفته‌ام. آدمی مذهبی‌ای بود و دکترها برای مریضی‌اش به او سوند بسته بودند. او هم مدام مراقب بود که نجس نشود. فقط این موضوع بود که خیلی ناراحتش می‌کرد».

حاج مهدی سراج‌زاده - دوست جوان موذن‌زاده اردبیلی - هم تاکید می‌کند که این حرف را به او هم گفته است: «یادم هست که در بیمارستان بودیم و 5 روز مانده بود به رفتنش. تا آن‌روز حتی یک‌بار هم ندیده بودم که از وضعیت خود گله‌ کند اما آن‌روز دست من‌را گرفت و گفت مهدی، چرا من به این روز افتادم و این نوع مریضی نصیبم شد؟ چشم‌هایش پر از اشک شده بود و من هم گریه‌ام گرفته بود. قبل از اینکه چیزی بگویم، خودش بلافاصله گفت که همه‌چیز خواست خداست. بعد هم فضا عوض شد و خندید».

همسر آن مرحوم هم از روزهای بیماری موذن‌زاده تعریف می‌کند؛ «این اواخر خیلی مریضی کشید و همه‌اش بیمارستان بود. بیچاره اصلا اهل غر زدن نبود. من بداخلاقی می‌کردم؛ خب آدم باید راستش را بگوید؛ من هر چی می‌گفتم اصلا حرفی نمی‌زد».
حاجی به دیار باقی رفت
موذن‌زاده در آخرین ماه‌های زندگی‌اش نهایتا موفق می‌شود به آرزوی خود برسد و حاجی شود. پسر بزرگ او می‌گوید که پدرش پس از شنیدن خبر سفر حج بسیار خوشحال شده است؛ «وقتی قرار شد که از طرف لاریجانی که آن‌موقع رییس صدا و سیما بود، به مکه برود، حالش خیلی بد بود و 2تا سوند به‌اش وصل بود ولی خوشحال بود و می‌گفت به آرزویش رسیده است.

من رفتم اداره اوقاف و گفتم حال پدرم خوب نیست، از نظر پزشکی تاییدش نکنید. گفتند مگر می‌شود موذن‌زاده را رد کرد. این مرد باید به زیارت خانه خدا برود. 4ماه قبل از فوتش بود که با وضع خرابی‌ که داشت به مکه رفت. من خیلی نگرانش بودم. روزی که آمد، سریع خودم را به‌اش رساندم  و دیدم حالش زیاد خوب نیست. گفتم فقط یک چیزی به من بگو، رفتی مکه چی‌ دیدی؟ گفت فقط همین را بگویم که رفتم خدا را دیدم و آمدم».
جعفر تعریف می‌کند که پدرش بنا به درخواست حجاج دیگر کشورهای اسلامی در مکه نیز اذان خود را گفته است: «می‌گفت ازش خواسته‌اند که در عرفات اذانش را بخواند ولی «علیا ولی‌الله» را نگوید. قبول نکرده بود. دست آخر آنها قبول می‌کنند که اذانش را کامل بخواند. می‌گفت اذانش را 20 دقیقه خوانده است».

علی معلم دامغانی که اذان موذن‌زاده اردبیلی را در عرفات شنیده بود، این اذان را یکی از بدیع‌ترین نمونه‌های اذان دانسته که نه‌تنها در ایران بلکه در سراسر جهان مورد توجه قرار گرفته است؛ «رحیم موذن‌زاده را در عرفات زیارت کردم و به یاد دارم که ایشان در آنجا برای آخرین بار، اذان جاودانه‌ خود را اجرا کردند که بسیار مورد توجه حجاجی که از دیگر مناطق جهان آمده قرار گرفت و فکر می‌کنم او هم به آرزوی خود رسید».
موذن‌زاده اردبیلی پس از بازگشت از سفر حج، به علت پیشروی بیماری سرطان، در بیمارستان بستری می‌شود. پزشکان برای بهبود او دست به‌کار می‌شوند ولی سرطان دیگر تمام بدن او را فرا گرفته بود و کاری از کسی ساخته نبود.
مسؤولان نظام، یکی‌یکی به بالینش می‌آمدند و موذن‌زاده هم به آنها پند و اندرز می‌داد. جعفر تعریف می‌کند: «خیلی‌ها آمدند. یادم هست که به آقای مسجدجامعی که آن‌موقع وزیر ارشاد بود، یک کاغذی نشان داد که اسم 2 هزارتا جوان رویش بود. گفت این جوان‌ها مشکل دارند. شما وزیر هستید و باید یک کاری بکنید. اگر اینها به کار خلاف بیفتند، تقصیر شماست. گفت این جوان‌ها به‌درد این مملکت می‌خورند. باید یک فکری برای آنها کرد. با آقای حداد عادل هم که رییس مجلس بود، مدام از درد مردم حرف می‌زد».
موذن‌زاده آن‌قدر ملاقات‌کننده در بیمارستان داشت که در مواقع بیداری باید وقت خود را به احوالپرسی با آنها می‌گذراند.

منصور موذن‌زاده می‌گوید: «کسی را رد نمی‌کرد. با اینکه حال بدی داشت، همه را می‌پذیرفت و با همه هم صحبت می‌کرد. بعضی وقت‌ها که دیگر اتاق جا نداشت، ما مجبور می‌شدیم که از اتاق بیرون برویم». سراج‌زاده هم در این‌باره می‌گوید: «وقتی در بیمارستان بود، دسته‌دسته دخترها و پسرها می‌آمدند و از او عیادت می‌کردند و می‌رفتند. با اینکه حال خوشی نداشت، یکی‌یکی‌شان را ماچ می‌کرد و با آنها احوال‌پرسی می‌کرد». پس از مدتی برای گشاد شدن سوند موذن‌زاده، عملی موفقیت‌آمیز صورت می‌گیرد اما دیگر دیر شده بود.

سرانجام ریه پیرمرد نیز به دست سرطان از کار می‌افتد و او جهان رادر 6 خرداد ماه 1384 بدرود می‌گوید.
مراسم ختم موذن‌زاده در حالی در مسجد اردبیلی‌های تهران برگزار می‌شود که این مسجد مملو از آدم بوده است. جعفر موذن‌زاده گله‌ای هم از مسؤولان دارد؛ «شبی 5 هزار نفر برای مراسم ختم و شام غریبان و شب هفتم و چلهم پدر به مسجد آمدند. آن‌قدر جمعیت زیاد بود که بسیاری از آنها در کوچه بودند و مسجد دیگر جا نداشت. بیشتر از 15 میلیون تومان فقط هزینه همین مراسم شد که پرداخت همه آنها بر عهده خانواده و دوستان پدر افتاد و حتی یک‌نفر نیامد یک جلد قرآن به این مسجد هدیه کند. از بزرگان و سران نظام خیلی‌ها به مسجد آمدند ولی هیچ‌کس هیچ کمکی به ما نکرد. از روزی که فهمیدند پدر در بیمارستان بستری است، مدام برای عیادت با او می‌آمدند. اتاق پدر همیشه شلوغ بود و حتی برای خانواده او هم جا نبود.
خیلی از دولتی‌ها و سران نظام به بیمارستان آمدند و با پدر عکس گرفتند و رفتند. هزینه بیمارستان‌ پدر هم حدود 20 میلیون تومان شد که باز همه را خودمان پرداخت کردیم. مسؤولان این‌همه درباه اهمیت اذان پدر گفتند ولی حداقل نیامدند کمکی به خانواده او برای پرداخت هزینه بیمارستان‌‌اش کنند. من بازنشسته موسسه تحقیقات خاک و آب هستم و بقیه اعضای خانواده ما هم از قشر مرفه نیستند. نمی‌دانید با چه مکافاتی توانستیم از پس این هزینه‌ها برآییم».

 




تاریخ: شنبه 21 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

زندگینامه حضرت آیت الله سید رضا بهاءالدینی

حضرت آیت الله سید رضا بهاءالدینی
پدر
او از ابتدای تأسیس حوزه علمیه قم به آسید صفی ( و فرزند بافضیلتش به آسید رضای آسید صفی ) شهرت داشت.
آسید صفی مرد بزرگوار و باتقوایی بود که افتخار خدمت آستانه مقدسه فاطمه معصومه سلام الله علیها را چون پدرانش دارا بود.
آسید رضا می فرمود:
« پدرم درسهای حوزوی را تا رسائل و مکاسب خوانده بود، درس حاج شیخ می رفت و به او شهریه هم می دادند و در ادبیات ید طولایی داشت. آشنایی او با قرآن و حفظ آن تا جایی بود که کشف الآیات علما و روحانیون بود؛ هر آیه ای را می پرسیدند، در ذهن خود حاضر داشت.
روزی بیست جزء قرآن می خواند و در آیات قرآن تدبر می کرد. از خصوصیات پدر ما این بود که شیطنت نداشت بلکه شیطنت هم یاد نمی گرفت. مرد خیلی آزادی بود. »
در کتاب آیت بصیرت آمده است :
از دیگر صفات برجسته سید صفی الدین، اندیشمندی در زندگانی و استفاده شایان از اوقات عمر بود.
ایشان در مورد والد محترمشان می فرمودند:
« همنشینی بسیار با علمای ربانی داشت و از مجالست و گفتگو با آنان لذت فراوان روحی و معنوی می برد. به طوری که از فیض درس و بحث آنها استفاده کرده، اندیشه های زلال معنوی به دست آورده بود.
ادبیات عرب را خوب می دانست و مقداری از رسائل و مکاسب را خوانده بود. همچنین، در درس حاج شیخ عبدالکریم حائری حاضر می شد.بسیار مشاهده می شد که دعاهایش به اجابت می رسند و بدون هیچ تأخیری انجام می شوند. »
مادر
فاطمه سلطان، مادر ایشان از بیت مرحوم صدرالمتألهین (ملاصدرای شیرازی- ره ) است.
آقا می فرمود:
« آن طوری که به ما گفته اند اینچنین است. »
آن مکرمه، بانویی بزرگوار و باتقوی و دارای حالات بلند عرفانی بود. قبل از ولادت فرزندش، سید رضا، خداوند فرزندی به او عنایت می فرماید که در سن دو سالگی از دنیا می رود. مادر دلسوخته تنها به صبر در مصیبت از دست رفته فرزند دلبندش بسنده نمی کند، بلکه سجده شکر بجای آورده و آن رخداد را از الطاف حضرت حق می داند و در حال سجده از خدا درخواست فرزندی می کند که از علمای بزرگ امامیه و اولیاء الله باشد.
با ولادت فرزندش سید رضا و آثار نبوغی که از دوران طفولیت در جبین او مشاهده می کند دعای خود را مستجاب می بیند، لذا در تربیت و پرورش و تعلیم او سرمایه گذاری بیشتر نموده تا ذاتیات بلند و نیکوی او به فعلیت برسد.
در کتاب آیت بصیرت آمده است :
صفا و صمیمیت، قناعت و ساده زیستی، عشق و علاقه به همسر و فرزندان و کیاست و صداقت، او را برای زنان فامیل و افراد محله الگو کرده بود. نورانیت روح و روان و صفای زندگانی، هدیه ای آسمانی بود که از برکت انس با قرآن و حفظ بسیاری از دعاهای معصومان (ع) برای آن بانوی پرهیزکار فراهم شده بود.
ولادت و خاطرات کودکی
درباره تاریخ ولادت و خاطرات کودکی، ایشان خود می فرمودند:
« آن طوری که به ما گفته اند تاریخ ولادت ما، 1327 هجری قمری بوده است، ولی ما از سنین یک سالگی را در خاطر داریم.
من تقریباً یک ساله بودم و در گهواره، در آن ایام به خیارک مبتلا شدم ( خیارک دمل بزرگی است که باید جراحی شود ). جراح آمد تا جراحی کند، اطرافیان ما که متوحش بودند از دور گهواره ما رفتند؛ چون طاقت نداشتند ببینند.
ما این مطلب را می فهمیدیم. جراح نیشتر را زد و ما راحت شدیم.
ما شش ماهگی را یادمان هست و از سنین یکی، دو سالگی مطلب را می فهمیدیم و اینجور کارها را از وجعش (دردش) خائف و ناراحت بودیم، اما کاری نمی توانستیم بکنیم.مرحوم حاج آقا حسین (اخوی) سه سال از ما کوچکتر است و کاملاً تولدش را من یادم هست. کجا نشسته بودم، کجا مرا خواباندند، کجا متولد شد.ایشان گریه می کرد آنها چه می کردند، همه را مثل این که با بچگی ضبط کردم. یعنی مشاهده می کردم و می فهمیدم. »
معنویت در کودکی
در بیانی فرمودند:
« خداوند از دو سالگی معرفتش را به ما داد. »
نويسنده کتاب آیت بصیرت از قول ایشان نقل کرده است :
«... یک ساله که بودم افراد پاک طینت و نیکو سرشت را دوست داشتم و علاقه ای قلبی به آنان پیدا می کردم. خیر و شر را می فهمیدم و اهل آن را می شناختم. در همان ایام بود که بین انسانهای خیر و نیکوکار و افراد شرور و طغیانگر فرق می گذاشتم.
از این رو، مادربزرگم را که جلسات روضه امام حسین علیه السلام را اداره می کرد و در آنها روضه می خواند دوست می داشتم. پاکی، خوبی و نورانیت او را حس می کردم و از او خوشم می آمد.
روزی مرا همراه خود به جلسه ای برد و این در حالی بود که به دو سالگی نرسیده بودم. آن جلسه مجلس جشن میلاد رسول اکرم (ص) بود. در آن روز شعر:
« تولد شد محمد(ص) ـــ به دنیا آمد احمد(ص) »
خوانده شد و بقیه همراه مادربزرگم جواب می دادند. در همان حال، جملات را می فهمیدم و لذت می بردم. از آن روز این شعر را از حفظ دارم. »
ورود به مکتبخانه
آقا در مورد ورود به مکتبخانه اینطور می فرمودند ( به نقل از کتاب آيت یصيرت ) :
« دو ساله بودم که برای آموختن حمد و سوره به مکتبخانه رفتم. پس از فراگیری حمد و سوره، اذان و اقامه را آموختم. آن گاه قرائت قرآن را یاد گرفته، سپس خواندن و نوشتن را آغاز کردم.
معلم مکتبخانه های آن روز، خانم های متدین، خوش اخلاق و با فهم و شعوری بودند که خداوند نصیب ما کرده بود.
شش ساله بودم که دوره مکتب تمام شد و من برای ادامه آموختن به مکتب دیگری رفتم و « نصاب الصبیان » - که معانی لغات را به شعر بیان می کند - شروع کردم.
استاد ابتدا اشعار را می خواند، سپس توضیح می داد. آن گاه برای یادگیری و تکرار بیشتر، سؤال می کرد. هرگاه پرسش می کرد چه کسی می تواند از رو بخواند؟ می گفتم: من از حفظ می خوانم!
و این موجب تعجب او می شد زیرا مرتبه اول و دوم که اشعار را می خواند، خود به خود حفظ می شدم و نیازی به تمرین و صرف وقت بیشتری نداشتم.
روز دوم و سوم و روزهای بعد با همین شور و شوق و جدّیت گذشت. استاد که از قدرت حافظه و شدت علاقه من شگفت زده شده بود، برخی از دوستان خود را از وضع درس من آگاه کرده بود، تا این که خبر به گوش آیت الله حاج شیخ ابوالقاسم قمی (ره) رسید.
ایشان که از پارسایی و معنویت بسیار بهره داشت و در تواضع و اخلاص و طلبه پروری کم نظیر بود، خود برای ملاقات بنده وارد جلسه درس شد، در کنارم نشست و چندین پرسش مطرح کرد که هنوز سؤالهای ایشان را به خاطر دارم.
پرسش ایشان که تمام می شد، سریع جواب می دادم، باز هم می پرسید و من هم پاسخ می دادم.
سرعت جواب و کامل بودن آن موجب شگفتی او شد به طوری که بعد از آن روز، مرتب تشریف می آورد و مرا تشویق می کرد. و گاهی سفارش مرا به استادم می کرد که مواظبت بیشتری کند و سرمایه گذاری زیادتری نماید. »
و نیز می فرمودند ( به نقل از کتاب سیری در آفاق ) :
« زمانی که به مکتب هم می رفتم، باز علاقه به الک بازی داشتم. در همان روزها در خواب دیدم فردی خواست پولی به ما بدهد. کسی گفت: پول به او می دهی؟
او الک بازی می کند!
از خواب بیدار شدم و علاقه به بازی هم از سر ما رفت ولی خواب ما هم تعبیر شد. آن ایام، مکتب می رفتیم، یکی از آقایان از عتبات آمده بود. استاد مکتبی ما خیلی با او رفیق بود. یک کله قند و یک شیشه گلاب داد ببریم برای او.
قیمت کله قند شاید یک قران بود، وقتی بُردم، او سه قران خواست به ما بدهد، روی شناختی که از ما و پدر ما داشت، خیلی مردانگی کرد. همه کله قند و شیشه گلابش سه قران نمی ارزید، خواست سه قران را بما بدهد، ما نگرفتیم. دور حیات منزلش دنبال ما دوید که پول را به ما بدهد.
از او نگرفتیم و از خانه بیرون آمدیم و خواب خود را تعبیر کردیم که این پول نصیب ما نشد، به واسطه علاقه ما به بازی و از همان وقت دانستیم خدا ما را برای بازی خلق نکرده است. »
تحصیلات
آقا نقل می کردند ( به نقل از کتاب آیت بصیرت ) :
« پدرم که مردی مؤمن و مهربان بود به فرزندانش بی احترامی نمی کرد. هیچ گاه آنان را تنبیه نکرده، کاری را بر آنان تحمیل نمی نمود.از این رو، اختیار و انتخاب زندگی را به ما می سپرد و از شغل و حرفه ای که علاقه داشتیم پرسش می کرد تا به علاقه و شوق ما درباره آینده آگاه شود.
شبی از من سؤال کرد که به چه کاری علاقه داری؟
از آن جا که بهترین حرفه در آن روز، کار ظریف روی چوب بود و علاقه ای درونی به کارهای هنری داشتم به پدرم گفتم: نجاری را دوست دارم.
پدر، نگاهی به من کرد و گفت: درس خواندن هم خوب است، حاضری برای درس خواندن استخاره کنم؟
قبول کردم. وضو گرفت، رو به قبله کرد و با چند صلوات و توجه به پروردگار، قرآن را باز کرد. ناگهان دیدم خنده ای ملیح تمام صورت پدرم را فراگرفت و با خوشحالی زیادی که از ارادت و عشق به اهل بیت علیهم السلام و سربازی آن خاندان سرچشمه می گرفت، فرمود: خوب آمد ... برای درس خواندن خوب آمد.
خوب آمدن استخاره، آرامشی بر تمام وجودم افکند.
از آن لحظه، به این راه مطمئن شدم و به دنبال آن شوق و علاقه ای بسیار وجودم را فراگرفت، به طوری که سر از پا نمی شناختم. در این میان، تشویقهای گذشته عالم بزرگوار، مرحوم حاج شیخ ابوالقاسم قمی ( ره) نیز بسیار کارساز بود. »
در مورد تحصیل در حوزه علمیه قم می فرمودند:
« در همان هفت هشت سالگی بودم که حاج شیخ عبدالکریم حائری آمد تا به مشهد برود.در ایوان طلای ( حرم حضرت معصومه سلام الله علیها ) نماز می خواند. رفت و در مراجعت توافق شد در قم بماند.
ما در آن سنین در مدرسه رضویه علیه السلام بودیم. برای خواندن مغنی به مدرسه فیضیه آمدیم. آنوقت درس آشیخ محمد علی ادیب می رفتیم و اینها همه قبل از آمدن حاج شیخ بود. »
« در دوازده سالگی در امتحان حاج شیخ شرکت کردیم و قبول شدیم. باب حال سیوطی ( از کتب حوزوی ) که قدری مشکل است و ابوطالب هم در حاشیه آن حرفهایی دارد برای امتحان معین شد.
حاج شیخ به ما گفت: مطالعه کن! گفتم: مطالعه نمی خواهد. خیلی خوشش آمد. جالب این بود که شاید جاهای دیگر را ما به این خوبی بلد نبودیم: باب حال را خوب بلد بودیم.
وقتی بیان کردم حاج شیخ گفت: من نفهمیدم. کنایه از اینکه دوباره بگو! ما دوباره شروع کردیم به گفتن. امتحان ما سر و صدایی پیدا کرد.
حاج شیخ خیال کرد ما آدمی هستیم. نمی دانست ما آنجا را خوب بلدیم، ابوطالب هم چیزهایی دارد که استاد گفته بود و ما حفظ کرده بودیم. »
« حاج شیخ حتی یک مرتبه با ما اوقات تلخی نکرد، با اینکه خیلی اذیتش کردیم. تا یک مسأله ای پیش می آمد وقتی حاج شیخ می آمد می رفتیم پیش حاج شیخ و حاج شیخ هم جواب می داد. »
می فرمودند:
« وقتی ما در مدرسه فیضیه و در حجره بودیم با اینکه منزل ما قم بود همین محله ای که الان هستیم، ولی یکبار حساب کردیم دیدیم یک سال شده است که به منزل نرفته ایم.
آنقدر سرگرم تحصیل و تدریس بودیم که به فکر منزل نمی افتادیم و هر وقت پدر و مادر و اقوام می خواستند از ما دیدنی بکنند به مدرسه می آمدند.
مادرم گاهی می آمد از دور مرا می دید و می رفت. آنها هم می خواستند ما سرگرم اشتغالات خود باشیم. در این حجره چند تدریس داشتیم. پدرم که از دنیا رفت حاج شیخ در همین حجره برای تسلیت به دیدن ما آمد.
آن وقت خیلی جوان بودیم. مرحوم حاج شیخ محمد تقی بافقی هر روز به حجره ما رفت و آمد داشت و این حجره خاطراتی از آن مرد دارد. »
شوق به درس
در کتاب آیت بصیرت از قول ایشان چنین نقل شده :
« چنان عشق و علاقه ای به تحصیل داشتم، که زندگی ام کتاب بود و همنشینم درس و بحث و مطالعه.
با هیچ جلسه ای و برنامه ای به اندازه مجلس درس انس نداشتم، به طوری که در سن نوجوانی حدود شانزده ساعت کار درسی می کردم. به کارهای فکری شوق بسیار داشتم، به طوری که لحظه ای نمی آسودم و همیشه فکرم مشغول بود.
در هر فرصتی و با هر پیشامد و حادثه ای وقت را غنیمت می شمردم و تلاش بیشتری می کردم. همه کتابهایی که می خواندم به همین شیوه بود.
علاوه بر کتابهای درسی حوزه و مطالعه آنها، وقت بسیاری جهت مطالعه کتابهای دیگری که برای طلبه مفید و لازم بود، صرف می کردم. علاقه و پشتکار در راه مطالعه کتابهای درسی و تسلط بر آنها بدان حد بود که برخی افراد تقاضای درس می کردند و بنده هم قبول می کردم، و این در حالی بود که چند روزی بیشتر از اتمام آن کتاب نگذشته بود.
از آنجا که احساس می کردم مجهولاتم و نقاط ابهام درس، در تدریس حل می شود، علاقه عجیبی به تدریس داشتم.
شبهای تابستان برای استراحت به پشت بام مدرسه فیضیه می رفتیم. در آن جا از ستارگان و علم نجوم چیزهایی فرا گرفتیم. گاهی که ساعتم خراب می شد آن را باز می کردم و با نگاه به دستگاه آن، آن قدر فکر می کردم تا عیب آن را پیدا کنم. »
دیگر خصوصیت ایشان، این است که به کارهای هنری علاقه وافر داشته، با هنر معماری، آشنایی دیرینه دارند.
مشکلات معیشتی طلبه ها
آقای حیدری کاشانی نقل می کنند از آقا سوال شد:
روحیه طلبه ها با ضیق معیشت چگونه بود؟
فرمودند:
« خیلی خوب. با اینکه چیزی نداشتند دو سیر و نیم گوشت را آبگوشت می کردند، چند نفر می خوردند و سلطنت می کردند.
البته مرحوم حاج شیخ هم فوق العاده بود، مرحوم بافقی ورقی دستش بود حجره به حجره می رفت و رسیدگی می کرد. حاج شیخ مرد موفقی بود.
خودش در امتحانات شرکت می کرد که از نزدیک امتحان طلاب را ببیند. طلاب برای مذاکره علمی گاهی به خارج قم می رفتند. مشکلات برای طلاب زیاد بود. »
ازدواج و فرزندان
می فرمودند:
« خیلی زود ازدواج کردیم. در سن هفده سالگی بودیم که ازدواج کردیم. ازدواج من وضع عجیبی داشت.
مادر ما به ما پیله کرد برای ازدواج، گفتم: اگر مجلسی هم فراهم کنی و من نیایم که ازدواجی نمی شود.
مادرم وقتی دید حرف من جدی است متوسل به پدرم شد و خودش مأیوس شد. من می خواستم تا سن 35، 36 سالگی ازدواج نکنم، بلکه بروم نجف و تحصیلات را ادامه بدهم.
پدر ما که هشتاد سال سن داشت، آمد مدرسه فیضیه، در حجره و به ما گفت: تو به ما اجازه می دهی که خانه فلانی برویم و با این تعبیر که اجازه می دهی به خانه فلانی برویم، دهان ما را بست و ما را کوبید.
او اهل تأدب نبود. حالا چطور بود یک چنین تأدبی کرد، نمی دانم. ما سکوت کردیم و ازدواج کردیم.
مثل اینکه پدر و مادرمان به ازدواج ما اهتمام داشتند. البته من با پاکی هم رشد کردم، چنانچه حاج آقا حمید ما با اینکه در بازار دکان داشت و خیلی با بانوان سر و کار داشت، پاک بود.
آقا عبدالله هم همینجور یک پاکی اساسی دارند. حالا این پاکی ها از کجا سر منشأ گرفته است نمی دانم. »
آقای حیدری کاشانی در مورد فرزندان ایشان نقل می کند:
آیت الله بهاء الدینی (قدس سره) دو پسر و هشت دختر داشت. پسر بزرگ ایشان مرحوم مغفور حاج آقا حمید بهاء الدینی بود. او مردی وارسته و اهل حال بود. این فرزند بافضیلت به پدر بزرگوارش عشق می ورزید. در هجدهم ماه شعبان سال 1400 هـ.ق از دنیا رفت و در باغ بهشت علی بن جعفر دفن شد.
حقیر در همه مجالس ختم ایشان حالات آقا را نظاره گر بودم. هیچ تغییری در او نمی دیدم .
گرفتگی ظاهری در چهره نبود و خیلی عادی به نظر می رسید. پس از مدتی که از فوت آن فرزند بافضیلت گذشت. روزی آقا به حقیر فرمود:
« ما برای آقا حمید خیلی ناراحت بودیم. شبی مرحوم حاج آقا مصطفی فرزند مرحوم امام (ره) آمد و به ما گفت تو که نباید برای این چیزها ناراحت باشی. چرا ناراحتی؟ وضع ما عوض شد. »
آقا نفرمودند این در عالم رویا بوده یا مکاشفه؛ چون فرزند امام از دنیا رفته بود و حیات برزخی خود را سالها قبل از فوت حاج آقا حمید آغاز کرده بود.
مرحوم حاج آقا حمید بعد از فوت هم، عشق و ارتباط با پدر بزرگوارش را قطع نکرد و به فرموده آقا:
« او گاهی شبها برای دیدن ما می آید. »
درس خارج و اجازات
آقا می فرمودند:
« خیلی زود ما درس حاج شیخ رفتیم، جوان بودیم، مدت شش سال درس ایشان را درک کردیم.
مباحث، رکوع نماز و بعد از آن مضاربه بود و بعد مبحث دیگر. همه درسها را می نوشتیم. ما قبل از نهار سه درس را می نوشتیم. بعد یک لقمه نان می خوردیم.
سر درس چیزی نمی نوشتیم و مسلط به بحث بودیم، بعد از درس می نوشتیم. قلم ما روان بود. »
درباره اجازه اجتهاد خود نقل می کردند:
« در صدور اجازه اجتهاد ما، بین آقای اراکی ( آیت الله العظمی حاج شیخ محمد علی اراکی ) و خوانساری (آیت الله العظمی حاج سید محمد تقی خوانساری)، اختلاف بود.
در نهایت آقای خوانساری حاکم شد. البته این اجازه اجتهاد فعلاً پیش ما نیست نمی دانم شاید پیش آقای ... باشد و اجازه روایت هم از مرحوم محدث قمی داشتیم ( صاحب مفاتیح الجنان و کتابهای بسیار دیگر ) »
تدریس
از بررسی دوران تحصیلی ایشان مقام و موقعیت علمی ایشان به دست می آید. همان طوری که قبلا خاطر نشان شد، ایشان می فرمود:
« از سنین چهارده سالگی ما شروع به تدریس کردیم و هر کتابی را می خواندیم تدریس می کردیم.
وقتی بود که در تمام مدارس قم تدریس داشتیم و روزی چهارده درس و مباحثه اداره می کردیم و تسلط ما بر کتابهای درسی این چنین بود که برای عده ای رسائل می گفتیم و اگر دقت نظر بعضی نبود ما درس را بی مطالعه می گفتیم، این قدر حضور ذهن داشتیم و مسلط بودیم، ولی دقت نظر آقایانی ما را وادار به مطالعه می کرد. »
می فرمودند:
« از همان اوائل هر چه را می خواندیم تدریس می کردیم، مثلاً زمانی که آقای مطهری و دیگران پیش ما درس می خواندند خیلی سال است.
قبلش نیز ما تدریس داشتیم. مجموعاً هفتاد سال تدریس داشتیم. به آقای مطهری و منتظری و صدر (امام موسی صدر) رسائل درس می دادیم و آقایانی از حوزه، قدری قوانین پیش ما خواندند. »
آقای کاشانی می گوید:
پرسیدم تدریس فقه و اصول شما پنجاه سال بوده ؟
فرمود: « حسابش را نکرده ام» ، این سؤال را در وقتی از ایشان داشتم که سن مبارک ایشان هشتاد و نه سال بود و آقا از سنین چهارده سالگی تدریس داشتند و قریب به بیست سالگی درس مرحوم آیت الله العظمی مؤسس می رفتند، تحقیقاً بیش از پنجاه سال فقه و اصول فرمودند و با ادبیات می شود هفتاد سال تدریس.
آقای حیدری کاشانی نقل می کنند :
« در این سالهای اخیر که توفیق تشرف به محضرشان و درس خارج فقه ایشان را داشتم، مجلس درس ایشان آغاز و انجام آن به این صورت بود، که یکی از آقایان فرعی را می خواند یا حدیثی از امامان شیعه قرائت می کرد. ایشان در همان مجلس قدری فکر می کرد، و بحث را شروع می فرمود و همه شقوق و جوانب آن فرع را بیان می کرد، که باعث اعجاب دوستان اهل فضل می شد، بدون مراجعه به کتاب و مطالعه قبلی. در بحث قضا که مدتی در محضرشان بودم. آقایان حدیثی را از وسائل الشیعه شیخ حرعاملی می خواندند.
ایشان روی آن فکر می کرد و روز دیگر عنوان می فرمود و در اطرافش به تحقیق می پرداخت و گویا دروس خارج قبلی ایشان هم به این صورت بوده است از قراری که بعضی از شاگردان دوره های قبل ایشان می گفتند. »
اساتید
همچنین از قول آقای حیدری کاشانی نقل شده ، آقا در مورد اساتید دوران کودکی خود می فرمودند:
« ما خیلی استاد داشتیم، یکی در مدرسه باقریه علیه السلام بود، یکی در مدرسه تقی خان بود، یکی هم پسر عمه ما بود، یکی آشیخ محمد و دیگری آخوند برادر آقای حائری بود، یعنی پسر برادر آشیخ محمد علی (مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد علی حائری، متوفی 1358 هـ.ق)، که ما آنجا می رفتیم.
مرحوم شیخ (ابوالقاسم کبیر) می آمد بحث های صرفی را از ما سؤال می کرد و در آن وقت من هفت، هشت ساله بودم، قرآن را خوانده بودم و بحثهای تفسیر را به ما یاد داده بودند.
حاج شیخ خیلی از ما سؤال می کرد، ما فکر می کردیم و جواب می دادیم و مورد توجه واقع می شد.
آقا در اینجا فرمود:
« خیلی روی ما زحمت کشیدند، اما زحمات هدر رفت، ما آدم نالایقی بودیم. »
عرض کردم :
چطور هدر رفت و حال آنکه چشم حوزه علمیه به شما است و مایه دلگرمی طلاب هستید. حوزه می خواهد از حضرتعالی الگو بگیرد آنوقت شما می فرمایید هدر رفتیم.
آقا فرمود:
« خود ما می دانیم چیزی نیستیم، در برابر حس خودمان همه حسهای دیگران اعتباری ندارد. »از آقا پرسیدم حضرتعالی سطح ( دورانی قبل از سطوح عالی حوزه ) را پیش کدام یک از آقایان خواندید، فرمودند:
« من سطح را پیش میرزا خواندم (آیت الله آمیرزا محمد همدانی متوفای 1365 هـ.ق) و لمعه را پیش آخوند (آیت الله آخوند ملا علی همدانی).
آمیرزا محمد خوب درس می داد. رسائل را هم پیش آمیرزا خواندیم.
منطق را خدمت آسید احمد حجت افغانی خواندم. اخلاقیات عملی را خدمت آیت الله حاج شیخ ابوالقاسم کبیر آموختیم. در سن دوازده سالگی به درس مرحوم آیت الله حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی (متوفی 1343 هـ.ق) رفتم.
ایشان آیه « الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا » را عنوان بحث قرار داده بود، ما دیدیم استفاده زیادی از درس ایشان نداریم، گفتیم درسی را که نمی فهمیم برای چه برویم، دیگر نرفتیم، برای ما سنگین بود.
کلام را خدمت آیت الله آمیرزا علی اکبر حکمی یزدی (متوفای 1344 هـ.ق) تلمذ کردیم. در تفسیر یادم هست جلسه داشتیم راجع به عدم تحریف قرآن. ما به علوم جدید رو نمی آوردیم، مثل اینکه بی اعتنا به آنها بودیم.
در تدریس، ما هر کتابی را که می خواندیم، تدریس می کردیم و می خواستیم دیگران هم اینطور درس بخوانند. مثلاً حاشیه ملاعبدالله را که خواندیم، شروع به تدریس می کردیم. مغنی را می خواندیم و تدریس کردیم، حال چی بود؟ حافظه ما خوب بود؟ نمی دانم.
ما همیشه مطالعه را جلوتر داشتیم، که اگر یک شب نتوانیم مطالعه کنیم، آمادگی تدریس را داشته باشیم. »
نیز می فرمود:
« ما درس شاه آبادی رفتیم، اما نه زیاد، چون علاقه به فلسفه نداشتیم، اهتمام ما بیشتر به فقه و اصول و تفسیر و فهم و درک ادعیه بود.
اهتمام ما به کلمات ائمه زیاد بود، با کلمات دیگران ما آرام نمی شدیم و قانع نمی شدیم و کلمات و فرموده های ائمه ما را قانع می کرد.
لذا آنچه ما در تفسیر و شرح ادعیه داشتیم، نظریاتی نبود که از دیگران گرفته باشیم، نظر و دید خودمان بود که متخذ از فرمایشات معصومین بود.
در فقه و اصول، تقریرات درس دیگران بود و اوائل هم بنا بر ایراد و اشکال نداشتیم بعد این فکر برای ما پیدا شد که می دیدیم گفته ها بی ایراد و اشکال نیست. نقد می کردیم و این افکار مال دیگران بود. اما در علوم دیگر نظرها همه برای خود ما بود و به جای دیگر جز کلمات ائمه نظر نداشتیم.
و بعد هم متوجه شدیم اصلاً این علوم رسمی ما را اشباع نمی کند. به قول بعضی ها علم رسمی سر بسر قیل است و قال، باید دنبال علمی رفت که آرام بخش باشد. و به واقع نگری آدمی را راهنمایی کند تا حقیقت اشیاء را ببیند،
« اللهم ارنی الاشیاء کما هی » که از دعاهای ائمه علیهم السلام است. »
جناب آقای حیدری کاشانی؛ از شاگردان و ارادتمندان ایشان نقل می کند:
از ایشان پرسیدم غیر از درس مرحوم آیت الله حائری اساتید درس خارج شما چه کسانی بودند؟ فرمود:
« درس مرحوم آیت الله العظمی آقای حجت می رفتم و چند روزی هم درس مرحوم آیت الله آشیخ محمد علی حائری.
ایشان اصول می گفت، تعادل و تراجیح.
نمی دانم فقه هم می گفت یا نه. درس مرحوم حجت را زیاد رفتم و از درسش خوشم می آمد، خوش بیان بود. همه بحثهای ایشان را نوشتم. درس مرحوم آیت الله العظمی آقای بروجردی هم می رفتم. درس متین بود. کسی که نود سال زحمت کشیده باز برای مباحثه مطالعه می کرد، خیلی من علاقه داشتم به مباحثه ایشان.
امام مؤسس درس ایشان بود و در آوردن آقای بروجردی به قم، امام یک طرف و بقیه هم یک طرف. با مرحوم آیت الله حاج میرزا آقای فیض هم ارتباطی داشتیم و درس ایشان هم می رفتیم. »
ایشان در عرفان برای خود سلسله مشایخی (اساتید) را قائل نبود و می فرمود:
« استاد اخلاق و عرفان عملی ما آشیخ ابوالقاسم کبیر بود، حاج شیخ محمد تقی بافقی هم هوای ما را داشت. »
او سلسه مشایخ سیر و سلوک عملی بسیاری از عالمان اهل عرفان را می ستود، اما خود را در سلک آن مشایخ ذکر نمی کرد. مثلاً ایشان تا مرحوم حاج سید علی شوشتری را تجلیل می کرد و مرد وارسته و قابل اعتمادی می دانست، اما هرگاه صحبت از قبل او می شد، می فرمود: نمی دانم، و اضافه می کرد:
« مشایخ ما ائمه معصومین(ع) بوده اند، ما سیره و روش آنها را برای خود الگو و سرمشق قرار داده ایم، و هر کجا جا پای عرفان است از آن ائمه(ع) است، جای دیگر خبری نیست. »
در کتاب آسمان معرفت در شرح حال سالک الی الله و عارف بالله علامه بزرگوار حاج سید محمد حسین طباطبائی، صاحب تفسیر المیزان نقل می کند که فرموده است:
« استاد ما در سیر و سلوک و عرفان عملی، آیت الله حاج سید علی قاضی طباطبایی قدس سره العزیز بود و استاد آقای قاضی، مرحوم حاج سید احمد کربلایی و استاد ایشان مرحوم آخوند ملا حسینقلی همدانی و استاد ایشان، مرحوم حاج سید علی شوشتری و استاد ایشان، ملاقلی جولا و بعد از ملاقلی جولا را نمی شناسیم و نمیدانیم ملاقلی جولا چه کسی بوده است و خود حاج سید علی شوشتری هم او را نمی شناخت. »
آثار علمی
آقای حیدریکاشانی نقل می کردند:
« دست نوشته هایی از ایشان به جای مانده است، مثل تقریرات درس آیت الله مؤسس که در مدت شش سال خدمتشان تلمذ داشته اند از زکات و دیگر کتابها و تقریرات مرحوم آیت الله حجت و شرح دعای ابوحمزه و شرح بعضی از خطبه های نهج البلاغه، مخصوصاً خطبه اول و خطبه مالک اشتر و تفسیر قرآن و بررسی ادبیات عرب و دیگر نوشتجات عربی و فارسی مجموعه اشعار که متأسفانه ما راهی برای به دست آوردن آن پیدا نکردیم و آقا بارها فرمود: پیش آقایان ... می باشد.
امید است آن عزیزان که با بیان آن مرد بزرگ آشنایی بیشتر دارند ترتیبی دهند تا حوزه علمیه و دیگر اقشار بتوانند از افکار نورانی آن رجل الهی استفاده کنند. »
« در زمان حیات آقا و سالهایی که توفیق تشرف به محضرش را داشتم اوراق و صفحات مختصری پراکنده به دست آوردم.
تفسیر سور آخر قرآن، ( سوره های عصر، نصر، انشراح، کوثر و قسمتی کوتاه از سوره عنکبوت و یوسف) و بحثهای ادبی؛ تاریخ آداب العربیه، مقایسه نظم و نثر جاهلیت و اسلام، بحثهای اصولی و بحثهای فقهی و تفسیر حدیث ثقلین و متفقرقات که هیچ کدام از آنها جز تفسیر بعضی از سور قصار قرآن تمام و کامل نبود تا بتوانیم کام جان ارادتمندان را به شهد شراب طهور آن شیرین کنیم. »
شاگردان
برخی شاگردان دوره سطح این فقیه والامقام ( به نقل از کتاب آیت بصیرت ) عبارتند ازآیات و حجج اسلام:
« استاد شهید مطهری، احمد جنتی، علی مشگینی، احمد آذری قمی، محمد فاضل لنکرانی، حسینعلی منتظری، سید مصطفی خمینی و فرزندان آیات صدر، خوانساری، حجت، ابوالقاسم قمی و حاج شیخ عباس قمی. »
و شاگردان درس خارج ایشان عبارتند از آقایان:
« حیدری کاشانی، معزی، حجتی یزدی، امجد، برادران احمدی یزدی، حسینی کاشانی، نصیری و ... »
آقای حیدری کاشانی می نویسند :
با سیری در شاگردان شناخته شده، می توان موقعیت علمی ایشان را دانست. مرحوم آیت الله شهید مطهری از شاگردان دوره سطح ایشان است، فردی که در تمام زمینه ها از بهترین اساتید حوزه برخوردار گشته و به مدارج عالیه از علم و عمل رسیده بود.
مرحوم آقای مطهری که تقوایش و مراقبت و مواظبتش تا آنجا است که در دوران سکونت در مدرسه فیضیه، هم حجره ای ایشان می گوید: سحرها می رفت از رودخانه پشت مدرسه فیضیه آب می آورد و مرا صدا می زند که بلند شوم وضو بگیرم نماز شب بخوانم، این گونه افراد، پیش هر کسی تلمذ نمی کنند، کسی را که در علم و عمل شاخص می نگرند خود را در اختیار افکار علمی و عملی او قرار می دهند.
آیت الله بهاء الدینی، دقت نظر بعضی از شاگردان را خاطرنشان می کند که ما را وادار به مطالعه بیشتر و دقیق تر می کردند.
کمک به امام و رهبر انقلاب
آقای کاشانی بیان می کند:
دوستی و همفکری آقا با مرحوم امام(ره) از سنین دوازده سالگی در زمان حاج شیخ بوده است.
هم فکری در مبارزات، از زمان کشف حجاب به وجود آمد و روز به روز این همبستگی بیشتر میشود، به طوری که بعد از مرحوم آیت الله بروجردی و حرکت امام، در قم معروف بوده است که کسی که در حرکات مبارزاتی با امام هماهنگی کامل دارد ایشان است.
رهبر انقلاب می فرمودند:
از سالهای 42 در قم اینطور معروف بود. آیت الله بهاء الدینی که در حضور و غیاب امام، در تأیید امام کوشا بود. در دوران تبعید امام، همراهی ایشان با انقلابیون و مبارزین تا آنجا بود که از ایشان پول برای خرید اسلحه می خواهند و ایشان می دهد.
وقتی حضرت امام در تبعیدگاه بود به ایشان می گویند: فردی را معین کنید که مردم به او مراجعه کنند و شهریه را بدهد و از جمله اسم ایشان برده می شود. امام می فرمایند: ایشان از هر جهت خوب است، جز این که او آنقدر بی اعتنا به دنیا است که هر چه به او بدهند به این و آن می دهد و برای اول ماه و شهریه پول باقی نمی ماند.
در دوران قبل از پیروزی و بعد از آن اگر کسی حرفی برای تضعیف امام و انقلاب می زد با مراجعه به ایشان و شنیدن گفتار بلند این مرد خدا، تقویت روحی شده، حرفهای دیگران را نادیده می انگاشت.
در دوران جنگ تحمیلی در جبهه و پشت آن شمع محفل رزمندگان بود. در شبهای عملیات با دعای شبانه خود موجب دلگرمی رزمندگان بود. همه جا این جمله را بر زبان داشت که امام را باید کمک کرد.
پس از امام(ره) با فتوای بقاء بر تقلید میت، ولو ابتدایی امام را در سطح بالای مرجعیت نگه داشت و کمک و یاری رهبری را توصیه می کرد و می فرمود:
« آقای خامنه ای را باید کمک کرد »
این یک واقعیت است که بسیاری به واسطه فرموده های این مرد الهی، دیدی مثبت به انقلاب داشته و دارند.
جلسات درس اخلاق
مرحوم امام با دید بالایی که از این عالم عامل داشت فرمودند:
از ایشان بخواهید درس اخلاق برای حوزه بگوید و از وجود او بهره برداری کنید، و درس اخلاقی که از سالها پیش بطور خصوصی برای عده ای داشت به فیضیه و زیر کتابخانه کشیده شد و عمومی گشت.
روز اول یکی از مراجع تقلید فعلی در درس شرکت کرد تا هم خود بهره ببرد و هم مشوق دیگران باشد.
درس اخلاق ایشان در حوزه خیلی ادامه نداشت تا اینکه به حسینیه معظم له منتقل شد و تا قبل از آنکه پاهای ایشان از حرکت بماند، آن جلسات و نشستهای اخلاقی در حسینیه برقرار بود.
دوران نقاهت تا ارتحال
آقای حیدری کاشانی نقل می کند:
« کسالت و نقاهت آقا دو گونه بود؛ گونه ای از دوران نوجوانی و از همان زمان که این پرورده دامن عصمت و طهارت برای حفظ عفاف خود مرتب از خود خون می گیرد که قوای خود را تضعیف کند و دچار عدم عفاف نشود.
می فرمود: « آن کارها باعث نقاهت ما شد. وقتی کسالت مرا به امام گفته بودند.
فرموده بود: او که همیشه مریض است و ضعف و نقاهت دارد و ایشان درست گفته بود.
کسالت ما همان ضعف مفرط ما بود که منشأش خونهایی بود که ما گرفته بودیم. مرحوم حاج شیخ هم به ما اعتراض می کرد که چرا خون می گیری ولی مشکلات ما را نمی دانست. »
کسالت دیگر، نقاهت دوران پیری و امراض جسمی بود. روزی خدمتش رسیدم از درد معده می نالید، عرض کردم کرفس و سبزی را اجازه دهید بجوشانیم، آبش را داخل نخود آب کنید ان شاء الله مفید است.
فرمود:
« از اینها گذشته. گفتم: چه باید کرد؟ فرمود: باید تسلیم شد. »
« کل من علیها فان »
و بعد فرمود:
« ما سه مرتبه با خدا دبه کرده ایم، بنا بوده برویم، از خدا خواستیم بمانیم. »
سه روز بعد از این ملاقات با یکی از ائمه جمعه خدمتش رسیدم. آقا خوابیده بود به فرموده خودشان ایشان را بلند کردم. کمی نشست و فرمود مرا بخوابانید.
نزدیکان گفتند. آقا سکته خفیفی کرده است. حقیر به یاد سه روز قبل ایشان افتادم که فرمود: باید تسلیم شد. خیلی ناراحت شدم. از آن روز به بعد گویا روز به روز ارتحال و انتقال از این عالم را در وضع مزاجش می دیدم.
چند روز پس از این تاریخ خدمتشان رسیدم و چند خبر فوت به ایشان دادم. خیلی ساده و طبیعی با آنها برخورد کرد. دیدم آنچه معروف است در بین مردم که اخبار ناگوار را به مریض ندهید، در اینجا مورد ندارد. با خبر مرگ به عنوان یک امر پیش پا افتاده برخورد داشت؛ مثل اینکه بشنود فلانی به سفر رفت یا از سفر برگشت، آنهم سفرهای دم دست.
این نشانگر این معنی است که آن فاصله زیادی که دیگران بین عوالم می بینند، سالکین الی الله و عرفاء بالله، این چنین دیدی ندارند.
در یکی از همین روزها فرمود:
« ما می دانیم آن طرف برای ما بهتر است، لذا از مرگ باکی نداریم. »
و در هفته دیگر که خدمتشان رسیدم، فرمود:« ما به تو گفتیم که از مرگ باکی نیست، اما خیلی مشکل است. »
یکی از آقایان مورد اعتماد می فرمود:
در دوران نقاهت آیت الله بهاء الدینی یک روز بعد از نماز صبح نشسته بودم چشمم روی هم بود. حالتی به من دست داد؛ در آن حال آیت الله بهاء الدینی را دیدم که به من می فرماید:
« یک هفته دیگر من از دنیا می روم و سلمان و ابوذر به تشیع من می آیند. »
از آن به بعد هر چه دوستان درباره کسالت آقا با من سخن می گفتند، من اظهار یأس می کردم. پس از یک هفته ایشان از دنیا رفت. شاید می خواست هشداری بدهد که تشییع جنازه مرا از دست مده. بعد از فوت ایشان یکی از بزرگان گفته بود که دو شخصیت بزرگ از پیشینیان در تشیع جنازه ایشان بودند. اما اسم از آن دو شخصیت نبرده بود.
غروب آفتابِ آسمان عرفان و معنویت در روز جمعه 28/4/1376 برابر با 14 ربیع الاول 1418 هجری قمری واقع شد.

