موعظه moeze
مرجع سخنرانی ها و آثاراستاد علی اکبر داراب کلائی
 
سخنان منتشرنشده سرلشکر قاسم سلیمانی:
http://www.taraznews.com/sites/default/files/styles/orginal_size/public/content/images/story/93-11/19/50.jpg?itok=luoKAWjq

ایران هزاران سازمان مانند حزب‌الله دارد

 
همه‌ خصوصیات در جنگ برجسته می‌شد و چیزی مخفی نمی‌ماند. فرماندهان عزیزی چون باکری، همت، زنگی آبادی، کازرونی؛ میرحسینی و دیگران در دانشکده‌ها درس نخواندند و در میدان عملی جنگ پرورش یافتند.


ادامه مطلب...
تاریخ: یک شنبه 6 مهر 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

دفاع مقدس گنجینه تمام نشدنی:

http://media.farsnews.com/Media/8807/ImageReports/8807110883/15_8807110883_L600.jpg

طلوع تابناک و پر طنین انقلاب اسلامی ایران در سال های پایانی هزاره دوم، زمانی که انسان غربی تحت تأثیر آموزه های مکاتب مادی به واقع با نادیده گرفتن و حذف تدریجی خالق آفرینش خود را خدای زمین می دانست و در پی آن بود که دیگران برای وی بندگی کنند، ناقوس مرگ را برای این انسان که به نام دولت های مختلف در مرزهای جغرافیایی مشخص حکومت می کرد، به صدا درآورد.



ادامه مطلب...
تاریخ: چهار شنبه 2 مهر 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

زندگی نامه شهیدحسن باقری

(قابل ذکر می باشد که به علت حساسیت فعالیت های شهید بزرگوار و فرمانده آگاه سپاه اسلام غلامحسين افشردی  و پنهان ماندن نام اصلی وی از دشمنان اسلام، نام مستعار حسن باقری برای او انتخاب می شود)
روز سوم شعبان برابر با 25 اسفند 1334 شمسي، زادروز فرخندهء امام حسين (ع) در تهرن چشم به جهان مي گشايد. از اين رو او را (غلامحسين) مي نامند. 25 اسفند 1334 شمسي نيز همچون مولايش در هفت ماهگي، با جثه اي نحيف و استخواني به دنيا مي آيد.

غلامحسين در دو سالگي همراه پدر و مادرش ، به كربلاي معلا سفر مي كند . دوره دبيرستان را در مدرسهء ( مترجمه الدوله ) واقع در خيابان (آيت الله سعيدي )و دوره متوسطه را در (دبيرستان مروي ) تهران به پايان مي رساند . در دوران تحصيل ، عشق و علاقهء خاصي نسبت به فراگيري علوم ديني از خود بروز مي دهد . با عضويت در هيات ( محبان الحسين (ع)) پاي سخنرانيهاي شهيد آيت الله ( دكتربهشتي )مي نشيند و هر آنچه مي آموزد ، به دوستان و همسالان خود مي آموزد . در سال 1354 در رشته ( دامپروري ) دانشگاه (اروميه ) پذيرفته مي شود . در اين دوران نيز از تحقيق و مطالعه پيرامون اصول عقايد و قرآن غفلت نمي كند و هر از گاه در كلاسها و مسجد دانشگاه ، براي دانشجويان سخنراني مي كند . وي به عنون يك چهره مذهبي فعال در سطح دانشگاه مورد توجه قرار مي گيرد . چند بار با استادان غربزده به بحث و مجادله مي پردازد . فعاليتهاي او سرانجام منجر به درگيري با گارد رژيم و اخراج وي از دانشگاه مي شود . غلامحسين اسفند ماه 1356 براي سربازي اعزام مي شود . از آنجا كه روحي جستجوگر و سري پرشور داشت ، در دوران سربازي نيز يك لحظه از ارشاد و هدايت فكري سربازان باز نمي ايستاد . ازاين رو ، او را از پادگان جدا كرده ، راننده يك افسر جزء مي كنند تا با سربازان بتواند ارتباط برقرار بكند . به دنبال فرمان امام خميني (ره) مبني بر فرار سربازان از پادگانها ، سربازي را ترك مي كند و بطرز جدي همراه با مردم ، به مبارزه عليه رژيم شاه ادامه مي دهد . در تصرف كلانتري 14 و پادگان ( عشرت آباد ) نقش موثر و فعالي را ايفا مي كند . در كميته استقبال از امام عاشقانه فعاليت مي كند . غلامحسين پس از پيروزي انقلاب اسلامي ، در نهادهاي مختلف فعاليت مي كند يك بار نيز به عنوان ( خبرنگار ) سفر پانزده روز به ( لبنان ) و ( اردن ) انجام مي دهد و گزارش تحليلي جامعي از وضع نابسامان مسلمانان آن جا مي كند . خرداد ماه 1358 ديپلم ادبي مي گيرد و در رشتهء (حقوق قضايي ) دانشگاه تهران قبول مي شود . وي در دانشگاه ، نقش مؤثري در مقابله با توطئه هاي ضد انقلاب ايفا مي كند. باقري اوايل سال 1359 به عضويت سپاه در مي آيد و در واحد اطلاعات مشغول خدمت مي شود . در اين واحد بود كه نام مستعار ( حسن باقري ) برايش انتخاب مي شود .

فعاليتهاي شهيد در دوران دفاع مقدس

حسين باقري اول مهر ماه 1359 ، همراه تعدادي از پاسداران راهي جبهه هاي جنوب مي شود . در بدو ورود به اهواز ، اقدام به راه اندازي ( واحد اطلاعات و عمليات رزمي ) براي دستيابي به اطلاعات دقيق از موقعيت دشمن مي كند . او خود شخصاً همراه ديگر نيروهاي اطلاعاتي ، به شاسايي مواضع نيروهاي عراق مي پردازد . در برخي موارد تا عقبهء دشمن نفوذ مي كند . باقري توان ، هوش و استعداد شگرفي در تحليل اطلاعات دشمن از خود نشان مي دهد : به طوري كه در اغلب مواقع ، تحركات احتمالي دشمن را پيش بيني مي نمايد . اقدامهاي پيگير و اساسي او در زمينهء اطلاعات ، به راه اندازي واحد اطلاعات ـ عمليات در ستاد عمليات جنوب منتهي مي شود. نيروهاي اين واحد ، در كمتر از سه ماه ، در همهء محورهاي جنوب ، با تمام قدرت مستقر مي گردند و به عنوان چشم فرماندهي ، در محورهاي مختلف عمل مي كنند . از ديگر اقدامهاي مفيد شهيد باقري ، تشكيل بايگاني اسناد جنگ ، ترجمه اسناد و شنود بي سيم دشمن است كه هر كدام نقش ارزنده اي در جنگ ايفا مي كند . همچنين طراحي گردانهاي رزمي و سازماندهي آنها از كارهاي خوب او محسوب مي شود . شهيد باقري ، به دليل برخورداري از توانمندي فكري و شهامت نظامي در دي ماه 1359 به عنوان يكي از معاونان ستاد عمليات جنوب انتخاب مي شود و در شكست محاصره سوسنگرد ، فرماندهي عمليات ( امام مهدي (عج) ) را مي پذيرد .در فتح ( ارتفاعات الله اكبر ) و ( دهلاويه ) نقش بسيار ارزنده و مهمي ايفا مي كند . در اجراي عمليات ( فرمانده كل قوا ) شركت مي جويد و در اين عمليات به عنوان فرماندهي لايق و كاردان شناخته مي شود . در عمليات ( ثامن الائمه ) ، فرماندهي محور ( دارخوين ) را به او مي سپارند و در شكست (حصر آبادان ) در طراحي و سازماندهي عمليات و كسب اخبار و اطلاعات از دشمن ، نقش مؤثري ايفا مي كند . در عمليات ( طريق القدس ) براي اولين بار قرارگاه مشترك (نصر ) ميان سپاه و ارتش ايجاد و شهيد باقري به عنوان فرمانده قرار گاه نصر منصوب مي شود و در عمليات ( فتح المبين ) ، ( بيت المقدس ) و ( رمضان ) ، با لياقت و شايستگي تمام ، انجام وظيفه مي كتد . پس از پايان عمليات رمضان ، از سوي فرماندهي كل سپاه ، به سمت فرماندهي ( قرارگاه كربلا ) و (جانشين فرماندهي كل ) در قرارگاههاي جنوب منصوب مي شود . پس از شكل گيري سازمان رزمي سپاه ، با توجه با توان و تجربه هاي كه شهيد باقري داشت ، به عنوان ( جانشين فرماندهي يگان زميني سپاه پاسداران ) برگزيده مي شود و بنيان يك يگان رزمي استوار و شكست ناپذير را بنا مي نهد .

 

ويژگيهاي اخلاقي

شهيد باقري ، فردي با تقوا ، هوشمند ، مبتكر و در عين حال متواضع و فروتن بود . در شرايط سخت ، صبر و بردباري را از دست نمي داد . شجاعت و شهامت وي زبانزد بود . سردار( محسن رضائي ) ، فرماندهء محترم كل سپاه مي گويد : ( شهيد باقري اسوهء حماسه و شجاعت و استعداد فوق العاده بود . ايشان از يك روحيهء سلحشوري و حماسي بسيار عظيمي برخوردار بود . در خطوط مقدم هميشه حاضر بود .) شهيد باقري همواره نيروها را به وحدت و هماهنگي دعوت مي كرد و در اين زمينه ، از هيچ تلاشي دريغ نمي كرد . هر جا كه به او نياز بود ، به سرعت در صحنه حضور مي يافت . او فردي خود ساخته و وارسته بود . نسبت به حفظ بيت المال ، حساسيت خاصي داشت . سردار ( عزيز جعفري ) مي گويد : ( پس از عمليات امام مهدي (عج) ، حسن را ديدم كه سطل دستش بود و فشنگهاي روي زمين را جمع مي كرد .) در تمام كارها فقط رضاي خدا را در نظر داشت و همهء تلاشش براي جلب حضرت حق بود . در جبهه بنام ( سقاي بسيجيان ) معروف بود . آنان را خيلي دوست داشت . در وراي شخصيت نظامي ، روحي لطيف داشت كه سرشار از مهر و عطوفت و از خود گذشتگي بود .برخي تعجب مي كردند كه با اين رقت قلب ، چگونه مي جنگد . اينها همه نشانگر روح بزرگ او بود كه همه صفات نيك را يكجا داشت .

 

شهادت

چگونگي شهادت اين فريد عرصه هاي نبرد ، با تمام خصلتهاي خوب و والاي انساني ، براي اقدامهاي نظامي خود ، در پي معشوق و معبودش بود و سرانجام به وصل جانان رسيد واز آلام دنيا و مافيها رهيد . شهيد باقري ميقاتش را در جبهه ها يافته بود . از اين روي ، ماندن در جبهه را به رفتن سفر حج در سال 1361 ترجيح داد . روز 9 بهمن 1361 ، روز ميعاد شهيد باقري بود و شناسايي ضيافتي براي يك ملاقات جاودانه . پنج روز دور ماندن از جبهه ها ـ حتي اگر براي زيارت كعبه باشد ـ شايد براي شهيد باقري زياد بود .
 

منبع:
نرم افزار شهید سرلشکر پاسدار حسن باقری، انتشارات شاهد




تاریخ: چهار شنبه 4 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

زندگي نامهشهیدحسین خرازی
       
روز جمعه ماه محرم سال 1336 در يكي از محله‌هاي مستضعف نشين اصفهان به نام «كوي كلم» خانواده با ايمان خرازي مفتخر به قدوم سربازي از عاشقان اباعبدالله (ع) گشت. هوش و ادب، زينت بخش دوران كودكي او بود و در همان ايام همراه پدر به نماز جماعت و مجالس ديني راه يافت و به تحصيل علوم در مدرسه‌اي كه معلمان آنجا افرادي متعهد بودند، پرداخت. اكثر اوقات پس از تكاليف مدرسه به مسجد محله به نام مسجد «سيد» رفته با صداي پرطنينش اذان و تكبير مي‌گفت.


حسين در دوران فراگيري دانش كلاسيك لحظه‌اي از آموزش مسايل ديني غافل نبوده و در آغاز دوران نوجواني گرايش زيادي به مطالعه خبرها و كتب اسلامي‌ و انقلابي داشت و به تدريج با امور سياسي نيز آشنا شد. در سال 1355 پس از اخذ ديپلم طبيعي براي طي دوران سربازي به مشهد اعزام گشت. او ضمن گذراندن دوران خدمت، فعالانه به تحصيل علوم قرآني در مجامع مذهبي مبادرت ورزيد. در آن دوره او را براي عمليات سركوب‌گرانه ظفار به عمان فرستادند ولي او از اين سفر به معصيت ياد كرد و حتي نمازش را تمام مي‌خواند. از همان روزهاي اول انقلاب در كميته دفاع شهري مسئوليت پذيرفت و براي مبارزه با ضد انقلاب داخلي و جنگهاي كردستان قامت به لباس پاسداري آراست و لحظه‌اي آرام نگرفت. يك سال صادقانه در اين مناطق خدمت كرد و مأموريتهاي محوله او را راهي گنبد نمود.


با شروع جنگ تحميلي به تقاضاي خودش راهي خطه جنوب شد و در اولين خط دفاعي مقابل عراقيها در منطقه دارخوين مدت نه ماه، با تجهيزات جنگي و امكانات تداركاتي بسيار كم استقامت كرد و دلاوراني قدرتمند تربيت نمود. در سال 1360 پس از آزادسازي بستان تيپ امام حسين (ع) را رسميت داد كه بعدها با درخشش او و نيروهايش در رشادتها و جانفشاني‌ها، به لشگر امام حسين (ع) ارتقا يافت. حسين شخصاً به شناسايي مي‌رفت و تدبير فرماندهي‌اش مبني بر اصل غافلگيري و محاصره بود حتي در عمليات والفجر 3 و 4 خود او شب تا صبح در عمليات خاكريزش شركت داشت و در تمامي‌ عملياتها پيشقدم بود. حسين قرآن را با صداي بسيار خوب تلاوت مي‌كرد و با مفاهيم آن مأنوس بود. او علاوه بر داشتن تدبير نظامي‌، شجاعت كم‌نظيري داشت. معتقد به نظم و ترتيب در امور و رعايت انضباط نظامي‌ بود و در آموزش نظامي‌ و تربيت نيروهاي كارآمد اهتمام مي‌ورزيد. حساسيت فوق‌العاده و دقت زيادي در مصرف بيت‌المال و اجراي دستورات الهي داشت.


از سال 1358 تا لحظه آخر حضورش در صحنه مبارزه تنها ايام مرخصي كاملش هنگام زيارت خانه خدا بود. (شهريور ماه سال 1365) در ساير موارد هر سال يكبار به مرخصي مي‌آمد و پس از ديدار با خانواده شهدا و معلولين، با ياران باوفايش در گلستان شهدا به خلوت مي‌نشست و در اسرع وقت به جبهه باز مي‌گشت. در طول مدت حضورش در جبهه 30 تركش ميهمان پيكر او شد و در عمليات خيبر دست راستش را به خدا هديه كرد. اما او با آنكه يك دست نداشت براي تامين و تداركات رزمندگان در خط مقدم تلاش فراوان مي‌نمود. در عمليات كربلاي 5 زماني كه در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشكل مواجه شد حاج حسين خود پيگير اين امر گرديد و انفجار خمپاره‌اي اين سردار بزرگ را در روز جمعه 8/12/1365 به سربازان شهيد لشگر امام حسين (ع) پيوند داد و روح عاشورايي او به ندبه شهادت، زائر كربلا گشت و بنا به سفارش خودش در قطعه شهدا و در ميان ياران بسيجي‌اش ميهمان خاك شد
 

منبع:
لوح فشرده سردار سرلشکرد شهید پاسدار حسین خرازی، انتشارات شاهد




تاریخ: چهار شنبه 4 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

زندگی نامه شهیدمصطفی ردانی پور

به سال 1337 هـ.ش در يكي از خانه‌هاي قديمي منطقه مستضعف‌نشين (پشت مسجد امام) شهر اصفهان متولد شد. پدرش از راه‌كارگري و مادرش از طريق قالي‌بافي مخارج زندگي خود را تأمين و آبرومندانه زندگي مي‌كردند و از عشق و محبت سرشاري نسبت به ائمه‌اطهار(ع) و حضرت زهرا(س) برخوردار بودند. تا آنجا كه با همان درآمد ناچيز جلسات روضه‌خواني ماهانه در منزلشان برگزار مي‌شد.

او كه از بيت صالحي برخاسته بود و به لحاظ مذهبي ، خانواده‌اي مقيد و متدين داشت ، تحصيل در هنرستان را به دليل جو طاغوتي و فاسد آن زمان تحمل نكرد و از محيط آن كناره گرفت و با مشورت يكي از علما به تحصيل علوم ديني پرداخت .
شهيد رداني پور سال اول طلبگي را در حوزه علميه اصفهان سپري كرد . پس از آن براي ادامه تحصيل و بهره‌مندي از محضر فضلا و بزرگان راهي شهر قم شد و در مدرسه حقاني به درس خود ادامه داد . مدرسه حقاني در آن زمان بنا به فرموده شهيد بهشتي (ره)پذيراي طلابي بود كه از جهت اخلاقي ايماني و تلاش علمي نمونه بودند . او نيز كه از تدين اخلاق حسنه بينش و همت والايي برخوردار بود به عنوان محصل در اين حوزه پذيرفته شد
او كه با سخت كوشي و تحمل مشقتها آشنايي ديرينه‌اي داشت ، حتي در ايام تعطيل از كار و كوشش غافل نبود .
ايشان حدود شش سال مشغول كسب علوم ديني بود . با نضج گرفتن انقلاب اسلامي با تمام وجود در جهت ارشاد و هدايت مردم وارد عمل شد و با استفاده از فرصتها براي تبليغ به مناطق محروم كهكيلويه و بويراحمد و ياسوج سفر كرد و درسازماندهي و هدايت حركت خروشان مردم مسلمان آن خطه تلاش فراواني را ازخود نشان داد.


بعد از پيروزي انقلاب اسلامي

پس از پيروزي انقلاب اسلامي و تشكيل سپاه شهيد رداني پور با عضويت در شوراي فرماندهي سپاه ياسوج فعاليتهاي همه جانبه خود را آغاز كرد .
او با بهره‌گيري از ارتباط با حوزه علميه قم در جهت ارائه خدمات فرهنگي به آن منطقه محروم حداكثر تلاش خود را به كار بست و در مدت مسئوليت يك ساله‌اش در سمت فرماندهي سپاه ياسوج به سهم خود اقدامات مؤثري را به انجام رساند . درگيري با خوانين منطقه و مبارزه با افرادي كه به كشت ترياك مبادرت مي‌ورزيدند از جمله كارهاي اساسي بود كه نقش تعيين كننده‌اي در سرنوشت آينده اين مردم مستضعف به جا گذاشت .
اين شهيد بزرگوار كه با درك شرايط حساس انقلاب اسلامي دو سال از حوزه و درس جدا شده بود با واگذاري مسئوليت به يكي از برادران به دامان حوزه علميه بازگشت تا بر بنيه علمي خود بيفزايد .
هنوز چند ماهي از بازگشت او به قم نگذشته بود كه حركتهاي ضد انقلاب در كردستان و بعضي از مناطق كشور شروع شد. او كه از آگاهي و شناخت بالايي برخوردار بود و نمي‌توانست زمزمه‌هاي شوم تجزيه طلبي مزدوران استكبار جهاني و جنايات آنان را در به شهادت رساندن و سربريدن جهادگران مظلوم و پاسداران قهرمان تحمل نمايد با وجود اينكه در دروس حوزوي به پيشرفتهاي چشمگيري نايل آمده بود . به منظور مقابله با جريانات منحرف و آگاهي بخشي به مردم و بازگردان امنيت و ثبات كردستان به سوي اين خطه شتات . يك سال تمام به همراه نيروهاي جان بركف و رزمنده براي سركوبي اشرار و نابودي ضد انقلاب و بر ملا كردن چهره كثيف آنان تلاش و فعاليت كرد .
در جلسه‌اي كه به اتفاق نماينده حضرت امام قدس سره و امام جمعه اصفهان خدمت حضرت امام مشرف شده بودند ،‌ايشان از معظم له در مورد رفتن به كردستان كسب تكليف كردند. حضرت امام به شهيد رداني پور امر فرمودند . شما بايد به كردستان برويد و كاركنيد .
او در آنجا هم به كار تبليغ و ترويج احكام اسلام مشغول بود و هم به عنوان مجاهد في‌سبيل الله در جنگ با ضد انقلاب شركت مي‌كرد علاوه بر اين در بالا بردن روحيه رزمندگان اسلام در آن شرايط حساس و بحراني نقش به سزايي داشت و در شرايطي كه رزمندگان اسلام تمايل بيشتري به حضور در جبهه‌هاي جنوب را داشتند ، اين شهيد بزرگوار سهم زيادي درنگهداشتن برادران رزمنده در منطقه كردستان داشت و در ترويج اسلام زحمات طاقت فرسايي را متحمل گرديد .


نقش شهيد در جنگ تحميلي

با شروع جنگ تحميلي ، شهيد رداني پور به همراه عده‌اي از همرزمان خود از كردستان وارد جنوب شد و با نيروهاي اعزامي از اصفهان (سپاه منطقه 2) كه در نزديكي آبادان جبهه دارخوين مستقر بودند شروع به فعاليت كرد . ايشان مدتها با رزمندگان اسلام در خطي كه به خط شير معروف بود عليه دشمن بعثي به مبارزه پرداخت و ازمهمترين علل شش ماه مقاومت مستمر نيروها در اين خط وجود اين روحاني عزيز و دلسوز بود كه به آنها روحيه مي‌داد سخنراني مي‌كرد و يا مراسم دعا برگزار مي‌نمود.
ايشان با تجربه‌اي كه از كار در جبهه‌هاي كردستان داشت سلاح بر دوش به تبليغ و تقويت روحي رزمندگان مي‌پرداخت و با برگزاري جلسات دعا و مجالس وعظظ و ارشاد ، نقش مؤثري در افزايش سطح آگاهي و رشد معنوي رزمندگان ايفا مي‌نمود و در واقع وي را مي‌توان يكي از مناديان به حق و توجه به حالات معنوي در جبهه‌ها ناميد .
او در عمليات محرم والفجر 1 و والفجر 2 شركت داشت و تا لحظه شهادت هرگز جبهه را ترك نكرد و فرمان امام عظيم الشأن (قدس سره) را در هر حال بر هر چيزي مقدم مي‌دانست .
ايشان در كمتر از 3سال سطوح فرماندهي رزمي را تا سطح قرارگاه طي كرد ، كه اين مهم ناشي از همت تلاش پشتكار و اخلاص در عمل اين شهيد عزيز بود .

 

ويژگيها و فضايل اخلاقي

شهيد مصطفي رداني پور
از موسسين لشكر 14 امام حسين و فرمانده قرار گاه فتح
شهيد رداني پور مسلح به سلاح تقوي بود ودر توصيه ديگران به تقوي و خصايل والاي اسلامي تلاش زيادي داشت . خصوصاً به كساني كه مسئوليت داشتند همواره يادآوري مي‌كرد كه :
كساني كه با خون شهدا و ايثار و استقامت و تلاش سربازان گمنام ، عنواني پيدا كرده‌اند مواظب خود باشند اخلاق اسلامي را رعايت كنند و بدانند كه هر كه بامش بيش برفش بيشتر .
او معتقد بود كه بايد در راه خدانسبت به برادران رفتاري محبت آميز داشت و همان گونه كه ازخدا انتظار بخشش مي‌رود ، گذشت از ديگران نيز بايد در سرلوحه برنامه‌ها قرار گيرد .
ايشان با ياد امام زمان (عج) انس و الفتي خاص داشت ، در مناجاتها و دعاها سوزو گدازش به ‌خوبي مشهود بود ، لذا همواره سفارش مي‌كرد :
آقا امام زمان (عج) را فراموش نكنيد و دست از دامن امام و روحانيت نكشيد .
از خصوصيات بارز آن شهيد در طول خدمتش توجه به دعا و مناجات با خدا بود و كمتر وقتي پيش مي‌آمد كه از تعقيبات و نوافل نمازها غفلت كند .
او كه به قدري به دعا و زيارت اهميت مي‌داد كه حتي در وصيتنامه‌اش نيز سفارش مي‌كند كه به هنگام دفنم زيارت عاشورا و روضه حضرت زهرا (س) را بخوانيد .
او چشم به مقام و موقعيت و مال و منال دنيا ندوخت و براي احياي آيين پاك خداوندي و ياري و دستگيري مظلومان سختي‌ها را به جان خريد و در اين راه از جان عزيزش گذشت .
شهيد رداني پور همواره نزديكان خود را در بعد تربيتي افراد خانواده مورد سفاش قرار مي‌داد و در وصيتنامه خود براي تربيت فرزندانش تأكيد كرده است :
همواره آنها را علي گونه و زهرا گونه تربيت نماييد تا سعادت دنيا و آخرت را به همراه داشته باشند .
او هميشه اعمال خود را ناچيز مي‌شمرد و بر اين مطلب تأكيد داشت كه مي‌خواهد رفتنش به جبهه‌ها و گام برداشتن در اين مسير صرفاً براي خدا باشد . به لطف و كرم عميم خداوند اميدوار بود و هميشه دعا مي‌كرد تا مجاهده‌اش كفاره گناهانش شود .
شمع تاريخ
به نام خداي شهيدان كه فرمود شهيد بي‌مرگ است و به پاس خون شهيدان كه قلب گرمشان در آسمان شهر جنايت به خون نشست بگذار كه همت والايشان را بستائيم و غيرت و تقوايشان را شايد كه روز مرگي‌مان را از تن به‌زدائيم .
بگذار جاودانگي شهيدان عشق را كه در قربانگاهها به شهادت ايستادند ، ما نيز شاهد شويم كه شهيدان پيام خويش را سرخ سرخ در سينه‌هاي ما نگاشتند تا كه مرگ بِي‌ثمر و بي‌رنگ را به جاودانگي شهادت بدل كنيم . آنان قلبهاي لبريز از عشق و صداقتشان را كريمان ارزاني كردند و خشماهنگ با بيداد درافتادند تا كه عجز و حقارت را در اندرون تك تك ما فرو شكنند.
اگر ايمانشان را براي ابد به ما هديه كردند اگر ايستاده مردن را به ما آموختند چه ناسپاسي نامردانه ‌ايست كه بي‌يادشان شب را به سر آريم و بي‌نامشان روز را بياغازيم .
چه كسي كربلاي سالار ما حسين (ع) را دوباره بپا كرد ؟ لحظه‌هايي كه زبان در كام مانده‌مان قادر به اعتراض نبود ، و شرافت و تقوي شعور و غيرتمان به غارت مي‌رفت كدامين تن در ظهر بلوغ عصيان سرخي عاشورا به چشمان بي‌نورمان تاباند و جز شهيد چه كسي باور كرد ، كه زندگي در غلظت سياه شب تنها فريب خويش است ؟
براي زيستن (ونور ، براي رستن از شرك ، براي رهائي از مرگ و سرسيدن به جاودانگي تنها شهيد راه مي‌نمايد و صفير تيز گلوله‌هايش مشعل پر شعله راهي مي‌شود كه خلق خدا را به صبح روشن نويد مي‌دهد .
و به دل ترنم آيات كه صبح گشته قريب و به منقار شاخه زيتون تا اوج روشن خورشيدها شهيد پيمود يكشبه صدساله راه را اينكه شهيد با انفجار قلب پر از ايمان – در عمق باور خاموش روحش بذر خجسته آزادگي نشاند ، قلبي به گرمي خورشيد در آسمان شهر جنايت نشست در راستاي ثابت فواره‌هاي خون – صد اغناي قامت پژمرده راست شد .
از شوق و شور شهادت خنجري دگر دميد ، من مرگ هيچ شهيدي را باور نمي‌كنم من با شهيد هميشه باور كردم كه وطن خالي از انديشه آزادي نيست من با شهيد باور كردم كه تا انتهاي اين شب ديجور باقي است فرصت عصيان اينك مزار شهيدان در سينه‌هاي ماست ، كه دوست دارم همه هستي‌ام را ارزاني كنم در پاي ايمان و تقواي همه برادران شهيد شهيدان برادر – اين گلگون پيكرهاي پرفريادي كه در برابر اوج عظمت‌هايشان شرم دارم و شرم از اينكه هنوز ندايشان را جانانه لبيك نگفته‌ام .
اينك تو اي به هر محرم شاهد اي به هر عاشورا شهيد اي به هر كربلا قرباني برخويشتن به بال كه امروز خون سرخ تو در كوچه‌ها مي‌جوشد اين قلب توست .
اينك در قلب تك تك ما يك شهيد يك شاهد بي‌شكست بي‌پايان بيدار و بيدارتر نشسته است و ما را با شهيدان پيوندي هميشگي است .


نحوه شهادت

پس از ازدواج صدق و تلاش اين روحاني عارف و فرمانده شجاع در عمليات والفجر 2 به نقطه اوج رسيد و عاشقانه رداي شهادت پوشيد و به وصال محبوب نايل شد . بدين سان بر پرونده افتخار آفرين دنيوي يكي ديگر از سربازان سلحشور سپاه امام زمان (عج) با شكوهي هر چه تمامتر مهر تأييد نهاده شد و جسم پاكش در منطقه حاج عمران مظلومانه بر زمين ماند و روح با عظمتش به معراج پركشيد ! گر چه تا اين تاريخ نيز ايشان در زمره شهداي مفقودالجسد است .
وي كه بارها در جبهه‌هاي نبرد مجروح گرديد ه بود و اغلب تا سر حد شهادت نيز پيش رفته بود ،‌در حقيقت شهيد زنده‌اي بود كه همواره به دنبال شهادت عاشقانه تلاش مي‌كرد .
اين جمله از اولين وصيتنامه‌اش براي شاگردان ورهروانش به يادگار ماند:
عمامه من كفن من است
درود خداوند بر او باد كه حنظله‌وار زيست و حنظله وار به درجه رفيع شهادت نايل شد.
اميد آنكه خداوند روح اين شهيد عزيز و برادر شهيد گرانقدرش را با شهداي راه حق و فضيلت بالاخص شهداي كربلا محشور فرمايد و ما را از خواب غفلت بيدار سازد.
 
منبع:
پایگاه اطلاع رسانی نوید شاهد




تاریخ: چهار شنبه 4 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

زندگي نامه شهید مهدی باکری

شهيد مهدي باكري سال 1333 در مياندوآب به دنيا آمد ؛ شهري سردسير در آذربايجان غربي كه آب و هواي سردش مردمي را كه در آن زندگي مي كنند محكم و پرصلابت بار آورده است . در همان دوران كودكي مادرش را از دست داد و دور از دامن محبت او بزرگ شد . خانواده اش همگي مذهبي بودند و برادر بزرگش « علي » در يك گروه مخفي عليه رژيم شاه مبارزه مي كرد . مهدي سال آخر دبيرستان بود كه نيروهاي ساواك برادرش علي را در يك درگيري به شهادت رساندند و اين واقعه تأثير بزرگي بر روحيه او گذاشت . از آن پس مهدي همچون برادرش وارد مبارزه مستقيم با رژيم شد و فعاليت هاي انقلابي خودش را آغاز كرد.


يك سال بعد از آن كه ديپلمش را گرفت در كنكور ورودي دانشگاه تبريز قبول شد و تحصيلاتش را در رشته مهندسي مكانيك شروع كرد ، اما تحصيل در دانشگاه موجب دور شدن او از مبارزه انقلابي اش نشد . در آن سالها برادرش حميد كه به خارج از كشور رفته بود براي استفاده انقلابيون اسلحه تهيه مي كرد و مهدي در مرز تركيه اسلحه ها را از او مي گرفت و به ايران مي آورد . با آن كه اين فعاليتها كاملاً مخفي انجام مي شد ، ساواك به مهدي مشكوك شده بود و او را زير نظر داشت . چند بار هم او را احضار كرد ولي هر بار مهدي با زيركي و شجاعت با بازجوها برخورد كرد و نگذاشت هيچ سرنخي از او به دست بياورند .

درس دانشگاهش كه تمام شد بايد به سربازي مي رفت . پس مهندس جوان راهي پادگان شد . اما ورودش به پادگان مصادف بود با شروع وقايع انقلاب اسلامي و او كه دل در گرو انقلاب داشت فرمان امام خميني (ره) را مبني بر فرار سربازان از خدمت نظام اجابت كرد و از پادگان گريخت . از آن پس تا بيست و دوم بهمن 57 زندگي اش مخفيانه بود . در اين دوران فعاليت هاي انقلابي اش را ادامه مي داد و تا آنجا كه مي توانست به حركت انقلابي مردم كمك مي كرد .

انقلاب كه پيروز شد مهدي باكري خود را يكسره وقف تثبيت نظامي كرد كه ثمره خون شهدا بود . به سپاه رفت و در سازماندهي آن كمك كرد . در شهرداري مشغول به كار شد ،‌به جهادسازندگي رفت و جالب است كه از هيچ كدام حقوق نمي گرفت . اما شروع جنگ مسير اصلي او را مشخص كرد . « سپاه » مهمترين جايي بود كه مهدي مي بايست تمام نيروي خود را در آنجا صرف كند . چهل روز از جنگ گذشته بود كه مهدي ازدواج كرد . با معرفي يكي از دوستانش با خانم صفيه مدرس آشنا شد . يك ملاقات ساده زندگي مشترك آن دو را پي ريزي كرد و از پي آن جشني بسيار ساده گرفتند كه در خور زندگي عارفانه شان باشد . مهريه همسرش يك جلد قرآن بود و يك اسلحه كمري : « ميان ما آنچه پيوندمان مي دهد ايمان به خداست و مبارزه در راه او . »

مهدي ازدواج كرده بود اما بيشتر وقتش در جبهه مي گذشت . مدتي بعد همسرش را با خود به اهواز برد و در آنجا خانه اي گرفت تا كنار هم باشند ، اما اهواز كيلومترها دورتر از خط مقدم جبهه بود و دوري همچنان ادامه داشت .

در عمليات فتح المبين در منطقه رقابيه مهدي باكري معاون تيپ نجف اشرف بود و در همين عمليات بود كه از ناحيه كمر زخمي شد . اما زخم كمر او را از پا نينداخت . يك هفته در خانه استراحت كرد و دوباره به جبهه برگشت . در عمليات رمضان فرمانده تيپ عاشورا بود . در اين عمليات نمايشي مقتدرانه از فرماندهي جنگ ارائه داد. باز هم مجروح شد اما از پا نيفتاد .

عمليات بعدي مسلم بن عقيل بود . حالا ديگر تيپ عاشورا تبديل به لشگر شده بود و فرماندهي اش را مهدي بر عهده داشت . اين لشگر توانست بخشهاي مهمي از خاك ميهنمان را از دست نيروهاي بعثي خارج كند . بعد از آن عاشوراييان آذربايجان در عمليات والفجر مقدماتي و والفجر يك و چهار حماسه ها آفريدند و ضربه هاي مهلكي بر پيكر دشمنان متجاوز وارد كردند .

در عمليات خيبر «حميد» ‌برادر مهدي به شهادت رسيد . مهدي حتي براي شركت در مراسم بزرگداشت برادر هم جبهه را ترك نكرد . او فقط شكر حق را به جا آورد و افسوس خورد كه چرا پيش از برادر به شهادت نرسيده است اما دل تنگي او ديري نپاييد . در بيست و پنجم اسفند سال 1363 وقتي كه نيروهاي رشيد لشگر عاشورا در عمليات بدر در ساحل دجله با دشمن پنجه در پنجه انداخته بودند ، گلوله اي ميان پيشاني او نشست و او را از عالم خاك رهانيد . پيكرش را در قايقي گذاشتند تا به سوي ديگر دجله ببرند ، اما در ميانه راه يك گلوله آرپي جي قايق را در هم شكست و مهدي به همراه امواج دجله رفت تا به دريا بپيوندد .
 
منبع:
نرم افزار شهید سرلشکر پاسدار مهدی باکری، انتشارات شاهد




تاریخ: چهار شنبه 4 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

زندگي نامه شهیدمحمود کاوه

شهيد محمود كاوه سردار و فرمانده بزرگ لشگرويژه شهدا در سال 1340 در يكي از محلات محروم شهر مقدس مشهد(خيابان ضد)، درخانواده اي مذهبي و متدين چشم به جهان گشود و لذا از همان اوان كودكي ارزشها و سنن مذهبي آرام آرام در وجود او شكل مي گرفت و دست تقدير او را براي ايفاي مسؤوليت هاي خطير فردي و اجتماعي آينده آماده مي ساخت، پدرش كه از بازاريان خرده پا و متعهد مشهدي به شمار مي آمد و مي آيد از جمله افرادي بود كه در دوران اختناق به لحاظ اين كه مقلد حضرت امام (قدس الله نفسه الزكيه) بود با روحانيون مبارز و برجسته اي همچون حضرت آيت الله خامنه اي، شهيد هاشمي نژاد و شهيد كامياب حشر و نشر داشت.

او كه آگاهانه در تلاش ارتقاء سطح ديني تنها فرزند پسرش بود، محمود كوچك را همراه خويش به مراسم و محافل مذهبي مي برد و البته همان محافل و بعدها كلاسها در ساختمان رفيع شخصيت مبارزاتي و خلوص علمي كاوه تاثيرات برجسته اي، بجاي گذارد به نحوي كه خود شهيد از آن خاطرات شيرين گاه و بيگاه ياد نموده و بدانها افتخار مي ورزيد.
كاوه تحصيلات خويش را با توجه به چنين مقدماتي از دبستان آغاز نمود و با اتمام دوره راهنمايي تحصيلي بنا بر علاقه وافري كه به كسب علوم ديني در حوزه هاي نور و معرفت داشت دروس حوزوي را برگزيد و چندي نيز در اين وادي به سلوك پرداخت.
باري، اگر چه شهيد كاوه بهره هاي ميموني از دوران كوتاه تحصيل در مراحل مقدماتي حوزه برد وليكن ظاهرا بدين نتيجه رسيده بود كه اگر با اخذ مدرك دوران پاياني دبيرستاني گام در اين وادي مقدس بگذارد، مؤفقتر خواهد بود و لذا با اين اميد كه در آينده و بعد از كسب مدرك ديپلم به ادامه دروس حوزوي بپردازد، به تحصيل كلاسيك متوسطه بازگشت.
دركشاكش همين دوران اخير از زندگي شهيد بود كه آرام آرام حاصل بيش از يك دهه روشنگري و مبارزه و تلاش و زندان و تبعيد حضرت امام (ره) و اصحاب وفادارش، مي رفت تا در قالب نهضتي شگرف و اعجاب بر انگيز يعني انقلاب اسلامي نمودار گردد. شهيد كاوه در آن روزگار جواني پر نشاط، فعال و مذهبي بود، كه لحظه اي آرام و قرار نداشت و در تمامي صحنه هاي انقلاب حضور فعال داشت.
 