محل دفن پیکر مطهر ایشان
به فرموده رهبری مکان دفن پیکر مطهر آن بزرگ مرد عرصه عرفان و تهذیب در مسجد بالا سر در حرم حضرت معصومه سلام الله علیها، کنار قبر مطهر مرحوم آیت الله العظمی اراکی، بالای سر استادش، مرحوم آیت الله عبدالکریم حائری یزدی و دیگر مراجع معین شد.
معمار و دیگر مسئولین آستانه مقدسه می گفتند: اینجا بتون است، قبری نمی شود درآورد. دوستان اظهار کردند رهبری فرموده اند، اجازه دهید ما همین مکان را می کنیم اگر بتون بود، یا اگر قبری بود او را پر می کنیم .
اضافه کردند آقای بهاء الدینی فردی عادی نیست.
معمار آستانه می گوید: اگر فرد عادی نیست باید زمین برای او شکافته شود، به او می گویند: شما دستور دهید زمین را بکنند ببینند قبر چگونه آماده می شود. شروع به کندن کردند نه قبری بود نه بتونی، یا پایه آجری، قبری وسیع و بکر آماده شد.
آنها که به وجب، وجب این مکان وقوف داشتند! بعضی با این عبارت که حرف حسابی به کله شما فرو نمی رود، دوستان را مورد خطاب قرار داده که اینجا قبری نمی شود کند ! .
در زمان حیات آیت الله بهاء الدینی وقتی درباره مکان قبر، با ایشان مذاکره شده بود، فرموده بودند:
« آقای حاج میرزا جواد آقای ملکی گفته قبر تو پای من. »
امام موسی بن جعفر علیه السلام می فرمایند:
« اذا مات المؤمن بکت علیه الملائکه و بقاع الارض التی کان یعبد الله علیها و أبواب السماء التی کان یصعد فیها بأعماله و ثلم فی الاسلام ثلمة لا یسدها شیء لان المؤمنین الفقهاء حصون الاسلام کحصن سور المدینة لها:
چون مؤمن بمیرد فرشته های آسمان و قطعه های زمین که خدا را در آنها عبادت کرده و درهای آسمانها که عبادتش از آن بالا رفته بر او بگریند و در اسلام رخنه ای افتد که چیزی آنرا نبندد. زیرا مؤمنان مسئله دان و عالم، دژهای اسلامند، مانند حصارهای شهر که بر گرد آن است. »
پیام رهبر انقلاب در فوت ایشان
« ... مجلس او همواره معراج روح مستعد فضلای جوانی بود که می خواستند علم دین را با صفای عطرآگین عرفان دینی توأم سازند. معلم اخلاق و سالک الی الله بود و صحبت نورانی و کلام رازگشای او دل مستعد را در یاد خدا مستغرق می کرد...
این عالم کهنسال و مراد و مقبول فضلا و علما، عمر بابرکت و پرفیض خود را در بهشتی از پارسایی و زندگی زاهدانه، در کنج محقر خانه ای که دهها سال شاهد غنای معنوی صاحبش بود، بسر آورد و بی اعتنایی به زخارف ناپایدار دنیوی را که سیره همه صاحبدلان برجسته حوزه های علمیه است درس ماندگار خود ساخت... »




تاریخ: شنبه 21 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

ماجرای هُدهُد و بُلْقَیس
حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ با تمام حشمت و شكوه و قدرت بی‎نظیر بر جهان حكومت می‎كرد. پایتخت او بیت المقدس در شام بود. خداوند نیروهای عظیم و امكانات بسیار در اختیار او قرار داده بود،‌تا آن جا كه رعد و برق و جن و انس و همه پرندگان و چرندگان و حیوانات دیگر تحت فرمان او بودند. و او زبان همه آنها را می‎دانست.


هدف حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ این بود كه همه انسانها را به سوی خدا و توحید و اهداف الهی دعوت كند و از هرگونه انحراف و گناه باز دارد و همه امكانات را در خدمت جذب مردم به سوی خدا قرار دهد.


در همین عصر در سرزمین یمن، بانویی به نام «بُلْقَیس» بر ملت خود حكومت می‎كرد و دارای تشكیلات عظیم سلطنتی بود. ولی او و ملتش به جای خدا، خورشید پرست و بت پرست بودند و از برنامه‎های الهی به دور بوده و راه انحراف و فساد را می‎پیمودند. بنابراین لازم بود كه حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ با رهبریها و رهنمودهای خردمندانه خود آنها را از بیراهه و كجرویها به سوی توحید دعوت كند. و مالاریای بت پرستی را كه واگیر نیز بود، ریشه كن نماید.


روزی حضرت سلیمان بر تخت حكومت نشسته بود. همه پرندگان كه خداوند آنها را تحت تسخیر سلیمان قرار داده بود با نظمی مخصوص در بالای سر سلیمان كنار هم صف كشیده بودند و پر در میان پر نهاده و برای تخت سلیمان سایه‎ای تشكیل داده بودند تا تابش مستقیم خورشید، سلیمان را نیازارد.

 

در میان پرندگان، هُدهُد (شانه به سر) غایب بود، و همین امر باعث شده بود به اندازه جای خالی او نور خورشید به نزدیك تخت سلیمان بتابد.
سلیمان دید روزنه‎ای از نور خورشید به كنار تخت تابیده، سرش را بلند كرد و به پرندگان نگریست دریافت هُدهُد غایب است. پرسید: «چرا هُدهُد را نمی‎بینم، او غایب است. به خاطر عدم حضورش او را تنبیهی شدید كرده یا ذبح می‎كنم مگر این كه دلیل روشنی برای عدم حضورش بیاورد.»


چندان طول نكشید كه هُدهُد به محضر سلیمان ـ علیه السلام ـ آمد، و عذر عدم حضور خود را به حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ چنین گزارش داد:
«من از سرزمین سبأ، (واقع در یمَن) یك خبر قطعی آورده‎ام. من زنی را دیدم كه بر مردم (یمن) حكومت می‎كند و همه چیز مخصوصاً تخت عظیمی را در اختیار دارد. من دیدم آن زن و ملتش خورشید را می‎پرستند و برای غیر خدا سجده می‎نمایند، و شیطان اعمال آنها را در نظرشان زینت داده و از راه راست باز داشته است و آنها هدایت نخواهند شد، چرا كه آنها خدا را پرستش نمی‎كنند...! آن خداوندی كه معبودی جز او نیست و پروردگار و صاحب عرش عظیم است.»[1]


حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ عذر غیبت هُدهُد را پذیرفت، و بی‎درنگ در مورد نجات ملكه سبأ و ملتش احساس مسؤولیت نمود و نامه‎ای برای ملكه سبا (بُلْقَیس) فرستاد و او را دعوت به توحید كرد. نامه كوتاه اما بسیار پر معنا بود و در آن چنین آمده بود: «به نام خداوند بخشنده مهربان ـ توصیه من این است كه برتری جویی نسبت به من نكنید و به سوی من بیایید و تسلیم حق گردید.»[2]


سلیمان ـ علیه السلام ـ نامه را به هُدهُد داد و فرمود: «ما تحقیق می‎كنیم تا ببینیم تو راست می‎گویی یا دروغ؟ این نامه را ببر و بركنار تخت ملكه سبأ بیفكن، سپس برگرد تا ببینیم آنها در برابر دعوت ما چه می‎كنند؟!»


هُدهُد نامه را با خود برداشت و از شام به سوی یمن ره سپرد و از همان بالا نامه را كنار تخت بُلْقَیس انداخت.


ردّ هدیه بُلْقَیس از جانب سلیمان ـ علیه السلام ـ
بُلْقَیس در كنار تخت خود نامه‎ای یافت كه پس از خواندن آن دریافت كه نامه از طرف شخص بزرگی برای او فرستاده شده است و مطالب پرارزشی دارد. بزرگان كشور خود را به گرد هم آورد و با آنها در این باره مشورت كرد. آنها گفتند: «ما نیروی كافی داریم و می‎توانیم بجنگیم و هرگز تسلیم نمی‎شویم.»
ولی بُلْقَیس اتخاذ طریق مسالمت آمیز را بر جنگ ترجیح می‎داد و این را دریافته بود كه جنگ موجب ویرانی می‎شود، و تا راه حلّی وجود دارد نباید آتش جنگ را برافروخت. او پیشنهاد كرد كه: هدیه‎ای گرانبها برای سلیمان می‎فرستم تا ببینم فرستادگان من چه خبر می‎آورند.[3]


بُلْقَیس در جلسه مشورت گفت: من با فرستادگان هدیه برای سلیمان، او را امتحان می‎كنم. اگر او پیامبر باشد میل به دنیا ندارد و هدیه ما را نمی‎پذیرد، و اگر شاه باشد، می‎پذیرد. در نتیجه اگر دریافتیم او پیامبر است، قدرت مقاومت در مقابل او را نخواهیم داشت و باید تسلیم حق گردیم.


بُلْقَیس گوهر بسیار گرانبهایی را در میان حُقّه (ظرف مخصوصی) نهاد و به فرستادگان گفت: «این گوهر را به سلیمان می‎رسانید و اهداء می‎كنید.»[4]


فرستادگان ملكه سبأ به بیت المقدس و به محضر حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ آمدند و هدایای ملكه سبأ را به حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ تقدیم نمودند، به گمان این كه سلیمان از مشاهده آن هدایا، خشنود می‎شود و به آنها شادباش می‎گوید.


امّا همین كه با سلیمان روبرو شدند، صحنه عجیبی در برابر آنان نمایان شد. سلیمان ـ علیه السلام ـ نه تنها از آنها استقبال نكرد، بلكه به آنها گفت: «آیا شما می‎خواهید مرا با مال خود كمك كنید درحالی كه این اموال در نظر من بی‎ارزش است، بلكه آن چه خداوند به من داده از آن چه به شما داده برتر است. مال چه ارزشی در برابر مقام نبوّت و علم و هدایت دارد، این شما هستید كه به هدایای خود شادمان می‎باشید. «فَما آتانِی اللَّهُ خَیرٌ مِمَّا آتاكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِیتِكُمْ تَفْرَحُونْ»

آری این شما هستید كه مرعوب و شیفته هدایای پر زرق و برق می‎شوید، ولی اینها در نظر من كم ارزشند.


سپس سلیمان ـ علیه السلام ـ با قاطعیت به فرستاده مخصوص ملكه سبأ فرمود: «به سوی ملكه سبأ و سران كشورت باز گرد و این هدایا را نیز با خود ببر، اما بدان ما به زودی با لشكرهایی به سراغ آنها خواهیم آمد كه توانایی مقابله با آن را نداشته باشند، و ما آنها را از آن سرزمین آباد (یمن) خارج می‎كنیم در حالی كه كوچك و حقیر خواهند بود.»[5]


پیوستن بُلقیس به سلیمان ـ علیه السلام ـ و ازدواج با او
فرستاده مخصوص سلیمان با همراهان به یمن بازگشتند و عظمت مقام و توان و قدرت سپاه سلیمان و نپذیرفتن هدیه را به ملكه سبأ گزارش دادند.
بُلْقَیس دریافت كه ناگزیر باید تسلیم فرمان سلیمان (كه فرمان حق و توحید است) گردد و برای حفظ و سلامت خود و جامعه هیچ راهی جز پیوستن به امّت سلیمان ندارد. به دنبال این تصمیم با جمعی از اشراف قوم خود حركت كردند و یمن را به قصد شام ترك گفتند، تا از نزدیك به تحقیق بیشتر بپردازند.
هنگامی كه سلیمان از آمدن بُلْقَیس و همراهانش به طرف شام اطلاع یافت، به حاضران فرمود: «كدام یك از شما توانایی دارید، پیش از آن كه آنها به این جا آیند، تخت ملكه سبأ را برای من بیاورید.»


عفریتی از جنّ (یعنی یكی از گردنكشان جنیان) گفت: من آن را نزد تو می‎آورم، پیش از آن كه از مجلست برخیزی. اما «آصف بن برخیا» كه از علم كتاب آسمانی بهره‎مند بود گفت: من آن تخت را قبل از آن كه چشم بر هم زنی، نزد تو خواهم آورد.»