منبع:
پایگاه اطلاع رسانی آسمانی ها




تاریخ: چهار شنبه 4 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

آشنایی با شهید مصطفي چمران(وصيت نامه)

وصیت می‌کنم …
وصیت می‌کنم به کسی که او را بیش از حد دوست می‌دارم! به معبودم! به معشوقم! به‌امام موسی صدر! کسی که او را مظهر علی می‌دانم! او را وارث حسین می‌خوانم! کسی که رمز طایفه شیعه، و افتخار آن، و نماینده هزار و چهار صد سال درد، غم، حرمان، مبارزه، سرسختی، حق طلبی و بالأخره شهادت است! آری به‌امام موسی وصیت می‌کنم …


برای مرگ آماده شده‌ام و این امری است طبیعی که مدتهاست با آن آشنا شده‌ام. ولی برای اولین بار وصیت میکنم. خوشحالم که در چنین راهی به شهادت می‌رسم. خوشحالم که از عالم و ما فیها بریده‌ام. همه چیز را ترک گفته‌ام. علایق را زیر پا گذاشته‌ام. قید و بندها را پاره کرده‌ام. دنیا و ما فیها را سه طلاقه گفته‌ام و با آغوش باز به استقبال شهادت می‌روم.
از اینکه به لبنان آمدم و پنج یا شش سال با مشکلاتی سخت دست به گریبان بوده‌ام، متأسف نیستم. از اینکه آمریکا را ترک گفتم، از اینکه دنیای لذات و راحت‌طلبی را پشت سر گذاشتم، از اینکه دنیای علم را فراموش کردم، از اینکه از همه زیبائیها و خاطره زن عزیز و فرزندان دلبندم گذشته‌ام، متأسف نیستم …

از آن دنیای مادی و راحت طلبی گذشتم و به دنیای درد، محرومیت، رنج، شکست، اتهام، فقر و تنهایی قدم گذاشتم. با محرومیت همنشین شدم. با دردمندان و شکسته دلان هم آواز گشتم.
از دنیای سرمایه داران و ستمگران گذشتم و به عالم محرومین و مظلومین وارد شدم. با تمام این احوال متأسف نیستم …
تو ای محبوب من، دنیایی جدید به من گشودی که خدای بزرگ مرا بهتر و بیشتر آزمایش کند. تو به من مجال دادی تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق بورزم، تا قدرتهای بی نظیر انسانی خود را به ظهور برسانم، از شرق به غرب و از شمال تا جنوب لبنان را زیر پا بگذارم و ارزشهای الهی را به همگان عرضه کنم، تا راهی جدید و قوی و الهی بنمایانم، تا مظهر باشم، تا عشق شوم، تا نور گردم، از وجود خود جدا شوم و در اجتماع حل گردم، تا دیگر خود را نبینم و خود را نخواهم، جز محبوب کسی را نبینم، جز عشق و فداکاری طریقی نگزینم، تا با مرگ آشنا و دوست گردم و از تمام قید و بندهی مادی آزاد شوم…

تو ای محبوب من رمز طایفه ای، و درد و رنج هزار و چهار صد ساله را به دوش می‌کشی، اتهام و تهمت و هجوم و نفرین و ناسزای هزار و چهار صد سال را همچنان تحمل می‌کنی، کینه‌های گذشته و دشمنی‌های تاریخی و حقد و حسدهای جهان سوز را بر جان می‌پذیری، تو فداکاری می‌کنی، تو از همه چیز خود می‌گذری، تو حیات و هستی خود را فدای هدف و اجتماع انسانها می‌کنی، و دشمنانت در عوض دشنام می‌دهند و خیانت می‌کنند، به تو تهمتهای دروغ می‌زنند و مردم جاهل را بر تو می‌شورانند، و تو ای امام لحظه‌ای از حق منحرف نمی‌شوی و عمل به مثل انجام نمی‌دهی و همچون کوه در مقابل طوفان حوادث آرام و مطمئن به سوی حقیقت و کمال و قدم بر می‌داری، از این نظر تو نماینده علی (ع) و وارث حسینی… و من افتخار می‌کنم که در رکابت مبارزه می‌کنم و در راه پر افتخارت شربت شهادت می‌نوشم…

ای محبوب من، آخر تو مرا نشناختی!
زیرا حجب و حیا مانع آن بود که من خود را به تو بنمایانم، یا از عشق سخن برانم یا از سوز درونی خود بازگو کنم…
اما من، منی که وصیت می‌کنم، منی که تو را دوست می‌دارم… آدم ساده‌ای نیستم! من خدای عشق و پرستشم، من نماینده حق و مظهر فداکاری و گذشت و تواضع و فعالیت و مبارزه‌ام، آتشفشان درون من کافیست که هر دنیایی را بسوزاند، آتش عشق من به حدی است که قادر است هر دل سنگی را آب کند، فداکاری من به‌اندازه‌ای است که کمتر کسی در زندگی به آن درجه رسیده است …

به سه خصلت ممتاز شده‌ام:
1. عشق که از سخنم و نگاهم و دستم و حرکاتم و حیات و مماتم می‌بارد. در آتش عشق می‌سوزم و هدف حیات را جز عشق نمی‌شناسم. در زندگی جز عشق نمی‌خواهم، و جز به عشق زنده نیستم.
2. فقر که از قید همه چیز آزاد و بی نیازم. و اگر آسمان و زمین را به من ارزانی کنند، تأثیری در من نمی‌کند.

3. تنهایی که مرا به عرفان اتصال می‌دهد. مرا با محرومیت آشنا می‌کند. کسی که محتاج عشق است، در دنیای تنهایی با محرومیتِ عشق می‌سوزد. جز خدا کسی نمی‌تواند انیس شبهای تار او باشد و جز ستارگان اشکهای او را پاک نخواهند کرد. جز کوههای بلند راز و نیازهای او را نخواهند شنید و جز مرغ سحر ناله‌های صبحگاه او را حس نخواهند کرد. به دنبال انسانی می‌گردد تا او را بپرستد یا به او عشق بورزد. ولی هر چه بیشتر می‌گردد، کمتر می‌یابد…

کسی که وصیت می‌کند آدم ساده‌ای نیست. بزرگترین مقامات علمی را گذرانده، سردی و گرمی روزگار را چشیده، از زیباترین و شدیدترین عشقها برخوردار شده، از درخت لذات زندگی میوه چیده، از هر چه زیبا و دوست داشتنی است برخوردار شده، و در اوج کمال و دارایی همه چیز خود را رها کرده و به خاطر هدفی مقدس، زندگی دردآلود و اشکبار و شهادت را قبول کرده است.

آری ای محبوب من، یک چنین کسی با تو وصیت می‌کند …
وصیت من درباره مال و منال نیست. زیرا می‌دانی که چیزی ندارم، و آنچه دارم متعلق به تو و حرکت و مؤسسه است. از آنچه به دست من رسیده، به خاطر احتیاجات شخصی چیزی بر نداشته‌ام. جز زندگی درویشانه چیزی نخواسته‌ام. حتی زن و بچه‌ها و پدر و مادر نیز از من چیزی دریافت نکرده‌اند. آنجا که سر تا پای وجودم برای تو و حرکت باشد، معلوم است که مایملک من نیز متعلق به تو است.

وصیت من درباره قرض و دین نیست. مدیون کسی نیستم، در حالی که به دیگران زیاد قرض داده‌ام. به کسی بدی نکرده‌ام. در زندگی خود جز محبت، فداکاری، تواضع و احترام نبوده‌ام. از این نظر نیز به کسی مدیون نیستم …
آری وصیت من درباره این چیزها نیست …
وصیت من درباره عشق و حیات و وظیفه است …
احساس می‌کنم که آفتاب عمرم به لب بام رسیده است و دیگر فرصتی ندارم که به تو سفارش کنم. وصیت می‌کنم، وقتی که جانم را بر کف دستم گذاشته‌ام، و انتظار دارم هر لحظه با این دنیا وداع کنم و دیگر تو را نبینم…

تو را دوست می‌دارم و این دوستی بابت احتیاج و یا تجارت نیست. در این دنیا به کسی احتیاج ندارم. حتی گاهگاهی از خدای بزرگ نیز احساس بی نیازی می‌کنم … از او چیزی نمی‌طلبم و احساس احتیاج نمی‌کنم. چیزی نمی‌خواهم، گله‌ای نمی‌کنم و آرزوئی ندارم. عشق من به خاطر آن است که تو شایسته عشق و محبتی، و من عشق به تو را قسمتی از عشق به خدا میدانم. همچنانکه خدای را می‌پرستم و عشق می‌ورزم، به تو نیز که نماینده او در زمینی عشق می‌ورزم. و این عشق ورزیدن همچون نفس کشیدن برای من طبیعی است …

عشق هدف حیات و محرک زندگی من است. زیباتر از عشق چیزی ندیده‌ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته‌ام. عشق است که روح مرا به تموج وا می‌دارد، قلب مرا به جوش می‌آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می‌کند، مرا از خودخواهی وخودبینیی رهاند، دنیای دیگری حس می‌کنم، در عالم وجود محو می‌شوم، احساسی لطیف و قلبی حساس و دیده‌ای زیبابین پیدا می‌کنم. لرزش یک برگ، نور یک ستاره دور، موریانه کوچک، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا می‌ربایند و از این عالم به دنیای دیگری می‌برند … اینها همه و همه از تجلیات عشق است …

به خاطر عشق است که فداکاری می‌کنم. به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنایی می‌نگرم و ابعاد دیگری را می‌یابم. به خاطر عشق است که دنیا را زیبا می‌بینم و زیبائی را می‌پرستم. به خاطر عشق است که خدا را حس می‌کنم، او را می‌پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می‌کنم …
می دانم که در این دنیا به عده زیادی محبت کرده‌ام، حتی عشق ورزیده‌ام، ولی جواب بدی دیده‌ام. عشق را به ضعف تعبیر می‌کنند و به قول خودشان زرنگی کرده از محبت سوءاستفاده می‌نمایند!

اما این بی خبران نمی‌دانند که از چه نعمت بزرگی که عشق و محبت است، محرومند. نمی‌دانند که بزرگترین ابعاد زندگی را درک نکرده‌اند. نمی‌دانند که زرنگی آنها جز افلاس و بدبختی و مذلت چیزی نیست …
و من قدر خود را بزرگتر از آن می‌دانم که محبت خویش را از کسی دریغ کنم. حتی اگر آن کس محبت مرا درک نکند و به خیال خود سؤاستفاده نماید. من بزرگتر از آنم که به خاطر پاداش محبت کنم، یا در ازاء عشق تمنایی داشته باشم. من در عشق خود می‌سوزم و لذت می‌برم. این لذت بزرگترین پاداشی است که ممکن است در جواب عشق من به حساب آید …

می دانم که تو هم ای محبوب من، در دریای عشق شنا می‌کنی. انسانها را دوست می‌داری. به همه بی دریغ محبت می‌کنی. و چه زیادند آنها که از این محبت سوءاستفاده می‌کنند. حتی تو را به تمسخر می‌گیرند و به خیال خود تو را گول میزنند … تو اینها را می‌دانی ولی در روش خود کوچکترین تغییری نمی‌دهی … زیرا مقام تو بزرگتر از آن است که تحت تأثیر دیگران عشق بورزی و محبت کنی. عشق تو فطری است. همچون آفتاب بر همه جا می‌تابی و همچون باران برچمن و شوره زار می‌باری و تحت تأثیر انعکاس سنگدلان قرار نمی‌گیری …

درود آتشین من به روح بلند تو باد که از محدوده تنگ و باریک خودبینی و خودخواهی بیرون است و جولانگاهش عظمت آسمانها و اسماء مقدس خداست.
عشق سوزان من فدای عشقت باد، که بزرگترین و زیباترین مشخصه وجود توست، و ارزنده ترین چیزی است که مرا جذب تو کرده است، و مقدس ترین خصیصه‌ای است که در میزان الهی به حساب می‌آید
 

منبع:
وبلاگ شبهای دهلی




تاریخ: چهار شنبه 4 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

آشنایی با شهید مصطفي چمران(صد خاطره)

1) نشسته بود زار زار گریه می کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می دانستم این جوری می کند ؟ می گویم « مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم . برای من ناراحته .» کی باور می کند؟

2) ریاضیش خیلی خوب بود . شب ها بچه ها را جمع می کرد کنار میدان سرپولک ؛پشت مسجد به شان ریاضی درس می داد. زیر تیر چراغ برق.



3) شب های جمعه من را می برد مسجد ارک. با دوچرخه می برد. یک گوشه می نشست و سخن رانی گوش می داد. من می رفتم دوچرخه سواری.

4) پدرمان جوراب بافی داشت. چرخ جوراب بافیش یک قطعه داشت که زود خراب می شد و کار می خوابید. عباس قطعه را باز کرد و یکی از رویش ساخت. مصطفی هم خوشش آمد و یکی ساخت. افتادن به تولید انبوه یک کارخانه کوچک درست کردند. پدر دیگر به جای جوراب،لوازم یدکی چرخ جوراب بافی می فروخت.

5) مدیر دبستان با خودش فکر کرد و به این نتیجه رسید که حیف است مصطفی در آن جا بماند. خواستش و بهش گفت برود البرز و با دکتر مجتهدی نامی که مدیر آن جاست صحبت کند. البرز دبیرستان خوبی بود،ولی شهریه می گرفت.دکتر چند سؤال ازش پرسید . بعد یک ورقه داد که مسئله حل کند. هنوز مصطفی جواب ها را کامل ننوشته بود که دکتر گفت « پسر جان تو قبولی . شهریه هم لازم نیست بدهی.»

6) تومار بزرگ درست کرد و بالایش درشت نوشت:« صنعت نفت در سرتاسر کشور باید ملی شود» گذاشتش کنار مغازه ی بابا مردم می آمدند و امضا می کردند.

7) سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان ، چمران کراوات نزد، استاد دونمره ازش کم کرد. شد هجده ، بالاترین نمره .

8) درس ترمودینامیک ما با یک استاد سخت گیر بود. آخر ترم نمره ش از امتحان شد هفده و نیم و از جزوه چهار . همان جزوه را بعدا چاپ کردند. در مقدمه اش نوشته بود «این کتاب در حقیقت جزوه ی مصطفی چمران است در درس ترمودینامیک.»

9) یک اتاق را موکت کردند. اسمش شد نمازخانه.ماه اول فقط خود مصطفی جرأت داشت آنجا نماز بخواند. همه از کمونیست ها می ترسیدند.

10) بورس گرفت . رفت آمریکا. بعد از مدت کمی شروع کرد به کارهای سیاسی مذهبی. خبر کارهایش به ایران می رسید. از ساواک پدر را خواستندو بهش گفتند « ماترمی چهارصد دلار به پسرت پول نمی دهیم که برود علیه ما مبازه کند.» پدر گفت «مصطفی عاقل و رشیده . من نمی توانم در زندگیش دخالت کنم» بورسیه اش را قطع کردند. فکر می کردند دیگر نمی تواند درس بخواند، برمی گردد.

11) می خواستیم هیأت اجرایی کنگره دانش جویان را عوض کنیم . به انتخابات فقط چند روز مانده بود. ما هم که تبلیغات نکرده بودیم . درست قبل از انتخابات ، مصطفی رفت و صحبت کرد. برنده شدیم.

12) چند بار رفته بود دنبال نمره اش. استاد نمره نمی داد. دست آخرگفت « شما نمره گرفته ای، ولی اگر بروی ، آزمایشگاه نیروی بزرگی از دست میدهد. » خودش می خندید. می گفت « کارم تمام شده بود. نمره ام را نگه داشته بود پیش خودش که من هم بمانم»

13) بعد از کشتار پانزده خرداد نشست و حسابی فکر کرد. به این نتیجه رسید که مبارزه ی پارلمانی به نتیجه نمی رسد و باید برود سلاح دست بگیرد. بجنگد.

14) باهم از اوضاع ایران و درگیری های سیاسی حرف می زدیم .نمی دانستیم چه کار می شود کرد. بدمان نمی آمد برگردیم، برویم دانشکده ی فنی ، تدریس کنیم . چمران بالاخره به نتیجه رسید . برایم پیغام گذاشته بود « من رفتم .آنجا یک سکان دارهست. » و رفت لبنان.

15) ماعضو انجمن اسلامی دانشگاه بودیم. خبر شدیم در لبنان سمیناری درباره شیعیان برگزار کرده اند. پِیش را گرفتیم تا فهمیدیم آدمی به اسم چمران این کار را کرده است. یک چمران هم می شناختیم که می گفتمد انجمن اسلامی مارا راه انداخته. فهمیدیم این دو نفر یکی اند. آمریکا را ول کردیم و رفتیم لبنان.

16) کلاس عرفان گذاشته بود. روزی یک ساعت . همه را جمع می کرد و مثنوی معنوی می خواند و برایشان به عربی ترجمه می کرد. عربی بلد نبودم ، اما هرجور بود خودم را می رساندم به کلاس . حرف زدنش را خیلی دوست داشتم.

17) چپی ها می گفتند «جاسوس آمریکاست. برای ناسا کار می کند.» راستی ها می گفتند « کمونیسته. » هردو برای کشتنش جایزه گذاشته بودند. ساواک هم یک عده را فرستاده بود ترورش کنند. یک کمی آن طرف تر دنیا، استادی سرکلاس می گفت « من دانشجویی داشتم که همین اخیرا روی فیزیک پلاسما کار می کرد.»

18) اوایل که آمده بود لبنان ، بعضی کلمه های عربی را درست نمی گفت. یک بار سرکلاس کلمه ای را غلط گفته بود . همه ی بچه ها همان جور غلط می گفتند. می دانستند و غلط می گفتند. امام موسی می گفت «دکتر چمران یک عربی جدیدی توی این مدرسه درست کرد.»

19) بعضی شب ها که کارش کمتر بود، می رفت به بچه ها سر بزند. معمولا چند دقیقه می نشست، از درس ها می پرسید و بعضی وقت ها با هم چیزی می خوردند. همه شان فکر می کردند بچه ی دکترند. هر چهارصدو پنجاه تایشان.

20) اسم چمران معروف تر از خودش بود. وقتی عکسش رسید دست اسرائیلی ها ، با خودشان فکر کردند « این همان یارو خبر نگاره نیست که می آمد از اردوگاه ما گزارش بگیرد؟ » آن ها هم برای سرش جایزه گذاشتند.

21) چند بار اتفاق افتاده بود که کنار جاده ، وقتی از این ده به ده دیگر می رفتیم ، می دید که بچه ای کنار جاده نشسته و دارد گریه می کند. ماشین را نگه می داشت، پیاده می شد و می رفت بچه را بغل می کرد. صورتش را با دستمال پاک می کردو او را می بوسید . بعد همراه بچه شروع می کرد به گریه کردن . ده دقیقه ، یک ربع، شاید هم بیش تر.

22) ماهی یک بار ، بچه های مدرسه جمع می شدند و می رفتند زباله های شهر را جمع می کردند. دکتر می گفت « هم شهر تمیز می شود، هم غرور بچه ها می ریزد.»

23) جنوب لبنان به اسم دکتر مصطفی می شناختندش . می گفتند « دکتر مصطفی چشم ماست ، دکتر مصطفی قلب ماست.»

24) من نفر دومی بودم که تنها گیرش آوردم . تنها راه می رفت؛بدون اسلحه . گفتم «من پول گرفته م که تو رو بکشم . » چیزی نگفت. گفتم « شنیدی ؟» . گفت « آر ه . » دروغ می گفت . اصلا حواسش به من نبود. اگر مجبور نبودم فرار کنم ، می ماندم ببینم این یارو ایرانیه چه جور آدمی است.

25) دکتر شعرها را می خواند و یاد دعای ائمه می افتاد . می خواست نویسنده اش را ببیند. غاده دعا زیاد بلد بود. پیغام دادند که دکتر مصطفی مدیر مدرسه ی جبل عامل می خواهد ببیندم ، تعجب کردم . رفتم . یک اتاق ساده و یک مرد خوش اخلاق . وقتی که دیگر آشنا شدیم ، فهمیدم دعاهایی که من می خوانم ، در زندگی معمولی او وجود دارد.

26) گفتند «دکتر برای عروس هدیه فرستاده » به دو رفتم دم ِ در و بسته را گرفتم . بازش کردم . یک شمع خوش گل بود. رفتم اتاقم و چند تا تکه طلا آویزان کردم و برگشتم پیش مهمان ها ؛یعنی که این ها را مصطفی فرستاده. چه کسی می فهمید مصطفی خودش را برایم فرستاده ؟

27) وای که چقدر لباسش بد ترکیب بود . امیدوار بودم برای روز عروسی حداقل یک دست لباس مناسب بپوشد که مثلا آبروداری کنم . نپوشید. با همان لباس آمد. می دانستم که مصطفی مصطفی است.

28) به پسر ها می گفت شیعیان حسین، و به ما شیعیان زهرا . کنارهم که بودیم ، مهم نبود که پسر است کی دختر . یک دکتر مصطفی می شناختیم که پدر همه مان بود، و یه دشمن که می خواستیم پدرش را در بیاوریم.

29) به این فکر افتاده بودم بیایم ایران. دکتر یک طرح نظامی دقیق درست کرد. مهمات و تجهیزات را آماده کردم . یک هواپیما لازم داشتیم که قرار شد از سوریه بگیریم . دوروز مانده به آمدنمان ، خبر رسید انقلاب پیروز شده.

30) گفته بود « مصطفی!من از تو هیچ انتظاری ندارم الا این که خدا را فراموش نکنی.» بیست و دو سال پیش گفته بود؛ همان وقت که از ایران آمدم . چه قدر دلم می خواهد بهش بگویم یک لحظه هم خدا را فراموش نکردم.

31) آن وقت ها که دفتر نخست وزیری بود، من تازه شناخته بودمش . ازش حساب می بردم . یک روز رفتم خانه شان ؛ دیدم پیش بند بسته ، دارد ظرف می شوید. با دخترم رفته بودم . بعد از این که ظرف هارا شست. آمد و با دخترم بازی کرد. با همان پیش بند.

32) وقتی دید چمران جلویش ایستاده ، خشکش زد. دستش آمد پائین و عقب عقب رفت. بقیه هم رفتند. دکتر وقتی شنیده بود شعار می دهند « مرگ برچمران » آمده بود بیرون رفته بود ایستاده بود جلویشان. شاید شرم کردند، شاید هم ترسیدند و رفتند.

33) ما سه نفر بودیم ، با دکتر چهار نفر. آن ها تقریبا چهارصد نفر. شروع کردند به شعار دادن و بدو بی راه گفتن . چند نفر آمدند که دکتر را بزنند. مثلا آمده بودیم دانشگاه سخن رانی. از درپشتی سالن آمدیم بیرون . دنبالمان می آمدند. به دکتر گفتیم « اجازه بده ادبشان کنیم . » . گفت « عزیز ، خدا این هارا زده .» دکتر را که سوار ماشین کردیم ، چند تا از پر سر و صداهاشان را گرفتیم آوردیم ستاد. معلوم نشد دکتر از کجا فهمیده بود . آمد توی اتاق . حسابی دعوامان کرد. نرسیده برگشتیم و رساندیمشان دانشگاه ، با سلام و صلوات.

34) وقتی جنگ شروع شد به فکر افتاد برود جبهه . نه توی مجلس بند می شد نه وزارت خانه . رفت پیش امام . گفت « باید نامنظم با دشمن بجنگیم تا هم نیروها خودشان را آماده کنند، هم دشمن نتواند پیش بیاید. » برگشت و همه را جمع کرد. گفت « آماده شوید همین روزها راه می افتیم » . پرسیدیم «امام؟» گفت «دعامان کردند.»

35) دنبال یک نفر می گشتیم که بتواند نیروهای جوان را سازمان دهی کند، که سر و کله چمران پیدا شد. قبول کرد . آمد ایلام . یک جلسه ی آشنایی گذاشتیم و همه چیز را سپردیم دست خودش . همان روز ، بعد از نماز شروع کرد. اول تیراندازی و پرتاب نارنجک را آموزش داد، بعد خنثا کردن مین .صبح فردا زندگی در شرایط سخت شروع شده بود.

36) حدود یک ماه برنامه اش این بود؛ صبح تا شب سپاه و برنامه ریزی، شب ها شکار تانک . بعد از ظهرها ، اگر کاری پیش نمی آمد، یک ساعتی می خوابید.

37) تلفنی بهم گفتند « یه مشت لات و لوت اومده ن ، می گن می خوایم بریم ستاد جنگ های نامنظم . » رفتم و دیدم .ردشان کردم . چند روز بعد ، اهواز ، با موتورسیکلت ایستاده بودند کنار خیابان . یکیشان گفت « آقای دکتر خودشون گفتن بیاین . » می پریدند؛ از روی گودال ، رود ، سنگر . آرپی جی زن ها را سوار می کردند ترک موتور، می پریدند. نصف بیش ترشان همان وقت ها شهید شدند.

38) از در آمد تو . گفت « لباسای نظامی من کجاست ؟ لباسامو بیارین .» رفت توی اتاقش ، ولی نماند. راه افتاده بود دور اتاق . شده بود مثل وقتی که تمرین رزم تن به تن می داد.ذوق زده بود . بالاخره صبح شد و رفت . فکر کردیم برگردد، آرام می شود. چه آرام شدنی! تا نقشه ی عملایت را کامل کند. نیروها را بفرستد منطقه ، نه خواب داشت نه خوراک . می گفت « امام فرموده ن خودتون رو برسونید کردستان. » سریک هفته ، یک هواپیما نیرو جمع کرده بود.

39) اگر کسی یک قدم عقب تر می ایستاد و دستش را دراز می کرد، همه می فهمیدند بار اولش است آمده پیش دکتر. دکتر هم بغلش می کرد و ماچ و بوسه ی حسابی . بنده ی خدا کلی شرمنده می شد و می فهمید چرا بقیه یا جلو نمی آیند ، یا اگر بیایند صاف می روند توی بغل دکتر.

40) مانده بودیم وسط نیروهای ضد انقلاب . نه جنگ کردن بلد بودیم، نه اسلحه داشتیم . دکتر سر شب رفت شناسایی. کسی از جاش جم نخورد تا دکتر برگشت. دم اذان بود.وضو که می گرفت ، ازم پرسید « عزیزجان چه خبر؟ کسی چیزیش نشده ؟»

41) سر سفره ، سرهنگ گفت « دکتر ! به میمنت ورود شما یه بره زده ایم زمین. » شانس آوردیم چیزی نخورده بود و این هه عصبانی شد. اگر یک لقمه خورده بود که دیگر معلوم نبود چه کار کند.

42) اولین عملیاتمان بود. سرجمع می شدیم شصت هفتاد نفر . یعنی همه بچه های جنگ های نامنظم . رفتیم جلو و سنگر گرفتیم .طبق نقشه . بعد فرمان آتش رسید. درگیر شدیم . دوساعت نشده دشمن دورمان زد. نمی دانستیم در عملیات کلاسیک ، وقتی دشمن دارد محاصره می کند باید چه کار کرد. شانس آوردیم که دکتر به موقع رسید.

43) خوردیم به کمین . زمین گیر شدیم . تیرو ترکش مثل باران می بارید . دکتر از جیپ جلویی پرید پایین و داد زد« ستون رو به جلو .» راه افتاد .چند نفر هم دنبالش . بقیه مانده بودیم هاج و واج . پرسیدم « پس ما چه کارکنیم ؟» . دکتر از همان جا گفت « هر کی می خواد کشته نشه ، با ما بیاد.» تیر و ترکش می آمد ، مثل باران. فرق آن جا و این جا فقط این بود که دکتر آنجا بود و همین کافی بود.

44) تشییع آیت الله طالقانی بود. من و چند تا از مسئولین توی غسال خانه بودیم . در را بسته بودند که جمعیت نیاید تو. دربان آمد ، گفت « یکی آمده ، می گه چمرانم . چه کار کنم ؟» با خودم گفتم « امکان ندارد. » رفتیم دم در . خودش بود لاغر لاغر . کردستان شلوغ بود آن روزها .

45) گفت « سیزده روزه زن و بچه شون رو گذاشته ن و اومده ن این جا ، حقوق هم نگرفته ن . من اصلا متوجه نبودم .» سرش را گذاشته بود روی دیوار و گریه می کرد. کلاه سبزها را می گفت. چند دقیقه پیش ، یکیشان آمده بود پیش دکتر و گفته بود« چون ما بی خبر آمده ایم ، اگر اجازه بدهید، چند تا از بچه ها بروند، هم خبر بدهند ، هم حقوق های ما را بگیرند». گفتم « شما برای همین ناراحتید؟»

46) کم کم همه بچه ها شده بودند مثل خود دکتر ؛ لباس پوشیدنشان، سلاح دست گرفتنشان ، حرف زدنشان. بعضی ها هم ریششان را کوتاه نمی کردند تا بیش تر شبیه دکتر بشوند. بعدا که پخش شدیم جاهای مختلف، بچه هارا از روی همین چیز ها می شد پیدا کرد. یا مثلا از این که وقتی روی خاک ریز راه می روند نه دولا می شوند، نه سرشان را می دزدند. ته نگاهشان را هم بگیری، یک جایی آن دوردست ها گم می شود.

47) ایستاده بود زیر درخت. خبرآمده بود قرار است شب حمله کنند. آمدم بپرسم چه کار کنیم . زل زده بود به یک شاخه ی خالی.گفتم « دکتر ، بچه ها می گن دشمن آماده باش داده.» حتی برنگشت . گفت «عزیز بیا ببین چه قدر زیباست. » بعد همان طور که چشمش به برگ بود ، گفت « گفتی کِی قراره حمله کنند؟».

48) – دکتر نیست . همه پادگان را گشتیم ، نبود. شایعه شد دکتر را دزدیده اند . نارنجک و اسلحه برداشتیم رفتیم شهر. سرظهر توی مسجد پیدایش کردیم. تک و تنها وسط صف نماز جماعت سنی ها. فرمانده پادگان از عصبانیت نمی توانست چیزی بگوید . پنج ماه می شد که ارتش درهای پادگان را روی خودش قفل کرده بود، برای حفظ امنیت.

49) شب دکتر آماده باش داد. حرکت کردیم سمت اهواز . چند کیلومتر قبل از شهر پیاده شدیم. خبر رسید لشکر 92 زمین گیر شده. عراقی ها دارند می رسند اهواز . دکتر رفت شناسایی. وقتی برگشت، گفت «همین جا جلوشان را می گیریم. از این دیگر نباید جلوتر بیایند. » ما ده نفر بودیم، ده تا تانک زدیم و برگشتیم . عراقی ها خیال کرده بودند از دور با خمپاره می زنندشان. تانک ها را گذاشتند و رفتند.

50) تانک دشمن سرش را انداخته پایین ، می آید جلو. نه آرپی جی هست، نه آرپی جی زن . یک نفر دولا دولا خودش را می رساند به تانک ، می پرد بالا ، یک نارنجک می اندازد توی تانک ، برمی گردد. دکتر خوش حال است. یادشان به خیر ؛ پنج نفر بودند. دیگر با دست خالی هم تانک می زدند.

51) موقع غذا سرو کله عرب ها پیدا می شد ؛ کاسه و قابلمه به دست ، منتظر . دکتر گفته بود « اول به آنها بدهید ، بعد به ما. ما رزمنده ایم ، عادت داریم . رزمنده باید بتواند دو سه روز دوام بیاورد.»

52) وقتی کنسروها را پخش می کرد، گفت «دکتر گفته قوطی ها شو سالم نگه دارین. » بعد خودش پیداش شد، با کلی شمع . توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطی ها را فرستادیم روی اروند.عراقی ها فکر کرده بودند غواص است ، تا صبح آتش می ریختند.


53) گفتم «دکتر جان ، جلسه رو می ذاریم همین جا، فقط هواش خیلی گرمه . این پنکه هم جواب نمی ده . ما صد ، صد و پنجاه تا کولر اطراف ستاد داریم ، اگه یکیش را بذاریم این اتاق ...» .گفت « ببین اگه می شه برای همه ی سنگرا کولر بذارید، بسم ا... آخریش هم اتاق من.»

54) بلند گفت « نه عزیز جان ، نه . عقب نشینی نه . اگر قرار باشد یک جایی بایستیم و بمیریم ، همین جا می مانیم و می میریم .» کسی نمیرد . وقتی برگشتیم ، یک نفر دستش ترکش خورده بود، یک نفر هم دوتا آرپی جی غنیمت برداشته بود.

55) سر کلاس درس نظامی می گفت« اگر می خواهی به یک ارتش حمله کنی، باید سه برابر تانک داشته باشی.» صدایم کرد و گفت « عزیز ، برو یه رگبار ببند اون جا وبیا . » رفتم ، دیدم یک دنیا تانک خوابیده . صدا می کردم ، می بستندم به گلوله . رگبار بستم و آمدم. می گفت « عزیز رگبار که می بندی، طرف عصبی می شه و کسی که عصبی بشه ، نمی تونه بجنگه .»

56) تا آن وقت آرپی جی ندیده بودم . دکتر آرپی جی زدن بهم یاد داد، خودش.

57) ماکت هایم را کار گذاشتم . بد نشده بود. از دور به نظر می رسید موشک تاو است. عراقی ها تادیدند، بهش شلیک کردند، تا یکی دو ساعت بعد که فهمیدند قلابی است و بی خیال شدند. فکر این جایش را نمی کردند که من جای ماکت را با موشک واقعی عوض کنم . تا دیدمش گفتم « دکتر جان ، نقشه مان گرفت. هشت تا تانک زدیم.»

58) از اهواز راه افتادیم ؛ دوتا لندرور . قبل از سه راهی ماشین اول را زدند. یک خمپاره هم سقف ماشین ما را سوراخ کرد.و آمد تو ، ولی به کسی نخورد. همه پریدیم پایین ، سنگر بگیریم . دکتر آخر از همه آمد. یک گل دستش بود. مثل نوزاد گرفته بود بغلش . گفت «کنار جاده دیدمش . خوشگله ؟»

59) بیست و شش تا موشک ِ خراب برگردانده بودند مقر. دکتر گفت «بگیرمشان ، اگر شد استفاده کنیم .»گرفتیم ، درست کردشان ، استفاده کردیم؛ هر بیست و شش تایش.

60) تا از هلیکوپتر پیاده شدیم ، من ترکش خوردم . دکتر برم گرداند توی هلی کوپتر و دستور داد برگردیم عقب.وقتی رسیدیم، هوا تاریک شده بود. دکتر مانده بود وسط دشمن. خلبان نمی توانست پرواز کند. تماس گرفتم تهران ، خواستم چند تا فانتوم بفرستند، منطقه را بمباران کنند.خدا خدا می کردم دکتر طوریش نشود.

61) از خط که برگشتیم . مرخصی رد کردم و یک راست آمدم خانه . دل توی دلم نبود. قبل از عملیات که زنگ زده بودم ، دخترم مریض بود. حالش را پرسیدم ، خوب بود. زنم گفت « یک خانم عرب آمد دم در . گفت بچه را بردار برویم دکتر . دوا ها را هم خودش گرفت.»

62) بلبل لاکردار معلوم نبود چه طور رفته آنجا . به هزار بدبختی رادیاتور را باز کردیم که سالم بیاوریمش بیرون. دکتر این پا وآن پا می کرد تا بالاخره توانست دستش را ببرد لای پره ها و بکشدش بیرون . نگهش داشت تا حالش جا بیاید. می خواند. قشنگ می خواند.

63) گفتم « دکتر، شما هرچی دستور می دی، هرچی سفارش می کنی، جلوی شما می گن چشم ، بعد هم انگار نه انگار . هنوز تسویه ی مارو نداده ن . ستاد رفته زیر سؤال . می گن شما سلاح گم کرده ین ...» همان قدر که من عصبانی بودم ، او آرام بود. گفت « عزیز جان ، دل خور نباش . زمانه ی نابه سامانیه . مگه نمی گفتن چمران تل زعتر را لو داده ؟ حالا بذار بگن حسین مقدم هم سلاح گم کرده . دل خور نشو عزیز.»

64) هر هفته می آمد ، یا حداکثر ده روز یک بار. از اول خط سنگر به سنگر می رفت. بچه ها را بغل می کرد و می بوسید. دیگر عادت کرده بودیم.یک هفته که می گذشت ، دلمان حسابی تنگ می شد.

65) آب کارون را منحرف کرده بود توی منطقه . باتلاق شده بود چه باتلاقی . عراقی ها نمی توانستند بیایند جلو. هر بار همه که سد می زدند، یکی دوتا از بچه ها می رفتند و می فرستادندش هوا.

66) فکر می کردم بدنش مقاوم است که در آن هوای گرم اصلا آب نمی خورد. بعد از اذان ، وقتی دیدیم چه طوری آب می خورد، فهمیدیم چه قدر تشنه بوده .

67) برای نماز که می ایستاد ، شانه هایش را باز می کرد و سینه ش را می داد جلو. یک بار بهش گفتم « چرا سر نماز این طورمی کنی؟ » گفت « وقتی نماز می خوانی مقابل ارشد ترین ذات ایستاده ای. پس باید خبردار بایستی و سینه ت صاف باشد.»با خودم می خندیدم که دکتر فکر می کند خدا هم تیمسار است.

68) گیر کرده بودیم زیر آتش . یک آن بلند شدیم که فرار کنیم ، دکتر رفت و من جا ماندم . فرصت بعدی سرم را بلند کردم ، دیدم دارد به سمت من می آید و یک موشک به سمت او . خواستم داد بزنم ، صدا در گلویم ماند. فکر کردم موشک نصفش کرده . خاک که نشست ، دیدم کجا پرت شده . سالم بود . با هم فرار کردیم.

69) از فرمان دهی دستور دادند « پل را بزنید .» همه ی بچه ها جمع شدند، چند گروه داوطلب. دکتر به هیچ کدام اجازه نداد بروند . می گفت « پل زیر دید مستقیم است.» صبحی خبر آوردند پل دیگر نیست. رفتیم آن جا . واقعا نبود. گزارش دادند دکتر و گروهش دیشب از کنار رود برمی گشتند می خندیدند .و برمی گشتند .

70) اصل ایده بود اصلا . لوله را دو تا سوراخ می کرد و می گفت « میخ بذارید این جا ، می شه خمپاره » . می شد.

71) ناهار اشرافی داشتیم ؛ ماست. سفره را انداخته و نینداخته ، دکتر رسید. دعوتش کردیم بماند. دست هاش را شست و نشست سر همان سفره .یکی می پرسید « این وزیر دفاع که گفتن قراره بیاد سرکشی ، چی شد پس؟»

72) یک بند داد می زدم . گریه می کردم . کنترل خودم را از دست داده بودم . همه هم نگران اسلحه ای بودند که دستم بود. دکتر رسید و یک کشیده ی محکم زد زیر گوشم .فکر کنم تنها کشیده ای بود که توی عمرش به کسی زده بود.

73) دکتر آرپی جی می خواست، نمی دادند. می گفتند دستور از بنی صدر لازم است. تلفن کرده بود به مسئول توپ خانه . آن جا هم همان آش و همان کاسه . طرف پای تلفن نمی دید دکتر از عصبانیت قرمز شده . فقط می شنید که « من از کجا بنی صدر رو گیر بیارم مجوز بگیرم ؟» رو کرد به من ، گفت « برو آن جا آرپی جی بگیر . ندادند به زور بگیر برو عزیز جان.»

74) نگاه می کرد به چشم هات و تو می شنیدی که حالا دیگر ما دوستیم، برادریم ، با هم کار می کنیم .با چشم هاش ، صیغه ی برادری می خواند.

75) گفت «سید، می ری رو جاده ؟» گفتم « اگر شما امر کنید ، می رم . » جلو را نشان داد و گفت « یک کوچه آن جاست ، هفت کیلومتری . آن جا پناه بگیر ببینم چه می شود.» جاده توی تیررس بود . کلاه کاسکت را بالا می آوردی ، می زدند. سوار شدیم و رفتیم. گلوله می آمد . زیاد هم می آمد. تیز می رفتیم و صلوات می فرستادیم. کوچه سر جایش بود آمدیم پایین و نشستیم ، گریه کردیم .دکتر بی سیم زد « شروع کنید» شروع کردیم . یک ، دو ، سه ... چهار دهمی تانک فرمان دهی بود . موشکمان تمام شد. صبر کردیم بقیه برسند.

76) تصمیم گرفتم بروم پیشش ، توی چشم هاش نگاه کنم و بگویم «آقا اصلا جبهه مال شما. من می خوام برگردم .» مگر می شد؟ یک هفته فکر کردم ، تمرین کردم . فایده نداشت . مثل همیشه ، وقتی می رفتم و سلام می کردم ، انگار که بداند ماجرا چیست ، می گفت « علیک السلام »و ساکت می ماند. دیگر نمی توانستم یک کلمه حرف بزنم. لبخند می زد و می گفت «سید ، دو رکعت نماز بخوان درست می شه.»

77) لاک پشته به موقع رسید، با یک قابلمه خشاب.می دانستم کار دکتر است، نمی دانستم چه طور بهش فهمانده بود بیاید پیش من.

78) بالاخره برگشتند، هشتاد و هشت نفر از نود نفر. قبل از ظهر بی سیم زدند که «محاصره شدیم.» دکتر به حسن نگاه کرد . حسن با همان نگاه گفت «چشم.» سرشب رسیدند آنجا . حسن چند نفر را فرستاد برای سازمان دهی ، خودش و بقیه هم سنگر گرفتند و شروع کردند راه باز کردن .عراقی ها هم هرچه آتش داشتند می ریختند سرشان.نصفه شب دوباره بی سیم زدند. صدای بی سیم چی می لرزید «دکتر! حسن شهید شده ، بقیه هم همه شهید شده ن . چه کار کنیم ؟»دکتر گفت «حسن چهارده تا جون داره ، هنوز چهارتاش مونده .» بالاخره راه را باز کردند و همه برگشتند. دکتر منتظرش بود. منتظر همه شان بود.

79) کارمان همین بود؛ هرکدام یک نی بلند گرفته بودیم دستمان و موشک که می آمد، با نی می زدیم به سیمش. بعدا برای هر کس تعریف می کردیم ، خیال می کرد شوخی می کنیم . انگار فقط دکتر بلد بود چه طور موشک کنترل شونده را منحرف کند.

80) بولدوزرهای عراقی کانال می کندند. چند تا تانک مانده بوبدند پشتیبانی. دکتر به م گفت «عزیز، بشمار این تانک ها را .»گفتم «دوربین ندارم . یه آرپی جی دارم که دوربین داره . گفت « با همون دوربین آرپی جیت شمار.» تا بشمارم رفته بود. جلوتر ، یک عراقی ستون پنجمی گرفتیم و با خودمان بردیم . رسیدیم پشت تانک ها، وسط دشمن. بی سر و صدا چهار تا تانک را فرستادیم هوا و برگشتیم.

81) وقتی دکتر تیر خورد ، همه ی بچه ها آمدنددیدنش. باور نمی کردند. می گفتند دکتر رویین تن است. تصرف دارد روی گلوله ها. مسیرشان را عوض می کند. از این حرف ها . دکتر وقتی شنید ، خیلی خندید.

82) وقتی پیغامش رسید، هرچه مهمات بود برداشتم و آمدم. چشمم که به چشمش می افتاد، خجالت می کشیدم. بغلم کرد و اشکش سرازیر شد. اول نفهمیدم اشک شوق است، یا ناراحتی. گفت «بچه ها دارند تلف می شوند، ما شده ایم وجه المناقشه ی سیاسیون.»با هم مهمات را بین نیروها تقسیم کردیم.

83) گفت« ببین فلانی، من هم توی انگلیس دوره دیده م ، هم توی آمریکا، هم توی اسرائیل. خیلی جنگیده م . فرمانده زیاد دیده م. دکتر چمران اولین فرماندهیه که موقع جنگیدن جلوی نیروهاست و موقع غذا خوردن عقب صف.»

84) گفتم «شما حالتون خوش نیست. مریض شده ین.»گفت «نه ، خوبم. » گفتم « تب ولرز کرده ین؟» سرش را انداخت پایین. گفت « نه عزیز، گرسنه م . » دو روز چیزی نخورده بود. همه جا را دنبال غذا گشتم ؛ هیچی نبود، هیچی . یعنی یک ذره خرما یا قند هم نبود. رفتم پیش خانمش. گفتم « این جا چیزی پیدانمی شود، بگذارید برویم داخل شهر.»گفت «نه.» قایم شده بودم توی انبار. بغض کرده بودم و از گونی نان خشک ها، جاهایی که کپک نداشت می شکستم و می گذاشتم توی سینی. گریه ام بند نمی آمد.

85) دستور این بود؛ یک تراورس، یک موتور برق و دو عدد لامپ. یک الاغ را با این ها مجهز می کردیم و می فرستادیم پشت تپه . باید آتش تهیه شان را می دیدی . فکر می کردیم اگر با این همه مهمات بهمان حمله می کردند، چه کار می کردیم.آن ها هم لابد به این فکر می کردند که این تانک ها از کجا پیدایشان شده است.

86) می گفتند « چمران همیشه توی محاصره است.» راست می گفتند. منتها دشمن مارا محاصره نمی کرد. دکتر نقشه ای می ریخت. می رفتیم وسط محاصره ، محاصره را می شکستیم و می آمدیم بیرون.

87) سوسنگرد را ما آزاد کردیم . یعنی راستش خدا آزاد کرد؛ ما هم بودیم، دکتر هم بود، ارتشی ها هم به موقع آمدند ، آن ها هم بودند. نقشه را دکتر کشیده بود. ما از جنوب شهر عملیات را شروع کردیم . بعد دکتر و نیروهایش رفتند سمت غرب . قصدشان این بودکه تانک هارا دنبال خودشان بکشانند، موفق شدند.نیم ساعت بعد یک پاکت سیگار رسید دست تیمسار فلاحی . رویش دست خط و امضای دکتر بود. تیمسار یادداشت را که خواند دستور داد وارد عمل شوند. سوسنگردرا همان خدا آزاد کرد.

88) مریض شده بود بدجور . گفتم «دکتر چرا نمی ری تهران؟دوایی،دکتری؟» گفت « عزیز جان ، نفس این بچه ها خوبم می کند.»

89) به خانمِ دکتر می گفتم « زن نباید بعد از غروب پاشو از خونه بذاره بیرون.» او هم نمی رفت. یک روز از دکتر پرسید «شما اجازه نمی دهید بروم بیرون؟» دکتر گفت « چرا ، من راضیم.»بازهم من نمی گذاشتم برود.

90) چهل نفر می خواستندکه بروند پشت تپه ها ، نگذارند دشمن نیروها را دور بزند. گفته بودند ممکن است برگشتی نباشد. چهل و هفت نفر داوطلب شدند، با من چهل و هشت نفر. مانده بودیم توی اتوبوس منتظرکه نفربر بیاید. نیامد.زیاد صبرکردیم، خبری نشد . تلفن کردم به دکتر. خندید. خیلی خندید. گفت « کجایی تو؟ من فکرکردم رفتی بهشت . زود برگرد.» اتوبوس اشتباه رفته بود. عراق هم منطقه را زده بود، با همه ی نیروهایش.

91) پل زده بودیم ، با تیوب کامیون. دکتر آمد و با جیپ از روی پلمان رد شد.و بعد برگشت و بچه ها را یکی یکی بوسید. شصت و پنج نفر بودیم یا شصت و هفت تا، درست خاطرم نیست.

92) با خودش عهد کرده بود تا نیروی دشمن در خاک ایران است برنگردد تهران. نه مجلس می رفت ، نه شورای عالی دفاع . یک روز از تهران زنگ زدند. حاج احمد آقا بود گفت « به دکتر بگو بیا تهران.» گفتم « عهد کرده با خودش ، نمی آد.» گفت « نه ، بگو بیاد. امام دلش برای دکتر تنگ شده . » بهش گفتم . گفت « چشم. همین فردا می ریم.»

93) از پیش امام که برگشت گفت « عزیز برو ببین هواپیما هست برای اهواز؟» گفتم « مگر عصری سخن رانی ندارید؟» گفت « دلم برای دهلاویه شور می زنه . » - دهلاویه می ری ؟ - بپر بالا.... همون عقب بشین . از کجا می آی؟ - اهواز ، عزیز جان.

94) گفت « رضایت بدهید، من فردا بروم شهید بشم . » گفتم « من چه طور تحمل کنم ؟ » آن قدر برایم حرف زد تا رضایت دادم.

95) تا ساعت ده دیگر همه فهمیده بودند رستمی شهید شده. دکتر آماده شده بود برود خط . فرمانده جدید را انتخاب کرد و راه افتادند. نمی دانم چرا همه ی بچه های ستاد آمدند و ایستادند تا دکتر برود . توی راه یک دفترچه گذاشته بود روی پایش و می نوشت. رسیدیم دهلاویه . بچه ها از خستگی خوابیده بودند. دکتر بیدارشان کرد و با همه روبوسی کرد. همه جمع شدند. سخنرانی کرد. آخر صحبتش گفت« بالاخره خدا رستمی را دوست داشت، برد. اگرما را هم دوست داشته باشد ، می برد.»

96) داشت منطقه را برای مقدم پور، فرمانده جدید ، توضیح می داد. مثل همیشه راست ایستاده بود روی خاک ریز. حدادی هم همراهشان بود. سه نفر بودند؛ سه تا خمپاره رفت طرفشان. اولی پانزده متری . دومی هفت متری وسومی پشت پای دکتر ، روی خاکریز. دیدم هرسه نفرشان افتادند. پریدیم بالای خاک ریز . ترکش خمپاره خورده بود به سینه ی حدادی ، صورت مقدم پور و پشت دکتر.

97) از تهران زنگ زدم اهواز . گفتم « می خوام برگردم. » گفتند « نمی خواد بیایی ، همان جا باش.» خودم را معرفی کردم. یکی از بچه ها گوشی را گرفت . زد زیر گریه . پرسیدم « چی شده ؟» گفت « یتیم شدیم.»

98) خانمش آمد ستاد، برای تسویه حساب . حساب چندانی نداشتیم. یک ساک پارچه ای ، تویش یک پیراهن و دوتا زیرپوش .

99) یاد آن روزها که می افتم، دلم حسابی تنگ می شود؛ تنگِ تنگ. عکس ها را در می آورم و دوباره چند باره نگاهشان می کنم. صدایش را می شنوم که می گوید « چه خبر؟ چی دارین ؟ تیر ؟ ترکش؟ خمپاره ؟ » بعضی وقت ها هم این دل تنگی ها بغض می شود و می رود جمع می شود ته گلو. هیچ کاریش هم نمی شود کرد. راه می افتم سمت جنوب ، دهلاویه . آن جا می ایستم روبه رویش ، سلام می کنم و سرم را می اندازم پایین ، منتظر که بگوید «چه خبر؟ باز کتونی هاتو زدی زیر بغلت برگردی اهواز؟» تا بغضم حسابی باز شود.

100) بعد از دکتر فکر کردم همه چیز تمام شده ، تمام تمام .وصیت نامه اش را که خواندند ، احساس کردم هنوز یک چیزهای کوچکی مانده . یک چیزهاییکه شاید بشود توی جبهه پیدایشان کرد. رفتم وماندگار شدم ؛ به خاطر همان وصیت نامه .

منبع:

کتاب چمران، رهی رسولی فر،  انتشارات روایت فتح، وبلاگ صد خاطره




تاریخ: چهار شنبه 4 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

زندگي نامه شهیدمصطفي چمران

چمران از قلب بيروت سوخته و خراب تا قله هاي بلند كوههاي جبل عامل و در مرزهاي فلسطين اشغال شده از خود قهرمانيهاي بسياري به يادگار گذاشته و هميشه در قلب محرومين و مستضعفين شيعه جاي گرفته است .

 

دكترمصطفي چمران در سال 1311 در تهران ، خيابان پانزده خرداد متولد شد. وي تحصيلات خود را در مدرسه انتصاريه، نزديك پامنار، آغاز كرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ سپس در دانشكده فني دانشگاه تهران ادامه تحصيل داد و در سال 1336 در رشته الكترومكانيك فارغ التحصيل شد. چمران يك سال به تدريس در دانشكده فني پرداخت. وي در همه دوران تحصيل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصيلي شاگردان ممتاز به آمريكا اعزام شد و پس از تحقيقات علمي در جمع معروف ترين دانشمندان جهان در كاليفرنيا ومعتبرترين دانشگاه آمريكا - بركلي - با ممتاز ترين درجه علمي موفق به اخذ مدرك دكتراي الكترونيك و فيزيك پلاسما گرديد.

فعاليتهاي اجتماعي:
دكتر مصطفي چمران از 15 سالگي در درس تفسير قرآن مرحوم آيت الله طالقاني، در مسجد هدايت، و در درس فلسفه و منطق استاد شهيد مرتضي مطهري و بعضي از اساتيد ديگر شركت مي كرد و از اولين اعضاي انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران بود. در مبارزات سياسي دوران مصدق از مجلس چهاردهم تا ملي شدن صنعت نفت شركت داشت . بعد از كودتاي ننگين 28 مرداد و سقوط دولت دكتر مصدق در لواي يك گروه سياسي سخت ترين مبارزه ها و مسئوليتهاي او عليه استبداد و استعمار شروع شد و تا زمان مهاجرت از ايران، بدون خستگي و با همه قدرت خود، عليه نظام طاغوتي شاه جنگيد و خطرناك ترين مأموريتها را در سخت ترين شرايط با پيروزي به انجام رسانيد.

چمران در آمريكا، با همكاري بعضي از دوستانش، براي اولين بار انجمن اسلامي دانشجويان آمريكا را پايه ريزي كرد و از موسسين انجمن دانشجويان ايراني در كاليفرنيا و از فعالين انجمن دانشجويان ايراني در آمريكا به شمار مي رفت كه به دليل اين فعاليتها، بورس تحصيلي شاگرد ممتازي وي از سوي رژيم شاه قطع مي شود. او پس از قيام خونين 15 خرداد سال 1342 و سركوب ظاهري مبارزات مردم مسلمان به رهبري امام خميني (ره) دست به اقدامي جسورانه و سرنوشت ساز مي زند و به همراهي بعضي از دوستان مؤمن و همفكر ، رهسپار مصر مي شود و مدت دو سال در زمان عبد الناصر سخت ترين دوره هاي چريكي و پارتيزاني را مي آموزد و به عنوان بهترين شاگرد اين دوره شناخته شده و فوراً مسئوليت تعليم چريكي مبارزان ايراني را بر عهده مي گيرد .

وي به علت برخورداري از بينش عميق مذهبي، از ملي گرايي وراي اسلام ، گريزان بود و وقتي در مصر مشاهده نمود كه جريان ناسيوناليسم عربي باعث تفرقه مسلمين مي شود، به جمال عبد الناصر اعتراض كرد . ناصر ضمن پذيرش اين اعتراض گفت كه جريا ن ناسيوناليسم عربي آنقدر قوي است كه نمي توان به راحتي با آن مقابله كرد . چمران نيز با تأسف تأكيد مي كند كه ما هنوز نمي دانيم كه بيشتر اين تحريكات از ناحيه دشمن براي ايجاد تفرقه در بين مسلمانان است. از آن پس به چمران و يارانش اجازه داده مي شود تا در مصر نظرات خود را بيان كنند.

حضور در لبنان:
بعد از وفات عبد الناصر، ايجاد پايگاه چريكي مستقل براي تعليم مبارزان ايراني، ضرورت پيدا مي كند ، از اين رو دكتر چمران رهسپار لبنان مي شود تا چنين پايگاهي را ايجاد كند.

او به كمك امام موسي صدر، رهبر شيعيان لبنان، حركت محرومين و سپس جناح نظامي آن، سازمان «امل» را بر اساس اصول و مباني اسلامي پي ريزي مي نمايد . اين سازمان درميان توطئه ها و دشمني هاي چپ و راست، با تكيه بر ايمان به خدا و با اسلحه شهادت، خط راستين اسلام انقلابي را پياده كرده ، در معركه هاي مرگ و حيات به آغوش گرداب خطر فرو مي رود و در طوفانهاي سهمناك سرنوشت، به استقبال شهادت مي تازد و پرچم خونين تشيع را در برابر جبار ترين ستمگران روزگار، صهيونيزم اشغالگر و همدستان خونخوار آنها، راستگرايان فالانژ، به اهتزاز در مي آورد.

چمران از قلب بيروت سوخته و خراب تا قله هاي بلند كوههاي جبل عامل و در مرزهاي فلسطين اشغال شده از خود قهرمانيهاي بسياري به يادگار گذاشته وهميشه در قلب محرومين و مستضعفين شيعه جاي گرفته است . شرح اين مبارزات افتخار آميز با قلمي سرخ و به شهادت خون پاك شهداي لبنان، بر كف خيابانهاي داغ و بر دامنه كوههاي مرزي اسرائيل براي ابد ثبت گرديده است.

چمران و انقلاب اسلامي ايران:
دكتر چمران با پيروزي انقلاب اسلامي بعد از 21 سال هجرت، به وطن باز مي گردد. همه تجربيات انقلابي و علمي خود را در خدمت انقلاب مي گذارد. خاموش و آرام ولي فعالانه و قاطعانه به سازندگي مي پردازد و همه تلاش خود را صرف تربيت اولين گروههاي پاسداران انقلاب در سعد آباد مي كند. سپس در شغل معاونت نخست وزيري ، روز و شب خود را به خطر مي اندازد تا سريع تر مسأله كردستان را فيصله دهد .او در قضيه فراموش ناشدني « پاوه » قدرت ايمان و اراده آهنين و شجاعت و فدا كاري خود را بر همگان ثابت مي كند .

پس از اين جرايانات ، فرمان انقلابي امام خميني (ره) صادر شد . فرماندهي كل قوا را به دست گرفت و به ارتش فرمان داد تا در 24 ساعت خود را به پاوه برساند و فرماندهي منطقه نيز به عهده دكتر چمران واگذار شد.

رزمندگان از جان گذشته انقلاب، اعم از سرباز و پاسدار به حركت در آمدند وبا تكيه بر همه تجارب انقلابي، ايمان، فداكاري، شجاعت، قدرت رهبري و برنامه ريزي دكتر چمران به شكوهمند ترين قهرمانيها دست يافتند و در عرض 15 روز همه شهر ها و راهها و مواضع استراتژيك كردستان را به تصرف درآوردند. بدين ترتيب كردستان از خطر حتمي نجات يافت و مردم مسلمان كرد با شادي و شعف به استقبال اين پيروزي شتافتند.

دكترمصطفي چمران بعد از اين پيروزي بي نظير و بازگشت به تهران از طرف بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران ، امام خميني (ره)، به وزارت دفاع منصوب گرديد. وي در پست جديد، براي تغيير و تحول ارتش ، به يك سلسله برنامه هاي وسيع بنيادي دست زد كه پاكسازي ارتش و پياده كردن برنامه هاي اصلاحي از اين قبيل است .

شهيد چمران در اولين دوره انتخابات مجلس شوراي اسلامي، از سوي مردم تهران به نمايندگي انتخاب شد و تصميم داشت در تدوين قوانين و نظام جديد انقلابي، بخصوص در ارتش، حداكثر سعي و تلاش خود را بكند تا ساختار گذشته ارتش را تغيير دهد. وي در يكي از نيايشهاي خود بعد ازانتخاب نمايندگي مردم در مجلس شوراي اسلامي، اينسان خدا را شكر مي گويد: « خدايا، مردم آنقدر به من محبت كرده اند و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار كرده اند كه به راستي خجلم و آنقدر خود را كوچك مي بينم كه نميتوانم از عهده آن به در آيم. تو به من فرصت ده، توانايي ده تا بتوانم از عهده برايم و شايسته اين همه مهر و محبت باشم.»

چمران سپس به نمايندگي حضرت امام (ره) در شوراي عالي دفاع منصوب شد و مأموريت يافت تا به طور مرتب گزارش كار ارتش را ارائه نمايد.

پس از شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران، دوران حماسه ساز و پرتلاش ديگري آغاز مي شود . دكتر چمران در آن دوران نمونه كامل ايثار، شجاعت و در عين فروتني و كار مداوم و بدون سر و صدا و فقط براي رضاي خدا بود . او بعد از حمله ناجوانمردانه ارتش صدام به مرزهاي ايران و يورش سريع آنها به شهر ها و روستا ها و مردم بي دفاع ، نتوانست آرام بگيرد و به خدمت امام امت رسيد و با اجازه ايشان و به همراه مقام معظم رهبري ، آيت الله خامنه اي كه در آن زمان نماينده ديگر امام در شوراي عالي دفاع و نماينده مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي بود ، به اهواز رفت. از آنجايي كه او هميشه خود را در گرداب خطر مي افكند و هراسي از مرگ نداشت، از همان بدو ورود دست بكار شد و در شب اول حمله چريكي اي را عليه تانكهاي دشمن كه تا چند كيلومتري شهر اهواز پيشروي كرده بودند، آغاز كرد.

مصطفي چمران گروهي از رزمندگان داوطلب را به گردخود جمع كرد وبا تربيت و سازماندهي آنان، ستاد جنگهاي نامنظم را در اهواز تشكيل داد. اين گروه كمكم قوت گرفت و منسجم شد و خدمات زيادي انجام داد. ايجاد واحد مهندسي فعال براي ستاد جنگهاي نامنظم يكي از اين برنامه ها بود، كه به كمك آن جاده هاي نظامي به سرعت و در نقاط مختلف ساخته شد و با نصب پمپ هاي آب در كنار رود كارون و احداث يك كانال به طول حدود بيست كيلومتر و عرض يكصد متر در مدتي كوتاه ، آب كارون را به طرف تانكهاي دشمن روانه ساخت، بطوري كه آنها مجبور شدند چند كيلومتري عقب نشيني كنند و سدي عظيم مقابل خود بسازند. اين عمل فكر تسخير اهواز را براي هميشه از سردشمنان به دور كرد .

يكي ديگر از كارهاي مهم و اساسي او از همان روزهاي اول، ايجاد هماهنگي بين ارتش، سپاه و نيروهاي داوطلب مردمي بود كه در منطقه حضور داشتند. بازده اين حركت و شيوه جنگ مردمي و هماهنگي كامل بين نيروهاي موجود، تاكتيك تقريباً جديد جنگي بود. چيزي كه ابر قدرتها قبلاً فكر آن را نكرده بودند. متأسفانه اين هماهنگي در خرمشهر به وجود نيامد و نيروهاي مردمي تنها ماندند. او تصميم داشت به خرمشهر برود ولي به علت خطر سقوط جدي اهواز، موفق نشد ولي چندين بار نيروهايي بين دويست تا يك هزار نفر را سازماندهي كرده و به خرمشهر فرستاد . آنان به كمك ديگر برادران خود توانستند در جنگي نا برابر مقابل حملات پياپي دشمن تا مدتها مقاومت كنند.

پس از يأس دشمن از تسخير اهواز، رژيم بعث عراق سخت به فتح سوسنگرد دل بسته بود تا روياي قادسيه را تكميل كند و براي دومين بار به آن شهر مظلوم حمله كرد و سه روز تانكهاي حزب بعث شهر را در محاصره گرفتند . روز سوم تعدادي از آنها توانستند به داخل شهر راه يابند. گزارش مهر همچنين مي افزايد : دكتر چمران از محاصره تعدادي از ياران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت بر آشفته بود، با فشار و تلاش خود ومقام معظم رهبري ، ارتش را آماده ساخت كه براي اولين بار دست به يك حمله خطرناك وحماسه آفرين و نابرابر بزنند و خود نيز نيروهاي مردمي و سپاه پاسداران را در كنار ارتش سازمان دهي كرد و با نظامي نو و شيوه اي جديد از جانب جاده اهواز سوسنگرد به دشمن يورش بردند.

شهيد چمران پيشاپيش يارانش، به شوق كمك و ديدار برادران محاصره شده در سوسنگرد، به سوي اين شهر مي شتافت كه در محاصره تانكهاي دشمن قرار گرفت. او ساير رزمندگان را به سوي ديگري فرستاد تا نجات يابند وخود را به حلقه محاصره دشمن انداخت؛ در اين هنگام بود كه نبرد سختي در گرفت؛ نيروهاي كماندوي دشمن از پشت تانكها به او حمله كردند و او نيز در مصاف با دشمن متجاوز، از نقطه اي به نقطه ديگر و از سنگري به سنگرديگر مي رفت. كماندوهاي دشمن او را به زير رگبار گلوله هاي خود گرفته بودند، تانكها به سوي او تير اندازي مي كردند و او شجاعانه و بدون هراس از انبوه دشمن و آتش شديد آنها سريع، چابك، به آتش آنها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغيير مي داد.

در اين درگيري همرزم چمران به شهادت رسيد و اويك تنه به نبرد خود ادامه مي داد و به سوي دشمن حمله مي برد. تا آنكه در حين « رقصي چنين در ميانه ميدان» از دوقسمت پاي چپ زخمي شد. با پاي زخمي بر يك كاميون عراقي حمله برد و به غنيمت گرفت . او به كمك جوان چابك ديگري كه خود را به مهلكه رسانده بود به داخل كاميون نشست واز دايره محاصره خارج شد .

دكتر چمران با همان كاميون خود را به بيمارستاني در اهواز رسانيد و بستري شد. اما بيش از يك شب در بيمارستان نماند وبعد از آن به مقر ستاد جنگهاي نا منظم رفت و دوباره با پاي زخمي و دردمند به كار خود پرداخت. حتي در همان شبي كه در بيمارستان بستري بود، جلسه مشورتي فرماندهان نظامي (تيمسار شهيد فلاحي، فرمانده لشگر92، شهيد كلاهدوز، مسئولين سپاه و سرهنگ محمد سليمي كه رئيس ستاد او بود)، استاندار خوزستان و نماينده امام در سپاه پاسداران (شهيد محلاتي) در كنار تخت او در بيمارستان تشكيل شد .او در همان حال و همان شب پيشنهاد حمله به ارتفاعات الله اكبر را مطرح كرد.

شهيد چمران به رغم اسرار و پيشنهاد مسئولين و دوستانش ، حاضر به ترك اهواز و ستاد جنگهاي نا منظم و حركت به تهران براي معالجه نشد . تمام مدت را در همان ستاد گذراند، در كنار بسترش و در مقابلش نقشه هاي نظامي منطقه، مقدار پيشروي دشمن و حركت نيروهاي خودي نصب شده بود و او كه قدرت و ياراي به جبهه رفتن نداشت، دائماً به آنها مي نگريست و مرتب طرحهاي جالب و پيشنهاد هاي سازنده در زمينه هاي مختلف نظامي، مهندسي و حتي فرهنگي ارائه مي داد.

چمران پس از زخمي شدن، اولين بار براي ديدار با امام امت و بيان گزارش عازم تهران شد. به حضور امام رسيد و حوادثي را كه اتفاق افتاده بود و شرح مختصر عمليات و پيشنهادهاي خود را ارائه داد. حضرت امام (ره) نيز پدرانه و با ملاطفت خاصي رهنمودهاي لازم را ارائه مي داد.

دكتر چمران از سكون و عدم تحركي كه در جبهه ها وجود داشت دائماً رنج مي برد و تلاش مي كرد كه باارائه پيشنهادها و برنامه هاي ابتكاري حركتي بوجود آورد. او اصرار داشت كه هرچه زودتر به تپه هاي الله اكبر و سپس به بستان حمله شود و خود را به تنگ چزابه كه نزديكي مرز است رسانده تا ارتباطات شمالي و جنوبي نيروهاي عراقي و مرز پيوسته آنان قطع شود. به گزارش مهر بالاخره در سي و يكم ارديبهشت ماه 1360، با يك حمله هماهنگ و برق آسا ارتفاعات الله اكبر فتح شد كه پس از پيروزي سوسنگرد بزرگ ترين پيروزي تا آن زمان بود.

شهيد چمران به همراه رزمندگان شجاع اسلام در زمره اولين كساني بود كه پا به ارتفاعات الله اكبر گذاشت؛ در حالي كه دشمن هنوز در نقاطي مقاومت مي كرد او و فرمانده شجاعش ايرج رستمي، دو روز بعد با تعدادي از ياران خود توانستند با فدا كاري و قدرت تمام تپه هاي شحيطيه (شاهسوند) را به تصرف در درآورند .

پس از پيروزي ارتفاعات الله اكبر، چمران اصرار داشت نيروهاي ايراني هرچه زودتر، قبل از اين كه دشمن بتواند استحكاماتي براي خود ايجاد كند، بسوي بستان سرازير شوند كه اين كار عملي نشد و خود او طرح تسخير دهلاويه را با ايثار و گذشت و فداكاري رزمندگان جان بر كف ستاد جنگهاي نا منظم و به فرماندهي ايرج رستمي عملي ساخت.

شهادت :
در سي ام خرداد ماه 1360 يعني يك ماه پس از پيروزي ارتفاعات الله اكبر، چمران در جلسه فوق العاده شوراي عالي دفاع در اهواز با حضور مرحوم آيت الله اشراقي شركت و از عدم تحرك و سكون نيروهاانتقاد كرد و پيشنهاد هاي نظامي خود را از جمله حمله به بستان را ارائه داد. اين آخرين جلسه شوراي عالي دفاع بود كه در آن شركت داشت و فرداي آن روز، روز غم انگيز و بسيار سخت و هولناكي بود.

در سحر گاه سي و يكم خرداد 1360 ، ايرج رستمي فرمانده منطقه دهلاويه به شهادت رسيد و شهيد دكتر چمران بشدت از اين حادثه افسرده و ناراحت بود. غمي مرموز همه رزمندگان ستاد، بخصوص رزمندگان و دوستان رستمي را فرا گرفته بود. شهيد چمران، يكي ديگر از فرماندهانش را احضار كرد و خود، او را به جبهه برد تا در دهلاويه به جاي رستمي معرفي كند . در لحظه حركت، يكي از رزمندگان با سادگي و زيبايي گفت: « همانند روز عاشورا كه يكايك ياران حسين (ع) به شهادت رسيدند، عباس علمدار او(رستمي) هم به شهادت رسيد و اينك خود او آماده حركت به جبهه است.»

بطرف سوسنگرد به راه افتاد و در بين راه مرحوم آيت الله اشراقي و شهيد تيمسار فلاحي را ملاقات كرد. براي آخرين بار همديگر را ديدند وبه حركت ادامه دادند تا اينكه به قربانگاه رسيدند .

چمران همه رزمندگان را در كانالي پشت دهلاويه جمع كرد، شهادت فرمانده شان را به آنها تبريك و تسليت گفت و با صدايي محزون و گرفته از غم فقدان رستمي، ولي نگاهي عميق و پر نور و چهره اي نوراني و دلي مالا مال از عشق به شهادت و شوق ديدار پروردگار گفت: «خدا رستمي را دوست داشت و برد و اگرخدا ما را هم دوست داشته باشد، مي برد.»

خداوند ثابت كرد كه او را نيز دوست دارد و به سوي خود فرا خواند. چمران در آن منطقه در حين سركشي به مناطق و خطوط مقدم بر اثر اثابت تركش خمپاره هاي دشمن به شهادت رسيد .
 

منبع:
سایت اطلاع رسانی شهید آوینی




تاریخ: چهار شنبه 4 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

آشنایی با شهید مهدی زین الدین (وصيت نامه)

اولین شرط لازم برای پاسداری از اسلام، اعتقاد داشتن به امام حسین(ع) است. هیچ كس نمی‌تواند پاسداری از اسلام كند در حالی كه ایمان و یقین به اباعبدالله‌الحسین(ع) نداشته باشد. اگر امروز ما در صحنه‌های پیكار می‌رزمیم و اگر امروز ما پاسدار انقلابمان هستیم و اگر امروز پاسدار خون شهدا هستیم و اگر مشیت الهی بر این قرار گرفته كه به دست شما رزمندگان و ملت ایران، اسلام در جهان پیاده شود و زمینه ظهور حضرت امام زمان(عج) فراهم گردد، به واسطه عشق، علاقه و محبت به امام حسین(ع) است. من تكلیف می‌كنم شما «رزمندگان» را به وظیفه عمل كردن و حسین‌وار زندگی كردن.


در زمان غیبت كبری به كسی «منتظر» گفته می‌شود و كسی می‌تواند زندگی كند كه منتظر باشد، منتظر شهادت، منتظر ظهور امام زمان(عج). خداوند امروز از ما همت، اراده و شهادت‌طلبی می‌خواهد.

منبع:
وبلاگ وصایای شهیدان




تاریخ: چهار شنبه 4 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

آشنایی با شهید مهدی زین الدین(صد خاطره)

1- پسرک کیفش را انداخته روی دوشش. کفش ها را هم پایش کرده. مادر دولا می شود که بند کفش را بندد. پاهای کوچک، یک قدم عقب می روند. انگشت های کوچک گره شلی به بند ها می زنند و پسرک می دود از در بیرون.

2- توی ظل گرمای تابستان، بچه های محل سه تا تیم شده اند. توی کوچه ی هجده متری. تیم مهدی یک گل عقب است. عرق از سر و صورت بچه ها می ریزد. چیزی نمانده ببازند. اوت آخر است. مادر می آید روی تراس « مهدی! آقا مهدی!برای ناهار نون نداریم ها برو از سرکوچه دو تا نون بگیر.» توپ زیر پایش می ایستد. بچه ها منتظرند. توپ را می اندازد طرفشان و می دود سر کوچه.



3- نماینده ی حزب رستاخیز می آید توی دبیرستان. با یک دفتر بزرگ سیاه. همه ی بچه ها باید اسم بنویسند. چون و چرا هم ندارد. لیست را که می گذارند جلوی مدیر، جای یک نفر خالی است؛ شاگرد اول مدرسه. اخراجش که می کنند، مجبور می شود رشته اش را عوض کند. در خرم آباد، فقط همان دبیرستان رشته ی ریاضی داشت. رفت تجربی.

4- قبل انقلاب، دم مغازه ی کتاب فروشیمان، یک پاسبان ثابت گذاشته بودند که نکند کتاب های ممنوعه بفروشیم. عصرها، گاهی برای چای خوردن می آمد توی مغازه و کم کم با مهدی رفیق شده بود. سبیل کلفت و از بناگوش در رفته ای هم داشت. یک شب، حدود ساعت ده. داشتیم مغازه را می بستیم که سر و کله اش پیدا شد. رو کرد به مهدی و گفت « ببینم، اگر تو ولیعهد بودی، به من چه دستوری می دادی؟» مهدی کمی نگاهش کرد و گفت « حالت خوبه ؟ این وقت شب سؤال پیدا کرده ای بپرسی؟ » بازهم پاسبان اصرار کرد که « بگو چه دستوری می دادی ؟ » آخر سر مهدی گفت « دستور می دادم سبیلتو بزنی.» همان شب در خانه را زدند. وقتی رفتیم دم در، دیدیم همان پاسبان خودمان است. به مهدی گفت « خوب شد قربان ؟ » نصف شبی رفته بود سلمانی محل را بیدار کرده بود تا سبیلش را بزند. مهدی گفت « اگر می دانستم این قدر مطیعی، دستور مهم تری می داد. »

5- قبل از دست گیری من، برای چند دانشگاه فرانسه، تقاضای پذیرش فرستاده بود. همه جوابشان مثبت بود. خبر دادند یکی از دوستانش که آن جا درس می خواند، آمده ایران، رفته بود خانه شان.دوستش گفته بود « یک بار رفتم خدمت امام، گفتند به وجود تو در ایران بیش تر نیازه. منم برگشتم. حالا تو کجا می خوای بری؟». منصرف شد.

6- مرا که تبعید کردند تفرٍش، بار خانواده افتاد گردن مهدی. تازه دیپلمش را گرفته بود و منتظر نتیجه ی کنکور بود. گفت « بابا، من هر جور شده کتاب فروشی رو باز نگه می دارم. این جا سنگره. نباید بسته بشه. » جواب کنکور آمد. دانشگاه شیراز قبول شده بود. پیغام دادم « نگران مغازه نباش. به دانشگاهت برس. » نرفت. ماند مغازه را بگرداند.

7- مهدی بیست ساله، دست خالی، توی خط خرمشهر، گیر داده به سرهنگِ فرمانده که « چرا هیچ کاری نمی کنین؟ یه اسلحه به من بدید برم حساب این عراقیها رو برسم. »سرهنگ دست می گذارد روی شانه ی مهدی و می گوید « صبر کن آقا جون. نوبت شما هم می رسه. » مهدی می گوید « پس کِی ؟ عراقی ها دارن می رن طرف آبادان.» سرهنگ لبخندی می زندو می دود سراغ بی سیم. گلوله ها ی فسفری که بالای سر عراقی ها می ترکد، فکر می کنند ایران شیمیایی زده. از تانک هایشان می پرند پایین و پا می گذارند به فرار. – حالا اگه می خوای، برو یه اسلحه بردار و حسابشونو برس. وقتی فرمانده شد، تاکتیک جنگی آن قدر برایش مهم بود که آموزش لشکر 17، بین همه ی لشکرها زبان زد شده بود.

8- زمستان پنجاه ونه بود. با حسن باقری، توی یک خانه می نشستیم. خیلی رفیق بودیم. یک روز، دیدم دست جوانی را گرفته و آورده، می گوید « این آقا مهدی، از بچه های قُمه. می ری شناسایی، با خودت ببرش. راه و چاه رو نشونش بده. ». من زن داشتم. شب ها می آمدم خانه. ولی مهدی کسی را توی اهواز نداش. تمام وقتش را گذاشته بود روی کار. شب ها تا صبح روی نقشه ی شناسایی ها کار می کرد. زرنگ هم بود. زود سوار کار شد. از من هم زد جلو.