لحظه‎ای نگذشت كه سلیمان، تخت بُلْقَیس را در كنار خود دید و بی‎درنگ به ستایش و شكر خدا پرداخت و گفت:
«هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیبْلُوَنِی أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ؛ این موهبت، از فضل پروردگار من است تا مرا آزمایش كند كه آیا شكر او را به جا می‎آورم، یا كفران می‎كنم.»[6]


سپس سلیمان ـ علیه السلام ـ دستور داد تا تخت را اندكی جابجا كرده و تغییر دهند تا وقتی كه بُلْقَیس آمد، ببینند در مقابل این پرسش كه آیا این تخت تو است یا نه، چه جواب می‎دهد.طولی نكشید كه بُلْقَیس و همراهان به حضور سلیمان آمدند. شخصی به تخت او اشاره كرد و به بُلْقَیس گفت: «آیا تخت تو این گونه است؟!».


بُلْقَیس دریافت كه تخت خود اوست و از طریق اعجاز، پیش از ورودش به آن جا آورده شده است. او با مشاهده این معجزه، تسلیم حق شد و آیین حضرت سلیمان را پذیرفت. او قبلاً نیز نشانه‎هایی از حقّانیت نبوّت سلیمان را دریافته بود، به هر حال به آیین سلیمان پیوست و به نقل مشهور با سلیمان ازدواج كرد و هر دو در ارشاد مردم به سوی یكتا پرستی كوشیدند.[7]


چگونگی ملاقات بُلْقَیس با سلیمان، و ایمان آوردن او
قبل از ورود بُلْقَیس به قصر سلیمان، سلیمان ـ علیه السلام ـ دستور داده بود صحن یكی از قصرها را از بلور بسازند، ‌و از زیر بلورها آب جاری عبور دهند. (و این دستور به خاطر جذب دل بُلْقَیس، و یك نوع اعجاز بود)
هنگامی كه ملكه سبأ با همراهان وارد قصر شد، یكی از مأموران قصر به او گفت: «داخل صحن قصر شو!»
ملكه هنگام ورود به صحن قصر گمان كرد كه سراسر صحن را نهر آب فراگرفته است، از این رو تا ساق، پاهایش را برهنه كرد تا از آن آب بگذرد، در حالی كه حیران و شگفت زده شده بود كه آب در این جا چه می‎كند؟ اما به زودی سلیمان ـ علیه السلام ـ او را از حیرت بیرون آورد و به او فرمود: «این حیاط قصر است كه از بلور صاف ساخته شده است، این آب نیست كه موجب برهنگی پای تو شود.»[8]


پس از آن كه ملكه سبأ نشانه‎های متعدّدی از حقّانیت دعوت سلیمان ـ علیه السلام ـ را مشاهده كرد و از طرفی دید كه با آن همه قدرت، او دارای اخلاق نیك مخصوصی است كه هیچ شباهتی به اخلاق شاهان ندارد، از این رو با صدق دل به نبوت سلیمان ـ علیه السلام ـ ایمان آورد و به خیل صالحان پیوست.[1]. نمل، 20 تا 26؛ تفسیر القُمّی. این مطلب حاكی است كه پرندگان دارای هوش و دریافت هستند.

-------------------------------------------

پی نوشت ها
[2]. نمل، 30 تا 31.
[3]. نمل، 29 تا 35.
[4]. بحار، ج 14، ص 111.
[5]. نمل، 36 و 37.
[6]. نمل، 40.
[7]. بحار، ج 14، ص 112.
[8]. نمل، 41.

منبع:andisheqom.com




تاریخ: شنبه 21 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

زندگینامه شیخ رجب علی خیاط

زندگینامه شیخ رجب علی خیاط
عبد صالح خدا « رجبعلی نكوگويان » مشهور به « جناب شيخ » و « شيخ رجبعلی خياط » در سال 1262 هجری شمسی، در شهر تهران ديده به جهان گشود. پدرش « مشهدی باقر » يك كارگر ساده بود. هنگامی كه رجبعلی دوازده ساله شد پدرش از دنيا رفت و رجبعلی را كه از خواهر و برادر تنی بی بهره بود، تنها گذاشت.


از دوران كودكی شيخ بيش از اين اطلاعاتی در دست نيست. اما او خود، از قول مادرش نقل می‌كند كه:
« موقعی كه تو را در شكم داشتم شبی [ پدرت غذايی را به خانه آورد] خواستم بخورم ديدم كه تو به جنب و جوش آمدی و با پا به شكمم می‌كوبی، احساس كردم كه از اين غذا نبايد بخورم، دست نگه داشتم و از پدرت پرسيدم....؟ پدرت گفت حقيقت اين است كه اين ها را بدون اجازه [از مغازه ای كه كار می‌كنم] آورده‌ام! من هم از آن غذا مصرف نكردم. »


اين حكايت نشان می‌دهد كه پدر شيخ ويژگی قابل ذكری نداشته است. از جناب شيخ نقل شده است كه:« احسان و اطعام يك ولی خدا توسط پدرش موجب آن گرديده كه خداوند متعال او را از صلب اين پدر خارج سازد. »
شيخ پنج پسر و چهار دختر داشت، كه يكی از دخترانش در كودكی از دنيا رفت.

 

خانه ی  شیخ رجب علی خیاط
خانه خشتی و ساده شيخ كه از پدرش به ارث برده بود در خيابان مولوی كوچه سياه‌ها (شهيد منتظری) قرارداشت. وی تا پايان عمر در همين خانه محقر زيست.
يكی از فرزندان شيخ می‌گويد:
پس از ازدواج، دو اتاق طبقه بالای منزل را آماده كرديم و به پدرم گفتم: آقايان، افراد رده بالا به ديدن شما می‌آيند، ديدارهای خود را در اين اتاق‌ها قرار دهيد، فرمود:
« نه! هر كه مرا می‌خواهد بيايد اين اتاق، روی خرده كهنه ها بنشيند، من احتياج ندارم. »اين اتاق، اتاق كوچكی بود كه فرش آن يك گليم ساده و در آن يك ميز كهنه خياطی قرار داشت.

 

طرز لباس پوشیدن شیخ رجب علی خیاط
لباس جناب شيخ بسيار ساده و تميز بود، نوع لباسی كه او می‌پوشيد نيمه روحانی بود، چيزی شبيه لباده روحانيون بر تن می‌كرد و عرقچين بر سر می‌گذاشت و عبا بردوش می‌گرفت.
نكته قابل توجه اين بود كه او حتی در لباس پوشيدن هم قصد قربت داشت، تنها يك بار كه برای خوشايند ديگران عبا بر دوش گرفت، در عالم معنا او را مورد عتاب قرار دادند. جناب شيخ خود اين داستان را چنين تعريف می‌كند:
« نفس اعجوبه است، شبی ديدم حجاب ( منظور حجاب نفس و تاریکی باطنی است ) دارم و طبق معمول نمی‌توانم حضور پيدا كنم، ریشه یابی کردم با تقاضای عاجزانه متوجه شدم كه عصر روز گذشته كه يكی از اشراف تهران به ديدنم آمده بود، گفت: دوست دارم نماز مغرب و عشا را با شما به جماعت بخوانم، من برای خوشايند او هنگام نماز عبای خود را به دوش انداختم ...»!


جناب شيخ دنبال غذاهای لذيذ نبود، بيشتر وقت ها از غذاهای ساده، مثل سيب زمينی و فرنی استفاده می‌كرد. سر سفره، رو به قبله و دو زانو می‌نشست و به طور خميده غذا میخورد، و گاهی هم بشقاب را به دست می‌گرفت هميشه غذا را با اشتهای كامل میخورد، و گاهی مقداری از غذای خود را در بشقاب يكی از دوستان كه دستش می‌رسيد میگذاشت.


هنگام خوردن غذا حرف نمی‌زد و ديگران هم به احترام ايشان سكوت می‌كردند. اگر كسی او را به مهمانی دعوت می كرد با توجه، قبول يا رد می‌كرد، با اين حال بيشتر وقت ها دعوت دوستان را رد نمی‌كرد.از غذای بازار پرهيز نداشت، با اين حال از تأثير خوراك در روح انسان غافل نبود و برخی دگرگونی های روحی را ناشی از غذا می دانست.

 

شغل شیخ رجب علی خیاط
خياطی يكی از شغلهای پسنديده در اسلام است. لقمان حكيم اين شغل را برای خود انتخاب كرده بود.جناب شيخ برای اداره زندگی خود، اين شغل را انتخاب كرد و از اين رو به « شيخ رجبعلی خياط » معروف شد. جالب است بدانيم كه خانه ساده و محقر شيخ، با خصوصياتی كه پيشتر بيان شد، كارگاه خياطی او نيز بود.
يكی از دوستان شيخ می‌گويد: فراموش نمی‌كنم كه روزی در ايام تابستان در بازار جناب شيخ را ديدم، در حالی كه از ضعف رنگش مايل به زردی بود. قدری وسايل و ابزار خياطی را خريداری و به سوی منزل می‌رفت، به او گفتم: آقا! قدری استراحت كنيد، حال شما خوب نيست. فرمود:

«عيال و اولاد را چه كنم؟!

 

در حديث است كه رسول خدا (ص) فرمودند : 
« إن الله تعالي يحب أن يري عبده تعباً في طلب الحلال؛
خداوند دوست دارد كه بنده خود را در راه به دست آوردن روزی حلال، خسته ببيند. »شيخ در عالم سياست نبود، اما با رژيم منفور پهلوی و سياستمداران حاكم آن به شدت مخالف بود.يكی از فرزندان شيخ می‌گويد: در 30 تير سال 1330 هجری شمسی وقتی شيخ وارد منزل شد، شروع كرد به گريه كردن و فرمود:

«حضرت سيد الشهدا(ع) اين آتش را با عبايشان خاموش كردند و جلوی اين بلا را گرفتند، آن ها بنا داشتند در اين روز خيلی ها را بكشند؛ آيت الله كاشانی موفق نمی‌شود ولی سيدی هست كه می‌آيد و موفق می‌شود. »
پس از چندی معلوم شد که مقصود از سید دوم، امام خمینی (ره) است.


ناصردین شاه در برزخ
در رابطه با وضعيت ناصرالدين شاه قاجار در عالم برزخ، يكی از شاگردان شيخ از ايشان نقل كرد: « روح او را روز جمعه‌ای آزاد كرده بودند و شب شنبه او را با هل به جايگاه خود می‌بردند، او با گريه به مأموران التماس میكرد و میگفت:« نبريد ». هنگامی كه مرا ديد به من گفت: اگر می‌دانستم جايم اين جاست در دنيا خيال خوشی هم نمی‌كردم! »


ستایش از پادشاه ستمکار
جناب شيخ، دوستان و شاگردان خود را از همكاری با دولت حاكم ( پهلوی) و به خصوص از تعريف و تمجيد آنان بر حذر میداشت. يكی از شاگردان شيخ از وی نقل كرده‌است كه فرمود:
« روح يكی از مقدسين را در برزخ ديدم محاكمه مي‌كنند و همه كارهای ناشايسته سلطان جاير زمان او را در نامه عملش ثبت كرده و به او نسبت می‌دهند. شخص مذكور گفت: من اين همه جنايت نكرده‌ام.
به او گفته شد: مگر در مقام تعريف از او نگفتی: عجب امنيتی به كشور داده‌است؟
گفت: چرا!
به او گفته شد: بنابر اين تو راضی به فعل او بودی، او برای حفظ سلطنت خود به اين جنايات دست زد. »


در نهج‌البلاغه آمده است كه امام علی(ع) فرمود:
« الراضي بفعل قوم كالداخل فيه معهم، و علي كل داخل في باطل اثمان: اثم العمل به، و اثم الرضا به؛
هركه به كردار عده‌ای راضی باشد، مانند كسی است كه همراه آنان، آن كار را انجام داده باشد و هر كس به كردار باطلی دست زند او را دو گناه باشد؛ گناه انجام آن و گناه راضی بودن به آن. »

 

وفات شیخ رجب علی خیاط
سرانجام در روز بیست و دوم شهریور ماه سال 1340 هجری شمسی سیمرغ وجود پربرکت شیخ پس از عمری خودسازی و سازندگی از این جهان پر کشید.يكی از ارادتمندان جناب شيخ، كه شب قبل از وفات، از طريق رؤيای صادقه رحلت ملكوتی وی را پيش‌بينی كرده ‌بود، ماجرای وفات را چنين گزارش می‌كند:
شبی كه فردای آن شيخ از دنيا رفت، در خواب ديدم كه دارند در مغازه‌های سمت غربی مسجد قزوين را می‌بندند، پرسيدم: چه خبره؟ گفتند آشيخ رجبعلی خياط از دنيا رفته. نگران از خواب بيدار شدم. ساعت سه نيمه شب بود. خواب خود را رؤيای صادقه يافتم. پس از اذان صبح، نماز خواندم و بیدرنگ به منزل آقای رادمنش رفتم، با شگفتی، از دليل اين حضور بی‌موقع سؤال كرد، جريان رؤيای خود را تعريف كردم.

ساعت پنج صبح بود و هوا گرگ و ميش، به طرف منزل شيخ راه افتاديم. شيخ در را گشود، داخل شديم و نشستيم، شيخ هم نشست و فرمود:
« كجا بوديد اين موقع صبح زود؟ »
من خوابم را نگفتم، قدری صحبت كرديم، شيخ به پهلو خوابيد و دستش را زير سر گذاشت و فرمود: « چيزی بگوييد، شعری بخوانيد! »
يكی خواند:
خوش‌تر از ايام عشق ايام نيست
صبح روز عاشقان را شام نيست
اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر شد
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
منبع:aviny.com
 




تاریخ: پنج شنبه 19 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

زندگی نامه ميثم تمار یکی از یاران امام علی (ع)
ميثم بن يحيي تمّار، غلام زني از بني اسد و عجمي‌تبار بود. امير مؤمنان علي عليه السلام او را خريد و آزاد ساخت. ميثم از خواص اصحاب و از ياران و شيعيان به حق آن حضرت به شمار مي‌آمد.او به مقدار قابليت و ظرفيت خويش از محضر امام علي عليه السلام علم آموخت و آن حضرت او را بر برخي از اخبار غيبي و اسرار نهان آگاه ساخت تا جايي که ابن عباس از محضر ميثم استفاده مي‌کرد.
نقل است که امير مومنان عليه السلام چگونگي کشته شدن ميثم را پيش‌گويي و به وي فرمود: تو را بعد از من دستگير مي‌کنند و به دار خواهند زد. در روز سوم از بيني و دهان تو خون روان خواهد شد و محاسنت را رنگين خواهد ساخت.
آن گاه امام درختي را که بر اّن ميثم را بر دار خواهند کشيد به او نشان داد و فرمود: تو در آخرت با من خواهي بود. پس از شهادت اميرالمومنين عليه السلام ميثم پيوسته به نزد آن درخت مي‌آمد و نماز مي‌گزارد.
ميثم در سال آخر عمر خويش به بيت الله الحرام و سپس به مدينه رفت و در آن جا به ديدار ام المومنين ام سلمه شتافت و از احوال امام حسين عليه السلام پرس و جو کرد. ام سلمه به وي گفت: بسيار مي‌شنيدم که رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم سفارش تو را به اميرالمؤمنين علي عليه السلام مي‌فرمود. امام حسين عليه السلام نيز تو را بسيار ياد مي‌کند.

ميثم به کوفه بازگشت و در همان سال، يعني آخر سال 60 هجري، ده روز قبل از ورود امام حسين عليه السلام به عراق، توسط عبيدالله بن زياد ملعون دستگير شد و به همان نحوي که امام علي عليه السلام خبر داده بود به دار آويخته شد و به شهادت رسيد.
فضائل ميثم
بزرگترين فضيلت‏يک انسان، همان ايمان و علم و تقواست که در ميثم نيز وجود داشت.اما اضافه بر اينها، گاهي برجستگيهاي خاصي در شخصيت‏يک مؤمن متقي وجود دارد که او را نسبت‏به ديگران، برتر مي‏ سازد. در اين بخش، اشاره‏اي کوتاه به بعضي از اين صفات ارزنده و امتيازات و فضايل خاص ميثم مي‏شود:
سخنوري
ميثم، بياني رسا داشت و در نطق و سخن، توانا و فصيح بود. سخنوري ميثم تمار را از اين واقعه که نقل مي‏شود مي‏توان دريافت:
در بازار، ميثم، رئيس صنف ميوه ‏فروشان بود. هرگاه قرار بود در جايي و نزد کسي و يا موقعيت مهمي، سخني گفته شود از ميثم تمار مي‏خواستند که سخنگويشان باشد. گروهي از بازاريان نزد ميثم رفتند تا باهم به عنوان شکايت از حاکم و عامل بازار، پيش «ابن زياد» بروند که والي شهر کوفه بود. در اين برخورد و ديدار با ابن‏ زياد ميثم بود که به نمايندگي از ديگران با رشادت به سزايي سخن گفت. خود ميثم در باره اين ديدار و سخنها مي‏گويد:
ابن زياد، با شنيدن گفتارم به شگفتي افتاد و در سکوت فرورفت.همين بيان صريح و حقگويي آشکار باعث ‏شد که از ميثم کينه‏ اي در دل ابن زياد بماند.
راوي حديث در صدر اسلام
با آن استعداد خاص و موقعيت‏ خوبي که ميثم داشت، احاديث زيادي از علي(ع) شنيده بود، و آن گونه که از گفته‏ هاي پسرش بر مي‏آيد، حتي کتابي که مجموعه‏ اي از احاديث ‏بود تاليف کرده است، ليکن متاسفانه از نوشته‏ هاي او چيزي باقي نماند و راويان ديگر هم به خاطر درک نکردن موقعيت و اهميت آن به نقل از وي نپرداختند و بيشتر آنها از دسترس دور ماند. فقط اندکي از روايات ميثم در کتابهاي حديث نقل شده است. پسرانش يعقوب و صالح از نوشته‏ هاي او روايت نقل مي ‏کردند.
خبر مرگ معاويه بن ابو سفيان
ابو خالد، به صالح، فرزند ميثم خبر داد که: روز جمعه‏ اي با پدرت در شط فرات به کشتي نشسته بوديم که ناگهان باد سختي محفوظ بمانيد. اين باد، «عاصف‏» است و خبر مرگ معاويه را مي‏دهد که هم‏اکنون مرد.يک هفته بعد، قاصدي از شام آمد. با او ملاقات کردم و اخبار را از او پرسيدم، گفت: مردم در امن و امان به سر مي‏برند، معاويه فوت کرده ومردم با فرزندش يزيد، بيعت کرده ‏اند.گفتم: مرگ معاويه در چه روزي واقع شد؟ گفت: روز جمعه گذشته.


ج - قيام مختار پس از شهادت حضرت مسلم در کوفه، ابن زياد حاکم‏ کوفه، ميثم و مختار و جمعي ديگر را دستگير و زنداني کرد. ميثم تمار به مختار گفت: تو از زندان رها مي‏شوي و به ‏خونخواهي حسين‏بن علي(ع) قيام خواهي کرد و همين شخص را -ابن زياد - که ما را مي‏کشد، خواهي کشت.
ابن زياد مختار را از زندان، طلبيد تا او را به قتل برساند که در همين اثنا قاصدي از سوي يزيد همراه نامه ‏اي فرارسيد که در آن نامه، دستور آزاد کردن مختار بود. او هم طبق دستور، مختار را رها کرد و ميثم را به دار آويخت.
خبراز واقعه کربلا
زني به نام «جبله مکي‏» نقل مي‏کند که از ميثم تمار شنيدم که مي‏گفت: اين امت، پسر دختر پيامبرشان را در دهم محرم مي‏ کشند و دشمنان خدا اين روز را مبارک مي‏ دانند. اين واقعه، قطعا انجام خواهد گرفت. اين، داستاني است که مولايم اميرمؤمنان مرا از آن آگاه کرده است. او به من خبر داده است که بر حسين(ع) همه چيز خواهد گريست، حتي حيوانات بيابان و دريا و آسمان و خورشيد و ماه و ستارگان و آدميان و اجنه مؤمن و همه و همه....
آن گاه ميثم گفت: اي جبله! بدان که حسين‏بن علي(ع) سرور شهيدان در قيامت است و يارانش بر شهيدان ديگر برتري دارند. اي جبله! هرگاه به خورشيد نگاه کردي و ديدي که چون خون تازه، قرمز است، بدان که سيدالشهدا کشته شده ‏است.
جبله مي‏گويد: يک روز از خانه بيرون آمدم. ديدم خورشيد بر ديوارها مي‏ تابد، همچون پارچه‏ هاي رنگ ‏آميزي شده که به سرخی می زد. صيحه کشيده و گريه کردم و گفتم: به خدا سوگند، سرور ما حسين ‏بن علي(ع) کشته شد!....
مزار شهيد
مدتي پيکر پاک و مطهر ميثم پس از شهادتش بر سر داربود. ابن زياد براي اهانت‏ بيشتر به ميثم اجازه نداد که بدن‏ مقدس او را فرود آورده و به خاک بسپارند; به علاوه مي ‏خواست با استمرار اين صحنه، زهر چشم بيشتري از مردم‏ بگيرد و به آنان بفهماند که سزاي مدافعان و پيروان‏ علي(ع) چنين است، ولي غافل از آن بود که شهيد، حتي پس از شهادتش هم، راه نشان مي‏دهد، الهام مي ‏بخشد، اميد مي ‏آفريند و مايه ترس و تزلزل حکومتهاي جور و ستم است، او اولين مسلماني بود که به هنگام قتل بر دهانش لگام زده شد.
هفت تن از مسلمانان غيور و متعهد که از همکاران او و خرمافروش بودند، اين صحنه را نتوانستند تحمل کنند که ميثم شهيد، همچنان بالاي دار بماند; با هم، هم‏پيمان شدند تا پيکر شهيد را برداشته و به خاک بسپارند. براي غافل ساختن ماموراني که به مراقبت از جسد و دار مشغول بودند، تدبيري انديشيدند و نقشه را به اين صورت عملي ساختند که: شبانه در نزديکيهاي آن محل، آتشي افروختند و تعدادي از آنان بر سر آن آتش ايستادند.
نگهبانان، براي گرم شدن به طرف آتش آمدند، در حالي که چند نفر ديگر از دوستان شهيد، براي نجات پيکر مقدس «ميثم‏» از آتش دور شده بودند. طبيعتا، ماموران که در روشنايي آتش ايستاده بودند، چشمشان صحنه تاريک محل دار را نمي‏ديد. آن چند نفر، خود را به جسد رسانده و آن را از چوبه دار باز کردند و آن طرفتر در محل برکه آبي که خشک شده بود دفن نمودند.
صبح شد. ماموران جنازه را بر دار نديدند; خبر به «ابن‏ زياد» رسيد. ابن زياد مي‏دانست که مدفن او مزار هواداران علي(ع) خواهد شد. از اين رو جمع انبوهي را براي يافتن جنازه ميثم، مامور تفتيش و جستجوي وسيع منطقه ساخت، ولي آنان هرچه گشتند، اثري از جنازه نيافتند و مايوس گشتند.
اينک مزار شهيد يک مشهد است و به شهادت ايستاده است. گواه پيروزي حق و شاهد رسوايي و نابودي باطل است. در سرزمين عراق در محلي ميان نجف اشرف و کوفه، بارگاهي است که مدفن «ميثم تمار» است. بر سنگ مزارش نام ميثم به عنوان يار و مصاحب علي - عليه السلام نوشته شده است

 «ميثم‏» يکپارچه تلاش و اشتياق بود. در راه تثبيت‏ حق و روشن نگاه داشتن مشعل حق و ارزشهاي اصيلي که به خاموشي مي‏گراييد، جان بر کف و شهادت‏ طلب بود. او با وارستگي و ايماني استوار و جهادي پايدار، رهروي راستين در مسير حق بود; مجاهدي سرشار از اخلاص و تجسمي والا از عقيده و جهاد بود.
سزاوار است که جويندگان حق و پويندگان راه پاکي که ميثم به انجام رسانيد، به آن يگانه اقتدا کنند و در انديشه و کردار و در فکر و عمل، گام، جاي گام او بگذارند.که او «اسوه‏» بود.
و پيروي از اسوه‏ هاي کمال، وظيفه کمال جويان است.شهيدان، اينگونه در تداوم راهشان توسط پيروان وفادار، به حيات جاويد مي‏ رسند.سلام خدا و فرشتگان وپاکان بر «ميثم تمار»، که هنوز هم چراغي روشن بر سر راه انسانيت است، نور مي‏دهد.




تاریخ: پنج شنبه 19 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

زندگینامه سلمان فارسی یکی از اصحاب پیامبر(ص)

زندگینامه سلمان فارسی یکی از اصحاب پیامبر(ص)
سلمان کیست؟
حدود دویست و شانزده یا سیصد و شانزده سال قبل از هجرت، در روستای «جی‏» (از روستاهای اصفهان) فرزندی به دنیا آمد، که نامش را «روزبه‏» گذاشتند و بعدها پیامبر اسلام(ص) او را «سلمان‏» نامید.
پدر سلمان «بدخشان کاهن‏» (روحانی زرتشتی) بود و کار همیشگی‏ اش هیزم نهادن بر شعله آتش. با اینکه سلمان در میان خاندان و محیطی زرتشتی دیده به جهان گشود، ولی هرگز در برابر آتش سر فرود نیاورد و به خدای یکتا اعتقاد یافت. سلمان در دوران کودکی مادرش را از دست داد و عمه‏ اش سرپرستی او را به عهده گرفت.
سلمان، بعد از آنکه دریافت قرار است او را شش ماه با اعمال شاقه زندانی سازند و پس از آن اگر به آیین نیاکانش ایمان نیاورد اعدامش کنند، با همکاری عمه‏ اش گریخت و روانه بیابان شد. در بیابان کاروانی دید که به سوی شام می‏رفت; پس به مسافران پیوست و رهسپار سرزمینهای ناشناخته گردید.
سرانجام سلمان، در همان آغاز هجرت گمشده ‏اش را یافت و در حالی که برده یک یهودی بود، در محضر رسول خدا(ص) مسلمان شد. (1)
آزادی و نامگذاری سلمان
پیامبر گرامی اسلام(ص) سلمان را به مبلغ چهل نهال خرما و چهل وقیه (هر وقیه معادل چهل درهم)، از مرد یهودی، خرید و آزادش ساخت و نام زیبای «سلمان‏» را بر او نهاد. (2) این تغییر نام، بیانگر آن است که:
1 - برخی از نامهای عصر جاهلیت، شایسته یک مسلمان نیست; 2 - واژه «سلمان‏» از سلامتی و تسلیم گرفته شده است. انتخاب این نام زیبا از سوی پیامبر(ص) نشانه پاکی و سلامت روح سلمان است.
فضیلتهای برجسته سلمان
سلمان، الگوی مسلمان کمال‏ جو، وارسته و خودساخته است و ارزشهای متعالی بسیاری در خویش گردآورده بود. بخشی از این فضایل عبارت است از:
1 - نزدیکی به رسول خدا(ص)
سلمان، پس از پذیرفتن اسلام، چنان در راه ایمان و معرفت اسلامی پیش رفت که نزد رسول خدا جایگاهی والا یافت و مورد ستایش معصومان(ع) قرار گرفت. بخشی از سخنان آن بزرگان در باره سلمان چنین است:
الف) در ماجرای جنگ خندق، که در سال پنجم هجری رخ داد و به پیشنهاد سلمان پیرامون شهر خندق کندند. هر گروهی می‏خواست‏ سلمان با آنها باشد; مهاجران می‏گفتند: سلمان از ما است. انصار می‏گفتند: او از ما است. پیامبر(ص) فرمود: «سلمان منا اهل البیت‏» (3) ; سلمان از اهل بیت ما است.
عارف معروف، محی‏الدین بن‏عربی، با اینکه از علمای اهل تسنن است، در شرح این سخن پیامبر اکرم(ص) می‏گوید: پیوند سلمان به اهل بیت (علیهم السلام) در این عبارت، بیانگر گواهی رسول خدا(ص) به مقام عالی، طهارت و سلامت نفس سلمان است; زیرا منظور از اینکه سلمان از اهل بیت (علیهم السلام) است، پیوند نسبی نیست; این پیوند بر اساس صفات عالی انسانی است. (4)
ب) جابر نقل می‏کند که رسول خدا(ص) فرمود:
«همانا اشتیاق بهشت‏ به سلمان بیش از اشتیاق سلمان به بهشت است; و بهشت‏ به دیدار سلمان عاشق‏تر از دیدار سلمان به بهشت است.» (5)
ج) پیامبر اکرم(ص) فرمود:
«هر که می‏خواهد به مردی بنگرد که خداوند قلبش را به ایمان درخشان کرده، به سلمان بنگرد.» (6)
د) آن بزرگوار همچنین فرمود:
«سلمان از من است، کسی که به او ستم کند به من ستم کرده است و کسی که او را بیازارد مرا آزرده است.»

و) امام صادق(ع) فرمود:
«سلمان علم الاسم الاعظم‏» (7) ; سلمان اسم اعظم را می‏دانست.

این سخن بدان معناست که سلمان از نظر عرفان، به مقامی رسیده بود که حاصل اسم اعظم الهی بود. اگر کسی چنین لیاقتی داشته باشد، دعایش به اجابت می‏رسد و کرامات عظیمی از او سر می‏زند.
2 - علم سلمان
پیامبر اسلام(ص) فرموده است: «اگر دین در ثریا بود، سلمان به آن دسترسی پیدا می‏کرد.» (8)
وسعت و عمق آگاهیهای سلمان به حدی بود که برای هر کس قابل هضم نیست. امام صادق(ع) فرمود: رسول خدا(ص) و علی(ع) اسراری را که دیگران قدرت تحمل آن را نداشتند به سلمان می‏گفتند و او را لایق نگهداری علم مخزون و اسرار می‏دانستند; از اینرو یکی از القاب سلمان، «محدث‏» است. (9)
سلمان دارای علم بلایا و منایا (حوادث آینده) بود و همچنین از متولمان(قیافه‏شناسان) و محدثان به شمار می‏رفت. جایگاه علمی سلمان چنان بود که امام صادق(ع) در باره‏اش فرمود: «در اسلام، مردی که فقیه‏تر از همه مردم باشد، همچون سلمان، آفریده نشده است.» (10)
پیامبر اسلام(ص) فرمود: «سلمان دریای علم است که نمی‏توان به عمق آن رسید.» (11)
البته دانش سلمان، به معارف فکری محدود نمی‏شد و آگاهیهای فنی او نیز در حد بالایی بود. در جنگ خندق، طرح کندن خندق را سلمان خدمت پیامبر(ص) پیشنهاد کرد و عملی شد. همچنین در جنگ طائف، طرح ساختن «منجنیق‏» برای درهم کوبیدن قلعه ‏های مشرکان از ابتکاراتی است که به سلمان نسبت داده شده است.
بنابراین، سلمان حق دارد از مقام علمی‏ اش چنین تعبیر کند:
ای مردم! اگر من شما را از آنچه می‏دانستم مطلع می‏کردم، می‏گفتید، سلمان دیوانه است، یا به کسی که سلمان را بکشد درود می‏فرستادید. (12)
3 - عبادت سلمان
آنچه به عبادت سلمان ارزش بیشتری می ‏دهد، علم و آگاهی اوست. چرا که عبادت آگاهانه و پرستش از روی بصیرت از عبادت سطحی و ظاهری ارزشمندتر است.
امام صادق(ع) فرمود: روزی پیامبر اسلام(ص) به یاران خود فرمود: کدام یک از شما تمام روزها را روزه می‏دارد.
سلمان گفت: من، یا رسول الله.
پیامبر(ص) پرسید: کدام یک از شما تمام شبها را به عبادت می‏گذراند؟
سلمان گفت: من، یا رسول الله.
حضرت پرسید: آیا کسی از شما هست که روزی یک بار قرآن را ختم کند؟
سلمان گفت: من یا رسول الله.
یکی از حاضران که جوابهای سلمان را خودستایی و فخرفروشی می‏ پنداشت، گفت: اکثر روزها دیده‏ ام که سلمان روزه نیست، بیشتر شب را هم می‏خوابد و بیشتر روز را به سکوت می‏گذراند، پس چگونه همیشه روزه است و هر شب برای نیایش با خدا بیدار می‏ماند و روزی یک بار قرآن را ختم می‏کند؟!
پیامبر(ص) فرمود: ساکت‏باش! تو را با همسان لقمان چه کار؟ اگر می‏خواهی چگونگی ‏اش را از خودش بپرس تا خبر دهد.
سلمان گفت: در ماه سه روز روزه می‏گیرم و خداوند فرموده است: «هر کس عمل نیکی انجام دهد پاداش ده برابر دارد. از طرف دیگر، روز آخر شعبان را روزه گرفته و آن را به روزه ماه رمضان متصل می‏کنم و هر که چنین کند، پاداش روزه همیشه را دارد. از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: هر کس با طهارت بخوابد، در ثواب، چنان است که تمام شب را عبادت کرده باشد. اما ختم قرآن، رسول خدا(ص) فرمود: هر کس یک بار سوره «قل هوالله‏» را بخواند، پاداش یک سوم قرآن را دارد و هر که دو بار بخواند، دو ثلث قرآن را خوانده است و هر که سه بار بخواند، گویا قرآن را ختم کرده است.

و نیز حضرت فرمود: یا علی، هر کس تو را با زبان دوست‏بدارد یک سوم ایمانش کامل شده، هر که با دل و زبان وستت‏بدارد، دو ثلث ایمان او کامل شده; و هر که با دل و زبانش دوستت‏بدارد و با دست هم یاری‏ات کند، تمام ایمان را به دست آورده است.» (13)
4 - زهد سلمان
آیات و روایات نشان می‏دهد که «زهد» به معنای حرام ساختن نعمتهای الهی بر خود نیست. زهد به معنای عدم دلبستگی به امور مادی است. یکی از مواردی که در تمام زوایای زندگی سلمان، از آغاز تا پایان عمر، دیده می‏شود زهد، پارسایی و بی‏رغبتی او به دنیاست.
سلمان، که پیرو راستین پیامبر(ص) و حضرت علی(ع) بود، راه آنان را پیش گرفت و حتی وقتی فرماندار مدائن بود، ساده ‏زیستی را رها نکرد. زهد و وارستگی سلمان از ایمان عمیق او سرچشمه می‏گرفت; زیرا هر کس ایمان قویتر داشته باشد، از جاذبه‏های دنیوی آزادتر است. امام صادق(ع) فرمود:
«ایمان ده درجه دارد، مقداد در درجه هشتم و ابوذر در درجه نهم و سلمان در درجه دهم ایمان است.» (14)
سلمان، خانه نداشت و هرگز دل به خانه‏ سازی نمی‏داد. شخصی از او خواست تا برایش خانه‏ ای بسازد ولی سلمان راضی نشد. سرانجام به سبب اصرار شخص نیکوکار اجازه داد برایش خانه بسازد، ولی سفارش کرد خانه چنان باشد که هنگام ایستادن سر به سقف آن بخورد و هنگام خوابیدن پا به دیوار برسد. (15)سلمان پارسا، حتی حقوق اندک سالانه (16) خود را هم به نیازمندان می‏داد و بسیار اندک برای خود برمی‏داشت.
5 - دفاع از حریم ولایت
آنچه در زندگی سلمان، بسیار چشمگیر و جالب است عدم بی‏تفاوتی اوست. او با هوشیاری و جدیت کامل در صحنه‏های مختلف حضور داشت و در پیروی از امام‏حق لحظه‏ای تردید نکرد. او همواره، از هر فرصتی، برای گفتن حق بهره می‏برد و مسلمانان را به امامت‏حضرت علی(ع) فرا می‏خواند. آن بزرگوار پیوسته این سخن رسول خدا را برای مردم تکرار می‏کرد:«همانا علی(ع) دری است که خداوند گشوده است. هر کس در آن وارد شود، مؤمن است و هر کس که از آن خارج گردد، کافر است.» (17) - «بهترین فرد این امت، علی(ع) است.» (18)
بعد از رحلت جانسوز رسول خدا(ص)، غصب خلافت و مظلومیت ‏حضرت علی(ع)، سلمان در خطبه‏ای بسیار فصیح، که می‏توان آن را «کوبنده و افشاگرانه‏» خواند، چنین گفت:
«ای مردم! هر گاه فتنه‏ ها و آشوبها را همچون پاره ظلمانی شب دیدید که برجستگان در آن به هلاکت می‏رسند، بر شما باد به آل محمد(ص) چرا که آنها راهنمایان به سوی بهشتند، و بر شما باد علی(ع). ای مردم! ولایت را در میان خود همانند سر قرار دهید.»
یعنی اگر ولایت اهل بیت (علیهم السلام) را نداشته باشید، مسلمان حقیقی نیستید و دین شما سودی ندارد. (19)
ابن‏ عباس سلمان را در خواب دید و از او پرسید: در بهشت، پس از ایمان به خدا و رسول، چه چیز برتر است؟ سلمان پاسخ داد: پس از ایمان به خدا و پیامبر، هیچ چیز با ارزشتر و برتر از دوستی و ولایت علی بن‏ابی‏طالب(ع) و پیروری از او نیست. (20)
نقش سلمان در تشیع ایرانیان
یکی از کارهای بسیار مهم سلمان، که بخش اعظم زندگی او را فرا گرفته بود، تلاش پیگیر او در معرفی اسلام ناب و تشیع راستین بعد از رحلت رسول خدا(ص) است. او در این راستا در مدینه جهاد کرد و از هر فرصتی بهره برد. وقتی به مدائن آمد، همین عقیده را دنبال کرد و نقش بسیاری در تشیع ایرانیان داشت.
می‏پرسند: با اینکه اسلام در عصر خلافت‏خلیفه دوم وارد ایران شد، چرا اکثریت قاطع مردم ایران، شیعه حضرت علی(ع) هستند؟
در پاسخ باید گفت: عوامل متعددی سبب این گرایش است. از نخستین عوامل این گرایش، وجود سلمان در مدائن و رفت و آمد او به کوفه و حوالی آن و حتی اصفهان و ... بود. سلمان پیام‏آور اسلام ناب، منادی تشیع و نویدبخش مذهب اهل بیت (علیهم السلام) بود و اکثر ایرانیان این ندا و نوید را شنیدند و پذیرفتند. (21)
وفات
سلمان سرانجام، پس از عمری طولانی و بابرکت، در اواخر خلافت عثمان در سال 35ه .ق وفات یافت. (22) حضرت علی(ع) پیکرش را غسل داد، کفن کرد و بر آن نماز گزارد. همراه آن حضرت، جعفر بن‏ ابی‏طالب و حضرت خضر، در حالی که با هر یک از آن دو هفتاد صف از فرشتگان بودند بر پیکر سلمان نماز گزاردند. (23) بعضی از راویان چنین نقل کرده‏ اند که حضرت علی(ع) بر کفن سلمان شعری نوشت که معنای آن چنین است:
«بر شخص کریم و بزرگواری وارد شدم، بی‏آنکه توشه نیک و قلب پاک داشته باشم; ولی بردن توشه نزد شخص کریم و بزرگوار، زشت‏ترین کار است.» (24)
مرقد شریف حضرت سلمان(س) در مدائن، در پنج فرسخی بغداد، نزدیک تاق کسری قرار دارد.در این دنیای پرتلاطم و پرزرق و برق که انسان را در گرداب گناه غرق می‏کند، هر کس الگویی می‏خواهد تا با سرمشق قرار دادن روش و کردارش کشتی وجودش را سالم به ساحل سعادت برساند; و زندگی سلمان فارسی برای ما ایرانیان الگویی شایسته است.


پی‏ نوشت ها:
1- بحار، ج 22، ص‏366.
2- الدرجات الرفیعه، ص‏203.
3- مجمع‏البیان، ج 2، ص‏427.
4- شرح نهج‏البلاغه ابن ابی‏الحدید، ج 18، ص‏36.
5- بحار، ج 22، ص 341.
6- احتجاج طبرسی، ج 1، ص 150.
7- اعیان الشیعه، ج‏7، ص‏287.
8- شرح نهج‏البلاغه ابن ابی‏الحدید، ج 18، ص‏36.
9- بحار، ج 22، ص 331.
10- تنقیح المقال، ج 2، ص‏47.
11- اختصاص شیخ مفید، ص 222.
12- رجال کشی، ص 20.
13- بحارالانوار، ج 22، ص‏317.
14- همان، ص 341.
15- شرح نهج‏البلاغه ابن ابی‏الحدید، ص‏36.
16- حدود چهار تا شش هزار درهم.
17- کتاب سلیم بن‏قیس، ص 251.
18- اعیان الشیعه، ج‏7، ص‏287.
19- بهجة‏الآمال، ج 4، ص 418.
20- بحارالانوار، ج 22، ص 341.
21- کتاب ایرانیان مسلمان در صدر اسلام، ص 201.
22- بحار، ج 22، ص 391 - 392.
23- همان، ص‏373.
24- طرائف الحقائق، ج 2، ص 5.

 




تاریخ: پنج شنبه 19 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

چگونه نوه مسیحى قیصر روم ، مادر امام زمان شد؟

چگونه نوه مسیحى قیصر روم ، مادر امام زمان شد؟
(نرجس خاتون) مادر امام عصر (عجل الله تعالی فرجه) یکى از ملکه هاى وجاهت وزیبایى است که از نسل حواریون عیسى بن مریم بوده است. قدرت الهى آن بانوى مکرمه را براى همسرى حضرت عسکرى (علیه السلام) از روم به سامرا فرستاده تا گوهر تابناک وجود مهدویت در آن رحم پاک پرورش یابد.

نرجس خاتون که نام دیگر او ملیکا بود، نوه قیصر روم و از خاندان شمعون، وصى بلا فصل حضرت مسیح است.


اما ماجرا از این قرار است که:
بشر بن سلیمان برده فروش، از فرزندان ابو ایوب انصارى و از شیعیان با اخلاص حضرت امام هادى وامام حسن عسکرى بود و در سامره افتخار همسایگرى حضرت عسکرى را داشت. او گفت که روزى کافور – یکى از خدمتگزاران امام هادى (علیه السلام) – به خانه ام آمد وگفت: امام با شما کار دارد، وقتى من به خدمت حضرت رسیدم، چنین فرمود: اى بشر تو از اولاد انصار هستى که در زمان ورود حضرت رسول اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) به یارى آن جناب به پا خاستند، ودوستى شما نسبت به ما اهل بیت مسلم است، بنابراین به شما اطمینان زیادى دارم ومى خواهم به تو افتخارى بدهم. رازى را با تو در میان مى گذارم که نزدت محفوظ بماند. 


سپس نامه پاکیزه اى به خط وزبان رومى مرقوم فرموده وسر آن نامه را با خاتم مبارکش مهر کرد، وکیسه زردى که در آن ۲۲۵ اشرفى بود بیرون آورد وفرمود: این کیسه را بگیر وبه بغداد برو، وصبح فلان روز سر پل فرات مى روى، در این حال کشتى مى آید، در آن اسیران زیادى خواهى دید که بیشتر آنان مشتریان فرستادگان اشراف بنى عباس خواهند بود وکمى از جوانان عرب هستند.

 

در چنین وقتى متوجه شخصى به نام عمر بن زید برده فروش باش که کنیزى با چنین وصفى خواهى دید که خود را از دسترس مشتریان حفظ مى کند. در این حال صداى ناله اى به زبان رومى از پس پرده رقیق ونازکى خواهى شنید که بر هتک احترام خود مى نالد.


بشر بن سلیمان گوید: من به فرموده حضرت امام على النقى عمل کردم وبه همانجا رفتم وآنچه امام فرموده بود من دیدم ونامه را به آن کنیزک دادم، چون نگاه وى به نامه حضرت افتاد به شدت گریه کرد ونگاه (به عمر بن زید) کرد وگفت: مرا به صاحب این نامه بفروش، وقسم یاد نمود که در غیر این صورت خودم را هلاک خواهم کرد.


من در تعیین قیمت با فروشنده گفتگوى زیادى کردم تا به همان مبلغى که امام داده بود راضى شد، من هم پول را تسلیم کردم وبا کنیزک که خندان وشادان بود به محلى که قبلا در بغداد تهیه کرده بودم، در آمدیم. پس از ورود، دیدم نامه را با کمال بى قرارى از جیب خود درآورد وبوسید وروى دیدگان ومژگان خود نهاد وبر بدن وصورت خود مالید.


گفتم: خیلى شگفت است که شما نامه اى را مى بوسى که نویسنده آن را نمى شناسى. گفت: آنچه مى گویم بشنو، تا علت آن را دریابى: من ملکه دختر یشوعا، پسر قیصر روم هستم، مادرم از فرزندان حواریین است واز نظر نسب، نسبت به حضرت عیسى دارم، بگذار داستان عجیب خودم را برایت نقل کنم.


جد من قیصر میخواست مرا در سن سیزده سالگى براى برادرزاده اش تزویج کند. سیصد نفر از رهبانان وقسیسین نصارى از دودمان حواریین عیسى بن مریم وهفتصد نفر از رجال واشراف وچهار هزار نفر از امرا وفرماندهان وسران لشگر وبزرگان مملکت را جمع نمود، آنگاه تختى آراسته به انواع جواهرات را روى چهل پایه نصب کرد، وقتى که پسر برادرش را روى آن نشانید صلیبها را بیرون آورد واسقفها پیش روى او قرار گرفتند وانجیلها را گشودند، ناگهان صلیبها از بلندى روى زمین ریخت وپایه هاى تخت درهم شکست.


پسرعمویم با حالت بیهوشى از بالاى تخت بر روى زمین درافتاده ورنگ صورت اسقفها دگرگون گشت وبه شدت لرزید. بزرگ اسقفها چون چنین دید، به جدم گفت: پادشاها! ما را از مشاهدى این اوضاع منحوس، که علامت بزرگى مربوط به زوال دین مسیح ومذهب پادشاهى است، معاف بدار.

 

جدم در حالى که اوضاع را به فال بد گرفت، به اسقفها دستور داد تا پایه هاى تخت را استوار کنند ودوباره صلیبها را برافرازند وگفت: پسر بدبخت برادرم را بیاورید تا هر طور هست این دختر را به وى تزویج نمایم تا شاید که این وصلت مبارک، نحوست آن از بین برود. وقتى که دستور ثانوى او را عمل کردند، هر چه که در دفعه اول دیده بودند تجدید شد، مردم پراکنده گشتند وجدم با حالت اندوه به حرمسرا رفت وپرده‌ها بیفتاد.

 

نرجس خاتون,نرجس مادر امام زمان (عج),داستان ازدواج نرجس خاتون با امام حسن عسکری

 

همان شب در عالم خواب دیدم مثل اینکه حضرت عیسى وشمعون وصى او وگروهى از حواریین در قصر جدم قیصر اجتماع کرده اند ودر جاى تخت منبرى که نور از آن مى درخشید قرار داد.

 

طولى نکشید که (محمد) (صلى الله علیه وآله وسلم) پیغمبر خاتم وداماد وجانشین او وجمعى از فرزندان او وارد قصر شدند.

حضرت عیسى به استقبال شتافت وبا حضرت (محمد) معانقه کرد وحضرت فرمود: یا روح الله! من به خواستگارى دختر وصى شما شمعون براى فرزندم آمده ام، ودر این هنگام اشاره به امام حسن عسکرى (علیه السلام) نمود، حضرت عیسى نگاهى به شمعون کرده وگفت: شرافت به سوى تو روى آورده است، با این وصلت با میمنت موافقت کن، او هم گفت: موافقم.


آنگاه دید که حضرت محمد (صلى الله علیه وآله وسلم) بالاى منبر رفت وخطبه اى بیان فرمود ومرا براى فرزندش تزویج کرد، سپس حضرت عیسى وحواریون را گواه گرفت، وقتى که از خواب بیدار شدم از ترس جان خود، خواب را براى پدرم وجدم نقل نکردم وپیوسته آن را در صندوقچه قلبم نهفته وپوشیده مى داشتم.


از آن شب به بعد قلبم از فرط محبت به امام عسکرى (علیه السلام) موج مى زند تا به جایى که از خوراک بازماندم، وکم کم رنجور ولاغر شدم، وبه شدت بیمار گردیدم. جدم تمام پزشکان را احضار کرد وهمه از مداواى من عاجز گردیدند، وقتى از مداوا مایوس شدند جدم گفت: اى نور دیده! شما هر خواهشى دارى به من بگو تا حاجتت را برآورم.

 

گفتم: پدر جان! اگر در به روى اسیران مسلمین بگشایى وقید وبند از آنان بردارى واز زندان آزاد گردانى امید است که عیسى ومادرش مرا شفا دهند.
پدرم درخواست مرا پذیرفت ومن نیز به ظاهر اظهار شفا وبهبودى کردم وکمى غذا خوردم، پدرم خیلى خوشحال شد واز آن روز به بعد، نسبت به اسیران مسلمین احترام شدید انجام مى داد. در حدود چهارده شب از این ماجرا گذشت.

 

باز در خواب دیدم که دختر پیغمبر اسلام، حضرت فاطمه (سلام الله علیها) به همراهى حضرت مریم وحوریان بهشتى به عیادت من آمدند، حضرت مریم به من توجه کرد وفرمود: این بانوى بانوان جهان، ومادر شوهر تو است.


من فورى دامن مبارک حضرت زهرا را گرفتم وبسیار گریستم واز این که امام حسن عسکرى (علیه السلام) به دیدن من نیامده خدمت حضرت زهرا (سلام الله علیها) شکایت کردم، فرمود: او به عیادت تو نخواهد آمد، زیرا تو به خداوند متعال مشرکى ودر مذهب نصارا زندگى مى کنى، اگر مى خواهى خداوند وعیسى ومریم از تو خشنود باشند ومیل دارى فرزندم به دیدنت بیاید، شهادت به یگانگى خداوند ونبوت پدرم که خاتم الانبیا است بده، من هم حسب الامر حضرت فاطمه (سلام الله علیها) آنچه فرموده بود گفتم، حضرت مرا در آغوش گرفت واین باعث بر بهبودى من شد، آنگاه فرمود: اکنون به انتظار فرزندم حضرت امام حسن عسکرى (علیه السلام) باش که او را به نزدت خواهم فرستاد.


وقتى از خواب بیدار شدم، شوق زیادى در تمام اعماق وجودم راه یافت ومشتاق ملاقات آن حضرت بودم تا اینکه شب بعد امام را در خواب دیدم، در حالى که از گذشته شکوه مى نمودم، گفتم: اى محبوبم، من که خود را در راه محبت تو تلف کردم، فرمود: نیامدن من علتى جز مذهب تو نداشت، ولى حالا که اسلام آورده اى، هر شب به دیدنت مى آیم تا آنکه کم کم وصال واقعى پیش آید، از آن شب تا حال پیوسته در عالم خواب خدمت آن حضرت بودم.


(بشر بن سلیمان) پرسید چگونه در میان اسیران افتادى؟

گفت: در یکى از شبها در عالم خواب حضرت عسکرى را دیدم فرمود: فلان روز جدت قیصر، لشگرى به جنگ مسلمانان مى فرستد، تو مى توانى به طور ناشناس در لباس خدمتگزاران همراه با عده اى از کنیزان که از فلان راه مى روند به آنها ملحق شوى.


من به فرموده حضرت عمل کردم، وپیش قراولان اسلام با خبر شدند وما را اسیر گرفتند وکار من به اینجا کشید که دیدى، ولى تا به حال به کسى نگفتم که نوه پادشاه روم هستم. تا اینکه پیرمردى که در تقسیم غنایم جنگى سهم او شده بودم، نامم را پرسید، من اظهار نکردم وگفتم: نرجس. گفت: نام کنیزان؟


(بشر) گفت چه بسیار جاى تعجب است که تو رومى هستى وزبانت عربى است؟
گفتم: جدم در تربیت من جهدى بلیغ وسعى بسیارى داشت، وزنى را که چندین زبان مى دانست، براى من تهیه کرده بود واز صبح وشام نزد من مى آمد وزبان عربى به من مى آموخت، روى همین اصل است که مى توانم عربى حرف بزنم.


(بشر) مى گوید: وقتى او را به سامره خدمت امام على النقى (علیه السلام) بردم، حضرت از وى پرسید: عزت اسلام وذلت نصارى وشرف خاندان پیغمبر (صلى الله علیه وآله وسلم) را چگونه دیدى؟


گفت: در موردى که شما از من داناترید چه بگویم. فرمود: مى خواهم ده هزار دینار ویا مژده مسرت انگیزى به تو بدهم، کدام یک را انتخاب مى کنى؟ عرض کرد: فرزندى به من بدهید، فرمود: تو را مژده به فرزندى مى دهم که شرق وغرب عالم را مالک مى شود وجهان را پر از عدل وداد خواهد کرد پس از آنکه پر از ظلم وجور شده باشد.


عرض کرد: این فرزند از چه شوهرى خواهد بود؟ فرمود: از آن کس که پیغمبر اسلام در فلان شب در فلان ماه وفلان سال رومى تو را براى او خواستگارى نمود، در آن عیسى بن مریم و وصى او تو را به چه کسى تزویج کردند؟


گفت: به فرزند دلبند شما، فرمود او را مى شناسى؟ عرض کرد: از شبى که به دست حضرت فاطمه (علیها السلام) اسلام آوردم، دیگر شبى نبود که او به دیدن من نیامده باشد.


آنگاه حضرت امام على النقى (علیه السلام) به (کافور) خادم فرمود: خواهرم حکیمه را بگو نزد من بیاید، وقتى که آن بانوى محترم آمد فرمود: خواهرم این همان زنى است که گفته بودم، حکیمه خاتون آن بانو را مدتى در آغوش خود گرفت واز دیدارش شادمان گردید، آنگاه حضرت فرمود: اى عمه او را به خانه خود ببر و فرایض مذهبى و اعمال مستحبه را به وى یاد بده که او همسر فرزندم حسن و مادر قائم آل محمد (علیه السلام) است.
منابع: کتاب غیبت، شیخ طوسى، ص ۱۲۴ – کشف الحق، خاتون آباى، ص ۳۴.
tebyan-zn.ir




تاریخ: پنج شنبه 19 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

زندگینامه علامه محمد باقر مجلسی

اخبار،سرگرمی,آشپزی,مد,روانشناسی,اینترنت

 