9- کنار جاده یک پوکه پیدا کردیم. پوکه ی گلوله تانک. گفتم «مهدی ! اینو با خودمون ببریم؟ » گفت « بذارش توی صندوق عقب.» سوسنگرد که رسیدیم. دژبان جلومان را گرفت. پوکه را که دید گفت « این چیه ؟ نمی شه ببرینش. » مهدی آن موقع هنوز فرمانده و این حرف ها هم نبود که بگویی طرف ازش حساب می برد. پیاده شد و شروع کرد با دژبان حرف زدن. خلاصه ! آوردیم پوکه را. هنوز دارمش.

10- دو سه روزی بود می دیدم توی خودش است. پرسیدم « چته تو؟ چرا این قدر توهمی؟ » گفت « دلم گرفته. از خودم دل خورم. اصلا حالم خوش نیست. » گفتم » همین جوری ؟ » گفت » نه. با حسن باقری بحثم شد. داغ کردم. چه می دونم ؟ شاید بهاش بلندحرف زدم. نمی دونم. عصبانی بودم. حرف که تموم شد فقط بهم گفت مهدی من با فرمانده هام این جوری حرف نمی زنم که تو با من حرف می زنی. دیدم راست می گه. الان د و سه روزه کلافم. یادم نمی ره.»

11- شاگرد مغازه ی کتاب فروشی بودم. حاج آقا گفت « می خواهیم بریم سفر. تو شب بیا خونه مون بخواب. » بد زمستانی بود. سرد بود. زود خوابیدم. ساعت حدود دو بود. در زدند. فکر کردم خیالاتی شده ام. در را که باز کردم، دیدم آقا مهدی و چند تا از دوستانش از جبهه آمده اند. آن قدر خسته بودند که نرسیده خوابشان برد. هوا هنوز تاریک بود که باز صدایی شنیدم. انگار کسی ناله می کرد. از پنجره که نگاه کردم، دیدم آقا مهدی توی آن سرمای دمِ صبح، سجاده انداخته توی ایوان و رفته به سجده.

12- چند روزی بود مریض شده بودم تب داشتم. حاج آقا خانه نبود. از بچه ها هم که خبری نداشتم. یک دفعه دیدم در باز شد و مهدی، با لباس خاکی و عرق کرده، آمد تو. تا دید رخت خواب پهن است و خوابیده ام یکراست رفت توی آشپزخانه. صدای ظرف و ظروف و باز شدن در یخچال می آمد. برایم آش بار گذاشت. ظرف های مانده را شست، سینی غذا را آورد، گذاشت کنارم. گفتم « مادر ! چه طور بی خبر؟ » گفت ـ به دلم افتاد که باید بیام.»

13- وقتی رسیدیم دزفول و وسایلمان را جابه جا کردیم، گفت « می روم سوسنگرد. » گفتم « مادر منو نمی بری اون جلو رو ببینم ؟ » گفت « اگه دلتون خواست، با ماشین های راه بیایید. این ماشین مال بیت الماله.»

14- به سرمان زد زنش بدهیم. عیالم یکی از دوستانش را که دو تا کوچه آن طرف تر می نشستند، پیش نهاد کرد. به مهدی گفتم. دختر را دید. خیلی پسندیده بود. گفت « باید مادرم هم ببیندش. » مادر و خواهرش آمدند اهواز. زیاد چشمشان را نگرفت. مادرش گفت « توی قم، دخترا از خداشونه زنِ مهدی بشن. چرا از این جا زن بگیره ؟ » مهدی چیزی نگفت. بهش گفتم » مگه نپسندیده بودی ؟ » گفت « آقا رحمان، من رفتنیم. زنم باید کسی باشه که خانواده ام قبولش داشته باشن تا بعد از من مواظبش باشن. »

15- خرید عقدمان یک حلقه ی نهصد تومانی بود برای من. همین و بس. بعد از عقد، رفیم حرم. بعدش گل زار شهدا. شب هم شام خانه ی ما. صبح زود مهدی برگشت جبهه.

16- می گفت قیافه برایم مهم نیست. قبل از عقد، همیشه سرش پایین بود. نگاهم نمی کرد.

17- مادر گفت « آقا مهدی ! این که نمی شه هر دو هفته یک بار به منیر سر بزنین. اگه شما نرین جبهه، جنگ تعطیل می شه ؟ » مهدی لبخند می زد و می گفت « حاج خانم! ما سرباز امام زمانیم. صلوات بفرستین. »

18- خانواده ام می خواستند مراسمی بگیرند که فامیلمان هم باشند، برای معرفی دامادشان، نشد. موقع عملیات بود و مهدی نمی توانست زیاد بماند. مراسم، در حد یک بله برون ساده بود. بعضی ها بهشان برخورد و نیامدند. ولی من خوش حال بودم.

19- همه دور تا دور سفره نشسته بودیم ؛ پدر و مادر مهدی، خواهر و برادرش. من رفتم توی آش پزخانه، چیزی بیاورم وقتی آمدم، دیدم همه نصف غذایشان را خورده اند، ولی مهدی دست به غذایش نزده تا من بیایم.

20- اولین عملیات لشکر بود که بعد از فرمانده شدن حاج مهدی انجام می دادیم. دستور رسید کنار زبیدات مستقر شویم. وقتی رسیدیم، رفتم روی تپه ی کنار جاده. قرار بود لشکر کربلا، سمت راست ما را پر کند. عقب مانده بودند و جایشان عراقی ها، راحت برای خودشان می رفتند و می آمدند.رفتم پیش حاج مهدی. خم شده بود روی کالک عملیاتی. بی سیم کنارش خش خش می کرد. موضوع را گفتم. نگاهم کرد. چهره اش هیچ فرقی نکرد. لب خند می زد. گفت « خیالت راحت. برو. توکل کن به خدا. کربلا امشب راستمونو پر می کنه » از چادر آمدم بیرون. آرام شده بودم.

21- عملایت محرم بود. توی نفربرِ بی سیم، نشسته بودیم آقا مهدی، دو سه شب بود نخوابده بود. داشتیم حرف می زدیم. یک مرتبه دیدم جواب نمی دهد. همان طور نشسته، خوابش برده بود. چیزی نگفتم. پنج شش دقیقه بعد، از خواب پرید. کلافه شده بود. بد جوری. جعفری پرسید « چی شده ؟ » جواب نداد. سرش را برگردانده بود طرف پنجره و بیرون را نگاه می کرد. زیر لب گفت « اون بیرون بسیجی ها دارن می جنگن، زخمی می شدن، شهید می شن، گرفتیم خوابیدم.» یک ساعتی، با کسی حرف نزد.

22- نزدیک صبح بود که تانک هایشان، از خاکریز ما رد شدند. ده پانزده تانک رفتند سمت گردان رآوندی. دیدم اسیر می گیرند.دیدم از روی بچه ها رد می شوند.مهمات ِ نیروها تمام شده بود. بی سیم زدم عقب. حاج مهدی خودش آمده بود پشت سرما. گفت « به خدا من هم این جام. همه تا پای جان. باید مقاومت کنین. از نیروی کمکی خبری نیس. باید حسین وار بجنگیم. یا می میریم، یا دشمنو عقب می زنیم. »

23- موقع انتخابات، مسئول صندوق بودم. دست که بلند کرد، آقا مهدی را توی صف دیدم تازه فرمانده لشکرشده بود. به احترامش بلند شدم. گفتم بیاید جلوی صف. نیامد. ایستاد تا نوبتش شد. موقع رفتن، تا دمِ در دنبالش رفتم پرسیدم « وسیله دارین ؟ » گفت « آره ». هرچه نگاه کردم، ماشینی آن دور و بر ندیدم رفت طرف یک موتور گازی. موقع سوار شدن. با لبخند گفت « مال خودم نیس. از برادرم قرض گرفته م.»

24- داشت سخن رانی می کرد، رسید به نظم. گفت « ما اگر تکنولوژی جنگی عراق را نداریم، اگر آن هواپیماهای بلند پرواز شناسایی را نداریم، لااقل می توانیم در جنگمان نظم داشته باشیم. امروز کسی که سپاهی ست و شلوار فرم را با پیراهن شخصی می پوشد، یا با لباس سپاه کفش عادی می پوشد، به نظم جنگ اهانت کرده.

25- تهران جلسه داشت. سرراه آمده بود اردوگاه، بازدید نیروهای در حال آموزش. موقع رفتن گفت « نصفِ آن ها، به درد جبهه و سپاه نمی خورن.» حرفِ عجیبی بود. آموزش دوره ی سی ویک که تمام شد، قبل از اعزام، نصفشان تسویه گرفتند و برگشتند.

26- سال شصت ودو بود؛ پاسگاه زید. کادر لشکر را جمع کرد تا برایشان صحبت کند. حرف کشید به مقایسه هی بسیج ها و ارتشی های خودمان با نظامی های بقیه ی کشورها. مهدی گفت « درسته که بچه های مادر وفاداری واطاعت امر با نظامی هیا بقیه ی جا ها قابل مقایسه نیستند، ولی ما باید خودمونو با شیعیان ابا عبدالله مقایسه کنیم. اون هایی که وقت نماز، دور حضرت رو می گرفتند تا نیزه ی دشمن به سینه ی خودشون بخوره و حضرت آسیب نبینه.»

27- توی خط مقدم. داشتم سنگر می کندم. چند ماهی بود مرخصی نرفته بودم. ریش و مویم حسابی بلند شده بود.یک دفعه دیدم دل آذر با فرمان ده لشکر می آیند طرفم،آمدند داخل سنگر. اولین باری بود که حاج مهدی را از نزدیک می دیدم. با خنده گفت « چند وقته نرفته ای مرخصی ؟ لابد با این قیافه، توی خونه رات نمی دن. » بعد قیچی دل آذر را گرفت و همان جا شروع کرد به کوتاه کردن موهام. وقتی تمام شد، در گوش دل آذر یک چیزی گفت و رفت.بعد دل آذر گفت « وسایلتو جمع کن. باید بری مرخصی.» گفتم« آخه...» گفت « دستور فرمانده لشکره. »

28- او فرمانده بود و من مسئول آموزش لشکر. قبلش، سه چهار سالی با هم رفیق بودیم. همه ی بچه ها هم خبرداشتند، با این حال، وقتی قرار شد چند روز قبل از عملیات خیبر، حسن پور و جواد دل آذر برای شناسایی بروند جلو، مرا هم با آنها فرستاد ؛ سیزده کیلومتر مسیر بود روی آب. دستورش قاطع بود جای چون و چرا باقی نمی گذاشت. از پله پایین رفتیم و سوار قایق شدیم. چشمم بهش افتاد بغض کرده بود، از همان بغض های غریبش.

29- شناسایی عملایات خیبر بود. مسئول محور بودم و باید خودم برای توجیه منطقه، می رفتم جلو. با چند نفر از فرمانده گردان ها، سوار قایق شدیم و رفتیم موقع برگشتن، هوا طوفانی شد. بارانی می آمد که نگو. توی قایق پر از آب شده بود با کلی مکافات موتورش را باز کردیم و پارو زنان برگشتیم. وقتی رسیدیم قرارگاه، از سر تا پا خیس شده بودم. زین الدین آمد. ما قضیه را برایش تعریف کردیم. خندید و گفت « عیبی نداره. عوضش حالا می دونین نیروهاتون، توی چه شرایطی باید عمل کنند.»

30- پنجاه روز بود نیروها مرخصی نرفته بودند. یازده گردان توی اردوگاه سد دز داشتیم که آموزش دیده بودند، تجدید آموزش هم شده بودند. اما از عملیات خبری نبود. نیروها می گفتند « بر می گردیم عقب. هر وقت عملیات شد خبرمون کنین.» عصبانی بودم. رفتم پیش آقا مهدی و گفتم « تمومش کنین. نیروها خسته ان. پنجاه روز می شه مرخصی نرفته ن، گرفتارن.» گفت شما نگران نباشین. من براشون صحبت می کنم. » گفتم « با صحبت چیزی درست نمی شه. شما فقط تصمیم بگیرین. » توی میدان صبحگاه جمعشان کرد. بیست دقیقه برایشان حرف زد. یک ماه ماندند.عملیات کردند. هنوز هم روحیه داشتند. بچه ها، بعد از سخن رانی آن روز، توی اردوگاه، آن قدر روی دوش گردانده بودندش که گرمازده شده بود.

31- تا حالا روی آب عمل نکرده بودیم. برایمان نا آشنا بود توی جلسه ی توجیهی، با آقا مهدی بحثم شد که از این جا عملیات نکنیم. روز هفتم عملیات، مجروح شدم. آوردندم عقب توی پست امداد، احساس کردم کسی بالای سرم است. خود مهدی بود. یک دستش را گذاشته بود روی شانه ام و یک دستش را روی پیشانیم. با صدایی که به سختی  شنیدم گفت «یادته قبل از عملیات مخالف بودی ؟ عمل به تکلیف بود. کاریش نمی شد کرد. حالا دعا کن که من سر شکسته نشم.»

32- توی خشکی، با هروسیله ای بود، شهدا را می آوردیم عقب. ولی تجربه ی کار روی آب را نداشتیم. رفتم پیش آقا مهدی. گفت « سعی می کنیم یه جاده خاکی براتون بزنیم. ولی اگه نشد، هرجوری هست، یاید شهدا رو برگردونین عقب.» چند قدم رفت و رو کرد به من « حاجی ! چه جوری شهدا مونو بذاریم و بیام ؟»

33- عملیات که شروع می شد، زین الدین بود و موتور تریلش. می رفت تا وسط عراقیها و برمی گشت. می گفتم « آقا مهدی ! می ری اسیر می شی ها.» می خندید و می گفت « نترس. این ها از تریل خوششون میاد. کاریم ندارن.»

34- هور وضعیت عجیبی دارد و بعضی وقت ها، اسقه های نی جدا می شوند و سر راه را می گیرند. انگار که اصلا راهی نبوده. ساعت ده شب بود که از سنگر های کمین گذشتیم. دسته ی اول وارد خشکی شده بود. ولی بقیه ی نیروها مانده بودند روی آب. وضع هور عوض شده بود؛ معبر را پیدا نمی کردیم. بی سیم زدیم عقب که « نمی شود جلو رفت، برگردیم؟ » آقا مهدی، پشت بی سیم گفته بود « حبیبیتون چشم انتظاره، گفته سرنوشت جنگ به این عملیات بسته س، انجام وظیفه کنید. » بچه ها، تا معبر دسته ی اول را پیدا نکردند و وارد جزیره نشدند، آرام نگرفتند.

35- عراقی ها، نصف خاکریز را باز کرده بوند و آب بسته بودند توی نیروهای ما. از گردان، نیرو خواستیم که با الوار و کیسه ی شن، جلوی آب را بگیریم. وقتی که آمدند، راه افتادیم سمت خاک ریز. دیدیم زین الدین و یکی دونفر دیگر، الوار های به چه بلندی را به پشت گرفته بودند و توی آب به سمت ورود ی خاکریز می رفتند. گفتم « چرا شما ؟ از گردان نیرو آمده » گفت « نمی خواست. خودمون بندش می آوریم.»

36- عراق پاتک سنگینی کرده بود. آقا مهدی، طبق معمول، سوار موتورش توی خط این طرف و آن طرف می رفت و به بچه ها سر می زد. یک مرتبه دیدم پیدایش نیست. از بچه ها پرسیدم، گفتند « رفته عقب.» یک ساعت نشد که برگشت و دوباره با موتور، از این طرف به آن طرف. بعد از عملیات، بچه ها توی سنگرش یک شلوار خونی پیدا کردند. مجروح شده بود، رفته بود عقب، زخمش را بسته بود، شلوارش را عوض کرده بود، انگار نه انگار و دوباره برگشته بود خط.

37- سرتاسرِ جزیره را دودِ انفجار گرفته بود. چشم چشم را نمی دید. به یک سنگر رسیدیم. جلوش پر بود از آذوقه. پرسیدیم « اینا چیه ؟ »گفتند « هیچ کس نمی تونه آذوقه ببره جلو. به ده متری نرسیده، می زننش. » زین الدین پشت موتور، جعفری هم ترکش، رسیدند. چند تا بسته آذوقه برداشتند و رفتند جلو. شب نشده، دیگر چیزی باقی نمانده بود.

38- شب دهم عملیات بود. توی چادر دور هم نشسته بودیم. شمع روشن کرده بودیم.صدای موتور آمد. چند لحظه بعد، کسی وارد شد. تاریک بود. صورتش را ندیدیم. گفت « توی چادرتون یه لقمه نون و پنیر پیدا می شه ؟ » از صدایش معلوم بود که خسته است. بچه ها گفتند « نه، نداریم. » رفت. از عقب بی سیم زدند که « حاج مهدی نیامده آن جا ؟ » گفتیم « نه.» گفتند «یعنی هیچ کس با موتور اون طرف ها نیامده ؟ »

39- جزیره را گرفته بودیم. اما تیر اندازی عراقی ها بد جوری اذیت می کرد. اصلا احساس تثبیت و آرامش نمی کردیم. سرِ ظهر بود که آمد. یک کلاشینکف توی دستش بود نشست توی سنگر، جلوی دید مستقیم عراقی ها. نشانه می گرفت و می زد. یک دفعه برگشت طرفمان، گفت « هر یک تیری که زدن، دو تا جوابشونو می دین. » همان شد.

40- اول من دیدمش. با آن کلاه خود روی سرش، و آرپی جی روی شانه اش مثل نیروهایی شده بود که می خواستند بروند جلو. به فرمانده گردانمان گفتم. صدایش کرد « حاج مهدی! » برگشت. گفت « شما کجا می رین ؟ » گفت « چه فرقی می کنه ؟ فرمان ده که همه ش نباید بشینه تو سنگر. منم با این دسته می رم جلو. »

41- بعد خیبر، دیگر کسی از فرمانده گردان ها و معاون ها شان باقی نماند بود ؛ یا شهید شده بودند، یا مجروح. با خودم گفتم « بنده ی خدا حاج مهدی. هیچ کس رو نداره. دست تنها مونده. » رفتم دیدنش. فکرمی کردم وقتی ببینمش، حسابی تو غمه. از در سنگر فرمان دهی رفتم تو. بلند شد. روی سرو صورتش خاک نشسته بود، روی لبش هم خنده ؛ همان خنده ی همیشگی. زبانم نگشت بپرسم « با گردان های بی فرمان دهت می خواهی چه کنی؟»

42- ماشین، جلوی سنگر فرماندهی ایستاد.آقا مهدی در ماشین را باز کرد. ته آیفا یک افسر عراقی نشسته بود. پیاده اش کردند. ترسیده بود. تا تکان می خوردیم.، سرش را با دست هایش می گرفت. آقا مهدی باهاش دست داد و دستش را ول نکرد. رفتند پنج شش متر آن طرف تر. گفت برایش کمپوت ببریم. چهار زانو نشسته بود روی زمین و عربی حرف می زند. تمام که شد گفت « ببرید تحویلش بدید. » بی چاره گیج شده بود باورش نمی شد این فرمان ده لشکر باشد. تا آیفا از مقر برود بیرون، یک سره به مهدی نگاه می کرد.

43- چند تا سرباز، از قرارگاه ارتش مهمات آورده اند. دو ساعت گذشته و هنوز یک سوم تریلی هم خالی نشده، عرق از سر و صورتشان می ریزد. یک بسیجی لاغر و کم سن و سال می آید طرفشان. خسته نباشیدی می گوید و مشغول می شود. ظهر است که کار تمام می شود.سربازها پی فرمانده می گردند تا رسید را امضا کند. همان بنده ی خدا، عرق دستش را با شلوار پاک می کند، رسید را می گیرد و امضا می کند.

44- توی تدارکات لشکر، یکی دو شب، می دیدم ظرف ها ی شام را یکی شسته. نمی دانستیم کار کیه. یک شب، مچش را گرفتیم. آقا مهدی بود. گفت « من روزرا نمی رسم کمکتون کنم. ولی ظرف های شب با من»

45- عملیات که تمام می شد، نوبت مرخصی ها بود. بچه ها برمی گشتند پیش خانواده هایشان. اما تازه اول کار زین الدین بود. برای تعاون شهرها پیغام می فرستاد که خانواده های شهدا را جمع کنند می رفت برایشان صحبت می کرد ؛ از عملیات، از کار هایی که بچه هایشان کرده بودند، از شهید شدنشان.

46- تازه زنش را آورده بود اهواز. طبقه ی بالای خانه ی ما می نشستند. آفتاب نزده از خانه می رفت بیرون یک روز، صدای پایین آمدنش را از پله ها که شنیدم، رفتم جلویش را گرفتم. گفتم « مهدی جان ! تو دیگه عیال واری. یک کم بیش تر مواظب خودت باش. » گفت « چی کار کنم ؟ مسئولیت بچه های مردم گردنمه.» گفتم « لااقل توی سنگر فرماندهیت بمون. » گفت « اگه فرمانده نیم خیز راه بره، نیروها سینه خیز می رن. اگه بمونه تو سنگرش که بقیه می رن خونه هاشون. »

47- خواهرش پیراهن برایش فرستاده بود. من هم یک شلوار خریدم، تا وقتی از منطقه آمد، با هم بپوشد. لباس هار ا که دید، گفت « تو این شرایط جنگی وابسته م می کنین به دنیا. » گفتم «آخه یه وقتایی نباید به دنیای ماهام سربزنی؟ » بالاخره پوشید. وقتی آمد، دوباره همان لباس های کهنه تنش بود. چیزی نپرسیدم. خودش گفت « یکی از بچه های سپاه عقدش بود لباس درست و حسابی نداشت.»

48- گاهی یک حدیث، یا جمله ی قشنگ که پیدا می کرد، با ماژیک می نوشت روی کاغذ و می زد به دیوار. بعد راجع بهش با هم حرف می زدیم. هرکدام، هرچه فهمیده بودیم می گفتیم و جمله می ماند روی دیوار و توی ذهنمان.

49- وضع غذا پختنم دیدنی بود. برایش فسنجان درست کردم. چه فسنجانی ! گردوها را درسته انداخته بودم توی خورش. آن قدر رب زده بودم، که سیاه شده بود. برنج هم شورِشور. نشست سر سفره. دل تو دلم نبود. غذایش را تا آخر خورد. بعد شروع کرد به شوخی کردن که « چون تو قره قروت دوست داری، به جای رب قره قروت ریخته ای توی غذا.» چند تا اسم هم برای غذایم ساخت؛ ترشکی، فسنجون سیاه. آخرش گفت« خدارو شکر. دستت درد نکنه.»

50- ظرف های شام، دو تا بشقاب و لیوان بود و یک قابلمه. رفتم سر ظرف شویی. گفت « انتخاب کن. یا تو بشور من آب بکشم، یا من می شورم تو آب بکش. » گفتم « مگه چقدر ظرف هست؟ » گفت « هرچی که هس. انتخاب کن.»

51- سال شصت و سه بود. توی انرژی اتمی، آموزش می دیدیم. بعد از یک مدت، بعضی از بچه ها، کم کم شل شده بودند. یک روز آقا مهدی، بی خبر آمد سر صبحگاه. هرکس را که دیر آمد، از صف جدا کرد و بعد از مراسم، دور اردوگاه کلاغ پر داد.

52- وقتی از عملیات خبری نبود، می خواستی پیدایش کنی، باید جاهای دنج را می گشتی. پیدایش که می کردی، می دیدی کتاب به دست نشسته، انگار توی این دنیا نیست. ده دقیقه وقت که پیدا می کرد، می رفت سر وقت کتاب هایش. گاهی که کار فوری پیش می آمد، کتاب همان طور باز می ماند تا برگردد.

53- جلسه که تمام شد دیدیم، تا وضو بگیریم و برویم حسینیه، نماز تمام شده است. اما مهدی از قبل فکرش را کرده بود. سپرده بود، یک روحانی، از روحانی های لشکر، آمده بود همان جا ؛ اذان که تمام شد، در همان اتاق جنگ تکبیر نماز را گفتیم.

54- حوصه ام سر رفته بود. اول به ساعتم نگاه کردم، بعد به سرعت ماشین. گفتم. « آقا مهدی! شما که می گفتین قم تا خرم آباد رو سه ساعته می رین. » گفت « اون مالِ روزه. شب، نباید از هفتاد تا بیش تر رفت. قانونه. اطاعتش، اطاعت از ولی فقیهه.»

55- تازه وارد بودم. عراقی ها از بالای تپه دید خوبی داشتند. دستور رسیده بود که بچه ها آفتابی نشوند. توی منطقه می گشتم، دیدم یک جوان بیست و یکی دوساله، با کلاه سبز بافتنی روی سرش، رفته بالای درخت، دیده بانی می کند. صدایش کردم« تو خجالت نمی کشی این همه آدمو به خطر می اندازی ؟ » آمد پایین و گفت « بچه تهرونی؟ » گفتم آره، چه ربطی داره ؟ » گفت « هیچی. خسته نباشی. تو برو استراحت کن من اینجا هستم. » هاج و واج ماندم. کفریم کرده بود. برگشتم جوابش را بدهم که یکی از بچه های لشکر سر رسید. هم دیگر را بغل کردند، خوش و بش کردند و رفتند. بعد ها که پرسیدم این کی بود، گفتند « زین الدین»

56- چند تا از بچه ها، کنار آب جمع شده بودند. یکیشان، برای تفریح، تیراندازی می کرد توی آب. زین الدین سر رسید و گفت « این تیرها، بیت الماله. حرومش نکنین. » جواب داد « به شما چه ؟ » و با دست هلش داد. زین الدین که رفت، صادقی آمد وپرسید « چی شده ؟ » بعد گفت « می دونی که رو هل دادی اخوی ؟ ». دویده بود دنبالش برای غذر خواهی که جوابش راداده بود « مهم نیس. من فقط امر به معروف کردم گوش کردن و نکردنش دیگه با خودته. »

57- رفته بودیم بیرون اردوگاه، آب تنی. دیدیم دو نفر دارند یکی را آب می دهند. به دوستانم گفتم « بریم کمکش ؟ » گفتند « ول کن، باهم رفیقن » پرسیدم « مگه کی اند ؟ » گفتند «دل آذر و جعفری دارند زین الدین رو آبش می دن. معاون های خودشن.»

58- زن و بچه ام را آورده بودم اهواز، نزدیکم باشند. آن جا کسی را نداشتیم. یک بار که رفته بودم مرخصی، دیدم پسرم خوابیده. بالای سرش هم شیشه ی دواست. از زنم پرسیدم « کی مریض شده ؟ » گفت « سه چهار روزی می شه.» گفتم « دکتر بردیش ؟ » گفت « اون دوست لاغره، قدبلنده ت هست، اومد بردش دکتر. دواهاش رو هم گرفت. چند بار هم سرزده بهش. »

59- بچه های زنجان فکر می کردند، با آنها از همه صمیمی تر است. سمنانی ها هم، اراکی ها هم، قزوینی ها هم.

60- مدتی بود، حساس شده بود. زود عصبانی می شد. دو سه بار حرفمان شده بود. رفتم پیش رئیس ستاد، گله کردم. دیدم حاج مهدی را صدا کرد و برد توی سنگر. یک ساعت آن جا بودند. وقت ِ بیرون آمدن، چشم های مهدی پف کرده بود. برگشتم پیش رئیس ستاد گفت « دلش پر بود. فرمانده هاش، نیروهاش، جلوی چشمش پرپر می شن. چه انتظاری داری؟ آدمه. سنگ که نیس. » بعداز آن، انگار که خالی شده باشد، دوباره مثل قبل شده بود ؛ آرام، خنده رو.

61- یک روز زین الدین، با هفت هشت نفر از بچه ها، می آمدند خط. صدای هلی کوپتر می آید. بعد هم صدای سوتِ راکتش.بچه ها، به جای این که خیز بروند، ایستاده بوند جلوی زین الدین. اکثرشان ترکش خورده بودند.

62- قبل از عملیات، مشورت هایش بیرون سنگر فرماندهی، بیش تر بود تا توی سنگر. جلسه می گذاشت با تیربارچی ها ؛ امداد گرها را جمع می کرد ازشان نظر می خواست. می فرستاد دنبال مسئول دسته ها که بیایند پیش نهاد بدهند.

63- امکان نداشت امروز تو را ببیند، و فردا که دوباره دیدت، برای روبوسی نیاید جلو. اگر می خواستی زود تر سلام کنی، باید از دور، قبل از این که ببیندت، برایش دست بلند می کردی.

64- روی بچه های متاهل یک جور دیگر حساب می کرد. می گفت « کسی که ازدواج کرده، اجتماعی تر فکر می کند تا آدم مجرد. » بعداز عقد که برگشتم جبهه، چنان بغلم کرد و بوسید که تا آن موقع این طور تحویلم نگرفته بود. گفت « مبارکه، جهاد اکبر کردی.»

65- نزدیک عملیات بود. می دانستم دختردار شده. یک روز دیدم سرِ پاکت نامه از جیبش زده بیرون. گفتم « این چیه ؟ » گفت « عکس دخترمه.» گفتم « بده ببینمش » گفت « خودم هنوز ندیده مش.» گفتم « چرا ؟ » گفت « الآن موقع عملیاته. می ترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده. باشه بعد. »

66- ساعت ده یازده بودکه آمد، حتی لای موهایش پر بود از شن. سفره را انداختم. گفتم « تا تو شروع کنی، من لیلا رو بخوابونم. » گفت « نه، صبر می کنم با هم بخوریم. » وقتی برگشتم. دیدم کنار سفره خوابش برده. داشتم پوتین هایش را در می آوردم که بیدار شد. گفت« می خوای شرمنده م کنی؟ » گفتم « آخه خسته ای.» گفت « نه، تازه می خوایم با هم شام بخوریم.»

67- عروسم که حامله بود به دلم افتاده بود اگر بچه پسر باشد، معنیش این است که خدا می خواهد یکی از پسرهایم را عوضش بگیرد. خدا خدا می کردم دختر باشد. وقتی بچه دختر شد، یک نفس راحت کشیدم. مهدی که شنید بچه دختر است، گفت « خدارو شکر. در رحمت به روم باز شد. رحمت هم که برای من یعنی شهادت»

68- رفته بود شمال غرب، مأموریت فرستاده بودندش. بعد از یک ماه که برگشته بود اهواز، دیده بود لیلا مریض شده، افتاده روی دست مادرش. یک زن تنها با یک بچه ی مریض. باز هم نمی توانست بماند و کاری کند. باید برمی گشت. رفت توی اتاق. در را بست. نشست و یک شکم سیر گریه کرد.

69- وقتی برای خرید می رفتیم، بیش تر دنبال لباس های ساده بود با رنگ های آبی آسمانی یا سبز کم رنگ. از رنگ هایی که توی چشم می زد، بدش می آمد. یک بار لباس سرخ آبی پوشیدم ؛ چیزی نگفت، ولی از قیافه اش فهمیدم خوشش نیامده. می گفت « لباس باید ساده باشه و تمیز» از بوی تمیزی ِ لباس خوشش می آمد. از آرایش هم خوشش نمی آمد. می گفت « این مربا ها چیه زن ها به سرو صورتشون می مالن ؟»

70- ازش گله کردم که چرا دیر به دیر سر می زند. گفت « پیش زن های دیگه م ام.» گفتم « چی؟ » گفت « نمی دونستی چهار تا زن دارم ؟ » دیدم شوخی می کند. چیزی نگفتم. گفت « جدی می گم. من اول با سپاه ازدواج کردم، بعد با جبهه، بعد با شهادت، آخرش هم با تو. »

71- یکی دوبار که رفت دیدار امام، تا چند روز حال عجیبی داشت. ساکت بود. می نشست وخیره می شد به یک نقطه می گفت« آدم وقتی امام رو می بینه، تازه می فهمه اسلام یعنی چه. چه قدر مسلمون بودن راحته. چه قدر شیرینه.» می گفت « دلش مثل دریاست. هیچ چیز نمی تونه آرامششو به هم بزنه. کاش نصف اون صبر و آرامش، توی دل ما بود.»

72- شب، ساعت ده و نیم از اهواز راه افتادیم من و آقا مهدی و اسماعیل صادقی.قرار بود برویم خدمت امام. حرف ادغام گردان های ارتش و سپاه بود. تا صبح نخوابیدیم.صادقی تو پوست خودش نمی گنجید. دائم حرف می زد. مهدی هم پایش را گذاشته بود روی گاز و می آمد. همان آدمی که شب با ماشین سپاه هشتاد تا تندتر نمی رفت. حالا رسانده بود به صد و شصت و پنج. جماران که رسیدیم، ساعت ده بود. آقای توسلی گفت « دیر آمدید.قرار ملاقاتتون ساعت هشت بود. امام رفته اند.»

73- اهل ریا و تعارف واین حرف ها نبود. گاهی که بچه ها می گفتند « حاج آقا ! التماس دعا» می گفت« باشه، تو زیارت عاشورا، جای نفر دهم میارمت.» حالا طرف، یا به فکرش می رسید که زیارت عاشورا تا شمر، نه تا لعنت دارد یا نه.

74- وقتی منطقه آرام بود، بساط فوتبال را ه می افتاد. همه خودشان را می کشتند که توی تیم مهدی باشند.می دانستند که تیم مهدی تا آخرِ بازی، توی زمین است.

75- رسیدم سر پل شناور. یک تویوتا راه را بسته بود پیاده شدم درهای ماشین قفل بود. خبری هم از راننده اش نبود. زین الدین پشتم رسید. گفت « چرا هنوز نرفته این؟» تویوتا را نشانش دادم. گشت آن دور و برها. یک متر سیم پیدا کرد. سرش را گرد کرد و از لای پنجره انداخت تو. قفل که باز شد، خندید و گفت « بعضی وقتا از این کارام باید کرد دیگه.»

76- جاده را آب برده بود. ماشین ها، مانده بودند این طرف. بی سیم زدیم جلو که « ماشین ها نمی توانند بیایند.» آقا مهدی دستور داد، بلدوزرها چند تا تانک سوخته ی عراقی انداختند کنار جاده. آب بند آمد. ماشین ها رفتند خط.

77- وقتی رسیدم دستشویی، دیدم آفتابه ها خالی اند. باید تا هور می رفتم.زورم آمد. یک بسیجی آن اطراف بود. گفتم « دستت درد نکنه. این آفتابه رو آب می کنی؟ » رفت و آمد. آبش کثیف بود. گفتم « برادر جان! اگه از صدمتر بالاتر آب می کردی، تمیز تر بود.» دوباره آفتابه را برداشت و رفت. بعد ها شناختمش. طفلکی زین الدین بود.

78- از رئیس بازی بعضی بالادستی ها دلخور بود می گفت « می گن تهران جلسه س. ده پانزده نفر کارهامونو تعطیل می کنیم می آییم. سیزده چهارده ساعت راه، برای یک جلسه ی دوساعته ؛ آخرشم هیچی. شما یکی دو نفرید. به خودتون زحمت بدین، بیاین منطقه، جلسه بگذارین.»

79- زنش رفته بود قم. شب بود که آمد، با چهار پنج نفر از بچه های لشکر بود. همین طور که از پله های می رفت بالا، گفت « جلسه داریم.» یک ساعت بعد آمد پایین. گفت « می خوایم شام بخوریم. تو هم بیا. » گفتم « من شام خورده م.» اصرار کرد. رفتم بالا. زنش یک قابلمه عدس پلو، نمی دانم کی پخته بود، گذاشته بود تو یخچال. همان را آوردسر سفره. سرد بود، سفت بود، قاشق توش نمی رفت. گفتم « گرمش کنم؟ » گفت « بی خیال، همین جوری می خوریم.» قاشق برداشتم که شروع کنم. هرچه کردم قاشق توی غذا فرو نمی رفت. زور زدم تا بالاخره یک تکه از غذا را با قاشق کندم و گذاشتم دهنم. همه داد زدند « الله اکبر»

80- توی پله ها دیدمش. دمغ بود. گفتم« چی شده ؟ » گفت « بی سیم زدند زود بیا اهواز، کارت داریم. هوا تاریک بود، سرعتم هم زیاد یه دفعه دیدم یه بچه الاغ جلومه. نتونستم کاریش کنم. زدم بهش. بی چاره دست و پا می زد. »

81- شاید هیچ چیز به اندازه ی سیگار کشیدن بچه ها ناراحتش نمی کرد. اگر می دید کسی دارد سیگار می کشد، حالش عوض می شد. رگ های گردنش بیرون می زد. جرات می کردی توی لشکر فکر سیگار کشیدن بکنی؟

82- ندیدم کسی چیزی بپرسد و او بگوید « بعدا» یا بگوید « از معاونم بپرسید.» جواب سر بالا تو کارش نبود.

83- گفتند فرمانده لشکر، قرار است بیاید صبحگاه بازدید. ده دقیقه دیرکرد، نیم ساعت داشت به خاطر آن ده دقیقه عذر خواهی می کرد.

84- توی صبحگاه، گاهی بچه ها تکان می خوردند یا پا عوض می کردند، تشر می زد « رزمنده، اگر یک ساعت هم سرپا ایستاد، نباید خسته بشه. شما می خواهید بجنگید. جنگ هم خستگی بردار نیست.»

85- از همه زودتر می آمد جلسه. تا بقیه بیایند، دو رکعت نماز می خواند. یکبار بعد از جلسه، کشیدمش کنار و پرسیدم « نماز قضا می خوندی؟ » گفت « نماز خواندم که جلسه به یک جایی برسد. همین طور حرف روی حرف تل انبار نشه. بد هم نشد انگار.»

86- اگر از کسی می پرسیدی چه جور آدمی است. لابد می گفتند « خنده روست.» وقت کار اما، برعکس ؛ جدی بود. نه لبخندی، نه خنده ای انگار نه انگار که این، همان آدم است. توی بحث، نه که فکر کنی حرفش را نمی زد، می زد. ولی توی حرف کسی نمی پرید.هیچ وقت. من که ندیدم. می دانستم پایش تازه مجروح شده و درد می کند. اما تمام جلسه را دو زانو نشست. تکان نخورد.

87- بالای تپه ای که مستقر شده بودیم، آب نبود. باید چند تا از بچه ها، می رفتند پایین، آب می آوردند. دفعه ی اول، وقتی برگشتند، دیدیم آقا مهدی هم همراهشان آمده. ازفردا، هر روز صبح زود می آمد. با یک دبه ی بیست لیتری آب.

88- اگر با مهدی نشسته بودیم و کسی قرآن لازم داشت، نمی رفت این طرف و آن طرف را بگردد. می گفت « آقا مهدی! بی زحمت اون قرآن جیبیت را بده.»