زندگینامه علامه محمد باقر مجلسی
علامه مجلسى در زمان شاه عباس اول كه مردى با سياست و با كفايت و در عين حال، مردى سنگدل و بى رحم بود متولد شد. زمانيكه شاه صفى پس از او به حكومت رسيد، عراق از قلمرو حكومت ايران جدا شد. پس از شاه صفى، شاه عباس دوم كه 9 سال داشت به حكومت رسيد و در مجلس تاجگذارى او بود كه علامه از او خواست شراب خوارى و فروش آن و برخى اعمال منكر ديگر ممنوع شود. او هم به توصيه هاى علامه عمل كرد، اما رفته رفته، او نيز چون ديگر شاهان آلوده شراب و... شد.
اوضاع سياسى
علماى بزرگوار شيعه در طول تاريخ با وجود فشارها و محروميت ها و اختناقهاى فراوان زحمات ارزنده اى كشيده و آثارى گرانبها به يادگار نهاده اند. آنان با خون دل خوردن ها و زحمات طاقت فرسا نهال تشيع را آبيارى نمودند و اين ميراث عظيم پيامبر صلى الله عليهوآله را به ما رساندند. در اين بين هر گاه اوضاع نسبتا مساعدى فراهم مى شد و فشارها بر عليه شيعيان كم مى شد شاهد شكوفايى بى نظير فقها و علما و فيلسوفان شيعه هستيم. از جمله اين موقعيتها عصر شيخ مفيد و شيخ طوسى را در حكومت آل بويه مى توان برشمرد. همچنين دوره صفويه و زمان علامه مجلسى شاهدى صادق بر اين گفتار است.
علامه مجلسى با عنايت به انتساب شاهان صفويه به تشيع و اينكه آنان خود را منسوب به ائمه اطهار عليهم السلام مى دانستند بيشترين استفاده را در جنبه هاى مختلف نمود. تأليف بزرگترين دائرة المعارف حديث شيعه در غير چنين زمانى و با عدم امكانات اقتصادى بسيار دشوار مى نمود.
تولد
علّامه محمد باقر مجلسى به سال 1037 هجرى مساوى با عدد ابجدى جمله «جامع كتاب بحارالانوار» چشم به جهان گشود. پدرش مولا محمد تقى مجلسى از شاگردان بزرگ شيخ بهايى و در علوم اسلامى از سرآمدان روزگار خود به شمار مي‌رفت. وى داراى تأليفات بسيارى از جمله «احياء الاحاديث فى شرح تهذيب الحديث» است. «مادرش دختر صدرالدين محمد عاشوري» است كه خود از پرورش يافتگان خاندان علم و فضيلت بود.
خاندان علامه مجلسى
خاندان علامه مجلسى از جمله پر افتخارترين خاندانهاى شيعه در قرون اخير است. در اين خانواده نزديك به يكصد عالم وارسته و بزرگوار ديده مى شود و از نزديكان علامه پس از بررسى تنها علم و فضل مشاهده مى كنيم:
1 - جد بزرگ علامه، عالم بزرگوار حافظ، ابو نعيم اصفهانى صاحب كتابهايى چون«تاريخ اصفهان» و «حلية الأولياء» است.
2 - پدر علامه، مولى محمد تقى مجلسى، معروف به مجلسى اول (1003 - 1070 هجرى) صاحب كرامات و مقامات معنوى و روحى بلند است. او محدث و فقيهى بزرگ است و كتابهايى نيز تأليف نموده است. محمد تقى مجلسى شاگرد شيخ بهايى و مير داماد است. او در علوم مختلف اسلامى تبحر داشته و در زمان خويش مرجعيت تقليد را به عهده داشته است. وى در كنار مرجعيت، از اقامه نماز جمعه و جماعت نيز غفلت نمى كرد و امام جمعه اصفهان بود. از جمله پرورش يافتگان مكتبش مى توان به:علامه مجلسى (كه بيشترين استفاده را از پدر خويش برده است)، آقا حسين خوانسارى و ملا صالح مازندرانى اشاره نمود.
3 - علامه دو برادر داشت كه آنها نيز مردانى متقى و زاهد بودند به نامهاى ملا عزيز اللّه و ملا عبد اللّه، كه براى تبليغ و نشر علوم اهل بيت عليهم السلام به هندوستان رفت و ساكن آنجا گرديد.
4 - خاندان علامه مجلسى نه تنها مردانى عالم و دانشمند به جامعه تحويل داده، بلكه زنان اين خاندان نيز پا به پاى مردان خويش قدم برداشته اند. علامه مجلسى چهار خواهر داشت كه آنان نيز هر يك داراى تأليفات و تحقيقات ارزنده اى در علوم اسلامى مى باشند. از جمله تأليفات آنان مى توان به:شرح كافى، المشتركات فى الرجال، شرح شرايع الإسلام، شرح مطالع و شرح قصيده دعبل خزائى اشاره نمود. همسران اين زنان عالم و بزرگوار نيز از علماى بزرگ بودند. كسانى همچون ملا صالح مازندرانى، ملا ميرزاى شيروانى، ملا على استرآبادى و ميرزا محمد فسايى.
5 - علامه مجلسى داراى 5 پسر بود كه همگى از محضر علم و معارف پدر بهره مند شدند و به مدارجى بالا دست يافتند.
6 - دامادهاى علامه هم كه 5 نفر بودند از طلاب و فضلاى آن زمان بودند و علامه با عنايتى خاص نسبت به دامادها، دختران خويش را به ازدواج آنان درمى آورد.علاوه بر اينها خاندانهاى بزرگى از علماى آن عصر مرتبط با علامه مجلسى بودند، مانند وحيد بهبهانى، بحر العلوم، طباطبايى بروجردى،
ميرزا عبد الله افندى صاحب رياض العلما، شهرستانى و... مقام علمى علامه مجلسى آنچنان شهرتى در علوم مختلف اسلامى دارد كه محتاج هيچ بيان و توضيحى نيست. نام علامه مجلسى چون آفتابى بر آسمان فقاهت و اجتهاد مى درخشد.علامه مجلسى از جمله بزرگانى است كه از جامعيت خاصى برخوردار بود. او در علوم مختلف اسلامى مانند تفسير، حديث، فقه، اصول، تاريخ، رجال و درايه سرآمد عصر بود. نگاهى اجمالى به مجموعه عظيم بحار الأنوار اين نكته را بخوبى آشكار مى سازد. اين علوم در كنار علوم عقلى همچون فلسفه، منطق، رياضيات، ادبيات،   لغت، جغرافيا، طب، نجوم و علوم غريبه از او شخصيتى ممتاز و بى نظير ساخته است.نظرى گذرا به «كتاب السماء و العالم» در بحار الأنوار اين جامعيت را بخوبى نمايان مى سازد.برخى علامه مجلسى را در طول تاريخ اسلامى از حيث جامعيت در علوم و فنون گوناگون بى نظير دانسته اند.علامه ريزبينى و نكته سنجى هاى بسيار زيبايى پيرامون روايات مشكل دارد. بيانهاى علامه در ذيل روايات و آيات قرآن بسيار دقيق و زيبا است و كمتر مى توان در آنها خطا و اشتباهى يافت. علامه مجلسى، علاوه بر علومى چون روايات اهل بيت عليهم السلام در فقه نيز تبحرى بالا داشته، گرچه اكثر مجلدات فقهى بحار مجال پاكنويس شدن نيافته است.
تحصيلات
علامه از همان اوان کـودکـى تحت تربيت و تعليم پـدر دانشمند و در سايه تـوجه خـاص آن بزرگـوار، پرورش پيدا نمود و بـا هـوش سـرشار و استعداد خـدادادى و پشتکار مخصـوص به تحصيل علـوم متـداوله عصـر در حـوزه علمـى اصفهان پرداخت.
و با توجه به تـوانايـى ذاتـى در مـدت کوتاهى مراحل مختلف علمـى و تحصيلى را طى کرده و سپـس به گـرد آورى علـم حـديث و آثار اهل بيت عصمت و طهارت دل بست و تحقيق و پژوهش عميقانه در آن فـن شريف مبذول داشت و تلاش خود را در ايـن مـورد متمـرکز نمـوده تمام اوقـاتـش را صـرف آن کـرد تـا اينکه منشـأ تحـولـى بزرگ در روزگـار خـود گـرديد.
دعاى خير پدر
از ملا محمد تقى مجلسى پدر علامه مجلسى نقل کرده اند که فرمـود : در يکـى از شبها بعد از نماز شب يک حالت خـوشـى به مـن دست داد که فهميدم هر حاجتى از خدا بخـواهـم بر آورده مى شود و فکر کردم، در امـور دنيا و آخرت چه چيز از خـدا مسئلت بنمايـم ناگاه صداى گـريه محمـد بـاقـر از گهواره بلنـد شد. عرض کردم الهى به حق محمد و آل محمـد (صل الله عليه وآله) اين طفل را مروج ديـن خـودت و نشر کننده احکام سيد رسولانت قرار بده و او را موفق کـن به تـوفيقـاتـى که انتهايـى بـراى آن نبـاشـد, شکـى نيست که دعاى والـد در حق ايـن فرزنـد شايسته مستجاب و به درجات عاليه دست يافت.
آفتابى بر منبر
مجلسى كه در مدرسه ملا عبدالله به اقامه نماز و تدريس اشتغال داشت بعد از رحلت پدر بزرگوارش در مسجد جامع اصفهان به اقامه نماز و درس دادن مشغول گشت.»[8] در پاى درس او بيش از هزار طلبه مي‌نشستند و از نور علم و معرفت دل‌هاى خود را جلا مي‌دادند. سيد نعمت الله جزايرى كه نامي‌ترين شاگرد اوست، مي‌گويد:‌
«با آنكه در سن جوانى به سر مي‌برد چنان در علوم تتبع كرده بود كه احدى از علماى زمانش به آن پايه نرسيده بودند.»[9] «هنگامى كه در مسجد جامع اصفهان مردم را موعظه مي‌كرد هيچ كس فصيح‌تر و خوش كلام تر از او نديدم. حديثى كه شب مطالعه مي‌كردم چون صبح از او مي‌شنيدم چنان بيان مي‌كرد كه گويى هرگز آن را نشنيده‌ام.»‌[10] تواضع و بزرگمنشى او چنان بود كه بسيارى از بزرگان حوزه براى نشان دادن ارادت خود به او و شناساندن ارزش علّامه به طلاب جوان گاهى به پاى درس ايشان حاضر مى شدند. «شيخ محمد فاضل – با اينكه مجلس درس و مباحثه داشت – به حوزه درس علّامه حاضر مي‌شد و عملاً به طلاب درس تواضع مي‌آموخت و علّامه نيز در مقابل به شاگردانش اظهار مي‌داشت استفاده او از من كمتر از استفاده من از اوست بلكه استفاده من از او بيشتر است.»[11]
سفر با سلاح قلم
علّامه هيچگاه در سفر، قلم – اين سلاح حوزوى – را از خود جدا نمي‌ساخت و همواره آن را چون دل خويش صيقل مى داد و با آن به راز و نياز مي‌پرداخت. «علّامه جلد بيست و دوم بحار الانوار را در نجف اشرف بعد از مراجعت از سفر حج تأليف نمود.[15]» و «در مراجعت از سفر خراسان در بين راه ترجمه خطبه امام رضا (عليه‌السلام) و رساله وجيزه رجب را نگاشت.»[16]
هنگام سفرهاى علّامه طلاب فرصت را غنيمت مي‌شمردند و با او همراه مي‌شدند تا در فضايى ساده و دوستانه سعادت واقعى را در كلام او جستجو كنند « مير محمد خاتون آبادي مي‌گويد: من در اوان كودكى در تحصيل حكمت و معقول حريص بودم و تمام اوقات عمر خود را در آن مصروف مي‌داشتم تا آنكه در راه حج به صحبت علّامه مولى محمد باقر مجلسى مشرف گرديدم و با او ارتباط نزديك يافتم و از نور علم و هدايتش رهبرى شدم و به تحصيل و تتبع در كتب فقه و حديث و علوم مشغول شدم و مدت چهل سال بقيه عمرم را از فيوضات او بهره‌مند شدم.»[17]
« در روزهايى كه علامه در مشهد مقدس براى زيارت مشرف بود جمعى  انبوه از علماء فضلا و طلاب جهت استفاده از علوم او تقاضاى درس حديث مي‌كردند و علّامه مجلسى چهل حديث (اربعون حديث) را در اين ايام نوشت.» هنگامى كه علّامه شرح اربعين را به اتمام رساند يكى از فضلاى اهل سنت بعد از ديدن كتاب از راه انصاف و محبت گفت: ما گمان مي‌كرديم پايه علمى علّامه مجلسى منحصر به ترجمه كتاب از عربى به فاسى است تا اينكه كتاب «اسماء و العالم» بحار و «شرح اربعين» او را ديدم، دانستم كه علّامه مجلسى دانايى است كه مافوق او در علم نمي‌باشد.»
غروب غمگين
عالم خستگي ناپذير مرحوم علامه مجلسي (رحمة الله عليه) پس از عمري در راستاي احياي احاديث گرانبهاي اهل بيتعصمت و طهارت (عليهم السلام) سپري شد بالاخره در 27 رمضان سال 1111 ق. وفات نمود و پيكر پاك ايشان در كنار مسجد جامع اصفهان و در كنار مزار پدر فرزانه اش محمد تقي مجلسي سپرده شد.[18]
محراب بحار
علّامه مجلسى با خود چنين انديشيد كه بايد گهرهاى گرانبهاى اهل بيت (عليهم‌السلام) را كه از اطراف و اكناف جمع كرده است در قالب محرابى زيبا به نام «بحارالانورا» بگنجاند تا نه تنها طلاب بلكه تمام شيعيان در اين محراب به سوى قبله دلها يعنى كلام اهل بيت به نماز عشق بايستند و بدين وسيله راه را از چاه و درست را از نادرست تشخيص دهند تا هر زمان هر مكتبى درباره هر مطلبى كلامى از اهل بيت خواست شيعيان با انگشت اشاره محراب زيباى «بحار» را نشانه روند. از اين رو دست به كارى عظيم زد و شروع به نگارش اين دايرة المعارف بزرگ تشيع كرد.
علّامه در مقدمه بحارالانوار چنين مي‌نگارد: «درآغاز كار به مطالعه كتابهاى معروف و متداول پرداختم وبعد از آن به  كتابهاي ديگرى كه در طى اعصار گذشته به علل مختلف متروك و مهجور مانده بود رو آوردم. هر جا كه نسخه حديثى بود سراغ گرفتم و به هر قيمتى كه ممكن شد بهره‌بردارى مي‌كردم. شرق و غرب را جويا گشتم تا نسخه‌هاى بسيار گرد آورى نمودم. در اين مهم دينى جماعتى از برادران مذهبى مرا يارى نمودند و به شهرها و قصبه‌ها و بلاد دور سركشيدند تا به فضل الهى مصادر لازم را به دست آوردند … بعد از تصحيح و تنقيح كتابها بر محتواي آنها واقف شدم، نظم و ترتيب كتاب‌ها را نامناسب ديدم و دسته بندى احاديث را در فصل‌ها و ابواب متنوع راهگشاى محققان و پژوهشگران نيافتم. از اين رو به ترتيب فهرستى همت گماشتم كه از هر جهت جالب و مفيد باشد. در سال 1070 هجرى اين فهرست را نا تمام رها كردم و از فهرست بندى ساير كتابها دست كشيدم كه اقبال عمومى را مطلوب نديدم و سران جامعه را فاسد و نامطبوع ديدم… . ترسيدم كه در روزگارى بعد  از من باز هم نسخه‌هاى تكثير شده من در طاق نسيان متروك و مهجور شود و يا مصيبتى از ستم غارتگران زحمات مرا در تهيه نسخه‌ها بر باد دهد، لذا راه خود را عوض كردم – از خدا يارى طلبيدم – و به كتاب بحارالانوار پرداختم.
… در اين كتاب پربار قريب 3000 باب طى 48 كتاب علمى خواهيد يافت كه شامل هزاران حديث است، شما در اين كتاب براى اولين بار با نام برخى از كتابها آشنا مي‌شويد كه سابقه علمى ندارند و طرح آن كاملاً تازه است.
پس اى برادران دينى كه ولايت امامان را در دل و ثناى آنان را بر زبان داريد به سوى اين خوان نعمت بشتابيد و با اعتراف و يقين كتاب مرا دست به دست ببريد و با اعتماد كامل به آن چنگ بزنيد و از آنان نباشيد كه آنچه را در دل ندارند بر زبان مي‌آورند.»[12]
اما فرصت كم و مشاغل زياد او مانع از آن شد كه به تصحيح روايات بپردازد. به همين علت در مقدمه چنين نگاشت: «در نظر دارم كه اگر مرگ مهلت دهد و فضل الهى مساعدت نمايد شرح كاملى متضمن بر بسيارى از مقاصدى كه در مصنفات ساير علما باشد بر آن «بحارالانوار» بنويسم و براى استفاده خردمندان ، قلم را به قدر كافى پيرامون آن به گردش درآورم.»[13]
علامه مجلسى قدرت تصحيح روايات و احاديث را به خوبى دارا بود همان گونه كه اين قدرت و ژرف نگرى خود را در مراة‌العقول به نمايش گذارده است.
حضرت امام خمينى (ره) درباره بحارالانوار مي‌فرمايد: «بحار خزانه همه اخبارى است كه به پيشوايان اسلام نسبت داده شده،  چه درست باشد يا نادرست، در آن كتابهايى هست كه خود صاحب بحار آنها را درست نمي‌داند و او نخواسته كتاب علمى بنويسد تا كسى اشكال كند كه چرا اين كتاب‌ها را فراهم كردي!». [14]
کتابخانه علامه مجلسي
با توجه به کتاب بحار الانوار و با توجه به وصيت نامه ايشان که اسامي چندين کتابخانه را ذکر مي کند که کتاب هاي آنها به ايشان منتقل شده است از آن جمله:
۱)کتابخانه علامه مولي محمد تقي مجلسي پدر بزرگوار
۲)کتابخانه حافظ کاظم
3)کتابخانه سيد محمد علي
۴)کتابخانه شاه ابو تراب
۵)کتابخانه سيد حسن آل يراق
۶)کتابخانه ميرزا غياث و غيره
عظمت و اهمييت اين کتابخانه معلوم مي شود و چنان چه مشهور است علامه مجلسي ۲۰۰ اصل از اصول چهار صد گانه معتبر نزد شيعه را در اختيار داشته است. پس از وفات علامه مجلسي کتابهايش بين اولاد او تقسيم شد و به قانون طبيعت در اندک مدتي متلاشي گرديد و هريک از آن کتب به کتابخانهاي منتقل شد.
آلبرت اينشتن و علامه مجلسی
آلبرت اينشتين(فوت 1955 م) در رساله ي پاياني عمر خود با عنوان: "دي ارکلرونگ" Die Erkla"rung - von: Albert Einstein – 1954 يعني:"بيانيه" که در سال 1954 آن را در امريکا و به آلماني نوشته است - اسلام را بر  تمامي اديان جهان ترجيح ميدهد و آن را کاملترين ومعقولترين دين مي داند. اين رساله در حقيقت همان نامه نگاري محرمانه ي اينشتين با آيت الله العظمي بروجردي (فوت1340ش =1961م) است که توسط مترجمين برگزيده شاه ايران محرمانه صورت پذيرفته است اينشتين در اين رساله "نظريه نسبيت" خود را با آياتي از قرآن کريم و احاديثي از (نهج البلاغه) وبيش از همه (بحارالانوار) علامه مجلسي (که از عربي به انگليسي توسط  حميد رضا پهلوي (فوت1371ش) و.. .ترجمه وتحت نظر آيت الله بروجردي شرح مي شده) تطبيق داده و نوشته که هيچ جا در هيچ مذهبي چنين احاديث پر مغزي يافت نميشود وتنها اين مذهب شيعه است که احاديث پيشوايان آن نظريه ي پيچيده "نسبيت" را ارائه داده  ولي اکثر دانشمندان نفهميده اند از آنجمله حديثي است که علامه ي مجلسي در مورد  معراج جسماني رسول اکرم(ص) نقل ميکند که: هنگام برخاستن از زمين دامن يا پاي مبارک پيامبر به ظرف آبي ميخورد و آن ظرف واژگون ميشود.اما پس از اينکه پيامبر اکرم(ص) از معراج جسماني باز ميگردند مشاهده ميکنند که پس از گذشت اين همه زمان هنوز آب آن ظرف در حال ريختن روي زمين است ...اينشتين اين حديث را از گرانبهاترين بيانات علمي پيشوايان شيعه در زمينه ي "نسبيت زمان" دانسته و شرح فيزيکي مفصلي بر آن مينويسد...همچنين اينشتين در اين رساله "معاد جسماني" را از راه فيزيکي اثبات ميکند(علاوه بر قانون سوم نيوتون=عمل وعکس العمل). او فرمول رياضي معاد جسماني را عکس فرمول  معروف "نسبيت ماده و انرژي" ميداند:
                                                          E = M.C2 >> M = E :C2
يعني اگر حتي بدن ما تبديل به انرژي شده باشد دوباره عينا" به ماده تبديل شده و زنده خواهد شد. او همچنين در همين رساله عقيده ي به "وحدت وجود" را از خرافات هاي شايع شده توسط ملا صدرا تلقي کرده و آن را از ديدگاه "فيزيک کلاسيک" و "فيزيک نسبيتي" به شدت مورد حمله قرار مي دهد ...بطور خلاصه: او ميگويد: هر موجودي داراي حيطه و مرز فيزيکي خاص خود است(حيز وجودي) که امکان ندارد با موجود يا وجود ديگري اتحاد يا وحدت داشته يا بيابد...در رابطه با "عقل" نيز با کمال شگفتي - انيشتين نظريه ي اخباريون شيعه را ( که عقل را نسبي ميدانند و در حريم شرع و دين آن را بکار نميبرند) صحيح دانسته و ميگويد: حق با اخباري هاي شما ست وهنوز زود است که مردم اين را بفهمند..در ادامه نيز فرمول رياضي خاصي براي "عقل نظري بشر" ارائه داده و "نسبيت" آن را اثبات ميکند... . اينشتين در اين کتاب همواره از آيت الله بروجردي با احترام و به لفظ"بروجردي بزرگ" ياد کرده و از شادروان پروفسور حسابي نيز بارها  با لفظ"حسابي عزيز" ياد کرده است.
3000000دلار بهاي خريد اين رساله توسط پروفسورابراهيم مهدوي( مقيم لندن) با کمک يکي از اعضاء شرکت اتومبيل" بنز" از يک عتيقه فروش يهودي بوده و دستخط اينشتين در تمامي صفحات اين کتابچه توسط خطشناسي رايانه اي چک شده و تاييد گشته که او اين رساله را به دست خود نوشته است. اصل نسخه ي اين رساله اکنون جهت مسائل امنيتي به صندوق امانات سري لندن - بخش امانات پروفسور ابراهيم مهدوي- سپرده شده و نگهداري ميشود...
علامه مجلسی و مباحث کلامی
محققان و انديشمندان راه هاي وصول به حقيقت را از چهار طريق ياد کرده اند:
حکمت مشايي بنيانگذاراين مکتب ارسطودر 322 قبل از ميلاد مسيح بوده و چون عقايد خود را در حين راه رفتن براي شاگردان خود بيان مي کرد بعدها پيروان اين مکتب در جهان اسلامي به مشاييان مشهور شدند. در حکمت مشايي اصل داوري با عقل و استدلال است. درقرن پنجم هجري اين مکتب به وسيله ابن سينا در جهان اسلام رواج يافت
مباحث کلامي ( متکلمان) : در علم کلام تفکر و دلايل عقلي منطبق با شرع و فقه راهنماي طالب معرفت است. بزرگاني چون علامه مجلسي – شيخ مفيد – خواجه نصير الدين طوسي – مقدس اردبيلي بدين علم شهرت دارند
حکمت اشراقي : موسس اين مکتب شيخ شهاب الدين سهروردي در قرن ششم هجري بوده است.
حکمت عرفاني : در اين حکمت رسيدن به حقيقت از طريق علم و عقل , غير ممکن است و عقل جزيي و حسابگر را در آن راهي نيست. سالک تنها راه رسيدن به حقيقت را کشف و شهود مي شمارد و نزديکترين راه براي رسيدن به معرفت حق را اشراقات قلبي مي داند.
حکايتي درباره ريا و اخلاص ازعلامه مجلسي
حکايتي را درباره علامه مجلسي نقل مي کنند که نمي دانم تا چه حد درست است، ولي به هر حال، پيام اين داستان واقعيت دارد، گرچه به اين شکل هم اتفاق نيافتاده باشد. نقل مي کنند پس از رحلت مرحوم علامه مجلسي، ايشان را در خواب ديدند و پرسيدند چه چيزي موجب نجات شما شد و از بين اين همه خدمت هايي که انجام داده ايد و کتابهايي که نوشته ايد و تدريس هايي که داشته ايد، کدام براي شما نافع تر بود؟ ايشان فرمودند: هيچ کدام از کارهايي که انجام دادم آن اثري را که انتظار داشتم به همراه نياورد و هنگام حساب، هر کدام نقص و ايرادي داشت. پرسيدند پس چه چيزي دست شما را گرفت؟ فرمود: روزي از کوچه اي رد مي شدم و سيبي در دستم بود. در اين حال زني هم (که گويا يهودي بوده) در حالي که بچه اي در بغل داشت از آنجا عبور مي کرد. کودک نگاهش به سيبي که در دستم بود افتاد و من از حرکات او فهميدم تلاش دارد سيب را از دست من بگيرد. مادرش که متوجه شد، او را منع کرد و دستش را کشيد. من براي شاد کردن آن کودک، جلو رفتم و آن سيب را به او دادم. در اين دنيا به من گفتند کار صد در صد خالص تو همين يک کار بود که هيچ شائبه اي از تملق سلطان، شهرت و فضل علمي خود را به رخ ديگران کشيدن و ... نداشت! آن سيب را فقط براي رضاي خدا دادم تا دل آن کودک شاد شود.
علوم علامه مجلسي
اين عالم بزرگوار به كليه علومي كه مجتهدان بدان نياز دارند از قبيل صرف و نحو و معاني بيان و لغت و رياضي و فلسفه و حكمت و تاريخ و تفسيروحديث و رجال و درايه و اصول فقه و كلام احاطه كامل داشتند و در بيشتر آنها صاحب نظر بوده است.
محل سكونت
محل سكونت:محل منزل علامه مجلسي به طور قطع و يقين معلوم نيست اما بر حسب قرائن محل آن در كوچه امام جمعه در جنب مسجد جامع قرار داشته است.
مقام علمى‏
ايشان شيفته مقام اجتماعي و نفوذ در حکومت و مردم نگرديده بلکه در سايه دانش اندوزي از محضر بزرگاني همچون پدرش محمد تقى مجلسى در علوم نقلى و مرحوم آقا حسين خوانسارى در علوم عقلى لقب پر افتخار علامه را از بزرگانى همچون وحيد بهبهانى ، علامه بحر العلوم و شيخ اعظم انصارى اخذ کرد. اين بزرگان که هريک دريايى متلاطم از علوم و معارف اسلامى هستند با ديدن مقام و منزلت علامه مجلسى اين لقب را در مورد او به کار بردند، علاوه بر موارد فوق علامه از طرف مولا محمد صالح مازندرانى (متوفاى 1086 هجرى) ملا محسن فيض کاشانى (متوفاى 1091 هجرى)سيد على خان مدنى صاحب شرح معروف بر صحيفه سجاديه عليه‏السلام (متوفاى 1120 هجرى) شيخ حرّ عاملى مؤلف کتاب وسائل الشيعه (متوفاى 1104 هجرى) صاحب اجازه و مشايخ نقل او مي‌باشند. زيرا ايشان از جمله بزرگانى بود که از جامعيت خاصى در علوم مختلف برخوردار بود، که نگاهى اجمالى به مجموعه عظيم بحار الأنوار اين نکته را بخوبى آشکار مى‏سازد. وي در علوم مختلف اسلامى مانند تفسير، حديث، فقه، اصول، تاريخ، رجال و درايه سرآمد عصر بود، اين علوم در کنار علوم عقلى همچون فلسفه، منطق، رياضيات، ادبيات، لغت، جغرافيا، طب، نجوم و علوم غريبه از او شخصيتى ممتاز و بى‏نظير ساخته بود. که نظرى گذرا به «کتاب السماء و العالم» در بحار الأنوار اين جامعيت را بخوبى نمايان مى‏سازد. برخى جامعيت وي در علوم و فنون گوناگون را در طول تاريخ اسلامى بى‏نظير دانسته‏اند.
علامه مجلسی
ايشان روشى معتدل ما بين اصولى و اخبارى داشت. او در عين اينکه محدثى بزرگ بود به علوم عقلى هم توجهى خاص داشت. ايشان از جمله بزرگانى است که علوم عقلى همچون فلسفه را خوانده و از اساتيد اين علوم محسوب مى‏گشته ولي در عين حال همه چيز را در منبع و سرچشمه وحى يافته بود و تمام همت خويش را به نشر روايات معصومين عليهم‏السلام اختصاص داد. تنها حساسيت علامه به انحرافات در دين بود. او که در زمان خويش شيوع صوفيگرى را مى‏ديد دست به مبارزه‏اى قاطعانه با تصوف زد و در اين مسير با استعانت از اهل بيت عليهم‏السلام به پيروزى چشمگيرى نائل شد.
علامه ريزبينى و نکته سنجى‏هاى بسيار زيبايى پيرامون روايات مشکل داشته. بيانهاى ايشان در ذيل روايات و آيات قرآن بسيار دقيق و زيبا است، کمتر مى‏توان در آنها خطا و اشتباهى يافت. ايشان علاوه بر علومى چون روايات اهل بيت عليهم‏السلام در فقه نيز تبحرى بالا داشته، تا جائيکه نام مجلسى در آسمان فقاهت و اجتهاد درخشش خاصي به خود گرفته است، گرچه اکثر مجلدات فقهى بحار مجال پاکنويس شدن نيافته است.
علامه مجلسي بعد از تكميل تحصيلات خود در فنون و علوم مختلف از فقه، حديث، رجال، كلام، حكمت، و رياضي و غيره با واقع بيني مخصوصي به تحقيق در اخبار اهل بيت عصمت و طهارت «عليهم‌السلام» پرداخت، و با استفاده از استعداد فوق العاده و نفوذ معنوي و شرايط مقتضي و قدرت سلطان وقت، شاه سليمان صفوي به جمع آوري كتابهاي مربوطه و مدارك لازمه از هر مرز و بوم  همت گماشت، و با اين امكانات و اطلاعات وسيع خود و كمك شاگرداني مبرز كه همه از بزرگان و معاريف بودند، شالودة بناي عظيم كتاب (بحار الانوار) را كه به حقيقت دائره المعارف شيعه شناخته شده، پايه گذاري گشت. و احاديث اهل بيت عليهم السلام را از هر گوشه و كنار كه به دست مي آمد سواي كتب اربعه (كافي، من لا يحضره الفقيه، تهذيب، و استبصار) در آن ثبت و ضبط نمود.
منزلت اجتماعى‏
علامه مجلسى علاوه بر نفوذ در دربار، در ميان عامه مردم نيز از نفوذ بى‏سابقه‏اى برخوردار بود. وي قاضى و حاکم در مشاجرات و دعاوى بود. تمام امور دينى زير نظر مستقيم وي انجام مى‏گشت، تمام وجوهات به محضر ايشان فرستاده مى‏شد، سرپرستى درماندگان ، ايتام و... را نيز برعهده داشت. ايشان در سايه علم سرشار و نفوذ معنوى و بيان سحر انگيز خود مردم را از ميخانه و قهوه‏خانه‏ها به مساجد کشاند تا جائيکه در زمان وي مساجد از رونق خاصى برخوردار گرديد. خصوصا در ماه مبارک رمضان و شبهاى قدر جمعيت بى‏سابقه‏اى به مساجد روى مى‏آوردند.
وفات
علامه محمد باقر مجلسـى آن محقق پـر کار و عالـم نامـدار پـس از عمرى پر برکت که سراسر وقف خدمتگزارى به علـم و ديـن و دانـش و فرهنگ در جهان اسلام گرديد , عاقبت در سـن 73 سالگـى و در آخـريـن روزهاى ماه مبـارک رمضان سـال 1111 هـ.ق در شهر دانـش پـرور اصفهان، چشـم از جهان فرو بست و به سراى باقـى شتافت. هر چند بعضي وفات او را در 27 ماه رمضان سال 1110 مي نويسند قبر شريفش در جامع اصفهان کنار پدر بزرگوارش زيارتگاه است
لقب علامه
علامه مجلسى پـس از رحلت پدر بزرگـوارش ، به جاى او در مسجد جامع اصفهان اقامه نماز جماعت مـى نمـود ايشان از زمان شاه عبـاس دوم تا زمان شاه سلطان حسيـن داراى مقام و قدرت مطلق دينى بود و تا آخرين روزهاى حياتـش ايـن قدرت و نفـوذ همچنان رو به افزايـش و تعالـى مى رفت ، به همين مناسبت از جانب سلاطيـن صفـوى عنـوان شيخ الاسلامى که عالـى تريـن درجه روحانيت در آن عصر بـود به وى اعطا گرديـد.
شيخ الاسلام بالاترين و مهمترين منصب دينى و اجرايى در آن عصر بود.او قاضى و حاكم در مشاجرات و دعاوى بود. تمام امور دينى زير نظر مستقيم او انجام مى گشت و تمام وجوهات به محضر او فرستاده مى شد شيخ الاسلام سرپرستى درماندگان و ايتام و... را نيز برعهده داشت.نكته مهم در اينجا آن است كه علامه اين منصب را با اصرار و التماس شاه پذيرفت و در همان مجلس، شاه چند بار كلمه التماس را بر زبان آورد تا علامه راضى به پذيرفتن اين منصب گردد.علامه تا پايان عمر خويش عهده دار اين وظيفه مهم بود.
علامه،
محمد باقر مجلسى اين لقب پر افتخار را از بزرگانى همچون وحيد بهبهانى، علامه بحر العلوم و شيخ اعظم انصارى اخذ كرده است. اين بزرگان كه هريك دريايى متلاطم از علوم و معارف اسلامى هستند با ديدن مقام و منزلت علامه مجلسى اين لقب را در مورد او به كار بردند و به حق او علامه عصر خويش بود.
شهرت و لقب:علامه مجلسي را به عناوين زير ياد كرده اند:
1)آخوند مجلسي 2)صاحب بحارالانوار 3)علامه مجلسي 4)فاضل مجلسي 5)مجلسي اصفهاني 6)مجلسي ثاني 7)مجلسي دوم 8)مجلسي(به طور مطلق) 9)محدث مجلسي
تأليفات
علامه مجلسـى محقق پر کارى بـود که در عمر شريف خـويـش لحظه اى از تأليف و تحقيق نياسـود و تـوانست کتابخانه بزرگى را که يادگار نياکانـش بـود غنـى تر و پـر بارتر ساخته و جهت استفاده علاقه منـدان در اختيار دانـش پژوهان قرار دهد ، او براى به دست آوردن کتب نادر و کمياب به کشورهاى ديگر از جمله يمـن مسافرت نمود. به دست تواناى علامه مجلسـى کتب زيادى نگارش يافت که به دو بخـش ، تأليفات فارسـى و عربى قابل تقسيم است. ‏
ايشان در عمر 73 ساله خويش بيش از يکصد کتاب به زبان فارسى و عربى نوشت که اولين آنها کتاب الأوزان و المقادير يا ميزان المقادير و آخرين تأليف ايشان هم کتاب حق اليقين است، تعداد کتابهاي علامه مجلسي را به زبانهاي فارسي و عربي حدود ۲۰۰ جلد کتاب مي باشد که اگر ساير تاليفات ايشان را نيز به سبک جديد چاپ کنند کليه تاليفات او را مي توانبالغ بر ۳۰۰ جلد به قطع وزيري و هر جلدي ۴۰۰ صفحه تضمين کرد.
بحار الانواردر ۱۱۰ جلد مراه العقول در ۲۵ جلد و ملاف الاختياردر ۱۶ جلد از مهمترين آثار اوو همگي به زبان عربي است جالب اين است که تاريخ وفات وي به حساب ابجد معادل است با "جامع کتاب بحارالانوار"
از ميان آثار فارسي مجلسي ۵ کتاب از همه مهمتر مي باشد:حق اليقين در اعتقادات ـعين الحياة در اخلاق ـحليلة المتقين در آداب و احکام ـحياة قلوب در تاريخ پيامبرانو جلاالعلوم در تاريخ امامان.
 علاوه بر اينها برخى کتب علامه عبارتند از:
1-بحار الأنوار، که يک مجموعه بزرگ روايى و تاريخى 110 جلدي است و در ضمن آن تفسير بسيارى از آيات قرآن کريم هم آمده است.
2-مرآة العقول، شرح کافى ثقة الاسلام کلينى است در 26 جلد.
3-ملاذ الأخيار، شرح تهذيب شيخ طوسى است در 16 جلد.
4-الفرائد الطريفة، شرح صحيفه سجاديه عليه‏السلام است.
-5 شرح أربعين حديث، که از بهترين کتب در اين موضوع مى‏باشد.
6-حق اليقين، در اعتقادات است و به زبان فارسى نوشته شده. علامه چندين کتاب کلامى ديگر نيز دارد.
7-زاد المعاد، در اعمال و ادعيه ماهها (فارسى)
8-تحفة الزائر، در زيارات (فارسى)
9-عين الحياة، شامل مواعظ و حکم برگرفته از آيات و روايات معصومين عليهم‏السلام (فارسى)
10-صراط النجاة
11-حلية المتقين، در آداب و مستحبات روزانه و در طول زندگى (فارسى)
12-حياة القلوب در تاريخ پيامبران و ائمه عليهم‏السلام در سه جلد (فارسى)
13-مشکاة الأنوار، که مختصر حيات القلوب است (فارسى)  در آداب قرائت قرآن و دعا
14-جلاء العيون در تاريخ و مصائب اهل بيت عليهم‏السلام (فارسى)
15-توقيعات امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف همراه با ترجمه آنها
16-کتب فراوانى بعنوان ترجمه احاديث خاص مانند ترجمه توحيد مفضل و...
17-کتبى در موضوع ترجمه ادعيه و زيارات همچون زيارت جامعه کبيره و دعاى سمات و...
18-رساله‏هاى فراوان فقهى که به جهت اختصار از آنها نام نمى‏بريم کتابهايى نيز در موضوعات مختلف از قبيل تفسير، رجال، تراجم و... از علامه به يادگار مانده است.
 مراه العقول في شرح اخبار الرسول در شرح اصول کافي
الوجيزه في الرجال
الفوائد الطريقه في شرح الصحيفه السجاديه
رساله الاوزان
المسائل الهنديه
رساله اعتقادات
رساله في الشکوک
مقياس المصابيح
ربيع الاساييع
رساله در شکوک
رساله ديات
رساله در اوقات
رساله در جفر
رساله در بهشت و دوزخ
رساله اختيارات ايام
ترجمه عهدنامه اميرالمومنين (ع ) به مالک اشتر
 شرح هاي دعاي جوشن کبير
رساله در رجعت
رساله در آداب نماز
رساله در آداب نماز
نکته قابل توجه در آثار علامه مجلسى آن است که ايشان اکثر عناوين کتبش را کتابهاى فارسى تشکيل مى‏دهد و اين نکته توجه علامه را به هدايت جامعه خويش که فارسى زبان بودند بخوبى نشان مى‏دهد.
صرف نظر از تأليف و تصنيف و تحقيق و آنهمه مراتب علمي و فقهي و ادبي و حكمي، كه در تأليفاتش بكاربرده است، بالغ بر يك ميليون و چهار صد هزار بيت شعر نيز گفته است كه اگر بر همه روزهاي عمر علامه مجلسي ( از ابتداي تولد تا انتهاي عمر ) تقسيم شود 53 بيت در روز خواهد بود
شاگردان علامه
بيش از يكهزار نفر از طلاب و دانش پژوهان از محضر پر فيض علامه مجلسى استفاده نموده اند. علامه اجازهاى فراوانى نيز به شاگردان خويش داده است.
از جمله شاگردان علامه اند:
1 - سيد نعمت اللّه جزائرى
2 - جعفر بن عبد اللّه كمره اى اصفهانى
3 - زين العابدين بن شيخ حرّ عاملى
4 - سليمان بن عبد الله ماحوزى بحرانى
5 - شيخ عبد الرزاق گيلانى
6 - عبد الرضا كاشانى
7 - محمد باقر بيابانكى
8 - ميرزا عبد الله افندى اصفهانى مؤلف محترم رياض العلماء
9 - سيد على خان مدنى مؤلف گرانقدر رياض السالكين (شرح صحيفه سجاديه عليه السلام)
10 - شيخ حرّ عاملى
11 - ملا سيما، محمد بن اسماعيل فسايى شيرازى
12 - محمد بن حسن، فاضل هندى و...
اساتيد
متأسفانه با آنكه اطلاعات ما در مورد زندگى علامه مجلسى فراوان است، پيرامون اساتيد او اطلاع كمى در دست داريم. البته مشايخ روايت علامه را مى شناسيم اما اينكه علامه محضر درسى چه كسانى را درك كرده مبهم است.
از جمله اساتيد و مشايخ نقل علامه اند:
1 - پدرش محمد تقى مجلسى (متوفاى 1070 هجرى) كه استاد علامه در علوم نقلى بوده است.
2 - مرحوم آقا حسين خوانسارى (متوفاى 1098 هجرى)، فرزند آقا جمال كه استاد علامه در علوم عقلى بوده است.
اين دو بزرگوار اساتيد علامه هستند، اما مشايخ نقل او:
3 - مولا محمد صالح مازندرانى (متوفاى 1086 هجرى)
4 - ملا محسن فيض كاشانى (متوفاى 1091 هجرى)
5 - سيد على خان مدنى صاحب شرح معروف بر صحيفه سجاديه عليه السلام (متوفاى 1120 هجرى)
6 - شيخ حرّ عاملى مؤلف كتاب وسائل الشيعه (متوفاى 1104 هجرى).
لازم به ذكر است كه اين دو تن علاوه بر اجازه هايى كه به علامه داده اند از ايشان اجازه هم گرفته اند بنا بر اين جزء شاگردان علامه نيز محسوب مى گردند.  
 منبع :majlesi.net




تاریخ: پنج شنبه 19 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

علامه محمد تقی جعفری
استاد علامه محمد تقي جعفري قدس سره به سال 1304 خورشيدي در شهر تبريز متولد شد و پس از تحصيلات عاليه علوم اسلامي در شهر تبريز، تهران، قم و نجف اشرف در محضر آيات عظام، ميرزا فتاح شهيدي، شيخ محمدرضا تنكابني، شيخ كاظم شيرازي، سيد عبدالهادي شيرازي، سيد ابوالقاسم خويي و سيد محسن حكيم كسب فيض نمود.
تا حال حاضر بيش از هشتاد اثر از آثار استاد به طبع رسيده است و چاپ بعضي از آنان همچون شرح مثنوي در 15 جلد مكرر را تجديد گرديده است. ضمناً تحت نظارت ايشان و طي 12 سال كاملترين كشف الابيات مثنوي مولوي در 4 جلد رحلي تحت عنوان «از دريا به دريا» منتشر شده است.
از آثار برجسته ايشان شرح و تفسير بر نهج البلاغه مي باشد كه 27 جلد آن به زبان فارسي چاپ و منتشر شده است. ديگر اثر نفيس استاد جعفري، در زمينه بررسي و مقايسه افكار مولانا با فلسفه ها و جهان بيني هاي شرق و غرب مي باشد كه تحت عنوان مولوي و جهان بيني ها چاپ شده است.
در زمينه حقوق بشر و مقايسه آن با حقوق بشر در اسلام، كتاب مفصل و مشروحي به قلم ايشان منتشر شده كه نظريات جديد آن در كنفرانس اسلامي طرح ومورد استفاده قرار گرفته است. كتاب مزبور به زبان انگليسي نيز ترجمه و چاپ شده است و به زبان ژاپني توسط يكي از اساتيد دانشگاه ناكويا در دست ترجمه است.
بيش از 60 كتاب و مقاله ديگر استاد علامه جعفري هنوز منتشر نشده و در آينده به طبع خواهند رسيد. كه به اين ترتيب مجموعه آثار منتشر نشده ايشان متجاوز از 150 عنوان مي گردد. كتاب هاي ايشان در زمينه هاي: فقه، علوم سياسي، روان شناسي، علوم تربيتي، معارف اسلامي، نظريه زيبايي و هنر در اسلام مباحث فلسفي و كلامي، مشحون از آرا و نظريات ابتكاري و بديع است.
تاكنون ده ها نويسنده، استاد و محقق و متفكر از سراسر جهان با ايشان مذاكرات علمي  داشته اند كه بيش از 50 فقره از اين مذاكرات در 2 جلد كتاب تحت عنوان «تكاپوي انديشه ها» منتشر شده است.
لازم به ذكر است كه مكاتبات علمي علامه جعفري با برتراند راسل فيلسوف شهير انگليسي كه طي آنها، استاد جعفري به برخي از نظريات راسل انتقاد وارد ساخته، در بعضي از كتاب هاي ايشان مثل: نقد و بررسي افكار راسل، توضيح و بررسي مصاحبه راسل ـ وايت مكرر به چاپ رسيده است. همچنين كتابي تحت عنوان «بررسي و نقد سرگذشت انديشه ها» حاوي تحليل و نقد نظريات آلفرد نورث وايتهد پدر منطق رياضي كه يكي از بزرگترين فلاسفه اروپا مي باشد، چاپ و منتشر شده است.
ضمناً كتاب هايي به قلم ايشان در نقد و تحليل فلسفه پوزيتيويستي و نئوپوزيتيويستي معاصر غرب چاپ و منتشر شده است. كه از آن جمله مي توان به شرح و نقد نظريات كانت، هگل، دكارت و ديويد هيوم اشاره نمود.
استاد فقيد علامه محمد تقي جعفري (ره) بر اثر بيماري در تاريخ 25/8/1377 به رحمت ايزدي پيوست. روحش شاد و يادش گرامي باد
فهرست آثار علامه محمدتقي جعفري (قدس سره)
در فقه:
1ـ رسائل فقهي كه شامل مطالب زير است:
ـ طهارت اهل كتاب
ـ ذبايح اهل كتاب
 ـ عدم انحصار زكات در موارد نه گانه
 ـ قاعده لاضرر و لاضرار
ـ حليت و حرمت گوشت انواع حيوانات
ـ حقوق حيوانات در فقه اسلامي
ـ كيفر سرقت در اسلام
ـ مقايسه حقوق بشر در اسلام و غرب
ـ بحثي درباره امر به معروف و نهي از منكر
ـ حرمت سقط جنين
ـ مسئوليت مدني ناشي از جرم كودكان بزهكار در فقه و حقوق اسلامي
2ـ حقوق جهاني بشر از ديدگاه اسلام و غرب (فارسي و انگليسي)
3ـ الرضاع
در فلسفه:
1ـ جبر و اختيار
2ـ مجموعه مقالات كه شامل موضوعات زير است:
ـ برهان كمالي دكارت بر وجود خداوند
ـ برهان كمالي (وجويي) در اثبات خدا
ـ هدف زندگي
ـ مقدمه اي بر مفهوم فلسفه مالكيت
ـ حركت و تحول
ـ حركت و تحول از ديدگاه قرآن
ـ طبيعت و ماوراي طبيعت
ـ علم در خدمت انسان
ـ رابطه علم و حقيقت
ـ علم و عرفان از ديدگاه ابن سينا
ـ علم از ديدگاه اسلام
ـ اميد و انتظار
3ـ ارتباط انسان و جهان
4ـ ايده آل زندگي و زندگي ايده آل
5ـ نقد نظريات ديويد هيوم در چهار موضوع فلسفي
ـ مفاهيم و انديشه هاي مجرد
ـ خويشتن
 ـ عليت
ـ استي و بايستي
7ـ بررسي و نقد برگزيده افكار راسل
8ـ زيبايي وهنر از ديدگاه اسلام
9ـ حكمت اصول سياسي اسلام (فلسفه سياسي اسلام) اين كتاب ترجمه و تفسير فرمان مبارك حضرت امير المؤمنين (ع) به مالك اشتر است.
10ـ بررسي و نقد كتاب (سرگذشت انديشه ها) كه مهمترين كتاب آلفرد نورث وايتهد در فلسفه مغرب زمين است.
11ـ پيام خرد،‌ اين كتاب حاوي تعدادي از سخنراني هاي بين المللي مي باشد كه به عنوان نمونه مي توان به سخنان ايشان تحت عنوان (تقسيم بندي فلسفه ها) در يونان در دانشگاه آتن اشاره نمود.
پس از اين سخنراني و بيان اين تقسيم بندي جديد در فلسفه، آقاي پروفسور «موچوبولوس» استاد بزرگ فلسفه در دانشگاه آتن درباره استاد علامه جعفري اين مطالب را بيان كرد: همان گونه كه در معرفي استاد گفتم: ايشان بسيار عميق به مسائل مي نگرند. امروز شما آقايان و خانم ها با سخنراني علامه جعفري مي توانيد اين موضوع را تأئيد كنيد كه استاد علامه جعفري تقسيم بندي جديدي را كه براي علم و فلسفه و انواع آن مطرح كرده اند بسيار جالب است و با توجه به افكار ايشان مي توان خطوط اصلي فلسفه و وظايف آينده فيلسوف را تعيين كرد.
12ـ فلسفه دين
13ـ تحقيقي در فلسفه علم
14ـ فلسفه و هدف زندگي
15ـ فلسفه و نقد سكولاريزم
16ـ مقدمه اي بر فلسفه
17ـ مولوي و جهان بيني ها
18ـ تعاون الدين و العلم
19ـ الامر بين الامرين
20ـ نهايت الادراك الواقعي بين الفلسفه القديمه و الحديثه
21ـ آفرينش و انسان
22ـ موسيقي از ديدگاه فلسفي و رواني
در عرفان:
1ـ عرفان اسلامي
2ـ آيا شريعت طريقت و حقيقت با يكديگر متفاوتند؟
3ـ نيايش امام حسين (ع) در صحراي عرفان (به زبان فارسي و عربي)
4ـ تفسير و نقد و تحليل مثنوي (15 جلد)
5ـ حضرت علي (ع) و عرفان
6ـ علل و عوامل جذابيت سخنان مولوي
در علم النفس:
1ـ آيا جنگ در طبيعت انسان است؟
2ـ وجدان
در معارف اسلامي:
1ـ ترجمه و تفسير نهج البلاغه (27 جلد)
2ـ ترجمه كامل نهج البلاغه (1 جلد)
3ـ انسان در ديدگاه قرآن
4ـ مبدا اعلا
 5ـ امام حسين (ع) شهيد فرهنگ پيشرو انسانيت
6ـ شناخت انسان در تصعيد حيات تكاملي
7ـ علم از ديدگاه علي
8ـ علم و دين در حيات معقول
9ـ اخلاق و مذهب
10ـ شناخت از ديدگاه علمي و قرآن
در ادبيات و تحقيقات در مباني آنها:
1ـ سه شاعر (حافظ، سعدي، نظامي)
2ـ حكميت و اخلاق و عرفان در شعر نظامي گنجوي (به زبان فارس يو روسي)
3ـ تحليل شخصيت خيام (بررسي آرا فلسفي، ادبي، علمي و ديني)
4ـ از دريا به دريا (كشف الابيات مثنوي مولوي در 4 جلد)
در مباحث علمي:
1ـ عمل تجويد ذهن
2ـ بحثي در قانون تعادل در روش تجزيه اي و تركيبي
3ـ دانش ها و ارزش ها در مجراي قوانين علمي
در مديريت:
1- انگيزش مديريت در اسلام و نقد انگيزش هاي معاصر
 در فرهنگ:
1ـ فرهنگ پيرو ـ فرهنگ پيشرو
 2ـ طرحي براي انقلاب فرهنگي
منبع:aviny.com




تاریخ: پنج شنبه 19 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

حدیث شریف کسا در سخنان آیت الله بهجت (ره)

 شاید همین تصریحی که در حدیث کسا درباره برطرف شدن مشکلات است موجب شده بود که حضرت‌ آیت‌الله‌ بهجت‌ قدس‌سره برای رفع گرفتاری‌ها و شفای بیماران، به قرائت این حدیث توصیه کند و به قرائت جمعی آن، توجه خاصی داشته باشد.

حدیث شریف کسا، روایتی است از عظمت پنج‌تن آل عبا، روایتی جالب و جاذب از پنج بزرگواری که محور عالم هستی هستند؛ فاطمه و پدرش و شوهرش و فرزندانش. سلام الله علیهم اجمعین.

حضرت آیت‌الله بهجت‌ قدس‌سره مانند دیگر عالمان بزرگ شیعه توجه ویژه‌ای به این حدیث داشت. شاید چشم‌گیرترین امری که در این‌باره از ایشان مشهود بود، قرائت دائمی حدیث کسا بود. ایشان شب‌ها این حدیث را قرائت می‌کرد و حتی در سالیانی دورتر، افراد خانواده را گرد هم می‌آورد و به همراه ایشان حدیث کسا می‌خواند. گاهی هم در لابه‌لای کلامش به فرازهای آن روایت اشاره می‌کرد و گاهی هم صراحتاً درباره حدیث کسا سخن می‌گفت. باور ایشان این بود که امام عصرعجلاللهتعالیفرجهالشریف به مجالس حدیث کسا توجه ویژهای دارند. گاهی هم در پاسخ به شبهاتی که درباره سند این روایت مطرح می‌شد، مطالب روشن‌گری بیان می‌فرمودند؛ به‌عنوان مثال حضرت آیت‌الله بهجت‌ قدس‌سره معتقد بودند کسانی که اهل تعقل و درایت باشند و با دقت در عجایب این حدیث بنگرند، صحت این روایت را می‌یابند و دیگر نیازی به سند آن ندارند.

 

می‌فرمودند: «عجائب و غرایبی در حدیث کساست. خدا می‌داند کسی بشمارد که چقدر معجزه در آن است، خیلی کار بزرگی کرده است». این فرمایش از آن عالم بزرگ، کلیدی است برای باز کردن باب تفکر و تدبر در این حدیث.

در آغاز آنچه نظر خواننده این حدیث را به خود جلب می‌کند این است که راوی آن، که خبر از غیب آسمان‌ها می‌دهد، وجود مقدس فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها است. ایشان سخن از نزول فرشته وحی می‌دهد و آنچه را که خداوند متعال به آن فرشته فرموده بیان می‌کند. سرچشمه علم او،‌ علم لایزال خداوند تبارک و تعالی است. از سلمان فارسی روایت شده: «عماربن‌یاسر به من گفت: آیا مى‏‌خواهى چیز عجیبى را برایت نقل کنم؟ گفتم: نقل کن اى عمار! گفت: آرى، من شاهد بودم که روزى على بن ابى‌طالب بر فاطمه داخل شد، هنگامى که‏ چشمان فاطمه بر او افتاد، گفت: نزدیک بیا تا به تو بگویم که در جهان هستى چه بوده، چه هست، و تا روز قیامت چه خواهد شد. عمار گفت: در این حال دیدم که على بازگشت، پس من هم به دنبال او بازگشتم تا اینکه به حضور پیامبر رسید، پس پیامبر به او گفت: اى ابوالحسن! نزدیکتر بیا، پس على نزدیکتر رفت و در کنار او نشست و پیامبر به وى فرمود: حال تو مى‏‌گویى یا من بگویم؟ على فرمود: شما بگویید بهتر است. پس رسول خدا فرمود: مثل اینکه فاطمه به تو چنین و چنان گفته است و تو نزد من آمده‏‌اى تا درباره آن جویا شوى. على پرسید: آیا نور فاطمه از نور ماست؟ پیامبر فرمود: آیا تردید دارى؟ البته که چنین است و على سجده شکر نمود».[1]

حضرت آیت‌الله بهجت‌ قدس‌سره می‌فرمود: «کسی که حدیث کسا را از روی دقت ببیند [متوجه می‌شود که] خود حضرت [زهرا] خبر می‌دهد جبرئیل آمد پهلوی ما. نمی‌گوید پدر من گفت که جبرئیل آمد. خودش به الهام الهی فهمیده بود چنین سؤال کرد، چنین تقاضا کرد از خدا؛ هیچ نمی‌گوید که پدر من گفت که جبرئیل تقاضا کرد از خدا، خدا اجازه داد که پایین بیاید».

این حدیث، بیان شأن نزول آیه تطهیر است؛ آیه‌ای که یکی از مهم‌ترین براهین شیعه برای اثبات عصمت اهل‌بیت علیهم‌السلام است؛ چراکه در کتب شیعه و سنی بیان شده که مقصود از اهل‌بیت در آیه «إنَّما یُرِیدُ اللهُ لِیُذهِبَ عَنکُمُ الرِّجسَ، أهلَ‌البَیتِ ...»، همین پنج وجود مقدس هستند. اینها کسانی‌اند که خدا ایشان را از رجس و پلیدی پاک کرده است. اهمیت اثبات عصمت نیز بر کسی پوشیده نیست؛ چراکه اگر بدانیم کسی از جانب خدا از هرگونه زشتی پاک شده، می‌توانیم با آرامش خاطر، تمام وجودمان را به او بسپاریم و از او تبعیت نماییم.

یکی از نکات قابل تأملی که در حدیث کسا نمایان است، عبارات سرشار از محبت و احترامی است که وجود مقدس زهرای اطهر در مواجهه با همسر و فرزندانش به‌کار می‌برد. این عبارات بازگو‌کننده عظمت مقام این خانواده و ادب، معرفت و محبت شگرف فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها نسبت ایشان است؛ آنجا که به فرزندانش می‌فرماید: «السلام علیک یا ولدی و یا قرة عینی و ثمرة فؤادی» و نیز آنجا که همسر بزرگوار خود را این‌گونه خطاب می‌کند: «و علیک السلام یا اباالحسن و یا امیرالمؤمنین».

آیت‌الله بهجت‌ رحمه‌الله می‌فرمود: «چند معجزه در حدیث کساست؛ به امام حسن‌ علیه‌السلام می‌فرماید: صاحب حوض هستی. آیا تا به حال گفته بود تو صاحب حوض من هستی؟! به امام حسین‌ علیه‌السلام می‌گوید: تو شافع امت من هستی».

شاید بتوان گفت سفره عام لطف و مغفرت الهی، در هیچ درگاهی چون درگاه امام حسین‌ علیه‌السلام گسترده نیست. ثواب‌های عظیمی که خداوند متعال برای عزاداران و گریه‌کنندگان بر سیدالشهدا علیه‌السلام قرار داده، پاداش‌های فوق‌العاده‌ای که برای زیارت آن حضرت شمرده شده و موارد مشابه، همه گویای مقام شفاعت حضرت اباعبدالله علیه‌السلام است. امام صادق علیه‌السلام می‌فرماید: «مَنْ زَارَ قَبْرَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ لَا یُرِیدُ بِهِ إِلَّا وَجْهَ اللَّهِ تَعَالَى غُفِرَ لَهُ جَمِیعُ ذُنُوبِهِ وَ لَوْ کَانَتْ مِثْلَ زَبَدِ الْبَحْرِ فَاسْتَکْثِرُوا مِنْ زِیَارَتِهِ یَغْفِرِ اللَّهُ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ؛ کسی که مزار حسین‌بن‌علی را زیارت کند و از آن زیارت نیتی جز جلب رضای الهی نداشته باشد، تمام گناهانش آمرزیده می‌شود، هرچند به اندازه کف‌هایی باشد که در روی آب دریا پدیدار می‌شود؛ پس زیاد به زیارت او بروید تا خدا گناهانتان را بیامرزد».

خاکساری در درگاه سیدالشهدا‌ علیه‌السلام موجب رضای الهی است؛ تاآنجاکه در روز عرفه خدای متعال ابتدا به زوّار آن حضرت توجه می‌کند و سپس به کسانی که در صحرای عرفات هستند. آیت‌الله بهجت‌ قدس‌سره می‌فرماید: «همان وقتی که زائرین عرفه در کربلا هستند، روایت معتبر دارد به اینکه خدا اول نظر رحمت به زوار حسین در کربلا می‌کند، ثانیاً به زوار عرفات؛ به این علت که کاری کرد که نکرده بود من مضی، و نخواهد کرد من یأتی».

در فرازی دیگر از حدیث کسا آمده است: «یا عَلِیُّ وَالَّذی بَعَثَنی بِالْحَقِّ نَبِیّاً، وَاصْطَفانی بِالرِّسالَةِ نَجِیّاً، ما ذُکِرَ خَبَرُنا هذا فی مَحْفِلٍ مِنْ مَحافِلِ اَهْلِ الْأَرْضِ، وَفیهِ جَمْعٌ مِنْ شیعَتِنا وَمُحِبّینا، وَفیهِمْ مَهْمُومٌ اِلاَّ وَفَرَّجَ اللَّهُ هَمَّهُ، وَلا مَغْمُومٌ اِلاَّ وَکَشَفَ اللَّهُ غَمَّهُ، وَلا طالِبُ حاجَةٍ اِلاَّ وَقَضَی اللّهُ حاجَتَهُ؛ اى على سوگند بدانکه مرا به حق به نبوت برانگیخت و به رسالت و نجات دادن [خلق] برگزید، ذکر نشود این خبر ما در انجمن و محفلى از محافل مردم زمین که در آن گروهى از شیعیان و دوستان ما باشند و در میان آنها اندوهناکى باشد، جز آنکه خدا اندوهش را برطرف کند؛ و نه غمناکى جز آنکه خدا غمش را بگشاید؛ و نه حاجتمندی باشد جز آنکه خدا حاجتش را برآورد».

شاید همین تصریحی که در حدیث کسا درباره برطرف شدن مشکلات است موجب شده بود که حضرت‌ آیت‌الله‌ بهجت‌ قدس‌سره برای رفع گرفتاری‌ها و شفای بیماران، به قرائت این حدیث توصیه کند و به قرائت جمعی آن، توجه خاصی داشته باشد




تاریخ: چهار شنبه 18 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

 

جمله یک جن درباره آیت الله بهجت

صاحب خانه گفت: آن‌جا نرو جن دارد. گفتم: باشد به من کاری ندارند. رفتم داخل اتاق دراز کشیدم، عمامه‌ام را پهلوی خودم گذاشتم و عبایم را روی سرم کشیدم. پاسی از شب که گذشت، صدای پای آن‌ها را بیرون در اتاق می‌شنیدم.

 
حجت الاسلام روحی تعریف می‌کند:

خیلی از داستان‌هایی که آیت الله بهجت نقل می‌کردند که یک آقایی این چنین بود، خودشان را داشتند می‌گفتند. دوستان می‌گفتند: این خودش است. می‌گفتم: نه، دلیلی ندارد. تا اینکه شاید سی سال گذشت و از یک قضیه‌ای که اغلب آن را نقل می‌کردند به صحت این مطلب پی بردیم.

ایشان بارها می‌فرمودند: آن آقا در مورد جن چنین گفته. تا یک بار بچه‌های کوچک کتابی خوانده بودند و خیلی از جن وحشت کرده بودند. ایشان به بچه‌ها فرمودند: بیایید با شما کار دارم. من هم رفتم طرف دیگری و می‌خواستم مراقبت کنم که چه کار می‌خواهند بکنند آقا. دیدم به آن‌ها فرمودند: جن ترس ندارد، آن‌ها کاری به مومن ندارند. حالا کسی که سی سال می‌گفت یک آقایی، به این بچه‌های کوچک می‌گفتند: "من خودم وارد منزلی شدم(منزل عمویشان در کربلا) خواستم بروم داخل اتاق، صاحبخانه گفت: آن‌جا نرو جن دارد. گفتم: باشد به من کاری ندارند. رفتم داخل اتاق دراز کشیدم، عمامه‌ام را پهلوی خودم گذاشتم و عبایم را روی سرم کشیدم. پاسی از شب که گذشت، صدای پای آن‌ها را بیرون در اتاق می‌شنیدم. یک دفعه احساس کردم که یکی از این پاها به در اتاق نزدیک شد. از پنجره خودش را بالا کشید و داخل اتاق را نگاه کرد. دید که من اینجا خوابیدم. عمامه‌ام کنارم است. رفت به آن‌ها گفت: این لشکر خداست."

عصر از ایشان پرسیدم آقا، آن شخص حرف جن را چه طوری متوجه شد؟ فرمود: آخر آن جمله‌اش این بود: هذا خیل الله. سی سال به ما در خانه می‌گفتند: یک آقایی بود.

منبع:عقیق




تاریخ: چهار شنبه 18 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

گوشه‌هایی از فضائل مرد خدا؛

آیت الله بهجت:‌ سفیانی از حتمیات است

علی بهجت گفت: از شدت ناراحتی برای اتفاقات دنیای اسلام توان پدر برای درس دادن تحلیل می‌رفت و می‌گفتند سفیانی از حتمیات است این‌ها به اسم می‌کشند. شما چه می‌دانید؟ با این درندگان چه کنیم؟ نمی دانیم، مرددیم دعا کنیم آیا بمانیم تا ظهور؟

حجت الاسلام و المسلمین علی بهجت فرزند آیت الله بهجت در برنامه ضیافت روز دوشنبه شبکه قرآن و معارف سیما بیان داشت: در طول تاریخ شیعه علمای زیادی بوده اند که زحمت زیادی کشیده اند اما از این میان تعدادی در کنار سیر عملی شان، سیر انفسی داشته اند و مسلماً تنها این افراد توانسته اند که به سیر الی الله و یقین برسند و آیت الله بهجت نیز از این دست علما بودند.

آیت الله بهجت از سن 12 سالگی باطن گناه را می دیدند

وی گفت: همه می گفتند که آیت الله بهجت می توانند ضمائر را ببینند ولی ایشان اصلاً این چیزها برایشان مهم نبود و می گفتند غلط است که کسی دنبال این چیزها برود و بیان می داشتند اگر کسی دنبال گندم برود ممکن است در کنارش کاه هم به او بدهند.

علی بهجت اظهار داشت: ایشان از زمانی که کودکی 12 ساله بود چشمش در عبادت باز شده بود و می توانست باطن گناهان را ببیند و در سن 14 سالگی نیز که در نماز جماعت مرحوم نائینی شرکت می کرد می توانست سیر آفاقی مرحوم نائینی را درک کند. آیت الله بهجت توانسته بود در زندگی اش عصمت کودکی شان را حفظ نماید و در حقیقت به این دلیل آلوده نبودند و می توانست به راحتی پرواز کنند.

آیت الله بهجت از جانب آقای قاضی لقب فاضل گیلانی گرفت

وی عنوان کرد: وی از شاگردان آقای قاضی بود و نحوه آشنایی اش با آقای قاضی نیز بسیار جالب است زیرا علامه طباطبایی خودشان می گفتند که ما بعد از 5، 6سال ماندن در نجف یاد می گرفتیم به محضر آقای قاضی برسیم اما آیت الله بهجت از همان ابتدا به محضر آقای قاضی رسیدند.

فرزند آیت الله بهجت افزود: خود آیت الله بهجت از نحوه آشنایی شان با مرحوم قاضی و اولین باری که نام ایشان را شنیده بودند این گونه می گویند که من در کربلا بودم که یک آقایی شب های پنجشنبه برای زیارت از نجف به کربلا می آمد و در مدرسه ما وضو می گرفت من تعارفش می کردم که به حجره ما بیاید و او نیز دعوت مرا می پذیرفت از طریق این فرد که برادر علامه طباطبایی بود نام آقای قاضی را شنیدم

وی تصریح کرد: در دوران نوجوانی در حوزه نجف، پس از حلّ مشکلی علمی مرحوم قاضی به وی گفت: «أشهد أنّک فاضل» و از آن پس او را «فاضل گیلانی» خطاب می کرد.