89- رک بود. اگر می دید کسی می ترسد و احتیاج به تشر دارد، صاف توی چشم هایش نگاه می کرد و می گفت « تو ترسویی.»

90- اگر جلوی سنگرش یک جفت پوتین کهنه و رنگ و رورفته بود، می فهمیدیم هست، والا می رفتیم جای دیگر دنبالش می گشتیم.

91- جاده های کردستان آن قدر نا امن بود که وقتی می خواستی از شهری به شهر دیگر بروی، مخصوصا توی تاریکی، باید گاز ماشین را می گرفتی، پشت سرت را هم نگاه نمی کردی. اما زین دالدین که هم راهت بود، موقع اذان، باید می ایستادی کنار جاده تا نمازش را بخواند. اصلا راه نداشت.بعد از شهادتش، یکی از بچه ها خوابش را دیده بود؛ توی مکه داشته زیارت می کرده. یک عده هم همراهش بوده اند. گفته بود « تو این جا چی کار می کنی؟ » جواب داده بوده « به خاطر نمازهای اول وقتم، این جا هم فرمانده ام.»

92- شب های جمعه، دعای کمیل به راه بود. زین الدین می آمد می نشست یکی از بچه های خوش صدا هم می خواند. آخرین شب جمعه، یادم هست، توی سنگر بچه های اطلاعات سردشت بودیم.همه جمع شده بودند برای دعا. این بار خود زین الدین خواند. پرسوز هم خواند.

93- این بار هم مثل همیشه، یک ساعت بیش تر توی خانه بند نشد. گفت « باید بروم شهرستان.» تا میدان شهدا همراهش آمدم. یک دفعه نگاه م به نیم رخش افتاد ؛ یک جور غریبی بود. نمی دانم چی شد که دلم رفت پیش پسر کوچیکه. پرسیدم « کجاست؟ خوبه ؟» گفت « پریروز دیدمش » گفتم « بابا، به من راستشو بگو، آمادگیشو دارم»لبخند زد. گفت « استغفرالله » دیدم انگار کنایه زده ام که اتفاقی افتاده و او می خواهد دروغی دلم را خوش کند. خودم هم لبخند زدم. دلم آرام شده بود.

94- چند روز قبل از شهادتش، از سردشت می رفتیم باختران. بین حرف هایش گفت« بچه ها ! من دویست روز روزه بده کارم » تعجب کردیم. گفت « شش ساله هیچ جا ده روز نمونده م که قصد روزه کنم. » وقتی خبر رسید شهید شده، توی حسینیه انگار زلزله شد.کسی نمی توانست جلوی بچه ها را بگیرد. توی سرو سینه شان می زدند. چند نفر بی حال شدندو روی دست بردندشان.آخر مراسم عزاداری، آقای صادقی گفت « شهید، به من سپرده بود که دویست روز روزه ی قضا داره. کی حاضره براش این روزه ها رو بگیره ؟ » همه بلند شدند. نفری یک روز هم روزه می گرفتند، می شد ده هزار روز.

95- من توی مقر ماندم. بچه ها رفتند غرب، عملیات. مجبور بودم بمامنم به یک عده آموزش بدهم. قبل از رفتن، مهدی قول داد که موقع عملیات زنگ بزند که بروم. یک شب زنگ زد و گفت « به بچه هایی که آموزششون می دی بگو اگه دعوتشون کرده ن، اگه تحریکشون کرده ن که بیان منطقه، اگه پشت جبهه مشکل دارن، برگردن. فقط اون هایی بمونن که عاشقن » شب بعدش، باز هم زنگ زد و گفت « زنگ زدم برای قولی که داده بودم ولی با خودم نمی برمت. » اسم خیلی از بچه هارا گفت که یا برگردانده یا توی کرمانشاه جا گذاشته. گفت « شناسایی این عملیات رو باید تنها برم. به خاطر تکلیف و مسئولیتم. شما بمونین.» فردا غروب بود که خبردادن مهدی و برادرش، تو کمین، شهید شده اند. نفهمیدم چرا هیچ کس را نبرد جز برادرش.

96- نزدیک ظهر، مجید و مهدی به بانه می رسند. مسئول سپاه بانه، هرچه اصرار می کند که « جاده امن نیست و نروید.» از پسشان برنمی آید. آقا مهدی می گوید « اگرماندنی بودیم، می ماندیم. » وقتی می روند، مسئول سپاه، زنگ می زند به دژبانی، که « نگذارید بروند جلو.» به دژبان ها گفته بودند« همین روستای بغلی کار داریم. زود برمی گردیم.» بچه های سپاه، جسد هایشان را،کنار هم، لب شیار پیدا کردند. وقتی گروهکی ها، ماشین را به گلوله می بندند، مجید در دم شهید می شود، و مهدی را که می پرد بیرون، با آرپی جی می زنند.

97- هفت صبح، بی سیم زدند دو نفر تو جاده ی بانه – سردشت، به کمین گروهک ها خورده اند بروید، ببینید کی هستند و بیاوریدشان عقب. رسیدیم. دیدیم پشت ماشین افتاده اند.به هر دوشان تیر خلاص زده بودند. اول نشناختیم. توی ماشین را که گشتیم، کالک عملیاتی و یک سر رسید پیدا کردیم. اسم فرمانده گردان ها و جزئیات عملیات را تویش نوشته بودند. بی سیم زدیم عقب. قضیه را گفتیم. دستور دادند باز هم بگردیم. وقتی قبض خمسش را توی داشبرد پیدا کردیم.، فهمیدیم خود زین الدین است.

98- سرکار بودم. از سپاه آمدند، سراغ پسر کوچیکه را گرفتند. دلم لرزید گفتم« یک هفته پیش این جا بود. یک روز ماند بعد گفت می خوام برم اصفهان یه سر به خواهرم بزنم.» این پا آن پا کردند. بالاخره گفتند« کوچیکه مجروح شده و می خواند بروند بیمارستان، عیادتش. « هم راهشان رفتم وسط راه گفتند « اگر شهید شده باشد چی ؟ » گفتم « انا لله و اناالیه را جعون » گفتند عکسش را می خواهند پیاده شدم و راه افتادم طرف خانه. حال خانم خوب نبود. گفت« چرا این قدر زود آمدی ؟ » گفتم « یکی از هم کارا زنگ زد، امشب از شهرستان می رسند، میان اینجا » گله کرد. گفت « چرا مهمان سرزده می آوری؟ » گفتم « این ها یه دختر دارن که من چند وقته می خوام برای پسر کوچیکه ببینیدش، دیدم فرصت مناسبیه » رفت دنبال مرتب کردن خانه. در کمد را باز کردم و پی عکس گشتم که یک دفعه دیدم پشت سرمه. گفتم « می خوام یه عکسشو پیدا کنم بذارم روی طاق چه تا ببینند. » پیدا نشد. سر آخر مجبور شدم عکس دیپلمش را بکنم. دم در، خانم گفت « تلفنمون چند روزه قطعه، ولی مال همسایه ها وصله » وقتی رسیدم پیش بچه های سپاه گفتم « تلفنو وصل کنین. دیگه خودمون خبر داریم.» گفتند « چشم.» یکی دو تا کوچه نرفته بودیم که گفتند « حالا اگر پسر بزرگه شهید شده باشد؟» گفتم « لابد خدا می خواسته ببینه تحملشو دارم.» خیالشان جمع شد که فهمیده ام هم بزرگه رفته، هم کوچیکه.

99- خیلی وقت ها که گیر می کنم، نمی دانم چه کار کنم. می روم جلوی عکسش ومی نشینم و با هاش حرف می زنم. انگار که زنده باشد. بعد جوابم را می گیرم. گاهی به خوابم می آید یا به خواب کس دیگر بعضی وقت ها هم راه حلی به سرم می زند که قبلش اصلا به فکرم نمی رسید. به نظرم می آید انگار مهدی جوابم داده.

100- اولین بار که لیلا پرسید «مامان! چند سال باهم زندگی کردید؟ » توی دلم گذشت « سی سال،چهل سال» ولی وقتی جمع و تفریق می کنم، می بینم دو سال و چند ماه بیش تر نیست. باورم نمی شود.
 

منبع:
وبلاگ صد خاطره




تاریخ: چهار شنبه 4 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

زندگی نامه شهید مهدی زین الدین
سردار سر لشكر پاسدار شهيد مهدي زين الدين  فرمانده لشكر 17 علي بن ابي طالب (ع)

به سال 1338 ه.ش در كانون گرم خانواده اي مذهبي ، متدين و از پيروان مكتب سرخ تشيع ، در تهران ديده به جهان گشود. مادرش بانويي مانوس با قرآن و آشناي با دين و مذهب بود براي تربيت فرزندش كوشش فراواني نمود . داشتن وضو ، مخصوصا هنگام شیر دادن فرزندانش برايش فرضيه بود و با مهر و محبت مادري ، مسائل اسلامي را به آنها تعليم مي داد.
 نبوغ و استعداد مهدي باعث شد كه او در اوان كودكي قرآن را بدون معلم و استاد ياد بگيرد  و بر قرائت مستمر آن تلاش نمايد . پس از ورود به دبستان در اوقات بيكاري به پدرش كه كتابفروشي داشت ، كمك مي كرد .


فعاليتهاي سياسي – مذهبي

مهدي در دوران تحصيلات متوسطه اش به لحاظ زمينه هايي كه داشت با مسائل سياسي و مذهبي آشنا شد و در اين مدت كه با شهيد محراب آيت الله مدني مانوس بود ، روح تشنه خود را با نصايح ارزنده و هدايتگر آن شهيد بزرگوار سيراب نمود ودر واقع حساس ترين دوران جواني به هدايت ويژه اي دست يافته بود به همين دليل از حضرت آيت الله مدني بسيار ياد مي كرد و رشد مذهبي خود را مديون ايشان مي دانست .
 در مسير مبارزات سياسي عليه رژيم پهلوي ، پدر براي بار دوم از خرم آباد به سقز تبعيد گرديد . اين امر باعث شد تا مهدي كه خود در مبارزات نقش فعالي داشت دوري پدر را تحمل كند و سهم پدر را نيز در مبارزات خرم اباد بر دوش كشد .
 در ادامه مبارزات سياسي دوران دبيرستان ، کينه عميقي نسبت به رژيم پهلوي پيدا كرد و زمان كه حزب رستاخيز شروع به عضو گيري اجباري مي نمود شهيد زين الدين به عضويت اين حزب در نيامد و با سوابقي كه از او داشتند از دبيرستان اخراجش كردند . به ناچار براي ادامه تحصيل با تغيير از رياضي به طبيعي موفق به اخذ ديپلم گرديد و در كنكور سال 1356 شركت كرد و ضمن موفقيت توانست رتبه چهارم را در بين پذيرفته شدگان دانشگاه شيراز بدست اورد . اين امر مصادف با تبعيد پدرش به جرم حمايت امام خميني از خرم‌اباد به سقز و موجب انصراف از ادامه تحصيل و ورود جدي تر او در سنگر مبارزه پدرش شد .
 پس ازمدتي پدر شهيد زين الدين از سقز به اقليد فارس تبعيد شد . اين ايام كه مصادف با جريانات انقلاب اسلامي بود ، پدر با استفاده از فرصت پيش آمده ، مخفيانه محل زندگي را به قم انتقال داد. مهدي نيز همراه ساير اعضاي خانواده ، از خرم آباد به قم آمد و در هدايت مبارزات مردمي نقش موثري را عهده دار شد .
 

پس از پيروزي انقلاب اسلامي

بعد از پيروزي انقلاب اسلامي جزو اولين كساني بود كه جذب نهاد مقدس جهاد سازندگي شدو با تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي قم ، براي انجام وظيفه شرعي و اجتماعي خود و حفظ و حراست از دست آورده هاي خونين انقلاب ، به اين نهاد مقدس پيوست . ابتدادر قسمت پذيرش و پس از آن به عنوان مسوول واحد اطلاعات سپاه قم انجام  وظيفه كرد .
 شهيد زين الدين در زمان مسئوليت خود در واحد اطلاعات كه همزمان با غائله خلق مسلمان و توطئه هاي پيچيده ضد انقلاب در شهر خون و قيام «قم» با ابزار نقش فعال خود با برخورداري از بينش عميق سياسي ، در خنثي كردن حركتهاي انحرافي و ضد انقلابي گروهكهاي آمريكايي نقش بسزايي داشت .
 شهيد زين الدين در عمليات بيت المقدس مسئوليت اطلاعات عمليات قرار گاه نصر را به عهده داشت و به خاطر لياقت ، ايمان و خلوص استعداد رزمي و شاعت فراوان ، در عمليات رمضان به عنوان فرمانده تيپ علي ابن ابيطالب – كه بعد ها به لشگر تبديل شد ، انتخاب گرديد .
در عمليات رمضان لشگر علي ابن ابيطالب جزو يگانهاي مانوري و خط شكن بود و به حول قوه الهي و با قدرت فرماندهي و هدايت ايشان در بكارگيري صحيح نيروها و موفقيت آن يگان در اين عمليات بعد ها اين تيپ ، به لشكر تبديل شد.
 لشكر مقدس علي ابن ابيطالب در تمام صحنه هاي نبرد سپاهان اسلام خط شكن و به عنوان يكي از يگانهاي هميشه موفق ، نقش حساس و تعيين كننده اي را بر عهده داشت .
 صبر ، استقامت مقاومت جانانه و به ياد ماندني اين يگان ، همگام با ساير يگانها در عمليات پيروزمندانه خيبر بسيار مشهور است .
 هنگامي كه دشمن از هوا و زمين و با انواع جنگ افزار ها و هواپيماهاي توپولوف و مين و بمبهاي شيميايي و پرتاب يك ميليون و دويست هزار گلوله توپ و خمپاره ، جزاري جنوبي مجنون را آماج حملات خويش قرار داده بود او و يگان تحت امرش مردانه و تا آخرين نفس جنگيدند و دشمن زبون را به عقب راندند و جزاير را حفظ كردند.
 

 ويژگي هاي اخلاقي

از خصوصيات بارز ا و شجاعت و شهامت بود . خط شكني هاي شبهاي عمليات و جنگيدن با دشمن درروز و مقاومت در برابر سخت ترين تانكها به خاطر روحيه بود ، روحيه اي كه اساس و بنيان آن برايمان و اعتقاد به خدا استوار بود .
 مجاهدت دائمي او براي خدا بود و هيچگاه اثر خستگي روحي در وجودش ديده نمي شد .
 شهيد زين الدين در كنار تلاش بي وقفه اش از مستحبات غافل نبود . اعتقاد داشت كه جبهه هاي نبرد ، مكاني مقدس است و انسان در اين مكان ، به خدا تقرب پيدا مي كند . هميشه به رزمندگان سفارش مي كرد به تزكيه نفس و جهاد اكبر بپردازند .
 او همواره سعي مي نمود كه هميشه با وضو باشند . به نماز اول وقت توجه بسيار داشت و با قرآن مجيد مانوس بود و به حفظ آيات آن مي پرداخت .
به دليل اهميتي كه براي مسائل معنوي قائل بود ، نماز را با تاني و خلوص مخصوصي به پا مي داشت .
فردي سراپا تسليم بود و توجه به دعا ، نماز و جلسات مذهبي از همان دوران كودكي در زندگي مهدي متجلي بود.
 با علاقه خاصي به بسيجي ها توجه مي كرد . محبت اين عناصردر دل او جايگاه ويژه اي داشت . براي رسيدگي به وضعيت نيروها و مطلع شدن از احوال برادران رزمنده خود به واحد ها ، يگانها و مقر هاي لشكر سركشي مي نمود و مشكلات آنان را رسيدگي و پيگيري مي كرد . همواره به برادران سفارش مي كرد كه نسبت به آنها بدهكار بدانند و يقين داشته باشند كه آنها حق بزرگي بر گردن ما دارند .
 شيفتگی و محبت ويژه اي به اهل بيت عصمت و تهارت داشت . با شناختي كه از ولايت فقيه داشت از صميم قلب به امام خميني عشق مي ورزيد . با قلبي مملو از تخلص ، ايمان و علاقه از دستورات و فرامين آن حضرت تبعيت مي نمود. به دقت پيام ها و سخنراني هاي ايشان را گوش مي كرد و سعي داشت كه همان را ملاك عمل خود قراردهد و از حدود تعيين شده به هيچ وجه تجاوز نكند .
 فقط اموال بيت المال براي شهيد زين الدين از اهميت خاصي برخوردار بود . همواره در مسئوليت و جايگاهي كه قرار داشت نهايت دقت خود را به كار مي برد تا اسراف و تبذير نشود . بارها مي گفت :
 در مقابل بيت المال مسئول هستيم .
 در استفاده از نعمت هاي الهي و حتي غذاي روزمره ميانه روي مي كرد .
 او خود را‌آماده رفتن كرده بود و همواره براي كم كردن تعلقات مادي تلاش مي كرد . ايثارر و فداكاري او در تمام زمینه ها ، بيانگر اين ويژگي و خصوصيتش بود .
 براي اخلاص و تعهد آن شهيد كمتر مشابهي مي توان يافت.
 او جز به اسلام و انجام تكليف الهي خود نمي انديشيد در مناجات و راز و نيازهايش اين جمله را بارها تكرار مي كرد :
اي خدا ! اين جان ناقابل را از ما قبول بفرما و در عوض آن ، فقط اسلام را پيروز كن .
 از آن جا كه برادران ، ايشان را به عنوان الگويي براي خود قرار داده بودند ، سعي مي كردند اخلاق و رفتارشان مثل ايشان باشد .
او شخصيتي چند بعدي داشت : شخصيتي پرورش يافته در مكتب انسان ساز اسلام . خيلي ها شيفته اخلاق ، رفتار و مديريت و فرمااندهي او بودند و اورا يك برادر بزرگتر و معلم اخلاق مي دانستند زيرا اوقبل از آنكه لشكر را بسازد ، خود را ساخته بود .
 اخلاق ورفتار او با توجه به اقتضاي مسئوليتهاي نظامي اش كه داراي صلابت و قدرت خاصي بود ، زماني كه با بسيجيان مواجه مي شد برادري صميمي و دلسوز براي آنها بود .
 شهيد مدني زين الدين در زمنه تربيت كادرهاي پرتوان بريا مسئوليتهاي مختلف لشكر به گونه اي برنامه ريزي كرده بود كه در واحد هاي مختلف ، حداقل سه نفر در راس امور و در جريان كارها باشند .
اويكي از فرماندهان محبوب جبهه ها به شمار مي آمد فرماندهي كه نور معرفت ، تقوا ، صبر و واستقامت سراسر وجودش را فرا گرفته يود و اين نورانيت به اطرافيان نيز سرايت كرده بود چنانچه گفته مي شود :70% نيروهاي پاسدار و بسييجي آن لشكر ، نماز شب مي خواندند .
 

 نحوه شهادت

در‌آبان سال 1363 شهيد زين الدين به همراه برادرش مجيد كه مسووول اطلاعات و عمليات تيپ 2 لشكر علي ابن ابيطالب بود جهت شناسايي منطقه عملياتي از باختران به سمت سردشت حركت مي كنند . در آنجا به برادران مي گويد : من چند ساعت پيش خواب ديدم كه خودم و برادرم شهيد شديم .
موقعي كه عازم منطقه مي شوند ، راننده شان را پياده كرده و مي گويند : خودمان مي رويم . حتي در مقابل درخواست يكي از برادران ، مبني بر همراه شدن با آنها ، برادر مهدي به او مي گويد : تواگر شهيد بشوي، جواب عموميت را ما نمیتوانیم بدهيم ، اما ما دو برادر اگر شهيد بشويم جواب پدرمان را مي توانيم بدهيم .
 فرمانده محبوب بسيجي ها ، سرانجام پس از ساليان طولاني دفاع در جبهه ها و شركت در عمليات و صحنه هاي افتخار آفرين ، در درگيري با ضد انقلاب شربت شهادت نوشيد و روح بلندش از اين جسم خاكي به پرواز در آمد تا در نزد پروردگارش ماوي گزيند .
 
منبع:
لوح فشرده سردار سرلشکر پاسدار شهید زین الدین، بنیاد حفظ ارزشهای دفاع مقدس




تاریخ: چهار شنبه 4 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

بررسی عملیات والفجر 10

1-عملیات والفجر 10-رویکرد ارتش

عمليات والفجر ۱۰ در منطقه عمومي نوسود ايران و حلبچه عراق با رمز يا رسول الله (ص) در تاريخ ۲۴/۱۲/۶۶ آغاز گرديد و بعد از ۶ روز نبرد به پايان رسيد. انتخاب اين منطقه با پيش بيني تصرف اهداف تعيين شده صورت پذيرفت تا ارتش عراق را وادار نمايد با اعزام گسترده نيروهاي احتياط خود به حلبچه زمينه براي انهدام ماشين جنگي عراق در اين منطقه نيز آماده شود ولي از آنجا كه عراقي ها براي منطقه جنوب نبردهاي گسترده اي را در آغاز سال ۱۳۶۷ پيش بيني كرده بودند لذا در اين منطقه به نيروهاي موجود اكتفا كرده و براي متوقف نمودن نيروهاي ايراني متوسل به حملات گسترده هوائي شدند.

با توجه به كم اثر بودن حملات هوائي نهايتاً در اواسط روز ۲۶/۱۲/۱۳۶۶ در حاليكه مردم حلبچه گروه گروه به طرف مرزهاي ايران در حركت بودند منطقه مورد هجوم هواپيماهاي عراق با پرتاب گسترده بمبهاي شيميايي قرار گرفت.
۵۰۰۰ نفر از كردهاي عراقي با اين حمله شهيد شدند و شهر حلبچه به يك شهر مرده تبديل گرديد. اين اقدام عراق هيچ عكس العمل مناسب بشر دوستانه و موثري را از كشورها و سازمان هاي بين المللي به دنبال نداشت .
نتيجه :
-    ۱۲۰۰ كيلومتر از خاك ايران و عراق آزاد شد.
-    ۵۴۴۰ نفر از عراقي ها به اسارت درآمدند و بيش از ۱۰۰۰۰ نفر كشته و مجروح شدند.
-    ۲۷۰ دستگاه تانك و نفربر منهدم گرديد و بيش از ۹۰ دستگاه به غنيمت گرفته شد.
-    يكصد و پانزده قبضه انواع توپ به غنيمت گرفته شد و تعداد ۷۳ عراده به همراه ۱۰ فروند هواپيما و يك فروند بالگرد منهدم گرديد.

منبع : کتاب اطلس نبردهای ماندگار
نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی

2-بررسی عملیات والفجر 10-رویکرد سپاه

عملیات والفجر 10
منطقه: جبهه شمالي - سليمانيه - حلبچه
رمز: يا محمد بن عبدالله (ص)
تاريخ: 24/12 تا 29/12/1366
هدف: پيش روي به سوي سليمانيه از جنوب شرق با تصرف شهرهاي حلبچه، خرمال، دوجيله، بياره و طويله
وسعت منطقه آزاد شده: 1200 كيلومتر مربع

استراتژي تعقيب متجاوز در جبهه شمالي بر اين اساس طراحي شده بود كه با پيش‌روي در شمال سليمانيه - در منطقه عمومي ماووت - هدف‌هاي پيش‌بيني شده تحقق يابد، ليكن بروز مشكلاتي در آن منطقه كه عمدتاً ناشي از موانع طبيعي بود، طراحان نظامي را به اين نتيجه رساند كه محور حلبچه را جايگزين محور ماووت سازند، با توجه به اين نكته كه تصرف حلبچه خود هدف مستقلي بود، ضمن آن كه گامي به سوي مركز استان نيز محسوب مي‌شد. بر اين اساس، عمليات حلبچه با طراحي و فرماندهي سپاه پاسداران در سه محور و در چهار مرحله اجرا شد. ابتدا با تلاش طاقت فرساي مهندسي، ارتفاعات صعب، مناسب عبور شد و سپس عمليات آغاز گرديد. در اين عمليات رزمندگان موفق شدند با استفاده از غفلت دشمن، ارتفاعات مرزي را پشت سر گذارند و شهر نوسود ايران و شهرهاي بياره، طويله، دوجيله، خرمال و حلبچه را آزاد سازند. به اين ترتيب مقدمات تصرف سد دربنديخان و نيز انسداد جاده مهم سليمانيه فراهم آمد. پيش‌بيني مي‌شد كه تصرف اين منطقه وسيع، نيروهاي احتياط دور ارتش عراق را از جنوب راهي شمال كند و در اين زمين، همچون زمين شلمچه و فاو آسيب فراواني به ارتش عراق وارد آيد. ليكن سرفرماندهي ارتش عراق حاضر نشد براي باز پس گيري منطقه حلبچه، يگان‌هايي را كه در جنوب آماده نگه داشته بود وارد عمليات كند، بلكه براي مقابله با رزمندگان به سلاح‌هاي كشتار جمعي متوسل شد و صرفاً يگان‌ها و نيروهاي منطقه‌اي خود را وارد نبرد كرد كه آن‌ها نيز كاري از پيش نبردند، به عبارت ديگر، واكنش عراق در حلبچه بيش از آن كه به قواي زميني اين كشور متكي باشد، به نيروي هوايي اتكا داشت. عراق با اطمينان از حمايت‌هاي جهاني، روش ديگري را براي مقابله با ايران برگزيد: بمباران وسيع شيميايي مردم عراق در حلبچه؛ كشتاري دهشتناك كه در نهايت شگفتي به هيچ وجه حس هم دردي و عواطف انساني مجامع و محافل سياسي و تبليغاتي جهان را برنينگيخت؛ در نيم روز 26/12/1366 در حالي كه انبوه مردم حلبچه خانه و كاشانه خود را به قصد ايران، ترك مي‌كردند، به دستور حكومت عراق، نيروي هوايي اين كشور مردم منطقه و خصوصاً روستاي "انب" را هدف بمباران شيميايي قرار داد كه بر اثر آن، حدود 5000 تن كُرد عراقي به شهادت رسيدند. [1]

 [1] برگرفته از کتاب اطلس جنگ ایران و عراق، فشرده نبردهای زمینی، حسن دری،  مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ

 




تاریخ: چهار شنبه 4 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

بررسی عمليات مرصاد

 

1-عمليات مرصاد-رویکرد ارتش

شرايط سياسي ايران در اواخر تيرماه ۱۳۶۷ كه منجر به صدور اعلاميه حضرت امام (ره) جهت پذيرش قطعنامه ۵۹۸ گرديده بود باور عراقي ها را تقويت كرده بود كه اوضاع به نفع نيروهاي مخالف جمهوري اسلامي ايران تغيير كرده است لذا با انجام اقدامات نظامي و سياسي مي توان دگرگوني نظام را در ايران پيگيري كرد.

بر اين اساس اقدامات نظامي گسترده اي در منطقه جنوب، غرب و شمالغرب صورت پذيرفت كه عليرغم موفقيت ابتدايي در هيچ كدام عراقي ها نتوانستند به كوچكترين اهداف خود برسند. لذا آمادگي قبلي قصرشيرين را تخليه كرده و با حمايت هوائي و توپخانه،عناصر فريب خورده منافقين را در يك ستون شبه نظامي به طرف داخل ايراني گسيل داشتند.
سرعت اين ستون خودروئي موجب شده تا خيلي سريع با بهره گيري از اوضاع نامناسب داخلي در شهرهاي مرزي كه به واسطه حملات عراق به وجود آمده بود،به سر پل ذهاب ،كرند و اسلام آباد رسيده و از آنجا به طرف كرمانشاه حركت كنند.
نيروهاي ايراني با استفاده از موقعيت مناسب عمليات آفندي مرصاد را با رمز يا صاحب الزمان (عج) ادركني طراحي كرده و در حاليكه نيروهاي هوائي همراه با بالگردهاي نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران به فرماندهي سپهبد شهيد علي صياد شيرازي ستون خودروئي را در جاده اسلام آباد به طرف كرمانشاه در تنگه چهارزبر (مرصاد) مورد هجوم قرار داد و تقريباً نابود ساختند يگانهاي زميني از طرف ايلام و كرمانشاه ستون ماشيني منافقين را محاصره كرده و هزاران نفر را كشته و زخمي كرده و تعداد قابل توجهي را به اسارت درآوردند. و بدين ترتيب آخرين عمليات گسترده نظامي در ۸ سال دفاع مقدس با پيروزي كامل رزمندگان ايراني پايان يافت و با آرامش نيروهاي عراقي زمينه براي اجراي آتش بس مهيا گرديد.


منبع : کتاب اطلس نبردهای ماندگار
نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی

 

2-بررسی عمليات مرصاد-رویکرد سپاه
عمليات مرصاد
منطقه: جبهه مياني - اسلام‌آباد - سرپل ذهاب
رمز: يا صاحب‌الزمان (عج) ادركني
زمان: 3/5 تا 6/5/1367
وسعت منطقه آزاد شده: 1200 كيلومتر مربع
هدف: آزادسازي زمين‌هاي اشغال شده در غرب كرمانشاه

ارتش عراق پس از اعلام موافقت ايران با قطع‌نامه 598، در دو جبهه جنوبي و مياني به طور هم زمان حمله كرد. در جبهه جنوب هدف، تصرف اهواز و حداقل تصرف خرمشهر بود كه تلاش دشمن را نيروهاي سپاه و بسيج عقيم گذارند، امّا در جبهه مياني هدف دشمن زمينه‌سازي براي هجوم سازمان منافقين بود. در اين جبهه ارتش عراق با حمله به خطوط پدافندي خودي، آن‌ها را سرگرم كرده بود تا نيروهاي منافقين بتوانند از نقطة ديگري، پس از شكسته شدن خط به وسيله ارتش عراق، حركت خود را آغاز كنند. بدين ترتيب پس از شكسته شدن خط خودي در منطقه سرپل ذهاب در حمله ارتش عراق، نيروهاي منافقين بدون آن كه با مانعي روبه رو باشند، سوار بر خودروها به سوي كرمانشاه حركت كردند و تا تنگه "چهار زبر" پيش رفتند. چنانچه پذيرش قطع‌نامه، سقوط اعتبار و اقتدار امام و نظام را در پي داشت و نيروهاي منافقين با استقبال مردم مواجه مي‌شدند، عراق مي‌توانست از موضع طرف پيروز، شرايط خود را بر ايران ديكته كند و جنگ را به پايان ببرد. از سوي ديگر، در حالي كه هنوز توقف حملات عراق در جنوب قطعي نشده بود، بخشي از مدافعان جنوب راهي غرب كشور شدند تا همراه مردم بسيج شوند و تحت عنوان عمليات "مرصاد" به سركوب حملات عراق و منافقين بپردازند. در اين عمليات كه با فرماندهي سپاه پاسداران و با پشتيباني هوانيروز ارتش اجرا شد، رزمندگان خودي از سه محور چهار زبر، جاده قلاجه و جاده اسلام آباد - پل دختر وارد عمل شدند و در دو مرحله نيروهاي ضدانقلاب (منافقين) را كه تا تنگه چهار زبر پيش‌روي كرده بودند، سركوب كردند.
در اين عمليات اگرچه نيروهاي منافق تا پشت نوار مرزي عقب رانده شدند، ليكن قواي ارتش عراق ارتفاعات مرزي را همچنان در اشغال خود نگه داشتند. [1]
 
[1] برگرفته از کتاب اطلس جنگ ایران و عراق، فشرده نبردهای زمینی، حسن دری،  مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ




تاریخ: چهار شنبه 4 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

بررسی عملیات كربلاي 4

1-عملیات كربلاي 4 -رویکرد ارتش

عمليات كربلا ۴ با يك طرح ريزي بسيار گسترده و وسيع انجام گگرفت و بر اساس پيش بينيهاي به عمل آمده قرار بود ۱۵۰۰ گردان بسيجي اين عمليات را انجام دهند (حدوداً ۰۰۰/۴۵۰ نفر) ولي تامين اين نيرو در حد مقررات كشور نبود. لذا سپاه يكصد هزار نفري محمد در قالب ۳۰۰ گردان براي عمليات كربلاي ۴ تدارك ديده شد.


اين سپاه در استاديوم يكصد هزار نفري آزادي تهران تجمع باشكوهي انجام داده و براي انجام عمليات به منطقه مورد نظر اعزام شد.
منطقه شرق بصره از مناطقي است كه تلاش قابل توجهي از ايران را در طول جنگ به خود معطوف داشته و غالباً در تصرف هدف هاي زميني نيز به موفقيت نرسيده است. تلاش سپاه پاسداران جهت انجام عمليات كربلاي ۴ در ۴ قرارگاه نوح، كربلا، قدس و نجف با رمز محمد رسول الله (ص) صورت پذيرفت و يگانهاي متعددي از نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران در خطوط مقدم و نيروي هوايي ارتش در پشتيباني به پاي كار آمدند.
با تبليغات به عمل آمده سال ۱۳۶۵ سال سرنوشت براي جنگ منظور شده بود ولي متاسفانه دشمن با آگاهي از عمليات و پي بردن به طرح و معابر اصلي حمله نيروهاي خودي در دو طرف معبر كم عرض آبي «ام الرصاص » كه از آن به نام « تنگه عمليات »ياد مي شد اين معبر را مسدود ساخت. هر چند عمليات منجر به شكسته شدن خطوط پدافندي مستحكم دشمن گرديد ولي اجراي انبوه آتش عراق روي نقاط خاص و حساس اروند،سازمان غواص هاي خط شكن و قايق سواران را در مراحل دوم و سوم قرار بود به پاي كار بيايند بر هم زد و عمليات را مختل نمود.
نيروهاي خط شكن از تنگه عمليات گذشته و در جزيره بلجانيه پياده شدند. حتي قسمتي از جزاير سهيل و ام الرصاص نيز به تصرف درآمد. ولي ادامه عمليات به دليل ذكر شده ميسر نگرديد و نيروهاي خودي جهت حفظ قوا و جلوگيري از تلفات بيشتر از ادامه نبرد صرفنظر نمودند تا فرصت مناسب تري براي طراحي مجدد بدست بيايد. در اين عمليات نيروي زميني بكار گرفته شده خودي حدوداً به سه برابر نيروي زميني دشمن بالغ مي گرديد.
كربلاي ۴ بار ديگر نشان داد كه رعايت اصول و قواعد اساسي رزم كه اصطلاحاً به آن جنگ كلاسيك گفته مي شود اجتناب ناپذير بوده و حتي شيوه هاي نوين بكارگرفته شده در رزم نيز بايد در قالب رعايت قوانين شناخته شده و تجربه گرديده جنگ به اجرا درآيد.

نتيجه :
-    منطقه و زمين مورد نظر تصرف نگرديد.
-    ۸۰۰۰ نفر كشته و زخمي و ۶۰ اسير، تلفات نيروي انساني عراق بود.
-    حدود ۷۰ دستگاه تانك و نفربر و خودرو از عراق منهدم گرديد.

منبع : کتاب اطلس نبردهای ماندگار
نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی

 

2-بررسی عملیات كربلاي 4-رویکرد سپاه

عملیات كربلاي 4
منطقه: جبهه جنوبي - ابوالخصيب
رمز: يا محمّد (ص)
تاريخ: 3/10 تا 5/10/1365
هدف: تصرف ابوالخصيب و محاصره نيروهاي مستقر در شبه جزيره فاو و تهديد بصره از جنوب

تصرف فاو و رأس‌البيشه كه ايران را با كويت همسايه كرده و راه زميني عراق را به شمال خليج‌فارس قطع كرده بود، مي‌توانست با تصرف ابوالخصيب كامل شود. با اين اقدام كل شبه جزيره فاو آزاد مي‌شد، موقعيت ايران در خليج‌فارس بيش از پيش تقويت مي‌گرديد و نيز بصره از جنوب در خطر سقوط قرار مي‌گرفت.

سپاه در نظر داشت كه عمليات را بلافاصله پس از عمليات والفجر 8 انجام دهد، ليكن بدان جهت كه سازمان رزم سپاه متكي به نيروهاي پياده بود و 75 روز جنگ در فاو، ضرورت بازسازي يگان‌ها را ايجاب مي‌كرد، عملاً امكان اجراي عمليات در زمان مورد نظر ميسر نشد. از سوي ديگر، سپاه براي اجراي يك عمليات با موفقيت تضمين شده، درخواست 1500 گردان داشت تا از سه منطقه هور، شرق بصره و ابوالخصيب به دشمن هجوم برد، ليكن مقدورات كشور، به 300 گردان بسنده شد و طرح‌ريزي عمليات تنها براي محور ابوالخصيب صورت گرفت. نام‌گذاري سال 1365 به "سال سرنوشت" و تأكيد بر اجراي "عمليات سرنوشت‌ساز"، اميدواري مسئولان كشور و فرماندهان جنگ به نتايج اين عمليات را نمايان مي‌ساخت. سپاه براي اولين بار در يك تدارك وسيع موفق شده بود سيصد گردان رزمي را براي يك عمليات، سازمان‌دهي، تجهيز و آماده كند كه در طول جنگ بي‌سابقه بود.

با شروع عمليات، شواهد و قرائن نشان مي‌داد كه دشمن از طرح عمليات خودي آگاه شده و با آمادگي و هوشياري كامل، مهم‌ترين معبر عملياتي را مسدود ساخته است. بدين ترتيب دشمن دو طرف معبر كم عرض آبي "ام‌الرصاص" را كه از آن با عنوان "تنگه عمليات" ياد مي‌شد، مسدود كرد. امّا اين هوشياري كه با دريافت اطلاعات ماهواره‌اي و جاسوسي از امريكا حاصل شده بود، نتوانست از شكسته شدن خطوط مستحكم دشمن جلوگيري كند. اجراي انبوه آتش دشمن روي نقاط خاص و حساس اروندرود، سازمان غواص‌هاي خط‌شكن و نيز قايق سواران را - كه موج دوم و سوم را تشكيل مي‌دادند - برهم زده بود، امّا نيروهاي غواص از تنگه گذشتند و در جزيره بلجانيه پياده شدند. در محورهاي ديگر نيز با شكسته شدن خطوط دشمن در جزاير سهيل و ام‌الرصاص جنگ به خشكي كشيده شد. در اين عمليات براي نخستين‌بار خط دشمن در شلمچه نيز شكسته شد، امّا با وجود شكسته شدن خطوط دشمن، امكان تداوم عمليات ميسر نگرديد، لذا به منظور حفظ قوا و طراحي عمليات مجدد، از ادامه نبرد صرف‌نظر شد. [1]

[1] برگرفته از کتاب اطلس جنگ ایران و عراق، فشرده نبردهای زمینی، حسن دری،  مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ




تاریخ: چهار شنبه 4 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

بررسی عملیات كربلاي 5

1-عملیات كربلاي 5 -رویکرد ارتش»

نام گذاري سال ۱۳۶۵ به سال سرنوشت از طرف ايران و عدم موفقيت عمليات كربلا ۴ به دليل كشف محورهاي نفوذي ايران توسط دشمن پيش آمد، بحراني براي فرماندهان جنگ به وجود آورد كه موجب شد فرماندهي عالي جنگ براي انجام يك عمليات، تضمين پيروزي طرح هاي عملياتي را در خواست نمايد.