فرزند ایت الله بهجت افزود؛هرگز در کلاس آقای قاضی سؤالی نپرسید و هرگز نیز سؤالی نداشت مگر این که استاد پاسخش را می داد گاهی حتی به اسم می گفت این هم در پاسخ سؤال بهجت.

وی بیان داشت: وی در رابطه با آقای قاضی و کلاس هایش می گوید من در همه مدت سؤالی از مرحوم قاضی نکردم ولی در تمام این مدت هم سوالی نبود که در ذهن من باشد الا این که استاد جواب مرا می داد پدر بعد از این که این موضوع را بیان کردند لبخندی زدند و گفتند 2، 3 بار حتی استاد نام مرا بردند و گفتند در پاسخ به سؤال ایشان. به طوری که یک بار کنار دستی من به من نگاه کرد و گفت تو که سؤالی نپرسیده ای چرا استاد می گویند در پاسخ به سؤال تو؟

فرزند این عالم ربانی تأکید کرد: در حقیقت ایشان در محضر استادان خوبی قرار می‎گرفت البته این در حالی بود که خودش به دنبال این نبود تا استاد پیدا کند زیرا اگر انسان در مسیر درست قدم بردارد این خود خداست که استاد را می فرستد در حقیقت این ها به دنبال کسانی بودند که جان مطلب را کف دستشان بگذارد.

علی بهجت اضافه کرد: وی در رابطه با مرحوم قاضی می گفت درس های ایشان قابل نوشتن نبود من یک جلسه درس استاد را قیمت کردم دیدم به اندازه قیمت یک کوچه ای بود به نام صدتومانی یعنی کلاس ایشان این قدر ارزش داشت که هر جلسه اش از آن کوچه صد تومانی هم باارزش تر بود.

وی در رابطه با نظر آقای قوچانی در رابطه با پدر بزرگوارش گفت: مرحوم قوچانی در رابطه با آیت الله بهجت می گوید ایشان 22 سال سن داشت اما بیش از 20 مقام داشت اما حیف که نمی توانم بگویم.

پس از بازگشت از حرم امام رضا(ع) چنان نشاطی داشت که حس می کردی مست شده است

حجت الاسلام بهجت تأکید کرد: وی با نماز جان می داد و با زیارت جان دوباره می گرفت، ایشان 40 سال دو ماه و نیم از سال را به زیارت امام رضا(ع) می رفت اما در طی این 40 سال یک چهل متری برای خودش آن جا تهیه نکرد همیشه 2 ساعت قبل سحر بیدار می شد و به عبادت می پرداخت و نزدیک طلوع آفتاب به حرم می رفت.

وی ادامه داد: قبل از رفتن به حرم به خاطر عبادت زیاد توانشان بسیار کم می شد اما در کمال حیرت وقتی از حرم بر می گشتند انرژی بسیار زیادی پیدا می کردند به طوری که می توان گفت از حرم که بازمی گشتند انگار مست بودند و دوپینگ کرده بودند بنابراین با من شوخی می کردند و سر به سر من می گذاشتند و این انرژی وصف ناپذیر باعث حیرت ما می‎شد.

حجت الاسلام بهجت بیان داشت: در زیارت حضرت معصومه(س) هم همین طور بودند به طوری که از سال 1324 شمسی روزی دو ساعت به حرم حضرت معصومه می رفتند و یک ساعت ایستاده و یک ساعت نشسته زیارت می‎ ردند و دعای جامعه کبیره و چند بار نیز به نیابت، امین الله می خواندند.

نشسته می خوابید و می گفت نشسته بخوابید تا خواب بر شما مسلط نشود

وی تصریح کرد: ایشان در درس جدی و در عبادت نیز بسیار کوشا بودند به طوری که انسان باورش نمی شد که فردی که این چنین عبادت می کند اهل آن چنان درس و علمی باشد و از طرفی جدی بودن در درس هم باعث نمی شد تا از سیر ملکوتی شان کم بگذارند.

وی در رابطه با نظم آقای بهجت گفت: آیت الله بهجت بسیار در کارهایشان نظم داشتند و از همه وقتشان استفاده می کردند به یاد دارم زمانی که می خواستند از این میز به میز دیگر بروند تا کتابی را بردارند اگر در این فاصله کوتاه از ایشان سؤالی می کردی می گفتند الان وقت سؤال است؟ یعنی حتی در بین این راه کوتاه نیز بیکار نمی ماندند.

علی بهجت اضافه کرد: اگر من تیتر روزنامه ها را می خواندم می گفتند وقت اضافه آورده ای که تیتر روزنامه ها را می خوانی و واقعا هم همین بود من در زندگی ام کسانی را دیده ام که بسیار روزنامه مطالعه می کنند اما یادشان نمی آید ماه قبل چه اتفاقی افتاده و کسانی را دیدم که روزنامه نخوانده و تلویزیون ندیده می دانستند ماه های آینده چه اتفاقاتی می افتد.

وی همچنین در رابطه با زمان استراحت ایشان گفت: خواب ایشان بسیار کم بود به طوری که گاهی نشسته می خوابیدند از ایشان که می پرسیدیم چرا نشسته می خوابید می گفتند دراز نمی کشم که خواب بر من مسلط نشود.

مشکلات مردم برایشان مهم بود و اگر ما در پی حل مشکل برنمی آمدیم خودشان آن را انجام می دادند

فرزند آقای بهجت اظهار داشت: در رابطه با خانواده نیز سعی می کردند با تمام مشغله هایشان سر سفره بیشتر غذا خوردن را طول بدهند صله رحمشان نیز در این زمان بود زیرا احوال همه را از من و دیگر اعضا خانواده می پرسیدند.

وی تأکید کرد: حتی به نام می گفتند فلان فرد مشکل داشت آیا حل شد؟ دختر فلان فرد مشکلش برطرف شد؟ و می خواستند که پیگیر مشکلات همه باشیم و اگر زمانی هم ما یادمان می رفت خودشان آن کار را انجام می دادند، از برنج و محصولات میوه هم که جز وجوهات نبود یک سوم را کنار می گذاشتند به طوری که گاهی ما 3،4 ماه سال را بی برنج می ماندیم.

فحش هم می دهید بگویید گل اناری

علی بهجت گفت: پدر هرگز در کودکی به ما اجازه نمی دادند فحش بدهیم من می گفتم نمی شود که عصبانی هستیم فحش ندهیم می گفتند بگویید گل اناری زیرا گل انار مانند انار است اما وقتی سراغش می روی می بینی انار نیست.

گاهی از شدت ناراحتی برای اتفاقات دنیای اسلام انرژی شان در درس دادن تحلیل می رفت

حجت الاسلام بهجت با اشاره به این که ایشان نسبت به اتفاقاتی که در جاهایی مانند بغداد می افتاد از جمله انفجارها به شدت حالت ترحم داشتند افزود:به طوری که از شدت ناراحتی شان احساس می کردید که در آن انفجار برای یکی از اقوامشان اتفاقی افتاده است. در جلسه استفتائات نیز گاهی بعد از جواب به چند سؤال یکدفعه بیان می داشتند هر روز یک انفجار انجام می دهند نمی گذارند راحت باشیم.

وی ادامه داد: حتی از شدت ناراحتی برای این گونه مسائل توانایی و انرژی شان برای درس دادن تحلیل می رفت گاهی یکدفعه به شدت ناراحت می شدند و می گفتند خدایا رحم کن ما از ایشان می پرسیدیم آقا چه شده؟ میگفتند سفیانی از حتمیات است این ها به اسم می کشند. شما چه می دانید؟ با این درندگان چه کنیم؟ نمی دانیم، مرددیم دعا کنیم آیا بمانیم تا ظهور؟

اگر از کرامات ایشان می گفتی به شدت عصبانی می شدند و می گفتند من گدا هستم

وی عنوان کرد: یک موضوعی که به شدت ایشان را عصبانی می کرد این بود که بگویید من فلان کرامت را از شما دیده ام این حرف باعث ناراحتی و عصبانیت ایشان می شد طوری که با ناراحتی می گفتند من چه کاره ام ؟ من کاره ای نیستم من گدا هستم. در صورتی که فرد می دانست این از کرامات آقا بوده است.

علی بهجت با بیان خاطره ای گفت: یک بار فردی به نزد آقا آمد و گفت به تازگی نورسیده ای دارم آقا گفتند نامش را زینب بگذار من گفتم آقا از کجا می دانید دختر است پس شما می دانید که فرزند ایشان دختر است آقا حرف را عوض می کردند و می گفتند من مگر گفتم دختر است. در حقیقت ایشان هرگز دوست نداشتند کسی ایشان را بشناسد.

ایشان تمام نشانه ها را پاره می کرد

فرزند آیت الله بهجت گفت: سیر زندگی آیت الله بهجت بسیار پیچیده بود به طوری که سال ها طول می کشید تا یک سؤالمان در رابطه با ایشان پاسخ داده شود زیرا وی هرگز حاضر نبود از خود چیزی را افشا کند، او واقعا عبد خدا بود و همیشه هم می گفت من هیچ چیز نیستم به همین خاطر ما نیز چیز زیادی از ایشان نمی فهمیدیم.

وی در پایان خاطرنشان کرد: سال 63 بود که علامه جعفری تلنگری به من زد که کارهایت را رها کن و پیش پدرت بیا که ایشان یک فرد خاص و تکی است اما بعد از آن نیز من چیز زیادی در رابطه با پدر متوجه نمی شدم البته گاهی بعضی مطالب را یادداشت می کردم اما این یافته ها تنها مانند پازلی از هم پاشیده بود تمام نشانه ها را پاره می کردند




تاریخ: چهار شنبه 18 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

مشکلات و معضلات جوانان در جامعه

جوانان و مشكلات آنان در جامعه

مقدمه

الحمد للَّه رب العالمين و الصلاة و السلام على سيدنا محمد و آله و صحبه اجمعين

اسلام آخرين دين الهى و كاملترين برنامه زندگى براى كليه اقشار بشريت مى‏باشد. خداوند متعال براى دعوت به اين دين، حضرت محمد صلى الله عليه وسلم را برگزيد و او را بر ساير پيامبران فضيلت و برترى بخشيد. وقتى آنحضرت صلى الله عليه وسلم به رسالت و پيامبرى مبعوث گرديد نخستين گامى كه برداشت اين بود كه براى ابلاغ پيامهاى الهى افرادى را در نظر گرفت تا بوسيله آنها دعوت اسلام را به بندگان الهى برساند اغلب اين افراد نوجوان يا جوان بودند.

فاتحان بزرگ اسلام جوانان بودند

تاريخ گواهى مى‏دهد كه اغلب فاتحان نيرومند جوانانى بودند كه با نيروى اراده و ابتكار و استعانت از اللَّه فتوحات اسلامى را گسترش دادند »عقبه بن نافع« كه جوانى نيرومند و داراى عزم آهنين بود وقتى به كنار اقيانوس اطلس رسيد، اسبش را به دريا زد و چنين گفت:

»اللهم رب محمد لولا هذا البحر لفتحت الدنيا فى سبيل اعلاء كلمتك اللهم فاشهد«

پروردگارا اگر اين دريا در ميان راه مانع من نبود، حتماً براى سربلندى كلمه‏ات تمام جهان را فتح مى‏كردم. الهى تو خود گواه باش.

قتيبه باهلى :

قتيبه باهلى جوانى سرشار از اراده و ابتكار بود وقتى به سرزمين چين پا گذاشت يكى از همراهانش گفت »اى قتيبه! در سرزمين تركان پا گذاشته‏ايد، آيا مى‏دانيد كه حوادث و خطرهاى بزرگى در كمين است؟« قتيبه در حالى كه سرشار از نيروى ايمان و يقين بود پاسخ داد: »با توكل بر خدا به اين سرزمين آمده‏ام، اگر اجل فرا رسيده باشد، از ابزار و لشكر چيزى ساخته نيست.«

تاكيد رسول اكرم صلى الله عليه وسلم به صيانت دوران جوانى و قدردانى از آن

حضرت رسول اكرم صلى الله عليه وسلم مى‏فرمايد: پنج چيز را قبل از پنج غنيمت بدانيد. زندگى را قبل از مرگ، جوانى را قبل از پيرى، توانگرى را قبل از نادارى، سلامتى را قبل از بيمارى، فراغت و فرصت را قبل از گرفتارى،

آن حضرت صلى الله عليه وسلم فرمودند: هفت نفر در روز قيامت در سايه عرش الهى در حالى كه هيچ سايه ديگرى نخواهد بود جاى مى‏گيرند. نخستين آنها پادشاه و زمامدار عادل است كه قانون اللَّه را بر زمين به اجرا مى‏گذارد

نفر دوم جوانى است كه دوران با شكوه جوانى را در عبادت و بندگى پروردگارش سپرى نموده است.

در اثرى ديگر آمده است: اگر پيرمردان عبادت‏گذار و جوانان فروتن و پرهيزگار و حيوانات علف خوار موجود نمى‏بودند، خداوند متعال حتماً بر اثر گناهان عموم مردم، آنها را به عذابهاى سختى گرفتار مى‏كرد.

تاريخ نشان مى‏دهد كه هر زمان قشر جوان با هر تعدادى كه بوده‏اند متحد و متفق شده و تصميم نيكويى گرفته‏اند حتماً باعث تحولى شگرف در جامعه شده و از خود يادگارى به جا گذاشته‏اند

جوانانى در كام دشمنان

امروز بسيارى از حركت‏هاى بى‏دينى و گروههاى انحرافى صرفاً به اين دليل بر خود مى‏بالند كه به نوعى توانسته‏اند با گرفتار ساختن چند نفر از جوانان در دام فريبشان، از آنها به نفع نظريات‏شان كار بگيرند و از بى خبرى شان سوء استفاده نمايند.

حربه دشمنان در نبرد با جوانان

دشمنان در سنگرهاى فكرى و فرهنگى چنان تلاش مى‏كنند كه لحظه‏اى آسايش ندارند. آنها پى برده‏اند كه از طريق جنگ با اسلحه و از بين بردن فيزيكى فرزندان مسلمان نه تنها نمى‏توانند  همه آنها را از بين ببرند، بلكه خشم و نفرتشان را عليه خود بر مى‏انگيزند طوريكه نسل‏هاى آينده طعم تلخ جنايات شان را هميشه به ياد خواهند داشت.

ابزارهاى جديد

اينجاست كه آنها بجاى جنگ گرم، جبهه جنگ سرد را اختيار كرده و از اهرمهاى فريبنده زير استفاده مى‏كنند.

1- ترويج اعتياد و پخش مواد مخدر، ترياك، هروئين، حشيش، تنباكو و غيره.

2- ترويج غناء و موسيقى و ساز و آواز و رقص و ترانه‏هاى مبتذل و تحريك آميز.

3- اشاعه فحشاء و بى حجابى و پخش كتابهاى ضد اخلاق و فليم‏هاى سكسى، و تشويق به مد پرستى و مد رنيسم.

4- بدبين ساختن نوجوانان به علماء و مساجد و مراكز و بزرگ جلوه دادن نكات ضعف بزرگان اسلام و علماء دين و امت. دشمان مى‏دانند كه با اجراى سياستهاى فوق درميان نسل جوان، آنها به عناصرى سست و بى حال و غير متعهد، بى هدف و بى‏تفاوت تبديل خواهند شد و به جاى اينكه رهسپار آموزشگاهها و دانشگاهها و مراكز علم و عبادت شوند، برعكس زينت بخش اماكن فساد شده و آواره و بى‏بند و بار خواهند شد.

توصيه دشمنان دين به نوكران و مزدوران خويش

يكى از بزرگان فرامانسونرى چنين مى‏گويد: برما لازم است براى پيروزى خود از زنان كار بگيريم هرگاه در ميان آنها فحشاء رواج داده شد، بدانيد كه لشكر دين نابود خواهد شد.

»علامه ناصح علوان« مفاد قرار داد 13 يهود را چنين نقل كرده است: ما بايد توده‏ها را از عمل و ابتكار باز داريم و البته اين بوسيله مشغول ساختن آنها به لهو و لعب و بازى و ترويج مسابقات ورزشى و غيره ممكن مى‏باشد.

 

مشكلات جوانان در جامعه كنونى

براستى كه ندانستن مشكلات، خود بزرگترين مشكل است مانند آنكه عدم تشخيص درست مرض، كار طبيب و مريض را مشكل مى‏سازد و راه درست درمان را مسدود مى‏نمايد؛ اينك ما به پاره‏اى از مشكلات كه معمولاً باعث نگرانى جوانان است اشاره مى‏كنيم.

1- عدم آگاهى كافى نسبت به حقايق اسلامى و مفاهيم دينى.

2- وجود اضطراب فكرى به دليل مطالعات پراكنده و غير منظم و مضر و تماس و ارتباط با افراد مغرض، فرصت طلب و منحرف و تبليغات سوء.

 3- نبودن الگو و نمونه‏هاى زنده، توضيح اينكه اغلب نويسندگان، سخنرانى و داعيان وقتى صحبت از جوانان به ميان مى‏آورند مثالها و نمونه‏هائى از گذشته ارائه مى‏كنند كه در اين زمان كمتر به چشم مى‏خورد. در اين صورت است كه جوان امروزى چنين مى‏پندارد كه چون آن زمان سپرى شد، از اينرو نمى‏تواند آنان را الگوى قابل تقليد خود محسوب كند جوان امروزى مى‏خواهد و حق بجانب است كه از ميان جوانان معاصر كه در شرايط كنونى بسر مى برند براى خود الگوئى بيابد.

 4- تضاد و تناقض ارزشهاى قومى و خانوادگى با بعضى از ارزشهايى كه از طريق تحصيل و مطالعه به آن متوجه شده‏اند. توضيح اينكه جوانان تحصيل كرده به جهت اينكه در ميان خانواده و فاميل و قوم ارزشهايى را مى‏بينند كه با حاصل مطالعات آنها نه تنها سنخيت و مناسبت ندارد بلكه احياناً منافى و متناقض با آن مى‏باشد. اينجاست كه يك كشمكش درونى درگير شده و نااميد مى‏گردند، نه جرأت دارند از ارزشهاى گذشته دست بكشند و نه اينكه مى‏توانند محصول مطالعات و معلومات جديد را ناديده بگيرند

 5 - مشكلات اقتصادى و شغلى

 بدون ترديد مسئله اقتصاد يكى از معضلات مهم جوامع فعلى به شمار مى‏آيد كه با توجه به بعضى از عادتها و رسم‏ها از يك طرف و تبليغات رسانه‏هاو نزديك شدن فاصله‏هاى مكانى از طرف ديگر، توقعات بى شمار و بى‏جا و خواسته‏هاى متعددى در قشر جوان به وجود آورده است

6- اعتیاد به مواد مخدر

اعتیاد به مواد مخدر:

از جمله اهداف عمده هر جامعه پرورش انسانهايي است كه علاوه بر برخورداري از سلامت جسمي، از سلامت روحي و رواني نيز برخوردار باشند. عمده ترين مسائلي كه از دير باز مورد نظر متخصصين امور نوجوانان و جوانان و خصوصا"قشر دانش آموز بوده است تحويل افرادي به جامعه بوده است كه از هر حيث و نظر پاك وآينده سازاني بدور از هر گونه آلودگي باشند. از طرفي از آنجا كه بسياري از افراد بهعلت وفور معضلات در جوامع مختلف از اين موارد نمي توانند دور باشند آرام آرام با مساعد شدن زمينه به سمت معضلات كشيده مي شوند. يكي از اين معضلات كه عصر حاضر نيز بهاين نام شناخته شده است گرايش افراد نوجوان و جوان به مواد مخدر است. هدف اصلي ما نيز از اين تحقيق اين بود كه علل مختلف و اصلي دخيل در گرايش اين قشراز جامعه به مواد مخدر را مشخص كنيم. جهت روشن شدن بعضي از عوامل مداخله كننده در گرايش جوانان و نوجوانان به مواد مخدر تحقيقي صورت گرفته كه در اينجا به اختصار ارائه مي گردد. براي اين هدف 200 نفر از نوجوانان و جوانان دانش آموز و غير دانش آموز شهر كرمان كه به نوعي آلوده به مواد مخدر بودند شناسايي و تحقيق بر روي آنها انجام شد. براي استخراج نتايج روش مصاحبه با سئوالات از پيش تعيين شده آماده و محقق با برقراري ارتباط با اين افراد سعي نمود تا حتي المقدور نظر واقعي افراد آلوده به مواد را به رشته تحرير در آورد. نتايح بدست آمده از تحقيق مذكور را مي توان به شرح زير خلاصه نمود. در مجموع از 200 نفر آزمودني 74/8 درصد (187 نفر) اين افراد علت گرايش و جذب شدن به مواد مخدر را كنجكاوي و در جهت يافتن پاسخ به علامت سئوالي كه در ذهن آنها نسبت به مواد مخدر و اثرات آن نقش بسته بود را عنوان داشتند. البته در ادامه نيز خواهيم ديد كه براي رسيدن به اين سئوال از كجا و چگونه كمك گرفته اند. در بخش دوم مصاحبه اي كه با اين افراد صورت گرفت راجع به نحوه شروع مصرف مواد سئوال شد. آنها اذعان داشتند كه گامهاي اوليه را با كشيدن سيگار شروع كرده اند و در واقع سيگار را بعنوان پله اي براي رسيدن به مواد مخدر دانسته اند. در پاسخ به اين سئوال كه استعمال دخانيات و مواد مخدر را از كجا و چگونه شروع كرده ايد اين افراد عنوانداشتند كه اولين نخهاي سيگار و مصرف مواد مخدر را در جمع دوستان هم سن و سال براينشان دادن خود و بزرگ نمايي مبادرت به اين كار نموده اند. در رابطه با نقش همسالان و دوستان تقريبا" تمامي افراد مورد آزمون اذعان داشتند كهبراي همراهي و همرنگ شدن با دوستان خود به مصرف مواد روي آورده اند. اين در حالي است كه در اين ميان 42 درصد افراد، پدر، 11 درصد مادر و 3 درصد خواهر و 36/5 درصد برادر بزرگ خود را دخيل در گرايش خود به اعتياد دانسته اند. 58 درصد اين افراد كسب لذت را عامل اصلي گرايش خود به مواد مخدر دانسته اند. آنهادر اين رابطه جلسات شبانه و پارك رفتنها و مواردي اين چنين را عنوان داشته اند كه محافل بسيار خوبي براي كسب لذت از اوقات فراغت بوده است. 23 درصد افراد مورد تحقيق نيز فرار از ناراحتي و غم و غصه از دست دادن افراد درجهيك فاميل يا دوستان را عامل استفاده از مواد دانسته اند. و در نهايت 19 درصد باقي مانده مواردي چون شكست در عشق، افسردگي و گوشه گيري و شكست در درس و ساير موارد اينچنيني را علت گرايش آنها به مواد مخدر عنوان داشتند. علاوه بر مواردي كه عنوان شد در رابطه با سن شروع مصرف مواد مخدر قابل ذكر است كهبطور متوسط، اين افراد در سنين قبل از 14 سالگي شروع به كشيدن سيگار و در سنين 16-15 سالگي مصرف مواد مخدر را آغاز نموده اند. سن پايين اين افراد خود بخود نشان دهندهوخامت وضع افراد مورد تحقيق است كه چگونه زندگي خود را در عنفوان جواني به خطر مياندازند و در اين راستا برنامه ريزي دقيق و حساب شده را مي طلبد. پيشنهادات بر گرفته از تحقيق : 1- به برنامه ريزان امور نوجوانان و جوانان خصوصا" دانش آموزان توصيه مي شود در قدم اول با پيشگيري اوليه اقدام به ايزوله كردن دانش آموزان از خانواده هاي معتاد كرده و جهت غير دانش آموزان نيز با انتقال فرزندان به مراكز سالم، امكان ابتلا اين افراد را به حداقل برسانند.

 2- با برنامه ريزي اصولي و زيربنايي در مدارس و ساير مراكز مرتبط با نوجوانان و جوانان به ميزان آگاهي خانواده ها و دانش آموزان و مشاوران مدارس افزوده واز اين راه با عنوان كردن تجربيات افراد حاذق در اين زمينه به پيشگيري اقدام نمايند.

3- با جدا كردن دانش آموزان مبتلا از ساير دانش آموزان افراد و دانش آموزان سالم را از اين عارضه بر حذر داريد.

 4- با ايجاد فضاهاي ورزشي، فرهنگي و هنري، اوقات فراغت اين قشر از جامعه را پر كرده و به اين قشر از جامعه كمك كرده و آنها را از صرف انرژي دوران جواني در راه مصرفمواد مخدر بر حذر داريد.

پرخاشگرى و خشونت امروزه به عنوان يكى از رايج ترين معضلات و مشكلات رفتارى جوانان.

به گفته كارشناسان، پرخاشگرى رفتارى است كه به قصد صدمه رساندن جسمى، زبانى يا به قصد نابود كردن دارايى هاى افراد صورت مى گيرد. به طور عمده اين پرخاشگرى هاى كوچك، عامل درگيرى و منازعات بزرگ مى شود كه نتيجه آن ارتكاب جرم است.

بر اساس آمار سازمان پزشكى قانونى، ۴۲ درصد معاينات بالينى و سرپايى مركز پزشكى قانونى كشور، مربوط به صدمات و جراحات ناشى از نزاع است و در اين ميان ۷۶‎/۲ درصد معاينات در مورد مردان و ۲۳‎/۸ درصد مربوط به زنان است.

آخرين بررسى ها در كشور نشان مى دهد كه به طور كلى عوامل متعددى از جمله خانواده، مدرسه، گروه همسالان و رسانه هاى جمعى در بروز پرخاشگرى و خشونت جوانان مؤثر هستند.

جامعه شناسان بهبود شرايط اقتصادى و بالابردن سطح رفاه اجتماعى را در كاهش پديده خشونت مؤثر مى دانند. افزايش پديده پرخاشگرى و خشونت در ميان نوجوانان ما را بر آن داشت تا با دكتر «جعفرسخاوت» جامعه شناس و استاد دانشگاه علامه طباطبايى گفت وگو كنيم:

* متأسفانه امروزه شاهد افزايش خشونت و پرخاشگرى در جوانان هستيم به نظر شما علت اين موضوع چيست؟

عوامل خشونت در ميان جوانان را معمولاً بايد در سطوح مختلف بررسى كرد، يعنى از زاويه هاى مختلف بايد به عوامل خشونت نگاه كرد.

متأسفانه در طى اين سال ها هر چه كه جلوتر آمده ايم محروميت هاى نسبى هم بيشتر شده است، تعداد افرادى كه در جامعه ما احساس محروميت مى كنند، زياد شده است.

درحال حاضر فقط عده اى خاص از امكانات اقتصادى ودرآمدهاى بالا برخوردارند و اين در حالى است كه قشر ميانى جامعه جزو طبقه محروم قرار گرفته است و اين مقايسه مدام در سطح جامعه انجام مى شود. بنابراين گروه بسيارى بى آنكه خودشان آگاه باشند ميل به پرخاش در وجودشان نهفته است. فقط بايد موقعيت مناسبى پيدا كنند، در واقع انگيزه پنهانى در بعد كلان است. جوانان ما از وضعيت به وجود آمده احساس رضايت نمى كنند زيرا ميزان محروميت هايشان را خيلى زياد مى بينند و احساس مى كنند كه تلاش ها و كوشش هايشان كافى نيست و آنها نمى توانند از اين وضعيت نامساعد خارج شوند و همه اين مسائل در جوانان باعث مى شود بى آنكه خودشان احساس كنند يا متوجه شوند، ميل به خشونت در وجودشان شكل گيرد.

*آيا نبود امنيت اجتماعى در شكل گيرى خشونت و پرخاشگرى جوانان مؤثر است؟

بله، متأسفانه جوانان جامعه ما احساس امنيت نمى كنند و هر جايى كه امنيت وجود نداشته باشد مسائل و مشكلات زيادى به وجود مى آيد. نبود امنيت يعنى نداشتن كار مناسب، درآمد مكفى و حتى نداشتن سلامتى ا ست.

جوان مى خواهد اگر روزى بيمار شد، سريع بهبود يابد، اگر بيكار ماند، مؤسسه اى باشد كه از او حمايت كند. در گذشته تعداد اين مؤسسات كه جوان ها را نگهدارى و پشتيبانى مى كرد زياد بود و شبكه هاى حمايتى از خانواده و خويشاوندى هميشه از جوان حمايت مى كرد، جوانى كه دچار مشكل مى شد و نمى توانست خودش را از وضعيتى كه در آن گرفتار شده بود نجات دهد، مورد حمايت اين مؤسسات و شبكه ها قرار مى گرفت و با كمك هايى كه به او مى شد وضعيت زندگى اش بهبود پيدا مى كرد.

امروزه كمك هاى اين مؤسسات قطع شده است زيرا خودشان نيازمند كمك هستند و عملاً نمى توانند به جوانان كمك كنند، از اين رو جوان ما با انواع ناامنى ها روبروست، نه توان فيزيكى و جسمى اش براى كار زياد شده و نه نظام اجتماعى قادر است به او امنيت دهد و طبيعى است كه در دراز مدت دچار پرخاشگرى شود.

* علاوه بر خشونت و پرخاشگرى در ميان جوانان ايرانى بسيارى از آن ها دچار افسردگى نيز هستند، علت اين مسأله چيست؟

واقعيت اين است كه جوان ها خواسته هايشان نسبت به گذشته زياد شده است. شرايط زندگى باعث شده كه سطح توقعاتشان بالا رود. آنها خواهان سر و وضع مناسب و درآمد مكفى هستند، درآمدهاى جزئى نمى تواند آنها را راضى كند.

در حال حاضر در جامعه تنوع زيادى در كالا و اجناس به وجود آمده است. جوانان در محاصره اين تنوعات قرار گرفته اند و مى بينند كه فقط عده محدودى مى توانند از اين امكانات استفاده كنند، استفاده از وسايل و امكانات براى جوان امروزى ارزشمند است، با وجود اين وسايل و در اختيار داشتن آنها، جوانان احساس ارزشمندى مى كنند و بدون داشتن آن ها خود را بى ارزش مى دانند از اين رو افسرده و پرخاشگر مى شوند، اگر كسى نتواند به تقاضاى جوانان پاسخ دهد، تقاضاها تبديل به خشونت و پرخاشگرى مى شود. اين قضيه درست به مثابه اين مسأله است كه وقت براى شما خيلى گرانبها باشد و شخص سعى كند وقت را هدر دهد يا اينكه كسى مانع ارتباط شما با دوستى شود كه براى شما خيلى اهميت دارد و طبيعتاً نتيجه اين مسائل چيزى جز افسردگى و پرخاشگرى نيست.

*به بالا بودن سطح توقعات جوان ها اشاره كرديد، آيا مى توان نيازهاى آنها را ناديده گرفت؟ نقش اخلاق در پيشگيرى از خشونت چقدر است؟

در هيچ دوره اى سطح توقعات جوانان تا اين حد بالا نبوده است. نمى توان نيازهاى آنها را ناديده گرفت. تبليغاتى كه صدا و سيما در فيلم هايش نشان مى دهد، انعكاس دهنده سطح زندگى بسيار مرفهى است و اين عامل، سطح توقعات را بالا مى برد و هر چقدر كه بخواهيم سطح توقعاتشان را پايين بياوريم بى فايده است.

معمولاً در جامعه وقتى محروميت ها بالا برود، توقعات هم زياد مى شود و جوان در هر موقعيت مناسبى كه قرار بگيرد و دير به خواسته هايش پاسخ داده شودبه خشونت متوسل مى شود. در موقعيت هايى كه فشار به جوانان وارد مى شود معيارهاى اخلاقى در وجودش ناديده گرفته مى شود و ديگر به معيارهاى اخلاقى نمى انديشد، اخلاق در درونش وجود دارد اما آن را خاموش نگاه مى دارد، بعد از انجام كار خشن احساس گناه و ناراحتى هم مى كند، زيرا دوباره اخلاق در وجودش جان مى گيرد ولى بعد از عمل نه قبل از عمل حتى جوانانى كه به لحاظ اخلاقى بسيار سطح پايين هستند نمى توانند خشونتشان را كنترل كنند. در موقعيت هايى كه فشار بر آنها وارد مى شود در پى فرصت هستند كه خشونت خودشان را ابراز كنند و در اين لحظه هاست كه اخلاق هم وارد عمل نمى شود اخلاق بعد از عمل وارد مى شود كه عملاً فايده اى ندارد.

* آيا وجود خشونت در ميان اعضاى خانواده عامل مؤثرى براى خشونت جوانان نيست؟

معمولاً در محيط خانواده اى كه خشونت وجود دارد، جوانان طالب خشونت و سر و صدا مى شوند و فكر مى كنند اگر در اين فضا از خودشان خشونت نشان ندهند بازنده هستند پس سعى مى كنند كارهايشان را با خشونت پيش ببرند.

هر فردى كه در محيط خانواده اى خشن، خشونت به خرج ندهد به نوعى بازنده است و اين فضاى خانوادگى عامل مؤثرى در ايجاد خشونت در ميان جوانان مى شود.

در محيط هاى ديگر نيز براى مثال كاسب يا كارفرما كه وضع اقتصادى اش خوب نيست به كارگر زور مى گويد، مدرسه اى براى تأمين مخارجش به دانش آموزان زور مى گويد و در اين ميان جوان مى بيند كه هيچ گناهى ندارد پس همين عاملى مى شود كه به خشونت روى مى آورد و با خشونت رفتار مى كند و همه اين مسائل سبب يك چرخه معيوب مى شود. راننده تاكسى كه با همه تلاشى كه كرده، نمى تواند اقساطش را به موقع پرداخت كند، به مسافر اجحاف مى كند و خشونت از آنجا آغاز مى شود.

  پس چه بايد كرد اى اقوام شرق؟

 اينك در ذيل به ترتيب در باره راه حل مشكلات فوق اشاراتى خواهيم داشت.

1- يكى از وظايف مهم علماء كرام و داعيان اين است كه جهت آگاه ساختن جوانان با تعاليم حياتبخش اسلام بطور جدى و منظم برنامه ريزى نمايند البته اين كار چندان ساده و آسان نيست، چنانچه هر برنامه‏اى فاقد جاذبيت و تاثير باشد طولى نمى‏كشد كه جوانان از آن خسته و ملول شده و كناره‏گيرى خواهند نمود. مسلماً برنامه‏اى مى‏تواند مفيد و مؤثر و داراى جذابيت باشد كه در آن تمام جوانب در نظر گرفته شود و در تدوين آن موارد ذيل مراعات گردد.

2- نظر خواهى و انجام مصاحبه از خود جوانان درباره محتواى برنامه‏ها

3- استفاده از تجربه‏هاى روان شناسى جهت مؤثر ساختن هر چه بيشتر برنامه‏ها

4- درنظر گرفتن تنوع و جدّت در محتوا و شيوه‏هاى عرضه كردن

5- استفاده از تجارب ملت‏ها و افراد و گروههاى ديگر.

بشر طبعاً جدّت پسند و كنجكاو مى‏باشد و اين وصف در قشر جوان به دليل خصايص فطرى و روانى شان بيشتر موجود و مشهود است لذا هر برنامه‏اى كه در آن نكات بالا رعايت نشود رفته رفته باعث دلسردى و به قهقرا رفتن خواهد شد. اينجاست كه مى‏بينيم پروردگار خبير و بصير گاهى يك مطلب را در قالب شيوه‏هاى گوناگونى عرضه نموده و به يك طريق اكتفا نكرده است. همواره اهداف و خواسته‏هاى تازه‏اى فراراه مؤمنين قرار داده و آنان را به مصداق »لتركبن طبقاً عن طبق« وارد مرحله جديدى نموده و نشاط شان را برقرار داشته است.

حضرت رسول اكرم صلى الله عليه وسلم نيز در عرضه نمودن دعوت از شيوه‏هاى گوناگون استفاده نموده و از آنچه كه باعث دلسردى و ملالت و خستگى شود احتراز نموده است.

اما راه حل مشكل دوم، بايد اذعان نمود كه دنياى امروزى با جهان چندين سال قبل بسيار متفاوت است، امروز هر انسانى بدون آنكه پاى خود را خارج از حياط منزل بگذارد توسط رسانه‏هاى دست جمعى و شبكه‏هاى اينترنت به جديدترين معلومات هر چند ضد و نقيض و اضطراب آفرين باشند دست مى‏يابد و خواه‏ناخواه تحت تأثير قرار مى‏گيرد. براستى كه چشم و گوش بستن نه براى هر فردى ممكن است و نه راه علاج مى‏باشد.

از اين رو اگر نوباوگان و نوجوانان عزيز را با برنامه‏هاى مفيد و مؤثر و سازنده مشغول نكنيم، و خود آنها را مسؤول و حساس بار نياوريم، قطعاً با چند موعظه و نصيحت پراكنده نمى‏توانيم چشم و گوش آنها را پر كنيم. زيرا اگر انسان تشنه باشد و آب زلال و بهداشتى برايش ميسر نشود، قهراً خود را با آب ناسالم سيراب نموده و عطش بوجود آمده را برطرف مى‏نمايد و لو اينكه در آينده دچار مرض و گرفتار پريشانى گردد.

اينجاست كه بايد مردانى مخلص و غيور، خردمند و با تجربه، صاحبدل و مؤثر به پا خيزند و با ارائه برنامه‏هاى ارزشمند و با گسترانيدن دام محبت و احترام و پشتوانه اخلاص و للهيت، دلهاى مضطرب و رميده جوانان را فتح كرده و آنان را چنان با اهداف بلند و ارزشهاى برترمشغول نمايند تا اينكه جايى براى امور اضطراب‏انگيز و مضر باقى نماند براستى كه »خواستن توانستن است،« و همين است جهاد بزرگ.

ارائه الگوى زنده

امروزه سخن بسيار است و كتابها و نوشته‏ها بى‏شمارند، صداى برگزارى كنفراس‏ها و جلسه‏ها از هر سو به گوش مى‏رسد، اما بايد اين واقعيت را پذيرفت كه مردم از شنيدن سخن خسته شده‏اند زيرا آنچه را كه كمتر مى‏يابند و يا اصلاً نمى‏يابند الگوى زنده و ايده‏آل است. مى‏گويند فلان قانون خوب است فلان سخن بسيار زيبا و جالب است، اما آيا كسى هست كه بر آن عمل كند؟ آيا كسى هست كه به آن قانون پايبند باشد؟ اگر مدام از گذشته سخن به ميان آوريم ولى در حال حاضر نتوانيم الگوئى ارائه دهيم فوراً اين سؤال پيش مى‏آيد كه شرايط ما با آنها فرق مى‏كند. اگر آنها مشابه شرايط ما مى زيستند، آنگونه عمل نمى‏كردند، بنابر اين تنها پاسخ به اين قبيل مشكلات و شبهات ارائه الگوى زنده و نمونه عملى مى‏باشد.

 براى ساختن الگوهاى زنده و عملى راههاى ذيل پيشنهاد مى‏شود:

1- نخست بايد تعدادى از جوانان سليم الفطره را در نظر بگيريم و تدريجاً آنها را مطابق روشهاى ذيل تربيت نماييم.

2- تشويق و ترغيب به مطالعه كتابهاى مفيد و سودمند

3- برگزارى جلسات منظم و دائم و سخن گفتن از صفات پروردگار و احسانات و نعمتهاى او به منظور ايجاد يقين به امور غيبى و محبت با اللَّه و مطالعات دستجمعى و گروهى

4- مجالست با صالحين و مردان حق.

تاثير مجالست با صالحان و مردان حق

در واقع مجالست و ارتباط با مردان حق پله و نردبان خوشبختى و سعادت مى‏باشد تجارب بيشمار گذشته و حال گواه است كه بهترين راه رشد و اصلاح جوانان، معاشرت و ارتباط آنان با صالحان و نيكان است

همه عقلاى جهان بر اين امر اتفاق نظر دارند كه طبائع انسانى بر اثر مجالست با افراد تحت تاثير قرار مى‏گيرد.

براى  حل اين معضل ابتدا بايد روش موافقت و سازش رااتّخاد كرد زيرا در واقع ارزشها دو گونه‏اند:

1- ارزشهائى كه با مفاهيم و معتقدات دينى مستقيماً در تضاد نيستند و در قرآن و حديث مورد نكوهش  واقع نشده‏اند اين نوع ارزشها اگر به شكل رسم و فرهنگ در ميان قوم وجود دارند، لازم نيست جوانان را به ترك آن دعوت نماييم و بدون دليل آنها را در جنگ ارزشها گرفتار نماييم.

2- ارزشهايى كه واقعاً طبق دستور پروردگار و سنت پيامبر اكرم صلى الله عليه وسلم محكوم‏اند و از ديدگاه شريعت اسلام گناه و معصيت و يا بدعت و خرافات بشمار مى‏آيند.

اين امور در واقع  ارزش نيستند ولى اذهان ناسالم و تبليغات سوء سبب گشته‏اند كه عده‏اى آنها را ارزش به حساب بياورند. در اين نوع امور نخست بايد ايمان و عقيده و شناخت نسبت به اصول اسلام را تقويت كنيم زيرا هر قدرايمان به اللَّه و رسول او و ايمان به آخرت افزايش بيابد به همان نسبت در دل جوانان نسبت به امور غيراسلامى نفرت و انزجار بوجود مى‏آيد. هر چه افزايش روشنى و نور بيشتر باشد تاريكى و ظلمت خود بخود برطرف مى‏شود.

مشكلات اقتصادى

مشكلات اقتصادى بطوريكه همه احساس مى‏كنند تنها مشكل جوانان نيست، بلكه مشكل بشريت در عصر حاضر است. كشمكش نظام‏هاى سرمايه دارى و سيستم‏هاى اقتصادى ديگر و سود جوييها و استثمارهاى بعضى از طبقات جامعه مشكلات متعددى را در زمينه اقتصاد باعث گشته كه براى حل آن بايد كارشناسان و خبرگان در سطح جهان اقدام نمايند.

اما جوانان عزيز به دليل اينكه تازه پاى فعاليت به عرصه زندگى گذاشته‏اند و توقعات و آرزوهاى بيشمارى در سر دارند طبعاً بيش از ديگران از معضل اقتصادى رنج مى‏برند از آنجائيكه ارائه راه حل اساسى در خور اين مقاله نيست، لذا توجه خوانندگان به چند نكته مهم جلب مى‏شود.

1- نخستين مطلب اين است كه چون آرزوهاى هر انسانى نامحدود است و خواسته‏ها و نيازها بى شمارند و برآورده شدن همه آنان بهيچ وجه امكان‏پذير نيست، پس لازم است براى احياء و ايجاد روح قناعت در نسل جوان و تن به بكالت و بيكارى دادن نيست بلكه همزمان با تشويق و تكاپو و تلاش بايد نسل جوان را طورى تلقين كنيم كه بتوانند از حداقل امكانات حداكثر استفاده نمايند. و مخارج اضافى و غير ضرورى را از زندگى شان حذف كنند.

2- مشغول كردن آنان به اهداف بزرگتر و ارزش‏هاى برتر تا اينكه صرفاً به نيازهاى مادى تن دادن و قربانى شدن براى خواسته‏هاى نفس در اذهانشان خيلى زشت و قبيح گردد.

3- بسيارى از جوانان به دليل اينكه از خانواده‏هاى مرفه و معروف مى‏باشند و بزرگان شان داراى شهرت و نوعى برترى اجتماعى بوده‏اند از اين رو اختيار كردن بسيارى از پيشه‏ها و شغل‏ها را براى خود عار مى‏پندارند آنها اگر داراى مدارك علمى باشند، بجز پشت ميز يك اداره هر كار ديگرى را باعث كسر شأن خود تصور نموده و اگر داراى مدرك نيستند فقط به دنبال تجارت‏هاى كلانى هستند كه بتواند شخصيت آنان را بعنوان سرپرست يك مجتمع نشان دهد يا سود كلانى بزودى عايدشان بگرداند در صورتيكه هيچ كدام از اين نوع پندارها با واقعيت همخوانى ندارد.

يك جوان فهميده نبايد گول معيارهاى خود ساخته را بخورد و خود را دچار رنج و نگرانى سازد. و در هر حالى منتظر قضاوت ديگران باشد و گوش به اظهار نظر آنها؛ آخر چرا هميشه بايد ديگران قضاوت كنند؟

 

منابع

1) مجله »نداى اسلام« شماره دوم، سال اول، تابستان 1379

2) حتى يعلم الشباب /ص 40

3) http//:ghoba.com

4)http//: Hindokosh News Agency.com

5) بانك مشکلات اجتماعي ايران – مقالاتhttp//:

6) http://magiran.com




تاریخ: سه شنبه 17 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

جواني حضرت علي (ع) الگويي براي جوانان

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 جواني علي (ع) الگويي براي جوانان

مي گويند بايد از حضرت علي (ع) الگو بگيريم! اما چگونه؟!... من يک جوان هستم! يک جوان با خصوصيات خاص دوران جواني! يک جوان با شور و نشاط خاص اين دوران که به خنده و تفريح ,  به شور و احساست نياز دارد و الگویی که مرا به شور آورد

با تمام اين حرفها , باز هم الگو براي تو و براي همه  , مولاي متقيان است : و بخصوص جواني شان

الگو گرفتن يک الگو

بله! خود امير المومنين  در جواني شان , الگو داشته اند. الگويشان نيز پيامبر بوده است . از علي (ع) از شش سالگي همراه و همراز پيامبر و در خانه ايشان زندگي مي کرده اند و در همه امور زندگي شان , حتي جزيي ترين مسايل هم به پيامبر اقتدا مي نمودند يعني خود ايشان هم از يک انسان کامل و والاي ديگر الگو مي گرفته اند

اما چگونه؟

پيامبر اکرم (ص)  و علي(ع) همواره با هم بودند. از هنگام عبادت و خلوت در غار حرا گرفته تا مراحل مختلف دعوت خويشان دعوت عمومي در خانه خدا و حتي سفرههاي تبليغي پيامبر. علي (ع) هميشه اول صبح به ديدار پيامبر مي رفت و آنگاه يکديگر را شاداب در آغوش مي کشيدند و احوال هم را مي پرسيدند . آندو بزرگوار اوقات زيادي از شبانه روز را در کنار هم به کار و تلاش مي پرداختند و گاه علي (ع) خالصانه عرق از پيشاني پيامبر پاک مي کرد و ايشان صميمانه از او تشکر مي نمود

علي (ع)  خود در اين باره مي فرمايد : (( پيامبر (ص) مرا در دامان خود پروريد. من کودک بودم , پيامبر مرا چون فرزند خود درآغوش گرمش مي فشرد و در استراحتگاه مخصوص خود جاي مي داد... هرگز نيافت که من دروغي بگويم و در کردار من اشتباهي رخ دهد. من همچون بچه شتري تازه که پيوسته به دنبال مادرش هست , دنبال او مي رفتم . او هر روز نکته اي تازه اي از اخلاق براي من آشکار مي ساخت و مرا فرمان مي داد که در خط او حرکت کنم . ان حضرت مدتي از سال در کوه حرا به سر مي برد و کسي جز من او را نمي ديد... من نوروحي و رسالت را مي ديدم و بوي خوش و دل انگيز نبوت را احساس مي کردم ... موقعيتي که من در محضر رسول الله داشتم براي هيچ کس نبود))ـ

بسيار خوب!تمام اين حرف ها درست ! اما حضرت علي (ع) , پيامبر را مي ديده اند و وجود ايشان را لمس مي کرده اند و به ايشان اقتدا مي کرده اند اما من چه که حضرت علي (ع) را نمي بينم , چگونه مي توانم از ايشان الگو بگيرم !؟

تاريخ که روح , افعال و رفتار اميرالمومنين را ديده و نقل کرده است . از او استفاده کن ! از ديدگان تاريخ!؟

شجاعت , جوانمردي و شورمندي حضرت علي (ع)

آري ! مگر تو نمي گفتي الگويي مي خواهي که تو را به شور بياورد . آنچه مي تواند يک جوان را به شور بياورد ,  ديدن حماسه آفريني ها و شورمندي هاي کسي است که به او علاقه مند است . حال چه کس ديگري را سراغ داري که به اندازه اميرالمومنين , حماسه آفريده باشد

در همان کودکي که مصادف بود با آغاز بعثت پيامبر ,  کودکان به تحريک مشرکان پيامبر را آزار مي دادند و سنگ مي پراندند, با شجاعت از اطراف پيامبر دور مي کرد . چه کسي , شب را در بستري پر خطر بجاي ديگري , بجاي محبوبش خوابيده و از آن شب بعنوان لذت بخش ترين شب عمرش ياد کرده است ؟ مگر رشادت هاي امير المومنين در جنگ بدر را نشنيده اي؟ آن هنگام او فقط 25 سال داشته است و به گفته مورخين نيمي از کشته شدگان اين جنگ با ضرب مشير علي (ع) از پاي درامده بودند. مي داني در جنگ احد زماني که علي (ع) 26 سال داشت  , آنجا که در همان اوايل جنگ 9 پرچمدار لشگر دشمن را به خاک انداخت و بعد هنگامي که پيامبر در خطر محاصره بود پروانه وار به دور آن حضرت مي چرخيد و از وجود مبارکشان محافظت مي کرد همه مردم چه ندايي را از آسمان شنيدند

لا فتي الا علي , لا سيف الا ذولفقار

علي از همه جوان ها بهتر است و ذوالفقار او از همه شمشيرها  برنده تراست

اما جنگ خندق و شجاعت بي همتاي علي (ع) و داوطلب شدن ايشان جهت مبارزه با عمروبن عبدو يکي از نيريمند ترين مردان عرب آري همانجا بود که پيامبر به واسطه اخلاص علي (ع) در اين مقابله بي نظير فرمود

ضربه علي يوم الخندق , افضل من عباده ثقلين

به راستي که چنين جمله اي در وصف هيچ دلير مرد ديگري بيان نشده ! در ان زمان امير المومنين 28 سال بيشتر نداشت!؟

در جنگ خيبر نيز هنگاميکه تمام مردان با تجربه و جنگ ديده سپاه اسلام شکست خورده بازگشتند , علي (ع) به ميدان آمد و با فتح قلعه محکم و مقاوم خيبر ان پيروزي بزرگ را براي اسلام به ارمغان اورد

به راستي که هيچ جوان ديگري , چنين جواني پر شور و هيجان انگيزي نداشته است

همه مردان بزگ تاريخ بشريت و پيشاپيش همه آنها علي (ع) در دوران جواني از رموز موفقيت به خوبي بهره برده , راههاي پر پيچ و خم آن را با درخشندگي پشت سر نهاده , توانسته اند کارهاي بزرگي را به انجام رسانند

تفريح و شادي علي (ع)

مي داني اي دوست عزيز : من هم حرفهاي تو را مي پذيرم . اما جنگ و شور و حماسه بخشي از زندگي انسان است . چيزهاي ديگري هم هستند که آدمي بايد به آنها هم توجه کند. يک الگوي کامل , بايد در ان زمينه ها هم حرف براي گفتن داشنه باشد. اينطور نيست ؟

حتما همينطور است و من به تو مي گويم که امير المومنين در آن موارد هم , الگويي قابل قبول و کامل ارايه مي دهد . آخر تو درباره زندگي اميرامومنين چه فکر کرده اي؟

فکر مي کني تمام زندگي حضرت علي (ع) در جنگ و عبادت خلاصه شده؟

يعني اينطور نبوده است !؟

نه که نبوده است ! حضرت علي (ع) , مردي خوش رو و خندان بوده اند . هميشه تبسم بر لب داشته اند که دل مومنان را شاد مي کرده است . ايشان تفريح هم مي کرده اند. منتها تفريح در ديدگاه امام علي (ع) ولگردي و اتلاف وقت يا روز را به شب رساندن نبود؟

پس تفريح علي (ع) چگونه بود؟

علي (ع) کار را تفريح مي دانست

تفريح او را  ,  مسافرت ,کمک به ديگران ,تحصيل و تدريس ,  سرودن ,  نوشتن ,  حفظ و قرائت قران ,  مباحثه  ,  نگريستن به طبيعت و ورزش تشکيل مي داد . پرداختن به ورزشهاي شمشير بازي ,  پرتاب نيزه ,  اسب سواري ,  کشتي ,  وزنه برداري و شرکت در مسابقات ورزشي هم براي ايشان جنبه تفريح داشته است

چقدر جالب بوده است ! احتمالا به دليل همين ديدگاه اميرالمومنيننسبت به تفريح و زندگي بوده است که اگر سرتاسر زندگي شان را مرور کنيم , لحظه اي توقف و سکون در ان نمي يابيم. گويي حتي يک لحظه هم با لحظه قبلي اش مشابه نبوده است و درست بدليل همين ديدگاه بود که شوخي و خنده هم در سيره مولاي متقيان شکل ديگري داشت

امير المومنين اهل شوخي و مزاح بود. اما نه شوخي هاي زننده و بي مزه ! بلکه مزاح هاي معنادار و آموزنده

هر گاه يکي از ياران و دوستانش را گرفته مي ديد با شوخي او را خوشحال مي کرد تا اندکي از اندوهش کم شود. از همه مهمتر اينکه شادي علي (ع) هنگامي بود که يک کافر ,  مسلمانمي شد. جنگي به پيروزي ختم مي شد ,  غذايي به فقير مي رساند ,  دل غمديده اي را شاد مي کرد ,  مشکلي را از کسي مرتفع مي کرد و کودک يتيمي را ذوق زده مي نمود

نکته ديگر هم اين بود که مولاي متقيان در شوخي هايش مراقب و محافظ حدود شرعي بود تا حتي به شوخي دروغ نگويد ,  دل مومني را نشکند و يا با زن و دختر نامحرمي ,  شوخي نمايد

علي(ع) و اتباط با زنان و دختران

به طور مثال همين چگونگي ارتباط داشتن با زنها و دخترهاي نا محرم در جامعه  ,  يکي از معضلات امروز ما جوانهاست.بخاطر اينکه نه الگوي مناسبي در مورد ان ارائه شده و نه ديدگاه دين در مورد آن به خوبي مشخص و تبيين شده است. تازه ,  تندروي ها و کج روي هاي گروهها و طبقات گوناگون در مرحله عمل را هم به آن اضافه کن

اگر به سيره اميرالمومنين دقت کني ,  مي بيني که حضرت  ,  در سنين جواني با زنان سالخورده سلام و احوالپرسي مي نمود ولي با دختران و زنان جوان نه ! حتي سلام هم نمي کرد . در حاليکه پيامبر در همان زمان با زنان و دختران جوان هم سلام و احوالپرسي مي کردند چون زماني که علي (ع) 20 ساله و در عنفوان جواني چنين عمل مي نمود ,  پيامبر اکرم قريب 50 سال از عمر شريفشان مي گذشت. بنابراين از آنجا که احتمال پيش امدن گناه دست کم براي طرف مقابل دور از ذهن نبود ,  علي (ع)اين تربيت شده مکتب پيامبر به عنوان يک جوان سعي داشت مسائل ارتباطي و حدود بين دختر و پسر و به عبارتي زن و مرد را مراعات کند. هر چند وجود نازنين آن حضرت مبراو پاکيزه از هرگونه آلودگي بود

از طرفي پيامبرسه دختر جوان به نامهاي زينب ,  ام کلثوم و فاطمه در خانه داشتند ,  بااينکه علي(ع)از کودکي به اين خانه رفت و آمد داشتند ,   اما در اين رفت و امدها نهايت دقت را بعمل مي آوردند. درحالي که همين علي (ع) در دوران خلافتش وقتي که حدود 60 سال سن داشت و همسر شهيدي را نياز به کمک ديد به ياري او شتافت

پس در ارتباط با افراد نامحرم ,  چيزي که بيش از همه اهميت دارد

نيت و انگيزه طرفين و از همه مهمتر عدم امکان وجود مفسده در اين ارتباط براي هر دو نفر است

ياري رساندن به نيازمند و در طلب رضاي خدا آنهم در حد ضرورت مطلوبست و ليکن اين سيره جدايي از بهانه جويي براي آشنايي و استمتاعات و لذت جويي و هرگونه آلودگي ديگر است

به راستي كه كسي چون حضرت علي (ع) ,  در سنين جواني اش و در ريزترين حرکات و رفتارهايش بهترين الگوي نسل جوان ماست




تاریخ: سه شنبه 17 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

چطور برای خواستگاری تحقیق کنیم؟

 برای ازدواج، دو نوع تحقیق وجود دارد؛ تحقیق اولیه و تحقیق اصلی.

تحقیق اولیه مختصر است و قبل از اجازه‌گرفتن برای خواستگاری انجام می‌شود و مسئله همتایی خانواده‌ها از جهت اجتماعی ، فرهنگی و دینی مد نظر است. سؤالات اولیه درباره سن ، تحصیلات، خدمت نظام وظیفه، شهر محل زندگی و... در همان تماس تلفنی برای قرار خواستگاری پرسیده می‌شود.

تحقیق اصلی پس از خواستگاری و جلسات گفتگوی پسر و دختر و با هدف رفع ابهامات انجام می‌شود.

موضوعات قابل طرح در تحقیق

1- خانواده

2- رفتار فردی و اجتماعی: سوالاتی از قبیل:

- صفت بارز اخلاقی او چیست؟

- آیا عصبانی می‌شود؟

-هنگام این حالت چه عکس‌العملی نشان می‌دهد؟

-رفتار اجتماعی او را چگونه می‌بینید؟

-كدام صفات اخلاقی را در او بیشتر می‌بینید؟

- عصبانیت او را در چه مواقعی دیده‌اید؟

-با چه افرادی (چه تیپ شخصیتی) رفت‌وآمد می‌کند؟

-معاشرت او با دیگران چگونه است؟

- اجتماعی است یا منزوی؟

-تا چه حد به خانواده و دوستان خود وفادار است؟

- چقدر به تعهدات خود پایبند است؟

- تلاش او برای کسب روزی حلال چگونه است؟ و...

3- دوستان

4- مسئولیت‌پذیری

5- رعایت حقوق دیگران

6- اعتقادات مذهبی

7- توانمندی‌های فرد

از چه کسانی تحقیق کنیم

1- تحقیق از آشنایان
بستگان شخص‌ از روحیات‌، اخلاق و کردار او باخبرند. می‌توان درباره فرد مورد نظر از آنها تحقیق کرد. البته این به تنهایی کافی نیست چون ممکن است خویشاوندان‌، مصلحت‌اندیشی کنند.
2- تحقیق از دوستان
دوستان نزدیک فرد که مدتی با او در تماس و معاشرت و دوستی بوده‌اند منابع خوبی برای تحقیق هستند. دوستی محصول همرنگی و تفاهم است و معمولا افراد درستكار با افراد ناشایست و بی‌بندوبار دوست نمی شوند. درواقع دوستان هركس تا حدی منعكس‌كننده روحیات او هستند.
3- تحقیق از محل کار یا تحصیل
این افراد ممکن است مطالبی درباره شخص مورد نظر بدانند که حتی خویشان و دوستان نزدیک او ندانند. این روش تحقیق از دو روش پیش بهتر نیست اما کامل کننده آنهاست. از این طریق ما قادر به شناخت فرد در زمینه‌هایی هستیم مانند: نحوه برخورد او با ارباب رجوع، نحوه مراوده با همکاران، همکاری و سازش با دیگران و پایبندی به اعتقادات دینی.
4- تحقیق از همسایه ها
این رایج ترین روشی است که افراد با آن تحقیق می کنند. با تحقیق در محل کار و تحصیل می‌توان به شناختی از فرد و روحیات او دست یافت، اما با تحقیق در محل زندگی او، امکان شناخت خانواده هم میسر می‌شود. البته مشروط بر آنکه اعضای خانواده او در محل سکونت فرد مورد نظر حضور داشته باشند و علاوه بر آن مدتی از زمان سکونت آنها در آن محل گذشته باشد تا همسایگان به شناختی هرچند نسبی از آن خانواده رسیده باشند.
از همسایگان در مورد اخلاق در خانه، سابقه دعوا و یا رفتار بد در محله پرس‌وجو كنید اما مواظب باشید كه جزئیات خواستگاری و ارتباط با آنها را بر ملا نكنید؛ چون ممكن است همسایه‌ها بعدا مزاحمت ایجاد كنند.
5- تحقیق از معرف
در مورد ازدواج هایی با حضور یک معرف، اگر فردی که دختر و پسر را به هم معرفی می‌کند، نسبت به اهمیت کار خود آگاه باشد و آن را با شناخت کافی نسبت به روحیات دو طرف انجام دهد، منبع خوبی برای شناخت و تحقیق خواهد بود.
6- صحبت با فرد مورد نظر
بعد از همه این راه ها می توان جلساتی برای گفتگوی خانوادگی، مهمانی های خصوصی با حضور خانواده دختر و پسر و جلسات گفتگوی دو نفره عروس و داماد ترتیب داد تا با هم بیشتر آشنا شوند.
قرار نیست نظرتان در تحقیقات هم‌جهت با شخص منبع تحقیق باشد. شما برای كشف حقیقت آمده‌اید نه برای ایجاد ارتباط و تفاهم هرچند ارتباط مناسب و حس