اين درخواست نيز باعث گرديد تاك متر كسي خطر را براي انجام يك عمليات قبول نمايد ولي به دليل آنكه پذيرش بن بست در جنگ،هدف عمده اي بود كه استكبار جهاني انتظار داشت فرماندهي سپاه پاسداران با كسب تجربه نقاط ضعف عراق و آسيب پذير بودن مواضع عراقي ها در منطقه شلمچه، عمليات كربلا ۵ را طراحي كرد و با پيش بيني اهدافي با عمق كمتر در داخل خاك عراق به اجراء درآورد.
در اين عمليات نقش ويژه اي به عهده نيروي هوائي ارتش، هوانيروز و يگانهاي پشتيباني كننده از نيروي زميني ارتش مانند توپخانه سنگين زميني ارتش مانند توپخانه سنگين و احداث پل هاي مورد نياز گذاشته شد.
چهار قرارگاه نجف ،قدس ،كربلا و نوح با بيش از ۱۰ لشكر به مواضع سپاه سوم،ششم و هفتم عراق يورش بردند تا منطقه شلمچه را تصرف نموده و امكان پيشروي به سمت بصره را فراهم آورند. در شكل كلي همان طرح عمليات كربلا ۴ با تغييرات جزئي و با رمز يا زهرا (س) اجراء گرديد قرارگاه نوح پشتيباني را به عهده گرفت و محور پيشروي از شلمچه به طرف تنومه تعيين شد و بر اساس ماموريت محوله، قرار بود قرارگاه كربلا در شمال، قرارگاه قدس در مركز و قرارگاه نجف در جنوب از خطوط مرزي عبور كرده و بعد از تصرف بوبيان ،كوت سواري و شلمچه در امتداد شط العرب به طرف تنومه ادامه حمله دهند. ولي ارتش عراق براي سد كردن حركت رزمندگان ايران حاضر شد بهاي سنگيني پرداخت نمايد لذا با گسيل انبوه نيروهاي خود به منطقه اي به وسعت كم در زير آتش شديد و موثر نيروي خودي ايستادگي نمود. برادر حسين خرازي و اسماعيل دقايقي از فرماندهان سپاه پاسداران در اين عمليات به شهادت رسيدند.
نتيجه :
-    مواضع متعددي درخاك عراق به اشغال ايران درآمد كه بالغ بر ۷۵ كيلومتر مربع بود.
-    حدود ۹۰۰۰۰ عراقي كشته و زخمي شد و ۲۳۸۵ نفر به اسارت درآمدند.
-    ۸۰۰ تانك و نفربر منهدم شد و ۱۹۰ دستگاه به غنيمت درآمد.
-    ۴۰ هواپيما و ۵ بالگرد سقوط كرد.
-    ۱۸۰ عراده توپ و ۹۰ قبضه پدافند هوائي منهدم و ۲۰ عراده توپ نيز به غنيمت درآمد.
-    بعد از عمليات شمارش معكوس پايان جنگ شروع شد كه منجر به صدور قطع نامه ۵۹۸ در سال ۱۳۶۶ گرديد.

منبع : کتاب اطلس نبردهای ماندگار
نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی

2-بررسی عملیات كربلاي 5 -رویکرد سپاه

عملیات كربلاي 5
منطقه: جبهه جنوبي - شلمچه - كانال زوجي
رمز: يازهرا (س)
 تاريخ: 19/10 تا 02/12/1365
هدف: تصرف شلمچه و پيش‌روي به سوي بصره
وسعت منطقه آزادشده: حدود 75 كيلومتر

نام‌گذاري سال 1365 به "سال سرنوشت" و عدم موفقيت در عمليات "كربلاي4" بحران بزرگي را براي فرماندهان جنگ ايجاد كرده بود. آقاي هاشمي رفسنجاني به عنوان فرماندهي عالي، ادامه جنگ را به شرط تضمين پيروزي مقبول مي‌دانست و فرماندهان يگان‌هاي سپاه نيز كه از نتايج عمليات "كربلاي4" دچار فشار روحي بودند و نيز استحكامات شلمچه را غيرقابل عبور مي‌دانستند، نه تنها تضمين پيروزي را ميسر نمي‌ديدند. بلكه كسب موفقيت در شلمچه را غير قابل دسترسي ارزيابي مي‌كردند. اما در اين ميان فرمانده كل سپاه كه از شكست در كربلاي 4، فقط ضعف دشمن در شلمچه را شناسايي كرده بود، از نادر افراد اميدواري بود كه در جلسات تصميم‌گيري بر اجراي عمليات در منطقه شملچه اصرار مي‌ورزيد و به عبارت ديگر، اگرچه عمليات "كربلاي4" به موفقيت نينجاميد، ليكن تاكتيك به كار رفته در آن عمليات در محور شلمچه كه سبب شكسته شدن خط دشمن و نفوذ به عمق مواضع آن‌ها شد، آسيب‌پذيري موانع مستحكم شرق بصره را آشكار ساخت. به هر صورت، عمليات "كربلاي5" در وضعيت بسيار دشواري طراحي و بلافاصله آغاز شد. در اين عمليات مواضع عراق در كانال پرورش ماهي، پنج ضلعي و شلمچه از سمت شمال مورد هجوم قرار گرفت و بسياري از دژهاي نفوذناپذير تسخير شد. از آن جا كه اين عمليات تنها دو هفته پس از پايان عمليات كربلاي 4 به وقوع پيوست، دشمن از نظر زمان غافل‌گير شد. همچنين به دليل اين كه جهت هجوم نيروهاي خودي، خلاف جهت آرايش نيروهاي عراقي بود، در تاكتيك نيز دشمن غافل‌گير شد. به اين ترتيب خشنودي عراق در متوقف كردن عمليات ابوالخصيب (كربلاي4) ديري نپاييد و دو هفته بعد بصره كه زمين‌هاي اطراف آن بسيار مسلح و نفوذناپذير شناخته مي‌شد، در مقابل هجومي جديد و تهديدي جدي قرار گرفت؛ هجوم نيروهاي پياده‌اي كه اگر به زرهي و هلي‌كوپتر تجهيز شده بودند، پيشروي آنان تا دروازه بصره مسلم به نظر مي‌رسيد. فرصت دادن به نيروهاي رزمي سپاه و واگذاري اين منطقه، به معناي تسليم عراق و تحقق خواسته‌هاي جمهوري اسلامي ايران در جنگ بود، لذا عراق پذيرفت كه براي سدّ كردن حركت رزمندگان ايران بهاي سنگيني بپردازد و با گسيل انبوه نيروهاي خود به منطقه‌اي با وسعت كم، در زير آتش شديد و مؤثر نيروي خودي ايستادگي نمايد. اين اقدام كه به متلاشي شدن شمار فراواني از يگان‌هاي عراقي انجاميد، بدين معنا بود كه دشمن براي از دست ندادن زمين شرق بصره، آماده پذيرش تلفات فراوان است. در عين حال ارتش عراق نتوانست مانع از سقوط مواضع خود در شرق بصره شود و 80% از هدف‌هاي عمليات كربلاي 5 تأمين شد. پيروزي ايران در اين زمين شمارش معكوس پايان جنگ را در پي داشت. عبور از استحكامات شرق بصره نشان داد پيروزي ايران در هر وضعيت متصور است و استحكامات و تجهيزات عراق نمي‌تواند در بازداشتن رزمندگان ايران نقش تعيين كننده‌اي داشته باشد، لذا براي جلوگيري از شكست ارتش عراق تلاش گسترده‌اي صورت گرفت كه در نهايت به تصويب قطع‌نامه 598 انجاميد. در اين عمليات حسين خرازي و اسماعيل دقايقي فرماندهان لشكر 14 امام حسين (ع) و 9 بدر به شهادت رسيدند. [1]

[1] برگرفته از کتاب اطلس جنگ ایران و عراق، فشرده نبردهای زمینی، حسن دری،  مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ




تاریخ: چهار شنبه 4 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

بررسی عملیات كربلاي 10

1-عملیات كربلاي 10-رویکرد ارتش

با فرماندهي قرارگاه نجف نيروهاي ايراني در منطقه شمالغرب توانستند عمليات گسترده اي را در خاك عراق انجام دهند. اين عمليات با همكاري نيروهاي نامنظم قرارگاه رمضان و اتحاديه ميهني كردستان عراق با رمز يا صاحب الزمان (عج) ادركني آغاز گرديد و حدود ۱۲روز به طول كشيد تا اغلب اهداف مورد نظر به تصرف نيروهاي ايراني درآمد.

هر چند الحاق بين دو قرارگاه صورت نگرفت، ولي گستردگي عمليات نشان داد كه در اين منطقه نيز مي توان اهداف قابل توجهي را تصرف كرد.
برادر حسن شفيع زاده از فرماندهان سپاه پاسداران در اين عمليات به شهادت رسيد.
نتيجه :
-    ۲۵۰ كيلومتر مربع از خاك عراق و ارتفاعات نزديك شهر ماووت آزاد شد.
-    ۲۱۰ نفر از عراقي ها اسير و بيش از ۲۵۰۰ نفر كشته و زخمي شدند.
-    ۱۰ دستگاه تانك و نفربر عراقي به همراه يك فروند بالگرد و ۵ عراده توپ منهدم گرديد.

منبع : کتاب اطلس نبردهای ماندگار
نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی

 

2-بررسی عملیات كربلاي 10-رویکرد سپاه

عملیات كربلاي 10
منطقه: جبهه شمالي ـ سليمانيه ـ ماووت
رمز: يا صاحب الزمان (عج) ادركني
تاريخ: 25/1 تا 5/2/1366
هدف: پيش‌روي به سوي سليمانيه از شمال شرق اتصال جبهه خودي به منطقه تحت نفوذ اتحاديه ميهني (ياغسمر)
وسعت منطقه آزاد شده: 250 كيلومترمربع

اين عمليات كه اولين عمليات گسترده در غرب كشور بعد از انتقال ميدان اصلي جنگ از جنوب به شمال، بود، به همت سپاه‌پاسداران طراحي و اجرا شد. نكته برجسته اين عمليات، اجراي هم‌زمان دو تك منظم و نامنظم بود. هماهنگ با تك نيروهاي منظم در جبهه ماووت، نيروهاي نامنظم قرارگاه رمضان و اتحاديه ميهني كردستان عراق مستقر در ياغسمر (شمال سليمانيه) مي‌بايست دو قرارگاه دشمن را منهدم مي‌كردند و منطقه تحت نفوذ اتحاديه ميهني (طالباني‌ها) را به منطقه‌اي كه در عمليات منظم آزاد مي‌گرديد، متصل مي‌كردند. فرماندهي عمليات منظم را قرارگاه نجف و فرماندهي عمليات نامنظم را قرارگاه رمضان بر عهده داشتند. در مراحل اوليه اين عمليات اغلب اهداف مورد نظر تصرف شد، ليكن در ادامه عمليات ـ كه ده شبانه‌ روز به طول انجاميد ـ الحاق بين دو قرارگاه صورت نگرفت و هدف‌هاي عمليات ناقص ماند. در اين عمليات فرمانده توپخانه سپاه، حسن شفيع‌زاده به شهادت رسيد.[1]

[1] برگرفته از کتاب اطلس جنگ ایران و عراق، فشرده نبردهای زمینی، حسن دری،  مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ




تاریخ: چهار شنبه 4 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

بررسی عملیات والفجر8

1-عملیات والفجر8 -رویکرد ارتش
منطقه عملياتي جنوب در مسير جاده آبادان به اروندكنار در ساحل شرقي و غربي رودخانه اروند رود از ابتداي جنگ تقريباً مسكوت مانده و تنها آتش هاي پراكنده از دو طرف در آن اجراء مي گرديد. عدم موفقيت كامل در منطقه شرق دجله براي دست يابي به محورهاي منتهي به بصره و تهديد و تصرف اين شهر توسط نيروهاي ايراني ،نظر كارشناسان را به سمت استفاده از منطقه اروند كنار و شهر فاو جهت تهديد بصره از جنوب متمايل نمود، ولي موانع بزرگي مانند رودخانه اروند با جزر و مدهاي بسيار شديد و كمبود وسايل و تجهيزات عبور از رودخانه و نياز به عبور دادن حجم بسيار بالاي تجهيزات از اين رودخانه و احتمال پذيرش تلفات و ضايعات سنگين، باعث گرديد تا بدست آوردن راهي مناسب براي اجراي عمليات زمان قابل توجهي را به خود اختصاص دهد.


سرانجام عمليات والفجر ۸ با رمز يا فاطمه الزهراء (س) در سه محور طراحي و اجراء گرديد محور نخست در منطقه اروندكنار جهت تصرف شهر فاو و حركت از جاده ابوالخصيب به طرف بصره به عنوان به عنوان تك اصلي،در اين محور نيروهاي غواص و قايق سوار به عنوان خط شكن به دشمن يورش برده و نيروهاي ارتش جمهوري اسلامي ايران شامل يگانهاي نصب پل، قرارگاه رعد نيروي هوايي و قرارگاه هوانيروز به همراه بيش از ۵۰ گردان توپخانه شامل نزديك به ۱۰۰۰ قبضه توپ آتشي را بر روي دشمن اجراء نمودند كه در طول ۸ سال دفاع مقدس بي سابقه بوده است.
در محور دوم در منطقه شلمچه تك پشتيباني محدودي توسط سپاه و در محور سوم از شلمچه تا كوشك در امتداد ۵۰ كيلومتري خط جبهه بيش از ۵ لشكر نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران در واقع يك تك پشتيباني مهم و عمليات انتحاري بسيار بزرگ را به نمايش گذاشتند.
عملياتي كه هر چند نتوانست به تصرف خطوطي از دشمن منجر گرديد ولي به استناد مدارك زير موفق شد ضمن به اشتباه انداختن عراق در تشخيص محل تك اصلي در آغاز عمليات بار سنگين پاتك هاي عراقي را در روزهاي اوليه موفقيت عمليات در منطقه اروند كنار و فاو عراق كاهش داده و موجب شود كه نيروهاي ايراني بتوانند سرپل تصرفي خود را در منطقه بين اروند كنار و خورعبدالله تثبيت نمايند.
-    يكي از مسئولين توجيه سياسي ارتش عراق در ۱۴/۱/۱۳۶۴ كمتر از يك هفته قبل از شروع عمليات والفجر ۸ طي مصاحبه اي در پاسخ به خبرنگار راديو مونت كارلو اظهار داشت: حمله اصلي ايراني ها به منظور قطع جاده بصره بغداد و ايجاد شكاف بين سپاههاي ۴و۶ در منطقه هوالهويزه صورت خواهد گرفت.
-    يكي از مسئولين اطلاعاتي ستاد كل ا رتش عراق چند روز قبل از شروع عمليات والفجر ۸ در بازديد از جبهه فاو و در جمع فرماندهان عراقي اظهار كرد: در منطقه غرب اروند تهديدي از سوي ايران وجود ندارد لذا ممكن است تعدادي يگان علاوه بر آنچه تاكنون از اين منطقه برداشت شده است از منطقه به سپاه ۶ در شرق دجله اختصاص يابد.
-    سرلشكر ماهر عبدالرشيد فرمانده سپاه ۳ عراق مستقر در جبهه شرق بصره حتي در تاريخ ۲۶/۱/۶۴ يعني يك هفته بعد از عمليات والفجر ۸ و اشغال شهر فاو عراق اظهار داشته است: تك اصلي نيروهاي ايراني در روزهاي آينده در منطقه هورالهويزه انجام خواهد شد و لذا از ارسال و اعزام نيرو به منطقه فاو جلوگيري مي كند.
-    اطلاعات بدست آمده از اسراي عراقي عمليات والفجر ۸ نيز اين مطلب را تاييد مي كند كه ارتش عراق استعداد قابل توجهي از يگانهاي خود را تا شروع عمليات والفجر ۸ از جبهه فاو كه به مسئوليت سپاه ۷ اداره مي گرديد برداشت نموده و به شرق دجله جهت تقويت اعزام نموده است.
نتيجه :
-    در محورهاي پشتيباني هدفهاي زميني تامين نگرديد ولي اهداف كلي كه موفقيت تك اصلي بود بطور كامل بدست آمد.
-    حدود ۳۰ كيلومتر مربع از خاك ميهن اسلامي و حدود ۷۷۰ كيلومتر از خاك عراق آزاد شد و ارتباط عراق با آبهاي آزاد قطع گرديد. شهر فاو آزاد شد و اسكله هاي فاو به تصرف درآمد و نيروهاي ايراني در ۲۰ كيلومتري بندر ام القصر مستقر شدند.
-    ۱۷۰۰۰ نفر كشته و ۲۵۰۰۰ نفر زخمي و ۲۵۰۰ نفر اسير تلفات انساني نيروهاي عراق بود كه تعداد قابل توجهي از افسران ارشد عراقي جزء اين نفرات بودند.
-    انهدام ۶۰۰ دستگاه تانك و نفربر، ۵۰۰ دستگاه خودرو، ۱۵۰ عراده توپ ضد هوايي، ۳۰ ناوچه جنگي و ۱۰ فروند لنج شناور ،۷۰ هواپيما و ۱۰ فروند بالگرد از جمله ضايعات عراق بود.
-    آمار غنائم نيز شامل ۱۲۰ دستگاه تانك و نفربر، ۱۷۰ دستگاه توپ ضدهوايي،خمپاره انداز و ۲۰ عراده توپ صحرايي به همراه مقادير زيادي وسايل مخابراتي و تجهيزات نظامي و رادارهاي مختلف بود.
منبع : کتاب اطلس نبردهای ماندگار
نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی

 

2-بررسی عملیات والفجر 8-رویکرد سپاه
 
عملیات والفجر 8
منطقه: جبهه جنوبي - فاو
رمز: يا فاطمه‌الزهرا (س)
تاريخ: 20/11/1364 تا 9/2/1365
هدف: تصرف فاو و تهديد بصره از جنوب
وسعت منطقه آزاد شده: 600 كيلومتر مربع

 پس از عمليات بدر، در سطوح عالي جنگ پذيرفته شد كه سپاه و ارتش ضمن پشتيباني از يكديگر، هركدام مستقلاً طرح‌ريزي عمليات كنند و اجرا نمايند. همچنين مدتي پس از اين تصميم، امام خميني سپاه را موظف كرد تا همچون ارتش، از قواي سه‌گانه زميني، هوايي و دريايي برخوردار باشد. البته سپاه هم زمان با عمليات خيبر تشكيل يگان دريايي داده بود، ليكن تشكيل نيروي دريايي مسئله جديدي بود. عمليات والفجر8 اولين نبرد سپاه بعد از دريافت حكم تشكيل سه نيرو بود. در اين عمليات هر سه نيروي سپاه به كار گرفته شدند، هرچند كه نيروي هوايي آن از پدافند هوايي و موشكي فراتر نرفته بود. بدين ترتيب اين عمليات با طراحي و فرماندهي سپاه پاسداران اجرا شد و به منظور پشتيباني از اين عمليات، يك تك فريب در هور و دو تك پشتيباني در شلمچه و ام‌الرصاص نيز انجام شد. تك فريب را سپاه در هور اجرا كرد. اين تك، عملياتي بود مهندسي كه سبب غافل‌گيري بزرگ دشمن شد و به نيروي خودي امكان داد قبل از هوشيار شدن دشمن، موقعيت خود را در منطقه فاو مستحكم سازد. عمليات شلمچه به فرماندهي ارتش اجرا شد و اگر چه به شكستن خط دشمن نينجاميد و بيش از 48 ساعت ادامه نيافت ولي در دو روز اول عمليات، نقش پشتيباني را براي منطقه فاو داشت. همچنين تك پشتيباني سپاه در جزيرة ام‌الرصاص كه به شكستن خط دشمن و آزادي اين جزيره انجاميد، تأثير مهمي در پشتيباني "والفجر8" داشت، هر چند در اين عمليات نيز پس از 48 ساعت، بر اثر فشار دشمن منطقه تصرف شده تخليه گرديد.

تك اصلي در فاو در حالي كه دشمن غافل بود، با عبور نيروهاي غواص از رودخانه عريض اروند آغاز شد و در زماني كوتاه با گسترش سرپل گرفته شده، رأس‌البيشه، كارخانه نمك، سايت‌هاي موشكي و شهر فاو آزاد شد و نيروهاي خودي آماده مقابله با پاتك‌هاي دشمن شدند. از سوي ديگر، دشمن كه در آغاز عمليات با يگان‌هاي موجود خود در منطقه به مقابله با رزمندگان برخاسته بود، پس از فرو ريختن مواضعش به سرعت يگان‌هاي گارد را وارد نبرد كرد تا با ايجاد تأخير فرصت لازم را براي ورود يگان‌هاي احتياط ارتش عراق فراهم آورند. امّا يگان‌هاي گارد نه تنها نتوانستند در تثبيت مواضع آزادشده تأخير ايجاد كنند، بلكه سازمان شان نيز متلاشي شد و عقب‌نشيني كردند و ناگزير به عقب گريختند. ورود يگان‌هاي احتياط ارتش عراق به ميدان نبرد مؤثر نبود و 75 روز پاتك آن‌ها فقط بر آمار تلفات و خسارت‌هاي دشمن افزود، چندان كه سرفرماندهي ارتش عراق به يقين رسيد كه تلاش براي باز‌پس‌گيري فاو به جايي نمي‌رسد و به جز انهدام يگان‌هايش نتيجه‌اي ندارد، لذا پاتك‌ها را متوقف كرد. بدين ترتيب سواحل عراق در كنار خليج فارس و هم مرز با كويت در تصرف رزمندگان ايران باقي ماند. [1]

[1] برگرفته از کتاب اطلس جنگ ایران و عراق، فشرده نبردهای زمینی، حسن دری،  مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ




تاریخ: چهار شنبه 4 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

بررسی عملیات بدر

1-عملیات بدر-رویکرد ارتش
تشكيل يك فرماندهي مستقل با نام (فرماندهي نيروهاي شرق دجله) توسط عراق در منطقه هورالعظيم به دنبال تصرف جزاير مجنون شمالي و جنوبي توسط نيروهاي ايراني صورت پذيرفت و بر اساس احتمالات پيش بيني شده توسط عراقي ها جهت جلوگيري از قطع محور حياتي العماره،بصره ، اقدامات زير به انجام رسيد:
-    ايجاد شبكه هاي پيچيده سيم خاردار ونصب شبكه هاي فوگاز و مين گذاري در دهانه نهرهاي منتهي به سيل بندغربي هورالهويزه.


-    احداث مواضع و مزغل هاي بتوني روي خاكريز شرق سيل بندغربي هورالهويزه
-    احداث جاده هاي شوسه ارتباطي بين مواضع روي خاكريزهاي شرقي و غربي و خاكريز و سيل بند در ساحل غربي رودخانه دجله و دهها اقدام ديگر كه عراق را در حفظ و پدافند از منطقه بسيار مصمم نشان مي داد.
بررسي تداوم عمليات خيبر در اين منطقه و ادامه حمله به سمت عمق خاك عراق توسط نيروهاي ايراني مورد توجه قرار گرفته و نهايتاً طرح عملياتي حيدر در سوم اسفند ۱۳۶۳ توسط قرارگاه كربلا و طرح عملياتي شماره ۱ ابوذر در دهم اسفندماه ۱۳۶۳ توسط قرارگاه نجف اشرف تهيه و منتشر گرديد.
در اين عمليات ۱۲ لشكر و ۵ تيپ ايراني از ارتش و سپاه در قالب ۴ قرارگاه شركت نموده به نيرويي در حدود بيش از ۲۱ تيپ عراقي (پياده،زرهي، مكانيزه)يورش بردند تا عمليات خود را به نام عمليات بدر با رمز يا فاطمه الزهرا (س) اجرا نمايند.
تعدادي از فرماندهان سپاه پاسداران در اين عمليات به شهادت رسيدند عباس كريمي، مهدي باكري، و ابراهيم جعفرزاده از جمله اين شهداء هستند.

نتيجه :
-    رزمندگان اسلام هر چند در يورش اوليه، جاده العماره بصره را تصرف كردند و تلاش نمودند تا سرپل تصرفي را گسترش دهند ولي به دليل پاتك سنگين زرهي دشمن و مشكل بودن پشتيباني در منطقه هور و طولاني بودن آمار راهها مجبور به عقب نشيني شده و تنها پد خندق و قسمتي ديگر از هوراهويزه را آزاد كردند.
-    ۱۲۰۰۰ نفر كشته و زخمي و ۳۰۰۰ نفر اسير تلفات انساني نيروهاي عراقي بود .
-    ۱۸۰ دستگاه تانك و نفربر، ۲۰۰ دستگاه خودرو، ۱۰۰ قبضه خمپاره انداز و توپ و تخريب ۳ دهنه پل ويك ماكروويو، سرنگوني ۶ فروند هواپيما و سه فروند بالگرد از جمله ضايعات سنگين عراقي ها محسوب گرديد.

منبع : کتاب اطلس نبردهای ماندگار
نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی


2-بررسی عملیات بدر-رویکرد سپاه
عملیات بدر
منطقه: جبهه جنوبي - هورالهويزه
رمز: يا فاطمه الزهرا (س)
تاريخ: 20/12 تا 26/12/1363
هدف: قطع جاده بصره - العماره و تهديد بصره از شمال
وسعت منطقه آزادشده: حدود 500 كيلومتر مربع

حضور آقاي هاشمي رفسنجاني در قرارگاه فرماندهي عمليات خيبر، در عمليات بدر تكرار نشد بلكه مجدداً سپاه نقش اول را در عمليات به عهده گرفت و با اشتراك ارتش، اين نبرد را فرماندهي و اجرا كرد. اين عمليات ادامه عمليات خيبر بود. بررسي نقاط قوت و ضعف خودي و دشمن در عمليات خيبر، بار ديگر فرماندهان جنگ را به طراحي و اجراي عمليات در هور ترغيب كرد. عبور از هور، تصرف ساحل شرق دجله و بستن بزرگ راه العماره - بصره، اهداف عمليات بدر بود. در اين عمليات با عبور از رود دجله، تردد دشمن در جاده العماره - بصره قطع شد. ليكن اتكا به عقبه آبي، نداشتن جاده‌هاي مواصلاتي، بروز مشكلات ترابري و پشتيباني و بي بهره بودن از آتش توپخانه سبب گرديد كه پس از شش روز نبرد و مقاومت در برابر پاتك‌هاي متوالي و سنگين زرهي دشمن، ساحل خشك شرق دجله را تخليه و به تثبيت مواضع جديد در هورالعظيم بسنده كنند. در شش روز جنگ سخت، شماري از نيروها و فرماندهان سپاه به شهادت رسيدند، از جمله: مهدي باكري فرمانده لشكر 31 عاشورا؛ عباس كريمي فرمانده لشكر 27 حضرت رسول (ص)؛ ابراهيم جعفرزاده فرمانده تيپ 18 الغدير. و نيز همزمان با عمليات بدر اولين دوره جنگ شهرها آغاز شد و نيروي هوايي عراق مناطق مسكوني تهران را هدف قرار داد و در مقابل، اولين سري از موشك‌هاي زميني به زمين ايران شهرهاي مهم عراق را نشانه گرفت. [1]

[1] برگرفته از کتاب اطلس جنگ ایران و عراق، فشرده نبردهای زمینی، حسن دری،  مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ




تاریخ: چهار شنبه 4 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

بررسی عملیات خيبر

1-عملیات خيبر-رویکرد ارتش
در جبهه ايران در چهارم بهمن ماه ۱۳۶۲ طرح مقدماتي عمليات خيبر توسط قرارگاه خاتم الانبياء به قرارگاه عملياتي جنوب (كربلا) ابلاغ گرديد. ماموريت قرارگاه هاي كربلا و نجف در اين طرح تصرف و تامين ساحل نزديك شط العرب و تصرف بصره در عراق بود. برآورد وضعيت عملياتي قرارگاه كربلا در هفت مرحله در هفدهم بهمن ماه ۱۳۶۲ به قرارگاه خاتم الانبياء ارسال گرديد.


اختلاف در چگونگي اجراي عمليات و ميزان نيروهاي واگذاري منجر به صدور ۲ راه كار گرديد: اول اجراي عمليات آفندي در فرصت مناسب و تهيه نيروهاي بيشتر به منظور تصرف هدفي در عمق خاك عراق و دوم اجراي عمليات محدودتر با استفاده از نيروي موجود به منظور تصرف هدفي در عمق كم.
بر اساس مطرح شدن راه كار دوم در جلسه مورخه ۲۵ بهمن ماه ۱۳۶۲ در شوراي عالي دفاع اين راه كار مورد تصويب قرار گرفت و به همين دليل معاونت عمليات نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران، عمليات آفندي را جهت كنترل پل روي نهر كتيبان در شمال كانال ماهيگيري ابلاغ نمود.
كانال ماهيگيري به طول ۲۹ كيلومتر و عرض يك كيلومتر به موازات شط العرب و مرزي قرار داشته و مانع بسيار مهمي جهت تصرف شهر بصره به شمار مي رود طرح جديد در حال ابلاغ و آمادگي اجراي آن توسط يگانهاي نيروي زميني ارتش بود كه در ساعت ۲۳ مورخه دوم اسفند ماه جلسه اي در قرارگاه كربلا در غرب دارخوين تشكيل شد و از تركيب تمامي طرحهاي مطرح شده طرحهاي عملياتي ۳ خيبر در همان روز تهيه و جهت اجراء ابلاغ گرديد.
بر اساس طرح اخير ۵ قرارگاه كربلا تشكيل شده و متشكل از ۱۲ لشكر(۶لشكر ارتش و ۶ لشكر سپاه) عمليات را در تاريخ ۳/۱۲/۱۳۶۲ با رمز يا رسول الله ص در دو محور انجام دادند.
محور اول در مسير طلائيه و عبور از هورالعظيم با قايقهاي سبك و غواصان و به دنبال آن نصب پل هاي شناور ابتكاري و تصرف جزاير مجنون شمالي و جنوبي و محور دوم در منطقه پاسگاه زيد و شلمچه و عبور از شط العرب و تصرف بصره. اين عمليات ۸ روز به طول انجاميد و نبردي سنگين و بسيار دشوار در يك منطقه نامناسب صورت پذيرفت.
نتيجه :
-    جزاير نفتي مجنون شمالي و مجنون جنوبي به وسعت تقريبي ۲۰۰ كيلومتر مربع به تصرف ايران درآمد.
- ۱۳۰۰۰ كشته و زخمي تلفات سنگين نيروهاي عراقي به همراه بيش از هزار نفر اسير بود.
- ۳۱۷ دستگاه تانك و نفربر و خودرو از عراق و همچنين هفت فروند هواپيما و نه فروند بالگرد ساقط گرديد .
- ۴۰ دستگاه تانك و نفربر، ۲۰ دستگاه خودرو و دهها عراده توپ پدافند هوايي و تعدادي زاغه مهمات به همراه مقادير فراواني تجهيزات به غنيمت نيروهاي ايراني درآمد.

منبع : کتاب اطلس نبردهای ماندگار
نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی

 

2-بررسی عملیات خيبر-رویکرد سپاه

عملیات خيبر
منطقه: جبهه جنوبي – هورالهويزه
رمز: يا رسول‌الله (ص)
تاريخ: 3/12 تا 22/12/1362
هدف: عبور از هور و تهديد بصره از شمال
 وسعت منطقه آزادشده: 1100 كيلومتر مربع

پس از عمليات رمضان دو منطقه دوشوار؛ منطقه رملي فكه و منطقه آبگرفته هور، براي نبرد با دشمن مورد مطالعه قرار گرفت و به ترتيب عمليات والفجر مقدماتي و خيبر در دو منطقه ياد شده به اجرا در آمد. ويژگي‌هاي برجسته عمليات خيبر، حضور آقاي هاشمي رفسنجاني براي اولين بار در قرارگاه فرماندهي جنگ، بسيج سراسري بيش از 200 گردان رزمنده و طراحي عمليات در نهايت اختفا بود. همچنين خيبر اولين عمليات آبي - خاكي قواي مسلح ايران بود كه اساس طرح‌ريزي نبردهاي گسترده بدر، والفجر8 و كربلاي 5 را پايه‌گذاري كرد.

اين عمليات در دو محور مستقل اجرا شد: در محور زيد، نيروي زميني ارتش و در محور هورالعظيم، سپاه فرماندهي عمليات را به عهده داشت. در محور زيد پيشروي ميسر نشد. ولي در محور هور كه خود به چهار محور فرعي، العزيز، القرنه، جزاير مجنون و طلائيه تقسيم شده بود، اغلب اهداف تصرف شد. هر چند به سب آنكه در اين عمليات آبي - خاكي كوتاه‌ترين فاصله خط اول خودي تا خشكي از 13 كيلومتر تجاوز مي‌كرد، امكان پشتيباني زميني وجود نداشت. يگان دريايي تازه تأسيس سپاه و تلاش هوانيروز هم پاسخگوي نيازمندي‌ها نبود. از سوي ديگر دشمن در اين عمليات بطور بي‌سابقه‌اي از سلاح شيميايي استفاده كرد؛ لذا امكان تثبيت كامل منطقه ميسر نشد و تنها به تثبيت جزاير مجنون اكتفا گرديد. در اين عمليات، محمّد ابراهيم همّت فرمانده لشكر27 محمد رسول‌الله (ص) و به شهادت رسيد.[1]

[1] برگرفته از کتاب اطلس جنگ ایران و عراق، فشرده نبردهای زمینی، حسن دری،  مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ




تاریخ: چهار شنبه 4 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

بررسی عملیات ثامن‌الائمه

 

1-عملیات ثامن‌الائمه-رویکرد ارتش
«حصر آبادان باید شکسته شود» این فرماندهی بود که در چهاردهم آبان ۱۳۵۹ توسط فرماندهی کل قوا حضرت امام خمینی (ره) خطاب به نیروهای مسلح بویژه ارتش جمهوری اسلامی ایران صادر گردید. براساس این فرمان لشکر ۷۷ ثامن الائمه از فروردین ماه ۱۳۶۰ مسئولیت منطقه عملیاتی خرمشهر و آبادان را از فرماندهی اروند دریافت نمود و با احداث جاده «وحدت» ترددهای جزیره آبادان را از دریا به خشکی تغییر مسیر داد.

 

قرارگاه مقدم نیروی زمینی ارتش در اهواز در خرداد ماه ۱۳۶۰ طرح عملیاتی ضربت را پیرو فرمان صادره رهبر کبیر انقلاب اسلامی تهیه و ماموریت اجرای آن به لشکر ۷۷ واگذار گردید. طرح مذکور پس از بازبینی در ۱۵ شهریور ۱۳۶۰ به قرارگاه ارسال و نهایتاً در ۲۶/۶/۱۳۶۰ طرح نهائی تصویب برای اجرا به لشکر ابلاغ شد. عملیات ثامن الائمه در ساعت ۱ پنجم مهرماه ۱۳۶۰ با رمز نصر من الله و فتح قریب آغاز و در تاریخ ۷/۷/۶۰ بعد از ۲ روز نبرد موفقیت آمیز به پایان رسید. آتش پشتیبانی و هماهنگی بین نیروها و سرعت عمل فوق العاده باعث شد که در طول ۲۴ ساعت اولیه عملیات اهداف اصلی به تصرف دلاوران ارتش اسلام درآید. طراحی و فرماندهی و اجرای این عملیات توسط نیروی زمینی ارتش با شرکت و همکاری یگانهایی از سپاه پاسداران صورت پذیرفت. تیپ یکم لشگر ۷۷ از منطقه ذوالفقاریه تیپ دوم از منطقه فیاضیه و تیپ سوم از منطقه دراخوین حمله را آغاز نموده و با محاصره نیروهای دشمن خطوط مورد نظر را تصرف نمودند.
نتیجه:
-    تصرف و تامین ساحل شرق رودخانه کارون با آزادسازی ۱۵۰ کیلومتر مربع از زمین های خودی، خارج شدن آبادان از محاصره طبق فرمان «حصر آبادان باید شکسته شود.»
-    تلفات انسانی دشمن شامل ۳۰۰۰ نفر کشته و زخمی و ۱۶۵۶ نفر اسیر بوده است.
-    ضایعات لجستیکی: انهدام ۹۰ دستگاه تانک و نفربر و ۱۰۰ دستگاه انواع خودرو، سرنگونی سه فروند هواپیما و یک فروند هلی کوپتر.
-    غنایم: ۱۰۰ دستگاه تانک، ۶۰ دستگاه نفربر، سه دستگاه لودر، ۵ عراده توپ و ۱۵۰ دستگاه خودرو.
از نکات قابل توجه در این عملیات، طراحی کلاسیک و انجام پیش بیتی های مورد نیاز در تمام زمینه ها بود. همچنین در پایان عملیات اسرای عراقی از مقابل فرماندهای عالی رتبه ارتش جمهوری اسلامی ایران سرلشکر شهید ولی الله فلاحی و سرهنگ ظهیر نژاد رژه رفته و سرتیپ جوادی فرمانده عملیات و فرمانده لشکر ۷۷ ثامن الائمه برای اسرا حدود ۲۰ دقیقه به زبان عربی سخنرانی کرد.
-    روز بعد از این عملیات فرماندهان عالی رتبه ایران هنگام بازگشت به تهران بر اثر سقوط هواپیما به شهادت رسیدند:
سرلشکر شهید ولی الله فلاحی رئیس ستاد مشترک ارتش، سید موسی نامجو وزیر دفاع، جواد فکوری فرمانده نیروی هوائی ارتش، یوسف کلاهدوز و محمد جهان آرا از فرماندهان سپاه پاسداران.
-    بدنبال شهادت فرماندهان تغییراتی در فرماندهی نظامی ارتش ایران بوقوع پیوست و به دنبال آن سرتیپ ظهیر نژاد سمت رئیس ستاد مشترک ارتش و سرهنگ علی صیاد شیرازی به فرماندهی نیروی زمینی ارتش منصوب شدند.
منبع : کتاب اطلس نبردهای ماندگار
نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی

 

2-عملیات ثامن‌الائمه-رویکرد سپاه

-        عملیات ثامن‌الائمه

-        منطقه: جبهه جنوبي - شمال آبادان

-        رمز: نصر من الله  فتح قريب

-        تاريخ: 5/7/1360

-        هدف: شكستن حصر آبادان؛ آزادسازي جاده‌هاي آبادان - اهواز و آبادان - ماهشهر و منطقه اشغالي در شرق كارون

-        وسعت منطقه آزادشده: 130 كيلومتر مربع

عمليات ثامن‌الائمه (ع) نقطه عطفي در تاريخ جنگ بود. اين عمليات از سويي نتيجه يك سال اول جنگ و اوج نبردهاي نيمه گسترده محسوب مي‌شد و از سوي ديگر، عامل تحول استراتژيك در جنگ بود و اولين گام از نبردهاي گسترده آزادسازي به حساب مي‌آمد. اين عمليات را سپاه طرح‌ريزي كرد و با فرماندهي مشترك ارتش و سپاه، از چهار محور به اجرا در آمد؛ كه دارخوين و فياضيه محورهاي اصلي عمليات بودند. با اجراي كامل عمليات در اين دو محور، پل‌هاي حفار غربي و شرقي مي‌بايست بسته مي‌شد و دشمن به محاصره در مي‌آمد. در آغاز عمليات، نيروهاي خودي در محور دارخوين پس از دور زدن دشمن از ناحيه نهر شادگان، با موفقيت به پيش رفتند، ولي در محور فياضيه - كه گلوگاه نيروهاي دشمن بود و براي آنها اهميتي حياتي داشت - با مقاومتي سرسختانه روبه رو شدند؛ چند ساعت بعد نيروهاي محور ايستگاه هفت و دوازده كه مأموريت خود را به خوبي اجرا كرده بودند، به كمك محور فياضيه رفتند و مقاومت دشمن را شكستند. بدين ترتيب در كمتر از بيست و چهار ساعت بين دو محور اصلي عمليات الحاق حاصل شد و نيروهاي خودي به عقبه دشمن دست يافته و آن دسته از قواي عراقي را كه موفق به عقب‌نشيني نشده بودند، اسير كردند. در اين عمليات، كليه اهداف پيش‌بيني شده تأمين شد و لشكر3 زرهي عراق آسيب فراواني ديد. چند روز پس از پايان عمليات، هواپيماي حامل فرماندهان ايراني كه از خوزستان به سوي تهران پرواز مي‌كرد، به طور مشكوكي در حوالي تهران سقوط كرد و جانشين رئيس ستاد مشترك ارتش (ولي‌الله فلاحي)، قائم مقام فرمانده سپاه (يوسف كلاهدوز)، فرمانده نيروي هوايي ارتش (جواد فكوري)، فرمانده دانشكده افسري نيروي زميني ارتش (سيد موسي نامجو) و فرمانده سپاه خرمشهر (محمد علي جهان‌آرا) به شهادت رسيدند.[1]

[1] برگرفته از کتاب اطلس جنگ ایران و عراق، فشرده نبردهای زمینی، حسن دری،  مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ




تاریخ: چهار شنبه 4 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

بررسی عملیات طريق‌القدس

1-بررسی عملیات طريق‌القدس-رویکرد ارتش
پس از انجام موفقیت آمیز عملیات ثامن الائمه در شرق رودخانه کارون توسط نیروهای ایرانی که منجر به شکستن حصر آبادان شد و در حقیقت مرحله اول عملیات آزادسازی خرمشهر محسوب می گردید، بررسی برای استفاده از موفقیت این عملیات هم در منطقه خرمشهر آغاز گردید و هم در منطقه بستان و غرب دزفول، با توجه به ویژگی های مطنقه بستان تقدم تلاش به این منطقه داده شد. لذا طرح مقدماتی که در خرداد ۱۳۶۰ تهیه شد همراه با دستورات تکمیلی در ۲۶/۵/۶۰ صادر گردید.

 

شهادت رئیس ستاد مشترک ارتش شهید سرلشکر فلاحی، وزیر دفاع شهید سرلشکر نامجو، فرمانده نیروی هوائی، شهید سرلشکر فکوری و قائم مقام سپاه پاسدارن شهید کلاهدوز که این شهید اخیر نیز از افسران شجاع ارتشی بود که جهت سازماندهی سپاه از ارتش به سپاه رفته، در هفتم مهرماه سال ۱۳۶۰ بعد از پیروزی بزرگ عملیات ثامن ا لائمه، باعث شد تا تغییراتی وسیعی در کادر فرماندهی عالی ارتش بوجود آید.
با انتصاب شهید صیاد شیرازی به فرماندهی نیروی زمینی ارتش، زمینه شرکت گسترده نیروهای مردمی و سپاه پاسداران و ایجاد وحدت بین نیروهای مسلح بیشتر فراهم گشت و برای اجرای عملیات های مشترک طرح ریزیها شروع و تقدم به غرب دزفول و محور غرب سوسنگرد داده شد. ولی با بررسی کارشناسان دانشکده فرماندهی و ستاد ارتش ایران که توسط فرمانده جدید نیروی زمینی ارتش در قرارگاه مقدم این نیرو بکار گرفته شده بودند عملیات غرب سوسنگرد ترجیح داده شد و علل عمده این ترجیح سهل الوصول بودن اهداف با نیروی کمتر، تصرف بستان و رسیدن به مرز و صرفه جویی در قوا پس از تصرف بستان بدلیل وجود ارتفاعات میش داغ و شنزارهای شمال و باطلاق هورالعظیم در جنوب بود، همچنین انعکاس بین المللی و قطع ارتباط قوای عراقی در شمال و جنوب بستان و برطرف نمودن تهدید محور سوسنگرد و اهواز از دیگر ملاحظات انجام این عملیات محسوب می شد.
تغییرات و جابجایی های لازم مانند تعویض تیپ ۲ لشکر ۱۶ توسط تیپ ۵۵ هوابرد و مراجعت تیپ ۲ دزفول از هفت تپه به سوسنگرد و موارد دیگر صورت پذیرفت و نهایتاً اجرای طرحی که بصورت مشترک توسط سپاه و ارتش تهیه شده بود در نیمه شب هشتم آذرماه ۱۳۶۰ با رمز یا حسین (ع) فرماندهی آغاز و بعد از هشت روز نبرد طولانی و سخت با پیروزی کامل پایان یافت و دومین عملیات بزرگ جهت بیرون راندن دشمن به وقوع پیوست.
در این عملیات برای اولین بار یگانهای سپاه با رده سازمانی تیپ وارد عمل شده و بخوبی مأموریت های محوله را انجام دادند.

نتیجه:
- شهر بستان و ۶۰۰ کیلومتر مربع از خاک میهن اسلامی آزاد شد.
- ۰۰۰/۱۵ نفر از پرسنل دشمن کشته و مجروح شده و ۵۴۶ نفر نیز به اسارت درآمدند.
- ۲۰۰ دستگاه تانک و نفربر، ۲۰۰ دستگاه خودرو منهدم گردید.
- تعداد زیادی تانک و نفربر، خودرو، وسایل مهندسی، انواع تجهیزات و سلاحهای سبک به غنیمت نیروهای اسلام درآمد.

منبع : کتاب اطلس نبردهای ماندگار
نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی

 

2-بررسی عملیات طريق‌القدس-رویکرد سپاه

عملیات طريق‌القدس
منطقه: جبهه جنوبي - بستان
رمز: يا حسين (ع)
تاريخ: آزادسازي بستان و رسيدن به مرز در چزابه
وسعت منطقه آزادشده: 650 كيلومتر مربع
پس از عمليات ثامن‌الائمه (ع)، سرهنگ علي صياد شيرازي به فرماندهي نيروي زميني ارتش منصوب شد. انتخاب وي كه در زمان بني‌صدر به جرم (!) هم‌كاري با سپاه مغضوب واقع شده بود، در كنار فرمانده جديد سپاه، نزديكي بيشتر دو سازمان ارتش و سپاه را موجب شد و اين امكان به وجود آمد كه فرماندهان سپاه و ارتش استراتژي عملياتي جديد موسوم به "راه كربلا" را طراحي كنند. عمليات "طريق‌القدس" اولين مرحله از اين استراتژي محسوب مي‌شود. ويژگي اصلي عمليات "طريق‌القدس"، گذشتن از زمين‌هاي رملي غير قابل عبور در شمال منطقه عملياتي بود كه سبب غافلگيري دشمن گرديد. با موفقتي در محور شمالي، موقعيت نيروهاي عراقي مستقر در محور جنوبي نيز متزلزل شد و عمليات اين محور هم به پيروزي رسيد. در اين عمليات كليه اهداف تأمين شد: شهر بستان و تنگه مهم چزابه آزاد شد و پس از گذشت 420 روز از شروع جنگ، رزمندگان توانستند در منطقه عمومي سوسنگرد و بستان در مرز مستقر شوند. همچنين تصرف چزابه سبب شد كه اتصال قواي دشمن در غرب كرخه و غرب كارون گسسته شود. بدين ترتيب توان ارتش عراق در جنوب تجزيه شد و زمينه مناسب براي پيروزي عمليات فتح‌المبين پديد آمد. در اين عمليات لشكر9 عراق نيز آسيب فراوان ديد. [1]

[1] برگرفته از کتاب اطلس جنگ ایران و عراق، فشرده نبردهای زمینی، حسن دری،  مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ




تاریخ: چهار شنبه 4 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

بررسی عملیات فتح‌المبين

1-عملیات فتح‌المبين-رویکرد ارتش
پس از ۱۸ ماه از آغاز جنگ بین عراق و ایران و انجام دهها عملیات کوچک و بزرگ توسط طرفین، توازن قوا به سمت برتری موقعیت نیروهای ایرانی در حال تغییر بود و به همین دلیل فرماندهان ایرانی آزادسازی سریع سرزمین های اشغال شده را در طرح و برنامه خود منظور کردند. در منطقه غرب کرخه و شوش، گسترده ترین حضور زمینی عراق به وجود آمده بود. منطقه ای از دهلران در شمال تا تنک رقابیه در جنوب به عمق متوسط ۷۰ الی ۸۰ کیلومتر در اشغال عراقی ها بود.

 

هر چند عوارض حساس و نقاط مهمی در این منطقه وجود نداشت ولی تهدید محور اندیمشک به اهواز و قرار داشتن شهرهای شوش، اندیمشک و دزفول در برد توپخانه دشمن موضوعی بود که به سادگی قابل تحمل نبود. پیشروی نیروهای عراقی را در مهرماه ۱۳۵۹، مقاومت شدید نیروهای خودی با استفاده از مانع رودخانه کرخه به همراه تلاش شدید یگانهای توپخانه، هوانیروز و نیروی هوائی قهرمان ارتش جمهوری اسلامی ایران متوقف نمود و نه تنها ایرانی ها توانستند دشمن را در غرب رودخانه زمین گیر کنند بلکه با حفظ سر پل منطقه پل نادری، کرخه و شوش گسترش آن با انجام عملیاتهای کانال هندلی و تپه چشمه و انگوش نیروهای قابل توجهی را در غرب کرخه مستقر کردند.
در تداوم حوادث این منطقه حملات عراقی ها نیز به شکست انجامید و با قطع ارتباط نیروهای عراقی در منطقه بستان، زمینه انجام یک عملیات گسترده فراهم شد. در ایران یک قرارگاه مشترک با نام «قرارگاه عملیاتی کربلا» تشکیل و این قرارگاه اصل «وحدت فرماندهی» را برای ترکیب مقدس ارتش و سپاه مورد توجه قرار داد. در این راستا حرکات عراق در حمله مورخه ۱۷/۱۱/۱۳۶۰ در تنگ چزابه و منطقه بستان و ۲۹/۱۲/۱۳۶۰ در منطقه شوش قابل توجه است.
نیروهای عراقی می خواستند با پراکنده نمودن نیروهای ایرانی مانع از انجام یک حمله گسترده در منطقه شوش گردیده و حضور خود را در عمق خاک خوزستان تداوم دهند. عملیات فتح المبین که نام آن با استخاره از قرآن و آیه شریفه «انا فتحناک فتحا مبینا» انتخاب گردید در ساعت نیم بامداد مورخه ۲/۱/۱۳۶۱ با رمز یا زهرا (س) آغاز و در نهم فروردین ماه پس از ۷ روز نبرد به پایان رسید و بدین ترتیب یکی از بزرگترین و گسترده ترین نبردهای زمینی به وقوع پیوست. قرارگاههای قدس، نصر، فجر و فتح به ترتیب از شمال به جنوب در عین خوش و ابوقریب، علی گره زد و تپه بلتا و ارتفاعات تینه، تپه های ابوصلیبی خات به چنانه و شرق ارتفاعات میش داغ و رقابیه با دشمن درگیر شده و در ۳ مرحله توانستند بعد از عبور از خطوط پدافندی پیشروی خود را در عمق مواضع عراقی ها آغاز کرده و در ارتفاعات حاشیه مرزی مستقر شوند.
نقش حضرت امام خمینی (ره) در تصمیم گیری نهائی و صدور فرمان برای انجام عملیات بسیار تعیین کننده و مهم بود که باعث گردید فرمانده هان عالی رتبه ارتش و سپاه با توکل و اعتماد بیشتری به عنایات خداوند عملیات را انجام دهند، سرلشگر شهید نقدی یکی از فرماندهان شجاع ارتش در این منطقه به شهادت رسید.
نتیجه:
-    آزادسازی حدود ۲۲۰۰ کیلومتر مربع از خاک میهن اسلامی.
-    منطقه عین خوش، ارتفاعات بلتا، شاوریه، علی گره زد، ابوصلیبی خات، تینه، برقازه، میشداغ و چاههای نفت ابوغریب و برقازه آزاد شد.
-    ۰۰۰/۲۵ نفر کشته و زخمی و ۰۰۰/۱۶ اسیر تلفات سنگین ینروهای عراقی بود.
-    ۲۷۰ دستگاه تانک، ۱۵۰ دستگاه نفربر، ۶ فروند هواپیما، ۳ فروند بالگرد منهدم گردید.
-    ۱۵۰ دستگاه تانک، ۱۷۰ دستگاه نفربر، ۱۲۵ عراده توپ و ۵۰۰ دستگاه خودرو سالم همراه هزاران سلاح سبک و تجهیزات و لوازم مخابراتی به غنیمت ایران درآمد.

منبع : کتاب اطلس نبردهای ماندگار
نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی

 

2-بررسی اجمالی عملیات فتح‌المبين-رویکرد سپاه
عملیات فتح‌المبين

منطقه: جبهه جنوبي - شوش و دزفول
رمز: يا زهرا (س)
هدف: آزادسازي منطقه غرب دزفول و جاده دزفول - دهلران و تامين انديمشك، شوش، دزفول و جاده انديمشك - اهواز
وسعت منطقه آزادشده: 2400 كيلومتر مربع
با پيروزي عمليات طريق‌القدس و قطع ارتباط زميني يگان‌هاي تحت امر سپاه سوم عراق در دو منطقه دزفول و غرب رود كارون، زمينه مناسب براي عمليات در هر يك از اين دو منطقه فراهم شد. منطقه غرب دزفول به دلايلي همچون دور كردن دشمن از شهرهاي انديمشك، دزفول، شوش و تناسب استعداد يگان‌هاي خودي با وسعت منطقه و تناسب وضعيت طبيعي زمين آن با رزم نيروي پياده، براي اجراي عمليات برگزيده شد، سپس يگان‌ها نقاط حساس زمين را شناسايي كردند. عقبه دشمن به دو تنگه عين‌خوش و رقابيه اتكاء داشت، بنابراين با توجه به اين وضعيت، عمليات طراحي و اجرا شد. در محور شمالي دو قرارگاه و در محورهاي شرقي و جنوبي هركدام يك قرارگاه وارد عمل شدند. در مرحله اول، تنگه عين‌خوش را تيپ14 امام حسين (ع) با فرماندهي حسين خرازي مسدود كرد و توپخانه دشمن در منطقه "علي گره‌زد" با عمليات نفوذي يك گردان از تيپ27 حضرت رسول (ص) به فرماندهي محسن وزوايي منهدم كرد. در مرحله دوم، تنگه رقابيه مسدود شد؛ يگان‌هاي خودي با استفاده از كانالي كه در زمين‌هاي رملي احداث شده بود، تنگه رقابيه را دور زدند و دشمن را از پشت محاصره كردند. دشمن كه از همان مرحله اول موقعيت خود را در خطر ديده بود، براي خروج از محاصره فشار شديدي وارد مي‌آورد تا تنگه عين‌خوش را باز كند، ليكن رشادت نيروهاي تيپ14 امام حسين (ع) مانع از موفقيت دشمن شد. در مرحله سوم، پيش‌روي به مقرّ فرماندهي دشمن آغاز شد و يگان 27 حضرت رسول به فرماندهي برادر احمد متوسليان، سايت 4 و 5 را كه محل استقرار فرماندهي لشكر يك مكانيزه دشمن بود، به اشغال درآورد. در مرحله چهارم با پاكسازي منطقه آزاد شده و تعقيب دشمن، ارتفاعات منطقه عملياتي به تصرف در آمد و دشمن به غرب رودخانه دويرج عقب رانده شد. بدين ترتيب همه اهداف تأمين گرديد و لشكر10 زرهي و 1 مكانيزه عراق نيز آسيب جدي ديدند.

برگرفته از کتاب اطلس جنگ ایران و عراق، فشرده نبردهای زمینی، حسن دری،  مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ




تاریخ: چهار شنبه 4 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

بررسی عملیات بيت المقدس


1-عملیات بيت المقدس-رویکرد ارتش
منطقه عملیاتی خوزستان ایران با عرض بیش از ۳۰۰ کیلومتر خود به سه بخش تقسیم می گردد. جبهه شمالی که در غرب دزفول و شوش قرار داشت و در عملیات فتح المبین (کربلای ۲) آزاد گردید. جبهه میانی که شامل منطقه نبرد در سوسنگرد و بستان می شد و در عملیات موفق طریق القدس (کربلای ۱) آزاد شد.

سومین منطقه تحت عنوان جبهه جنوبی شامل غرب اهواز، و شمال خرمشهر بود که علیرغم توجه جهت آزادسازی آن، در دست عراق باقی مانده بود. عملیات نصر در ۱۵/۱۰/۵۹ و عملیات توکل در ۲۰/۱۰/۵۹ توسط نیروهای ایرانی در این راستا صورت پذیرفت. طرح «آب اندازی» که توسط سازمان آب و برق خوزستان و زیر نظر نیروهای مسلح دو مطنقه کرخه کور (جنوب حمیدیه سوسنگرد) و جنوب غربی اهواز به اجرا درآمد در طراحی عملیات بیت المقدس مورد توجه و استفاده قرار گرفت. این طرح موجب شد تا عراق در مواضع نامناسب متوقف شده و خطر سقوط و تهدید اهواز از محور سوسنگرد برطرف گردد، در منطقه جنوب غربی اهواز این طرح هر چند به سود نیروهای ایرانی اجرا گردید ولی عراق نیز از آن استفاده کرد و موقعیت خود را در مقابل حملات احتمالی ایران مستحکم نمود.
طراحی عملیات بیت المقدس تحت عنوان سلسله عملیاتهای کربلا و شماره ۳ (کربلا۳) از ۹/۱/۶۱ بلافاصله بعد از عملیات فتح المبین آغاز شد. تدبیر کلی این بود: قبل از اینکه متجاوز از ضربه نبرد فتح المبین به خود آید، نیروهای ایران سومین منطقه استراتژیک را آزاد نمایند. و در اصطلاح نظامی نوعی استفاده از موفقیت نبرد فتح المبین بعمل آید منظورهای اساسی از عملیات بیت المقدس تداوم رزم بر علیه دشمن، تهدید بصره، کاهش توان رزمی دشمن، آزادسازی خرمشهر و خارج نمودن اهواز از برد توپخانه بود. البته ملاحظات سیاسی در رابطه با بی ثبات نشان دادن رژیم صدام، وادار نمودن عراق به پذیرش شرایط ایران برای پایان جنگ، کاهش فشار مشکلات مهاجرین جنگی در داخل کشور و ایجاد زمینه برای فعالیتهای کشاورزی در مناطق حاصلخیز خوزستان نیز مورد توجه بوده است. این عملیات بطور مشترک توسط ارتش و سپاه ایران طرحریزی، هدایت و با رمز یا علی بن ابیطالب (ع) اجرا گردید قرارگاه هدایت کننده تحت عنوان «قرارگاه کربلا» با ۴ قرارگاه قدس و فتح، نصر و فجر شامل ۷ لشکر و ۵ تیپ مستقل از ارتش و سپاه عملیات را کنترل و هدایت نمود. طبق طرح عملیات در ۴ مرحله بشرح زیر باید انجام می شد:
۱-    حمله قرارگاه قدس در شمال و عملیات عبور از رودخانه کارون توسط قرارگاه فتح و نصر و تامین سر پل در غرب کارون.
۲-    تثبیت سر پل تصرفی و ادامه حمله برای تامین مرز
۳-    تامین مرز و آزادسازی خرمشهر و ادامه نبرد برای تصرف پل نشوه بنا به دستور
۴-    تامین ساحل شرق اروند بنا به دستور از دلایل عمده عدم دستیابی نیروهای خودی به بصره و یا تنومه و متوقف ماندن عملیات بعد از آزادسازی خرمشهر یکی انتخاب تاکتیک عقب نشینی از مناطق جنوب هویزه و شمال طلائیه و کوشک توسط دشمن بود که موجب شد تا نیروی قابل ملاحظه ای را برای حفظ بصره برای خود ذخیره ساخته و از انهدام آنها جلوگیری نماید و دیگری تداوم عملیات در طول ۲۵ روز جنگ و نبرد مداوم بود که موجب خستگی و کاهش توان رزمی یگانها گردیده و موفقیت ادامه عملیات را تضمین نمی کرد. در این عملیات سرلشکر شهید خسرو تاش شجاعانه جنگید و به خیل شهدا پیوست و امیر سرلشکر شهید آزاده قهرمان و سرافراز ایران حسن هداوند میرزائی یک روز قبل از آزادسازی خرمشهر در منطقه شلمچه مجروح شد و به اسارت درآمد و ۸ سال بعد در اسارت به شهادت رسید.
نتیجه:
-    با تغییراتی که در هنگام اجرای طرح بعمل آمد نهایتاً ۵۴۰۰ کیلومتر مربع از خاک مقدس میهن اسلامی ایران و خرمشهر پس از ۱۹ ماه اشغال آزاد گردید. خطوط مرزی از شلمچه تا شمال طلائیه تامین شد، پادگان حمید و محور اهواز و خرمشهر نیز به تصرف نیروهای خودی درآمد و شهر هویزه آزاد شد.
-    ۲ لشکر عراق کاملاً منهدم و ۶ لشکر نیز از ۲۰% تا ۶۰% متحمل آسیب جدی شدند.
-    بیش ۱۶۰۰۰ نفر کشته و زخمی و ۱۷۴۹۹ نفر به اسارت درآمدند.
-    ۵۵۰ دستگاه تانک و نفربر، ۵۰ دستگاه خودرو، دهها عراده توپ و مقادیر زیادی از انواع جنگ افزار و مهمات به همراه سرنگونی ۵۳ هواپیما و ۳ بالگرد، ضایعات لجستیکی دشمن به حساب آمد.
-    عملیات بیت المقدس بزرگترین، وسیع ترین و موثرترین اقدام نظامی ایران در طول جنگ محسوب می شود که بعد از آزادسازی خرمشهر موجب گردید فضایی برای گفتگو درباره خاتمه جنگ ایجاد گردد والی چون عراق به سرکردگی استکبار جهانی حاضر به پذیرش شرایط ایران نبود از این فرصت استفاده نشد و نبرد جهت آزادسازی مناطق اشغال شده و نفوذ به خاک عراق تداوم یافت.

منبع : کتاب اطلس نبردهای ماندگار
نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی

 

2-بررسی عملیات بيت المقدس-رویکرد سپاه
عملیات بيت المقدس
منطقه: جبهه جنوب - غرب رود كارون
رمز: يا علي ابن ابي طالب (ع)
تاريخ: 1/2 تا 3/3/1361
هدف: آزادسازي شهرهاي خرمشهر و هويزه و جاده اهواز - خرمشهر؛ خارج ساختن شهرهاي اهواز، حميديه و سوسنگرد و نيز جاده اهواز - آبادان از برد توپخانه دشمن؛ تأمين مرز بين‌المللي
وسعت منطقه آزاد شده: 5038 كيلومتر مربع

عراق با تداوم اشغال خرمشهر مي‌كوشيد آخرين و مهمترين اهرم فشار خود را براي واداشتن ايران به شركت از موضع ضعف در مذاكرات صلح، حفظ كند. متقابلاً، آزادسازي اين شهر مي‌توانست نماد تحميل اراده جمهوري اسلامي ايران بر متجاوز و اثبات برتري‌اش در جنگ باشد. با توجه به اهميت اين منطقه در تعيين سرنوشت جنگ، عمليات "بيت‌المقدس" را سپاه و ارتش طراحي و اجرا كردند. اين عمليات تركيبي از عمليات اصلي و پشتيباني بود. عمليات پشتيباني را يك قرارگاه به نام فجر مركّب از يگان‌هاي سپاه و ارتش - كه از عمليات "فتح‌المبين" در منطقه مانده بود - در فكّه انجام داد و ضمن عقب راندن دشمن به سمت مرز، حدود 2000 اسير گرفت. اين قرارگاه در آخرين مرحله از عمليات اصلي نيز به كار گرفته شد. امّا در منطقه عمليات اصلي، در مرحله اول جاده اهواز - خرمشهر از كيلومتر 68 تا كيلومتر 103 تصرف و تثبيت گرديد و كليه رخنه‌ها ترميم شد. در مرحله دوم ضمن آزادسازي مسافت بيش‌تري از اين جاده، پيش‌روي به سمت مرز در محدوده ايستگاه حسينيه آغاز شد. با اين پيش‌روي مركز ثقل قواي دشمن به دست نيروي خودي افتاد كه بر اثر آن، عراق از سويي عقبه لشكرهاي خود را در جفير در معرض تهديد مي‌ديد و از سوي ديگر در مورد حفظ بصره احساس نگراني مي‌كرد، ضمن آن كه با رسيدن نيروها به مرز، تأمين عقبه نيروهاي دشمن در خرمشهر نيز به خطر افتاد. از اين رو عراق هراسان از تكرار "فتح‌المبين"، از منطقه وسيعي شامل پادگان حميد، هويزه و جفير عقب‌نشيني كرد؛ دو لشكر خود را عقب كشيد تا آنها را از انهدام برهاند و در عين حال براي پدافند بصره از آنها استفاده كند. در مرحله سوم، تهاجم براي آزادي خرمشهر آغاز شد امّا، هوشياري و تمركز نيروهاي دشمن در خطوط پدافندي موجب گرديد مأموريت نيروهاي خودي به انجام نرسد. در مرحله چهارم كه قرارگاه فجر نيز در كنار سه قرارگاه قدس، فتح و نصر وارد عمليات شده بود، انسداد جاده خرمشهر - شلمچه و تأمين "نهر عرايض" و "پل نو"، موجب گرديد كه نيروهاي عراقي تسليم شوند و در نتيجه، خرمشهر در ساعت 11 صبح روز 3/3/1361 آزاد گرديد. در اين عمليات اغلب اهداف مورد نظر تحقق يافت و از جمله 180 كيلومتر از خط مرزي تأمين گرديد هرچند بخشي از شلمچه و طلائيه در اشغال دشمن باقي ماند. در اين عمليات 8 لشكر و 12 تيپ مستقل عراق از 50% تا 80% آسيب جدي ديدند.[1]

[1] برگرفته از کتاب اطلس جنگ ایران و عراق، فشرده نبردهای زمینی، حسن دری،  مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ




تاریخ: چهار شنبه 4 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

بررسی اجمالی عملیات رمضان

1-عملیات رمضان-رویکرد ارتش
مطابق طرح ریزی قرارگاه کربلا در جبهه ایران، طرح عملیاتی کربلا ۴ که به علت اجرا در ماه رمضان «عملیات رمضان» نام گرفت، در منطقه غرب جاده اهواز و شمال کانال ماهیگیری و شمال شرق بصره عراق اجراء گردید. آزادسازی خرمشهر در عملیات بیت المقدس که مطابق طرح عملیاتی کربلا ۳ انجام گرفت، تحلیل گران غربی را وادار نمود تا از ایران بعنوان خطر عمده منطقه یاد نموده و دولتهای غربی بطور جدی خواهان خاتمه جنگ شوند.


مسئله احتمال نفوذ ایران به خاک عراق بحث های زیادی را ایجاد کرده و اقدامات فراوانی را موجب گردید. در این راستا رژیم صهیونیستی اسرائیل به جنوب لبنان حمله کرد تا با استفاده از سیاست ضد صهیونیستی ایران، نیروهای ایرانی را متوجه لبنان نماید که بیان استراتژی «راه قدس از کربلا می گذرد» از طرف امام خمینی (ره) این ترفند را با شکست روبرو ساخت و همچنین عمده ترین دلیل اصرار دول غربی برای خاتمه جنگ، جلوگیری از حمله آفندی ایران به داخل عراق و حفظ توازن قدرت در منطقه بوده است تا از اینکه ایران به یک قدرت برتر تبدیل شود ممانعت بعمل آوردند.
کشورهای عربی، در این چهارچوب و با حمایت دول غربی، عراق را به روشهای زیر مورد حمایت قرار دادند:
-    اعزام پرسنل نظامی (نیروی انسانی)
-    ارسال تجهیزات نظامی
-    خرید تجهیزات نظامی برای عراق
-    اجازه عبور تجهیزات نظامی به مقصد عراق
-    کمک های فکری در طراحی عملیاتهای نظامی و دفاع سرزمینی عراق با برخورداری از این حمایت در منطقه عملیات رمضان اقدامات بسیار گسترده ای را شامل احداث مواضع، موانع، پمپاژ آب به داخل کانال ماهیگیری، توسعه منطقه آبگرفتگی و استقرار رده های پدافندی در عمق انجام داد.
عملیات رمضان در تاریخ ۲۲/۴/۱۳۶۱ در چهار محور و ۵ مرحله با رمز یا صاحب الزمان (عج) به اجرا درآمد.
به دلیل عدم آگاهی نیروهای خودی از عمق موانع دشمن و چگونگی پدافند جدید عراقی ها در این منطقه علی رغم پیشروی بسیار خوب اولیه، اهداف تصرفی غیر از منطقه ای در پاسگاه زید تثبیت نگردید.
آنچه تاکنون در دلایل عدم موفقیت عملیات رمضان کمتر به آن اشاره شده است. این نکته می باشد که عملیات رمضان اولین هجوم سراسری و گسترده ایران جهت نفوذ به خاک عراق است، یگانها و نیروهای خودی شرکت کننده در این عملیات بیشتر از ۱۵۰۰ گردان از ارتش و سپاه بود که با آمادگی کامل و تجربه خوب و روحیه عالی آماده نبرد بودند ولی تقویت حس ناسیونالیستی در سربازان عراقی بویژه ترغیب حس قومیت و نژاد عربی موجب گردید تا ضمن استفاده از امکانات و شیوه های جدیدتری در دفاع، مقاومت بیشتری از خود نشان داده و نیروهای خودی را زمین گیر کنند.
زنده یاد شهید سپهبد علی صیاد شیرازی علت روانی عدم موفقیت این عملیات را احساس غرور از موفقیت در عملیاتهای گذشته معرفی کرده است.
امیر سرلشکر شهید حسین فرجادی در این ایام در منطقه شلمچه به شهادت رسید.
نتیجه:
-    آزادسازی حدود ۲۵۰ کیلومتر مربع از خاک میهن اسلامی و ۸۰ کیلومتر از خاک عراق
-    انهدام تیپ های ۹۶، ۱۲، ۴۲ زرهی و تیپ ۸۸ مکانیزه و تیپ ۵۵ مختلط.
-    حدود ۱۰۰۰۰ کشته و زخمی و ۱۳۱۵ اسیر تلفات نیروی انسانی عراق بود.
-    انهدام ۶۵۰ دستگاه تانک و نفربر، ۱۵۰ دستگاه انواع خودرو،سرنگونی ۱۴ هواپیما و ۲ فروند بالگرد از ضایعات عراقی ها است.
-    تعداد ۱۰۰ دستگاه تانک و نفربر، مقادیر زیادی جنگ افزار و مهمات و تجهیزات به غنیمت نیروهای ایرانی درآمد.

منبع : کتاب اطلس نبردهای ماندگار
نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی

 

 

2-بررسی عملیات رمضان-رویکرد سپاه

عملیات رمضان
منطقه: جبهه جنوبي - شرق بصره
رمز: يا مهدي (عج) ادركني
تاريخ: 22/4 تا 7/5/1361
هدف: تهديد بصره از شرق و حضور در حشيه شط‌العرب
 وسعت منطقه آزادشده: 40 كيلومتر مربع

عبور از مرز و ورود به خاك عراق نياز به تبيين استراتژي جديدي داشت، استراتژي جديد نيز منابع و روش‌هاي تازه‌اي را مي‌طلبيد ليكن عمليات رمضان با همان مقدورات و روش‌هاي گذشته طرح‌ريزي شد. هدف اين بود كه با موفقيت در عمليات رمضان، منطقه‌اي آزاد خواهد شد و بدين وسيله پايان عادلانه جنگ ممكن مي‌گردد. امكان پايان جنگ ميسر مي‌شود. از سوي ديگر، از هفت ماه قبل از شروع اين عمليات خبرهايي از داخل عراق مي‌رسيد مبني بر تشكيل خطوط پدافندي مستحكم در مناطق استراتژيك، امّا اطلاعات از عمق دشمن كم‌تر به دست مي‌آمد. اطلاعات ماهواره‌اي به هيچ عنوان به ايران منتقل نمي‌شد، عكس برداري هوايي نيز نيازهاي عملياتي را تأمين نمي‌كرد، تنها اطلاعات خودي با شناسايي از نزديك و به وسيله نيروي انساني به دست مي‌آمد كه شناخت كافي از آرايش و استحكامات جديد ارتش عراق را در بر نداشت. در حالي كه تغيير آرايش نيروهاي دشمن و روش‌هاي جديد دفاعي آن‌ها حكايت از استراتژي جديد ارتش عراق مي‌كرد، نبود شناخت كافي از اين وضعيت تازه، آثار نامطلوبي بر عملكرد خودي گذاشت. به هر حال اين عمليات با طراحي و فرماندهي سپاه و ارتش در چهار محور و در پنج مرحله اجرا شد. نداشتن شناخت دقيق از وضعيت و استحكامات جديد نيروهاي عراقي به اختلال در اجراي عمليات انجاميد. هرچند تلاش اصلي عمليات به ثمر نشست و يگان‌هاي قرارگاه فتح توانستند با نفوذ به عمق عراق، تا نهركتيبان پيش بروند و به قرارگاه فرماندهي دشمن دست يابند، امّا نيروهاي پيش تاز كه از جناح چپ با اتكاء به كانال پرورش ماهي وضعيت قابل دفاعي داشتند، از جناح راست در برابر هجوم يگان‌هاي زرهي عراق آسيب‌پذير بودند. قرارگاه‌هاي مجاور نيز كه با استحكامات جديد عراق روبه رو بودند، نتوانستند اين موانع را پشت سر بگذارند و جناح راست قرارگاه فتح را تامين كنند، لذا نيروهاي قرارگاه فتح نيز در تثبيت موقعيت خود موفق نشدند و تنها محدودة پاسگاه "زيد" را تصرف كردند. بدين ترتيب منطقه زيد آزاد و لشكر 9 زرهي عراق كاملاً منهدم شد، امّا هدف اصلي عمليات تأمين نگرديد. [1]

1] برگرفته از کتاب اطلس جنگ ایران و عراق، فشرده نبردهای زمینی، حسن دری،  مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ




تاریخ: چهار شنبه 4 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

بررسی عملیاتهای سال اول جنگ


1-بررسی عملیاتهای سال اول-رویکرد ارتش

عملیات آفندی پای پل کرخه۱۳۵۹/۰۷/۲۳

حوادث روزهای اول جنگ در منطقه پای پل کرخه در خاک ایران بسیار مهم و سرنوشت ساز بوده است، بعد از آنکه نیروهای ایرانی توانستند توسط تیپ ۲ لشگر ۹۲ زرهی، عراق را در غرب رودخانه کرخه متوقف نمایند و نه تنها به دشمن اجازه عبور از کرخه را ندهند بلکه در غرب رودخانه سرپلی را نیز برای خود حفظ نمایند، تدبیر فرماندهان نظامی بر این نکته متمرکز گردید تا دشمن را هر چه سریعتر شکست داده و به مرزهای بین المللی برسانند. براین اساس عملیات آفندی ۲۳ مهرماه توسط لشگر ۲۱ حمزه از نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران طرح ریزی و اجرا گردید. این لشگر که در حال اجرای مأموریت در کردستان برای مبارزه با ضد انقلاب بود فوراً به منطقه جنوب منتقل گردید تا در شرق رودخانه کرخه مانع از عبور دشمن بطرح جاده اهواز، اندیمشک گردد.

فشار شدید دشمن در منطقه خرمشهر و پیشروی نیروهای عراقی بطرف رودخانه کارون در منطقه آبادان و درگیری های گسترده در مطنقه بستان و سوسنگرد ایجاب می کرد حرکتی بر علیه عراق انجام گردد، لذا طرح لشگر ۲۱ بلافاصله بعد از دریافت از قرارگاه مقدم نیروی زمین ارتش جهت تصرف تپه های ابوصلیبی خات، سپتون و شاوریه به اجرا درآمد. یک پل پی ام پی سریعاً بر روی رودخانه کرخه نصب گردید و ساعت ۷ صبح روز ۲۳/۷/۱۳۵۹ در پناه تانک ها که در پای پل بطرف مواضع عراق یورش می بردند، سربازان جان برکف حرکت خود را آغاز کردند و بدین سان اولین عملیات گسترده و هماهنگ شده ایران تنها در کمتر از یک ماه از شروع رسمی جنگ انجام گرفت.
در چنین روزی امیر سر لشگر شهید محمدرضا ضیائی در این منطقه به شهادت رسید.

نتیجه:
- اولین حمله گسترده ارتش جمهوری اسلامی ایران بعد از اینکه ۲۴ روز از جنگ گذشته بود بعلت عدم شناخت کافی از دشمن و شتاب برای انجام عملیات به پیروزی منجر نگردید ولی تجربه ارزشمندی بدست آمد که با استفاده از آن عملیات های موفقیت آمیز بعدی صورت پذیرفت.
در این عملیات ضمن وارد شدن تلفات و ضایعات به دشمن، یگانهای خودی نیز متحمل خسارت سنگین شدند و با وجود احتمال حمله دشمن جهت عبور از رودخانه کرخه، باقی مانده نیروهای ایرانی همراه با یگانهای تیپ ۲ دزفول نسبت به حفظ سر پل و مواضع قبلی خود اقدام کردند.
- این عملیات باعث شد تا عراقی ها نه تنها به فکر گسترش مناطق تصرفی نباشند بلکه تاکتیک خود را از آفند به پدافند تغییر دهند.
- از جمله دیگر نتایج این عملیات افزایش روحیه تهاجمی نیروهای جمهوری اسلامی ایران برای آغاز حملات خودی علیه عراق بوده است.


عملیات آفندی شمال آبادان ۱۳۵۹/۰۸/۰۸

در تاریخ ۱۹ مهرماه ۱۳۵۹ نیروهای عراقی توانستند بر روی رودخانه کارون در حوالی روستای مارد در خاک جمهوری اسلامی ایران یک دستگاه پل شناور را نصب کرده و در حالیکه نبرد تن به تن در خرمشهر ادامه داشت، بطرف جاده آبادان، اهواز پیشروی نموده و پس از عبور از جاده جهت قطع محور آبادان ماهشهر اقدام کنند. با مقاومت سرسختانه نیروهای محدود ایرانی، دشمن بعد از تصرف سه راهی ماهشهر آبادان بطرف رودخانه بهمنشیر متمایل شد و سعی نمود با عبور از رودخانه محاصره آبادان را کامل نماید. ولی باز هم از جان گذشتگی نیروهای مردمی همراه یگانهائی از لشگر ۷۷ نیروی زمینی ارتش ایران باعث شد سرپل تصرفی از دشمن باز پس گرفته شود و دشمن مجبور به عقب نشینی گردیده و هرگزنتوانست محاصره آبادان را کامل نماید. جهت ایجاد سهولت دسترسی زمینی به آبادان لازم بود تا در اولین گام جاده ماهشهر آبادان از دست دشمن خارج گردد لذا قرارگاه اروند که در این زمان مسئولیت منطقه را بعهده داشت طرح عملیات شمال آبادان را برای اجرا به یگانهای محدود خودی ابلاغ نمود.
هر چند عملیات به اهداف نهایی خود نرسید ولی با رسیدن به مواضع دشمن وارد آمدن تلفات و ضایعات قابل توجه روحیه تهاجمی نیروهای خودی تقویت گردید و زمینه برای طراحی و اجرای عملیات بعدی به خوبی مهیا شد.
همزمان با اجرای این عملیات عراق توانست آخرین مقاومت ها را در خرمشهر متوقف نموده و تا ابتدای پل را تصرف نماید.

نتیجه:
- از میزان تلفات انسانی عراقی گزارشی واصل نگردیده است.
- اهداف تعیین شده مورد تصرف واقع نشد.
- تعداد ۱۵ دستگاه تانک دشمن منهدم گردید.

 
عملیات آفندی نصر ۱۳۵۹/۱۰/۱۵
 
 
متوقف نمودن نیروهای عراقی در سراسر جبهه ها که در اوایل آبانماه ۱۳۵۹ کامل گردید باعث شد دشمن از دست یابی به اهداف اساسی بازمانده و زمین گیر شود ولی توقع و انتظار عمومی این بود که هر چه سریعتر بدون توجه به فشارهای وارد آمده جهت پذیرش صلح، جبهه های نبرد فعال شده و حملات جهت عقب راندن دشمن آغاز گردد. هر چند انجام این حملات توسط نیروهای جمهوری اسلامی ایران در جنوب و غرب از اوایل مهرماه آغاز گردیده بود ولی انجام یک عملیات گسترده احتیاج به تهیه مقدمات و جمع آوری نیروی کافی داشت که به سادگی امکان پذیر نبود.
فرمان صادره به نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران در مورخه ۲۶/۹/۵۹ واصل گردید و این نیرو طرح عملیاتی نصر را تهیه و ابلاغ نمود تا براساس آن لشکرهای ۱۶ قزوین و ۹۲ خوزستان در منطقه عمومی هویزه حمله نموده و پادگان حمید را تصرف و حمله را به طرف مرزهای بین المللی ادامه دهند.
با توجه به کمبود نیرو سرانجام لشکر ۱۶ با تیپهای ۱ و ۳ خود و تیپ ۲ لشکر ۹۲ و لشکر ۹۲ با تیپ دیگر  خود و گردان ۲۹۱ تانک لشکر ۷۷ و یک گردان از سپاه پاسداران و تعدادی از گروه نامنظم دکتر چمران آماده اجرای عملیات شدند. عملیات در روز ۱۵ دیماه آغاز گردید و با متلاشی شدن یگانهای دشمن اهداف تعیین شده تصرف شد و ۸۰۰ نفر عراقی به اسارت درآمدند.
در روز ۱۶ دیماه استقامت و حفظ اهداف بدست آمده به خوبی صورت گرفت ولی بدلیل نبودن احتیاط در روزهای ۱۷ و ۱۸ دی ماه فشار فوق العاده ای از طرف دشمن وارد گردید که سرانجام بدلیل اینکه در صورت باقی ماندن در محل و موفقیت دشمن در پیشروی، دیگر هیچ نیروئی وجود نداشت که در مقابل پیشروی عراقی ها بطرف اهواز ایستادگی کند، دستور عقب نشینی به مواضع قبل از حمله داده شد و با این تدبیر شجاعانه و ایستاگی مجدد از قبول تلفات بیشتر و ادامه حرکت عراق ممانعت بعمل آمد.
در این عملیات علاوه بر شهادت بیش از ۱۴۱ شهید لشکر ۱۶ زرهی حدود ۷۰ نفر از دانشجویان پیرو خط امام که در گردان سپاه سازمان یافته بودند نیز به محاصره عراقی ها درآمده و به شهادت می رسند.
نتیجه:
-    هرچند مرحله اول عملیات موفق بوده و کلیه اهداف تصرف گردید ولی در نهایت مناطق تصرفی تخلیه می شود.
-    دشمن بیش از ۱۰۰۰ کشته و مجروح و بیش از ۸۰۰ نفر اسیر، تلفات می دهد.
-    لشکر ۹ زرهی به شدت آسیب دیده، ۴۵ دستگاه تانک، ۵۰ دستگاه خودرو، ۱۵ قبضه موشک انداز و ۱۰ دستگاه نفربر به همراه ۳ فروند بالگرد منهدم گردید و تعدادی تانک و نفربر نیز به غنیمت درآمد.

عملیات آفندی توکل ۱۳۵۹/۱۰/۲۰
هر چند لشگر ۹۲ زرهی اهواز از نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران مسئولیت منطقه عملیاتی آبادان و خرمشهر را در اوایل جنگ بعهده داشت ولی بدلایل عدیده در ادامه نبرد، فرماندهی این منطقه با فرمانده ناحیه ژاندارمری آبادان بوده و مدتی نیز ستاد عملیاتی آبادان هماهنگی بین یگانها را انجام داده است و سرانجام فرمانده ژاندارمری کشور، فرماندهی اروند را تشکیل داده است و از منطقه فاو تا کیلومتر ۲۵ سلمانیه را تحت فرماندهی خود قرار می دهد.
ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ایران جهت بازپس گرفتن خرمشهر، شکستن محاصره آبادان و پاسکازی منطقه در مورخه ۲۰/۸/۵۹ طی صدور یک دستورالعمل مأموریتی را به فرماندهی اروند واگذار نمود.
فرماندهی اروند عملیات توکل را در ۵ مرحله طراحی کرد و در مورخه ۲۰/۱۰/۵۹ عملیات آغاز گردید. در سه راهی آبادان و کوی ذوالفقاریه با حمله یگانهای پیاده خط عرای شکسته شد و تعدادی از عراقی ها به اسارت درآمدند ولی در محورهای دیگر، موفقیتی حاصل نشد و یگانهای زرهی توانستند پیشروی قابل ملاحظه ای انجام دهند با توجه به عدم موفقیت مرحله اول، مراحل دیگر نیز انجام نگردید.


نتیجه:
- تعداد زیادی از نفرات عراقی کشته و زخمی شدند که آمار دقیقی از آنان بدست نیامد.
- ۹۰ دستگاه تانک و ۶۰ دستگاه نفربر عراقی به همراه ۵ دستگاه خودرو منهدم گردید.
- هر چند این عملیات ناموفق خاتمه یافت ولی دو ملاحظه اساسی در این رابطه قابل توجه می باشد: یکی استعداد طرفین بود که عراقیها بیش از ۱۷ گردان خود را در منطقه آماده کرده بودند در حالیکه ایران حداکثر با ۹ گردان حمله را آغاز نموده بود.
دوم با گذشت ۴ ماه از آغاز جنگ جو عمومی در داخل ایران ایجاب می کرد تا فعالیتی علیه عراق که تقریباً در تمام جبهه ها متوقف گشته بود انجام گردد. لذا انجام این عملیات اجتناب ناپذیر بود و تجربه ای جهت انجام عملیات ثامن الائمه در سال ۱۳۶۰ شد.

منبع : کتاب اطلس نبردهای ماندگار

نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی


2-بررسی اجمالی عملیاتهای سال اول-رویکرد سپاه

عملیات پل نادري

منطقه: جبهه جنوب - دزفول، غرب پل نادري
هدف: آزادسازي منطقه غرب رودخانه كرخه تا مرز
تاريخ:23/7/1359
در عمليات 23/7/1359 كه در غرب دزفول با فرماندهي نيروي زميني ارتش طراحي و اجرا شد، پيش‌بيني شده بود با نيروهاي دشمن از غرب رودخانه كرخه، مرز بين‌المللي تأمين شود و سپس با پيش‌روي به سمت حلفائيه و چزابه، عقبه نيروهاي عراقي مستقر در منطقه عمومي بستان و سوسنگرد بسته شود تا به محاصره خودي درآيند و آن منطقه نيز آزاد گردد. به عبارت ديگر، اين عمليات در صورت موفقيت مي‌توانست در سرنوشت جنگ تأثير كلي ايجاد كند، امّا ضعف در برآورد و طراحي عمليات و نيز نداشتن شناسايي كافي از زمين و دشمن به ناكامي عمليات انجاميد. در اين عمليات براي شكستن خط تدبير لازم انديشيده نشده بود؛ مانور تانك‌هاي خودي بدون حمايت نيروهاي پياده اجرا مي‌شد؛ حركت نيروهاي زرهي از كنار جاده‌اي بود كه در ديد و تير مستقيم دشمن قرار داشت، در نتيجه هنگامي كه با شروع عمليات واحدهاي زرهي به موازات جاده دهلران پيش‌روي خود را آغاز كردند، قبل از رسيدن به خط دشمن و شروع درگيري نزديك، شكار جنگ‌افزارهاي ضدتانك شدند كه بر اثر آن، عمليات متوقف شد.

عملیات نصر (هويزه)
منطقه: جبهه جنوب - اهواز - جنوب كرخه كور
هدف: آزادسازي منطقه غرب و رودخانه كارون تا مرز
تاريخ: 15/10 تا 18/10/1359
عمليات نصر (هويزه) با فرماندهي ستاد مشترك ارتش طرح‌ريزي و اجرا شد. در اين عمليات علاوه بر يگان‌هاي ارتش، سه گروهان نيروي داوطلب از سپاه پاسداران نيز حضور داشتند كه شماري از دانشجويان پيرو خط امام هم در ميان آنان بودند. طبق طرح، عمليات مي‌بايست در چند مرحله اجرا مي‌شد و اهداف آن عبارت بود از: انهدام دشمن در جنوب كرخه كور و پيش‌روي به سمت جفير؛ آزادسازي غرب كارون از جمله خرمشهر و تأمين مرز؛ عبور از مرز و تعقيب دشمن تا بصره. هرچند توان لازم براي رسيدن به اين اهداف فراهم نشده بود، ولي مرحله اول عمليات با موفقيتي چشم‌گير اجرا شد و 800 تن از نيروهاي دشمن به اسارت در آمدند. در ادامه بر اثر فشار دشمن حفظ منطقه ممكن نگرديد، لذا با عقب‌نشيني بدون برنامه، غنائم به دست آمده جا ماند و نيروهاي خط اول كه از سپاه و دانشجويان پيرو خط امام بودند به محاصره دشمن در آمدند و بسياري از آنان از جمله حسين علم‌الهدي فرمانده سپاه هويزه، به شهادت رسيدند.


عملیات توكل
منطقه: جبهه جنوب - شمال آبادان
هدف: شكست محاصره آبادان، آزادي زمين‌هاي اشغالي در شرق كارون و سپس تعقيب دشمن تا مرز شلمچه
تاريخ:20/10/1359
پس از اجراي ناموفق عمليات بزرگ 3/8/1359 در منطقه عمومي آبادان، عمليات "توكل"، با فرماندهي ستاد اروند و زير نظر ستاد مشترك ارتش طرح‌ريزي و اجرا شد. طبق طرح مقرر شده بود كه يگان‌هاي خودي در اين عمليات در چند مرحله از شمال شرقي آبادان تا مرز شلمچه پيش‌روي كنند. مرحله اول عمليات از سه محور آغاز شد: در دو محور، قواي زرهي و در يك محور، نيروهاي پياده وارد عمل شدند. در سه راهي آبادان و كوي ذوالفقاريه كه يگان‌هاي پياده تك مي‌كردند، خط نيروهاي خط نيروهاي دشمن شكسته شد و تعدادي از آن‌ها به اسارت در آمدند. ليكن نيروهاي پيروز اين محور - كه شامل يگاني از ارتش و شماري از نيروهاي سپاه، ستاد جنگ‌هاي نامنظم و فدائيان اسلام بودند - به سبب پيش‌روي نكردن دو محور ديگر، نتوانستند موقعيت خود را تثبيت كنند و به ناچار عقب‌نشيني كردند. به اين ترتيب عمليات در مرحله اول متوقف گرديد. در اين عمليات نيز ستون زرهي خودي در محور جاده ماهشهر - آبادان، قبل از آغاز درگيري هدف يگان‌هاي ضدزره عراق واقع شد و عمليات آن متوقف گرديد. با ناكامي در مرحله اول، مراحل بعدي عمليات نيز منتفي شد. اين آخرين عمليات در سطح گسترده بود و پس از آن تا عزل ابوالحسن بني‌صدر از فرماندهي كل قوا و تغيير استراتژي جنگ، عمليات بزرگي روي نداد.
 

برگرفته از کتاب اطلس جنگ ایران و عراق، فشرده نبردهای زمینی، حسن دری، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ




تاریخ: چهار شنبه 4 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

آغاز و پایان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران

31 شهريور 1359 با حمله هوايي عراق به چند فرودگاه ايران و تعرض زميني همزمان ارتش بعث به شهرهاي غرب و جنوب ايران، جنگ 8 ساله حكومت صدام حسين عليه ايران آغاز شد. اين جنگ 19 ماه پس از پيروزي انقلاب اسلامي و چند روز پس از آن اتفاق افتاد كه صدام پيمان الجزاير را در برابر دوربين‌هاي تلويزيون بغداد پاره كرد. صدام در نطقي با تأكيد بر مالكيت مطلق كشورش بر اروند رود (كه وي آن را شط‌العرب ناميد) و ادعاي تعلق جزاير ايران به «اعراب» جنگ را در زمين، هوا و دريا عليه ايران آغاز كرد.
اين جنگ در حالي شروع شد كه مردم ايران دوران نقاهت پس از انقلاب را مي‌گذراندند و طبعاً به بازسازي كشور و آرامش و سازندگي مي‌انديشيدند. نيروهاي مسلح نيز به دليل آن كه انتظار جنگ را نداشتند، از آمادگي چنداني براي رويارويي در يك نبرد بزرگ برخوردار نبودند. به همين دلايل، نظاميان عراق در ماههاي اول پس از شروع حمله، موفق شدند چند شهر مرزي را در غرب و جنوب ايران تصرف كنند.
علل آغاز جنگ
گرچه صدام حسين در ساعات مياني 31 شهريور و پيش از صدور فرمان حمله به ايران، موضوع اختلافات مرزي را دليل وقوع جنگ عنوان كرد، اما حتي خود او نيز مي‌دانست اين جنگ مرحله اجرايي نقشه برنامه‌ريزي شده، هدفمند و فرامنطقه‌اي است و دولت بغداد به دليل اختلافات زميني و دريايي خود با ايران، تنها داوطلب اجراي اين نقشه شده است.
واقعيت اين است كه انقلاب اسلامي تنها سبب از بين بردن «جزيره ثبات غرب» در منطقه نشده بود، بلكه تمامي الگوها و هنجارهاي مورد نظر غرب در خاورميانه و خليج فارس را بر هم زده بود. انقلاب اسلامي در برابر نظامهاي لائيكي مورد نظر غرب در منطقه، با صراحت، احياء مذهب را صلا مي‌داد. علاوه بر آن قدرتهاي بزرگ از اين نگران بودند كه ثبات مورد نظر آنان در خاورميانه و همچنين جريان آرام و مطلوب نفت از خليج فارس، با تثبيت انقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي ايران به خطر افتد. به همين دليل امريكا و اتحاد جماهير شوروي ـ عليرغم اختلافات برخاسته از فضاي جنگ سرد ـ در نارضايي از انقلاب اسلامي ايران موضع يكساني داشتند.
جمهوري اسلامي ايران در طول يك سال و چند ماه قبل از وقوع جنگ تحميلي، با فشارهاي برون مرزي متعددي روبرو شد:
جنگ تبليغاتي، سياسي رواني؛ محاصره اقتصادي؛ بلوكه كردن دارايي‌هاي ايران؛ تهديدات نظامي (مداخله نظامي در طبس و ...)؛ تحريف ماهيت انقلاب اسلامي در عرصه بين‌المللي؛ دامن زدن به تروريسم و ناامني داخلي و حمايت از آن.
هدف از اين اعمال، بدبين ساختن افكار عمومي جهان نسبت به انقلاب اسلامي، جلوگيري از شناسايي سياسي جمهوري اسلامي و فراهم ساختن زمينه هاي جنگ عليه ايران بود. هدف اين بودكه هرگونه برخورد با ايران، در عرصه بين‌المللي، اقدامي در جهت بازگرداندن ثبات و آرامش به منطقه ومطابق خواست جامعه جهاني جلوه كرده و توجيه پذير باشد. هدف اين بود كه نگذارند نهضت امام خميني (ره) به عامل تأثيرگذار در تعيين نظم استراتژيك جهان تبديل شود.
اين گونه اهداف و ديدگاهها نيز نمي‌توانست در چهارچوب اختلافات مرزي و جاه‌طلبي‌هاي صدام تعريف شود. صدام در حقيقت فريب توطئه خارجي را خورد و جاه‌طلبي‌اش محركي براي انتخاب عراق در اجراي اين توطئه بود. البته در كنار اين جاه‌طلبي، صدام انگيزه‌هاي جداگانه‌اي نيز براي جنگ داشت: صدام از تأثير انقلاب اسلامي ايران بر جمعيت 60 درصدي شيعيان عراق نگران بود؛ صدام همانگونه كه خود و دولتمردانش به دفعات اعلام كردند از پيمان الجزيره ناراضي بوده و در پي فرصتي براي لغو آن و حل يكسره اختلافات مرزي دو كشور مطابق ميل خود بود؛ صدام ـ بعدها از زبان سياستمداران عراقي و غير عراقي منتشر شد ـ مايل بود در برنامه نابودي انقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي ايران و از بين بردن خطرتفكر اسلامي براي استعمارگران، در منطقه پيشقدم شود تا بتواند حمايت دولتهايي را كه با پيروزي انقلاب اسلامي منافعشان خطر افتاده، جلب كند و خود رهبري جهان عرب را به دست گيرد.
به همين دليل بسياري از تحليلگران سياسي، جنگ تحميلي عراق عليه ايران را تهاجمي فرا منطقه‌اي و برخاسته از اراده برون مرزي مي‌شمارند.
البته حوادث بعد نشان داد كه امريكا و يارانش در تبيين واقعيت‌ها، اشتباه كرده و دچار خوش‌بيني شده بودند كه ناشي از ماهيت رخدادهاي سياسي‌ـ اجتماعي و اطلاعات نادرست امريكا بود. امريكا به رغم نظام و سيستم اطلاعاتي‌اش، همچنين حضور طولاني مدت در جامعه ايران، فاقد اطلاعات واقعي بود و توان تبيين صحيح اين اطلاعات را نيز نداشت.
مجموعه اين مسايل، امريكا و هم پيمانانش را به چالشي با جامعه ايران كشاند كه هنوز بعد از گذشت نزديك به سه دهه به پايان نرسيده است. گرچه در اين مدت تحولات زيادي رخ داده، اما به طور قطع آن چه امريكايي‌ها از آن هراس داشتند اتفاق افتاد؛ انقلاب اسلامي ايران در برگرفتن غبار از چهره اسلام و خارج ساختن آن از كنج راكد عبادتگاهها به صحنه سياسي جوامع بشري موفق بود.
تمهيدات صدام براي جنگ تحميلي
صدام كه اساساً با نيت مبارزه با جمهوري اسلامي ايران در 25 تير 1358 با كودتا در عراق به قدرت رسيده بود، از ابتدا از تمامي راههاي ممكن براي به زانو درآوردن انقلاب اسلامي بهره گرفت.
اخراج هزاران ايراني از عراق در نيمه دوم 1358ش.؛ توزيع اسلحه بين عوامل ضد انقلاب حمايت از بمب‌گذاران و طراحي انفجارهاي مكرر در خطوط راه‌آهن و تأسيسات نفتي؛ پناه دادن به ژنرالهاي فراري حكومت پهلوي؛ انتخاب اسامي مجعول براي شهرهاي ايران در نقشه‌ها و كتابهاي درسي (عراق اهواز را «الاحواز»، خرمشهر را «محمره»، آبادان را «عبادان»، سوسنگرد را «خفاجيه» و بالاخره خوزستان را «عربستان» ناميد.1) و الحاق خيالي اين شهر‌ها به قلمرو جغرافيائي عراق؛‌ تحريكات و تجاوزات مكرر مرزي (دهها مورد يادداشت رسمي اعتراض از سوي وزارت امور خارجه جمهوري اسلامي ايران به سفارت رژيم عراق در تهران ارسال شده است2)؛ انعقاد قراردادهاي خريد هواپيماهاي ميراژ، ميگ وتوپولف (اين قراردادها پس از پيروزي انقلاب و قبل از جنگ منعقد شده است)؛ تقويت بدون دليل نيروهاي عراقي در مرز مشترك دو كشور و ايجاد موانع از قبيل سنگرهاي بتوني، سيم‌هاي خاردار و ... صدها نمونه ديگر از اقدامات مقدماتي صدام براي فراهم آوردن زمينه يك تهاجم گسترده نظامي عليه جمهوري اسلامي ايران است.
از اين رو هجوم نظاميان عراق به ايران در 31 شهريور 1359، تعجب هيچ يك از محافل سياسي مطلع جهان را برنيانگيخت، چرا كه از تمامي اقدامات يكساله صدام، بوي جنگ به مشام مي‌رسيد.
دولتمردان عراقي از همان ابتداي تجاوزشان تمامي توان سياسي، نظامي و تبليغي خود را براي به زانو درآوردن انقلاب اسلامي ايران به كار بستند. در جبهه سياسي هيأتهاي بسياري را روانه كشورهاي اروپايي، آفريقايي و آسيايي كردند و در اين مأموريت‌ها تلاش داشتند تا اهداف و مقاصد خود در تحميل جنگ به جمهوري اسلامي ايران را، نزد جهانيان توجيه نمايند. در نيمه اول دهه 1360 ش. روزنامه‌ها و رسانه‌هاي ارتباط جمعي امريكا و اروپا مملو از مقالات و گزارشهايي بود كه در آنها، به اهداف و نقشه‌هاي مقامات عراقي در به راه انداختن جنگ و علت حمايت كشورهاي غرب و شرق از آنها اشاره شده بود. در اين مقالات در توصيف اهداف جنگ به سركوب بنيادگرايي در منطقه، توقف صدور انقلاب اسلامي، كاستن از خطر بالقوه براي حكومت صهيونيستي، رفع نگراني دولت‌هاي عرب خليج فارس از قدرت ايران و ... اشاره شده بود.
عراقي‌ها در خلال جنگ، تمام قوانين ومقررات بين‌المللي را زير پا گذاشتند: پيمان الجزاير، پيمان منع كاربرد سلاحهاي شيميايي، پيمان منع حمله به اماكن مسكوني، پيمان مربوط به ضرورت رفتار انساني با اسيران جنگي، پيمان مربوط به ضرورت امنيت هوانوردي، پيمان مربوط به امنيت درياها، و دهها و صدها نمونه ديگر از پيمانها، مقررات و قوانين معتبر بين‌المللي در خلال جنگ تحميلي از سوي عراقي‌ها به زير پا گذارده شد.
بغداد در خلال جنگ تحميلي، از شبكه‌هاي بمب‌ گذار درداخل كشورو در رأس آنها از سازمان مجاهدين خلق (منافقين) حمايت كرد. منافقين كه در فرانسه و بعد در عراق مستقر شدند با سكوت يا حمايت دولت‌هاي ميزبان، بسياري از اقدامات تروريستي عليه مسئولان و افراد عادي كوچه و بازار ايران را در خلال جنگ تحميلي هدايت ‌كردند. ترور مردم عامي و مسئولان نظام، در پاريس و بغداد طراحي و برنامه‌ريزي مي‌شد و در شهرهاي مختلف ايران به اجرا در مي‌آمد. هفتم تير و شهادت آيت‌الله بهشتي و 72 نفر از مسؤولان ايران، هشتم شهريور وشهادت رئيس جمهور رجايي و نخست‌وزير باهنر، شهادت امامان جمعه، ترور مستمر مردم عادي از قبيل كاسب، دانش‌آموز، روحاني و غيره از جمله اقدامات تروريست‌هاي داخلي تحت الحمايه دولت عراق در خلال 8 سال جنگ تحميلي بود.
علاوه بر اين، ابعاد جنگ فقط در مرزها و يا در داخل شهرها به صورت ترورهاي روزمره خلاصه نمي‌شد، بلكه خانه‌هاي مسكوني مردم و مدارس كودكان بي‌دفاع در بسياري از شهرهاي ايران آماج حملات موشكي عراقي‌ها بود و هزاران نفر از تلفات مردمي جنگ ناشي از همين گونه حملات بود. كشتي‌هاي باري و نفتي كه عازم بنادر ايران بودند، در بخش عمده اين 8 سال هدف حملات هوايي عراق در خليج فارس بودند و هواپيماهاي جاسوسي ـ آواكس ـ كه در عربستان مستقر بودند، جنگنده‌هاي عراقي را در هدف‌گيري اين كشتي‌ها ياري مي‌دادند.
حمايتهاي جهاني از صدام
در خلال جنگ تحميلي، عراق از حمايت بي‌دريغ تسليحاتي، مالي و سياسي بين‌المللي برخوردار بود. فرانسه، شوروي، انگلستان و چين درصدر صادر كنندگان اسلحه مورد نياز عراق قرار داشتند، آلمان تأمين كننده عمده جنگ افزارهاي شيميايي عراق بود و دولت‌هاي عرب حوزه خليج فارس تأمين كننده عمده نيازهاي نفتي، مالي و ترابري عراق بودند.
دولت عراق در 1358ش. حدود 12 ميليارد دلار صرف خريد تسليحات كرد، امّا در 1361 توانست در خريد جنگ‌افزار از عربستان سعودي سبقت گيرد و در 1363 ش. بودجه نظامي بغداد از مجموع بودجه نظامي كشور‌هاي عضو شوراي همكاري خليج فارس بيشتر شد. در اين سال عراق 40 درصد درآمدهاي داخلي خود را صرف خريد جنگ‌افزار از امريكا، انگليس، فرانسه و روسيه كرد. هزينه‌اي كه عراق در دهه 1360ش. صرف خريد سلاح از امريكا و اروپا كرد، از هزينه تسليحاتي كشورهاي صنعتي اروپاي غربي در همين دهه بيشتر بود. در اين دهه عراق، دو برابر آلمان غربي بودجه نظامي داشت.3
نه در امريكا، نه در اروپا، نه در روسيه و نه در سازمان ملل، هيچ منعي براي تسليح مداوم عراق به انواع جنگ‌افزارهاي كشتار جمعي در دهه 1360 ش. وجود نداشت. بسياري از اين سلاحها در شرايطي به عراق سرازير مي‌شد كه اين كشور پولي براي خريد آنها نداشته و خود را همه ساله به فروشندگان خود مقروض مي‌ساخت. بسياري از واردات نظامي نيز با صادرات نفتي پاسخ داده مي‌شد.
آمارهاي رسمي نشان مي‌دهد كه شوروي، فرانسه و چين ـ سه عضو دائم شوراي امنيت سازمان ملل ـ به ترتيب درصدر كشورهاي صادركننده سلاح به عراق در دهه 1360 ش. بوده‌اند. در طول اين دهه، 53 % واردات نظامي عراق به ارزش تقريبي 13 ميليارد و 400 ميليون دلار از شوروي تأمين مي‌شد. فرانسوي‌ها نيز با فروش بيش از 5 ميليارد دلار سلاح به عراق در دهه 1360ش. مجموعاً 20 % واردات نظامي عراق را به خود اختصاص داده‌اند. اين رقم در مورد چين نيز به 7% يعني به بيش از يك ميليارد و ششصد ميليون دلار بالغ مي‌شد. 4
در كنار فعاليت مستقيم كارخانجات جنگ افزار سازي وابسته به دولت‌ها، مؤسسات خصوصي مختلف نيز در اين راستا صرفاً جهت كسب درآمد هرچه بيشتر وارد معركه شده و بدون توجه به قوانين داخلي هر كشور در مورد منع صدور ساز و برگ نظامي به كشورهاي درگير جنگ و حتي قوانين و كنوانسيون‌هاي بين‌المللي ناظر بر جلوگيري از توليد و فروش سلاحهاي غير متعارف، عراق را به صورت يك زراد خانه عظيم درآوردند.
اين روند باعث شد كه حكومت بعث نه تنها به پيشرفته‌ترين تجهيزات نظامي در زمينه‌هاي جنگ هوايي و زميني دست يابد، بلكه كارخانجات جنگ افزار سازي متعددي با همكاري كشورهاي مختلف به صورت آشكار و نهان برپا ساخت، به طوري كه طبق گزارش مؤسسات بين‌المللي، در پايان جنگ، عراق پنجمين قدرت نظامي جهان شد.5
در اين جنگ امريكايي‌ها نيز سهم خود را در ياري رساندن به ماشين جنگي صدام و دشمني با جمهوري اسلامي ايران ايفا كردند: در اسفند 1360، نام عراق از فهرست كشورهايي كه واشنگتن از آنها به عنوان «طرفداران تروريسم» ياد مي‌كرد خارج شد و در آذر 1363، امريكا به تحريم سياسي عراق خاتمه داد و روابط سياسي با اين كشور را برقرار كرد. امريكايي‌ها در موارد متعددي هماهنگ با صدام و به طور مستقيم وارد جنگ عليه جمهوري اسلامي ايران شدند. حمله به پايانه‌ها و چاه‌هاي نفتي ايران در خليج فارس و ساقط كردن هواپيماي مسافري ايرباس ايران بر فراز اين منطقه و كشتار 300 مسافر و خدمه آن، دو نمونه از اين حملات بود. اين حوادث در حالي رخ مي‌داد كه ايران مورد تحريم تسليحاتي قرار داشت و اين تحريم با شدت اعمال مي‌شد. «كاسپارواين برگر» ـ وزير دفاع وقت امريكا ـ راجع به تصويب قطعنامه تحريم تسليحاتي ايران با صراحت گفته بود:
«... در صورتي كه قطعنامه تحريم تسليحاتي اجرا شود، ريشه توانايي ايران براي ادامه جنگ به سرعت خشك مي‌شود و در واقع ريشه موجوديت ايران نيز به صورت يك ملت به خشكي مي‌گرايد... 6»
شوراي همكاري خليج فارس كه در 1359 ش. به بهانه همكاري‌هاي اقتصادي، سياسي و نظامي 6 كشور عضو ـ امارات متحده عربي، بحرين، قطر، كويت، عربستان سعودي و عمان ـ به وجود آمد، عملاً كانوني براي گردآوري دلارهاي نفتي منطقه و انتقال آن به بغداد براي تقويت بنيه نظامي عراق شده بود. هنگامي كه جنگ به پايان رسيد، تنها مطالبات نقدي 6 كشور عضو اين شورا از عراق، از مرز 80 ميليارد دلار گذشته بود. اين غير از ميلياردها دلار نفتي بود كه دولتهاي منطقه به ويژه كويت و عربستان از پالايشگاهها و پايانه‌هاي خود به حساب عراق به شركتها و كمپاني‌هاي نفتي غرب فروخته بودند.
شيخ نشينهاي عرب منطقه به مدت يك دهه به مثابه دولتهاي دست نشانده بغداد عمل مي‌كردند. عراقيها دائماً از آنها متوقع بودند و براي جنگ و اقدامات نظامي خود بر سر آنان منت مي‌گذاشتند و رژيمهاي عرب نيز سپاسگزار بعثيها، دلارهاي نفتي‌شان را براي حاكمان بغداد ارسال مي‌كردند؛ همان حاكماني كه دو سال بعد از پايان جنگ تحميلي‌شان بر ايران، در حمله جديد خود به كويت و عربستان تلافي حمايتهايشان را كردند!. به همين دليل، هنگامي كه در تابستان 1369 ش.، صدام، طرح حمله گسترده به كويت را آماده مي‌كرد، كمترين بهايي براي واكنش احتمالي عربستان و ساير شيوخ شوراي همكاري قائل نبود. دولتهاي عرب حوزه خليج فارس در آن سال، در حقيقت پاداش سياست ده ساله خود را در دفاع يكجانبه از صدام دريافت كردند.
ناكامي صدام در دستيابي به اهدافش
ايمان و اعتقاد راسخ رزمندگان ايران به حقانيت انقلاب اسلامي و موج عظيم مردمي كه در قالب «بسيج» براي دفاع از كيان نظام جمهوري اسلامي ايران طي 8 سال دايماً حضور خود را در جبهه حفظ كردند، بزرگترين سرمايه انقلاب و نظام بود و مهمترين نقش را در توقف ماشين جنگي عراق بر عهده داشت.
در بررسي عوامل شكست عراق در دستيابي به اهداف اعلام شد‌ه‌اش، علاوه بر ايمان و اعتقاد رزمندگان ايراني، عوامل ديگر از قبيل نااميدي حاميان صدام از سقوط جمهوري اسلامي ، مردمي شدن جنگ و سرانجام پذيرش قطعنامه 598 از جانب ايران نيز بي تأثير نبود. نتيجه آن شد كه عراقيها 8 سال پس از شروع جنگ در همان نقطه اوليه آغاز قرار داشتند.
«خاوير پرزدكوئه‌يار» ـ دبير كل وقت سازمان ملل ـ نيز در خاتمه جنگ، با انتشار بيانيه‌اي رسماً از عراق به عنوان «شروع كننده جنگ» نام برد. اين بيانيه نيز سندي از مجموعه اسناد حقانيت جمهوري اسلامي ايران درجنگ بود. در خلال اين جنگ هيأتهاي متعدد صلح از سوي سازمان ملل، سازمان كنفرانس اسلامي، اتحاديه عرب و جنبش عدم تعهد براي ميانجي‌گيري به تهران و بغداد سفر كردند كه غالباً داوري آنها به دليل آن كه فاقد اصل بيطرفي و گاهي عاري از عدالت و صداقت بود، به نتيجه‌اي نرسيد. قطعنامه‌هاي منتشره از سوي شوراي امنيت سازمان ملل نيز به استثناي قطعنامه هفتم ـ قطعنامه598ـ كه در تير 1366 به تصويب رسيد، غالباً جانب انصاف و عدالت را رعايت نكرده بود.
قطعنامه 598 نيز عاري از اشكال نبود اما نسبت به ساير قطعنامه‌هاي منتشره، مواضع بيطرفانه‌تري داشت و جمهوري اسلامي ايران عليرغم بي‌ميلي اوليه سرانجام در تير 1367 آن را رسماً پذيرفت. روز 29 مرداد 1367 از سوي سازمان ملل آتش بس اعلام شد و به تدريج آتش جنگ در جبهه‌ها خاموش گرديد. با اين همه هنوز اكثر بندهاي قطعنامه 598 اجرا نشده است.
قسمتي از پيام امام خميني(ره) راجع به قطعنامه 598 و شرايط سياسي آن روز چنين است:
... من با توجه به نظر تمام كارشناسان سياسي و نظامي سطح بالاي كشور كه به تعهد و دلسوزي و صداقت آنان اعتماد دارم، با قبول قطعنامه و آتش بس موافقت نمودم و در مقطع كنوني آن را به مصلحت انقلاب و نظام مي‌دانم و خدا مي‌داند كه اگر نبود انگيزه‌اي كه همه‌ما و عزت و اعتبار ما بايد در مسير مصلحت اسلام و مسلمين قرباني شود، هرگز راضي به اين عمل نمي‌بودم و مرگ و شهادت برايم گواراتر بود...
... خوشا به حال شما ملت، خوشا به حال شما زنان و مردان، خوشا به حال جانبازان و اسرا و مفقودين و خانواده‌هاي معظم شهدا و بدا به حال من كه هنوز مانده‌ام و جام زهر آلود قبول قطعنامه را سركشيده‌ام و در برابر عظمت و فداكاري اين ملت بزرگ احساس شرمساري مي‌كنم، و بدا به حال آنان كه در اين قافله نبودند، بدا به حال آنهائي كه از كنار اين معركه بزرگ جنگ و شهادت و امتحان عظيم الهي تا به حال ساكت، بي تفاوت و يا انتقاد كننده و پرخاشگر گذشتند.7
به اين ترتيب جنگي كه در 31 شهريور 1359 توسط همة ظالمان جهان و به دست صدام بعثي به جمهوري اسلامي ايران تحميل شد، بدون دستيابي آنان به اهدافشان، در تابستان 1367 ش. به پايان رسيد.
پي‌نويس:
1 ـ تحليلي بر جنگ تحميلي عراق عليه ايران؛ انتشارات وزارت امور خارجه جمهوري اسلامي ايران.
2 ـ همان.
3 ـ‌ روزنامه جمهوري اسلامي؛ 31 شهريور، دوم و سوم مهر 1370ش؛ «صادر كنندگان مرگ».
4 ـ‌ همان.
5 ـ‌ گزارش آماري مؤسسه بين‌المللي صلح استكهلم ؛ 1989 م.
6 ـ فرآيند جنگ تحميلي؛ اداره كل پژوهش معاونت سياسي صدا و سيما.
7ـ صحيفه نور؛ جلد 20 ؛ ص 239.




تاریخ: چهار شنبه 4 تير 1393برچسب:,
ارسال توسط موعظه

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
امکانات جانبی

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 88
بازدید دیروز : 133
بازدید هفته : 528
بازدید ماه : 2370
بازدید کل : 1844646
تعداد مطالب : 1055
تعداد نظرات : 313
تعداد آنلاین : 1

 ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ گالری تصاویر سوسا وب تولز





در اين وبلاگ
در كل اينترنت


تعبیر خواب آنلاین


استخاره آنلاین با قرآن کریم


بسم الله الرّحمن الرّحیم     اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.     اللهم صلّ علی محمّد وآل محمّد و عجّل فرجهم     جهت سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زمان(عج) صلوات    التماس دعا    دریافت کد از: ابزار وب ارایه دهنده انواع ابزار وبمستر و...